داستان از این قراره که شادان خانوم یه دختر بچه ی پونزده ساله ی شیطون ، فرافکن و مشنگه … عاشقه … عشقش عجیب غریبه … شوور میخواد اصلیتش بختیاریه … یتیمه … از مال دنیا دو تا مادر بزرگ داره … و یه عشق …

ژانر : عاشقانه، طنز، کلکلی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ روز و ۱ ساعت و ۲۶ دقیقه

مطالعه آنلاین میوه منحوس
نویسنده : ژیلا.و

ژانر : #عاشقانه #کلکلی #طنز

خلاصه:

داستان از این قراره که شادان خانوم یه دختر بچه ی پونزده ساله ی شیطون ، فرافکن و مشنگه … عاشقه … عشقش عجیب غریبه … شوور میخواد

اصلیتش بختیاریه … یتیمه … از مال دنیا دو تا مادر بزرگ داره … و یه عشق …

فصل اول

‎11‎تیر ماه سال 1385 مسجد سلیمان

بلوز آستین کوتاه ساتن بنفش یاسیم رو از تنم درآوردم و شوتش کردم خورد تو دیوار ‏از نوک پرهای رو سر قاب مسخره صورتک سرخپوست پایین تر نیومد و همونجا ‏آویزون موند. ‏

تو قیافه صورتک دقیق شدم. ‏

اَه چقد زشته. ‏

به قول «مامان گلاب تکنولوژی» دمُده شده. باید بگم بابا درش بیاره. این ‏تابلوهه که تازه کشیدم قشنگ تره. چیه اینا هم بیکارن از این آت و آشغالا میسازن ‏میدن به خورد فرهنگ ملتها؟ خوشم نمیاد ازش ولی چیکار کنم مامان بزرگ میگه ‏کادوست زشته، چند روز بذارش بمونه یه بار پریسا ببینش رو دیوار بعد شوتش کن ‏تو زباله دونیت. ‏

زباله دونی؟!‏‎ ‎

زباله دونی اسم کمدمه تو اتاق بچگیام. اتاقی که از هشت سالگی لج کردم و دیگه ‏توش نرفتم. ‏

همون روزی که میخواستم شوور کنم. ‏

همون روزی که مامان بزرگ گلاب قهقه مثل چی خندید. ‏

مگه شوور کردن خنده داره؟ خوب میخواستم شوور کنم‎.

چرا؟؟! ‏

خوب چون ماجرا داره. ‏

ماجراش چیه؟ اووووه حوصله ندارم بگم بعدا میگم‎‏.‏‎ ‎بیکاریا‎!‏

فعلا خسته ام . ‏

خب بابا، خب، قهر نکن حالا دیگه... بهت میگم!‏

همش تقصیر دی (مامان) رضاست. ‏

دی رضا چیکاره است؟ ‏

خب معلومه اون این فکرو انداخت تو مخ معیوب من، بعدشم خودش با مامان ‏گلاب نشس به خنده. هر هر هر! خنده داره؟ اعصابمو خورد کردن بسکه بهم ‏میخندن. میگن من خلم. خل که هستم این قبول چون خودم هم بهش واقف ‏شدم. ‎یه دقیقه صبر کن یه لباس راحت بپوشم بیام بقیه اشو بهت بگم.‏‎

‏*** * ***

آهاااان. آ باریکلا جیگر خودم... اومدم... خب چیکار کنم؟ این لباسای تنگ و ‏ترش و دور آستین کش و تو کمر ساسن دار و کمر نمیدونم چی چی خستم میکنه. ‏نه که بد باشه ها. نه، ولی با طبیعتم سازگار نیست... حوصله شلوار جین هم ‏ندارم. خیلی خشنه اَه. ولی مامان گلاب میگه وقتی غریبه میاد تیشرت و شلوارک ‏نپوش خوب نیست. ‏

چرا؟؟! ‏

چون حالت تو خونه ای داره، آدم رو مرتب نشون نمیده، انگار میخوای بری ‏بخوابی، یا تازه از خواب بیدار شدی. خب من اینجوری راحت ترم. با این همه ‏شلنگ و تخته ای که میندازم، اگه قرار باشه از این لباسای فانتزی پریسا پوش تنم ‏کنم که میشم یکی مثل پریسا‎‏.‏

اَه چقد بدم میاد از این پریسا. سه شنبه اومده بود اینجا، با اون مامان دماغ گنده ‏اش. ‏

البته الان دیگه دماغش گنده نیستا. ولی چه فرقی میکنه! صد بار دیگه هم، ‏مورتون مظاهری دماغشو، بالاتنه و پایین تنه اش رو، عمل کنه، بازم از نظر من ‏همون بیریخت شکم ژله ای دماغ گنده اس. حالا هر چی. ‏

به من چی که هر چی پول بی زبون آقای آلبوغبیشِ، پارسال تابستون برداشت ‏رفت دبی:‏

«گلاب جون میخوایم بریم تفرج. فرهمند، (فرهمند همون آلبوغبیشه که سه ‏چهار ساله پیش فامیلیش به مزاج شِنِیِیر یعنی همون شهین خانم جون خوش نیومد ‏مجبور شد بره عوضش کنه بذاره فرهمند) چه خوش اشتها. چه با کلاس! ‏

خب دیگه، به قول ننه تکنولوژی وقتی میخوای یه چی بخری باید تحقیق کنی ‏جدید ترینشو بخری که فردا، پس فردا، یکی جدید ترش نیاد بخوره تو ذوقت، ‏طبق همین اصل اثبات شده که از قوانین فیثاغورس هم ثابت تره، شِنِییر ‏آلبوغبیش یا همون خانم شهین خانم فرهمند، آقای آلبوغبیش بیچاره رو مجبور کرد ‏بره با کلی پول ریختن تو شکم یه مشت کله گنده و پارتی بازی، اسم فامیلشو ‏عوض کنه خِدِیر آلبوغبیش بشه بهزاد فرهمند. ‏

ای بابا شهین خانم جون حالا اسم فامیل این بیچاره عوض، قبول خیلی هم با ‏کلاس. ولی جون تو نباشه، جــــونِ خودش، سال دیگه اگه گذرت خورد دبی یه ‏وقت از دکتر مظاهری بگیر لهجه شم عمل کن. بابا بخدا خیلی ضایع اس‎‏.‏

داشتم میگفتم به اسم تفریح رفت و سه چهار ماهی نبود برگشت دیدیم ای بابا شنیر ‏و چه کلاسی. یه مانتو پوشیده بود کوتاه و تنگ و چسبون. تعجب کردم م م م... ‏آخه قبلناش، همش از این مانتو چتربازیها میپوشید، که اگه یه موقع آقای فرهمند ‏هوس کنه از بالای یکی از برجای بلند امارات پرتش کنه پایین، بدون آسیب ‏احتمالی فرود بیاد. ولی حالا؟

خب، دِی رضا برام تشریح کرد که: شهین خانم رفته عمل زیبایی کرده یه هفت-‏هشت کیلو چربی از بالاتنه به اندازه حداقل بیست و پنج سایز!! او لَلَه. بیست و ‏پنج سایــز کم کرده، هنوز اینقده گنده اس؟! هاه... یه حلب 17 کیلویی روغن ‏هم از تو پایین تنه، دی رضا میگه باسنش، کم کرده‎ ‏.‏

‎ ‎البته دماغش نیازی به شرح و توصیف دی رضا نداشت... چون خودم کور که ‏نبودم، دیدم... قبلناش، خیلی گنده بود و بد ترکیب، یهویی چی شده همش ‏عینک آفتابیشو میده رو دماغش، میده رو موهای سرش، دوباره رو دماغش، دوباره ‏میزنه بالای موهاش... هر کسی هم بود، متوجه تغییرات شگرف دماغش میشد، من که دیگه جای خود‎!‏

حالا بماند وقتی رفت، خودم و بابا تا نصف شب نشسته بودیم به خنده، از توصیف ‏تغییرات شگرف شهین خانم جون، و تیپ از ناف تهران افتاده ی پریسا جون، و ‏دک پز پایتخت نشینی آقای فرهمند، که خــدا نکنه این خانواده دهن باز کنه...‏

تکنولوژی هم چیز خوبیه بقول ننه تکنولوژی، یعنی مامان بزرگ گلاب بنده... ‏تکنولوژی، باعث میشه انسانها زندگی راحت تری داشته باشن و از اون لذت ببرن. منم واقعا لذت بـــــردم و این سه چهار ساعتی که بعد از ظهر سه شنبه، ‏خانواده ی آقای فرهمند بقصد سر زدن و سوغات فرنگ دادن اومدن خونمون، از ‏مزایای تکنولوژی و تاثیر اون، بر خانواده ی فرهمند بهره مند شدم. ‏

البته ناگفته نماند که لذتم زایل شد. ‏

چرا؟!‏

خب بخاطر دهن! ‏

دهن چیکار داره؟ ‏

خب خود خودش مقصره. ‏

ای بابا، نمیشه باز نشه؟ ‏

نه که نمیشه، آخه اگه باز نشه این خانواده فرهمند، چجوری پز سفر اخیرشون به ‏تایلند و مالزی رو بدن؟ ‏

آخه تایلند و مالزی سوسک و حشره خور هم شد جای پز دادن؟ اگه مثل عمو جونِ ‏من انگلیس نشین بودن چی؟! واویلا فکر کن! پریسا با اون لهجه بخواد ‏انگلیسی حرف بزنه. چه شود‎!‏

اَه بازم این پریسا ذهنمو بهم ریخت، تمرکزم جیم شد رفت پی یللی تللی. خدا رو ‏شکر داره بر میگرده سر جاش. ‏

داشتم چی میگفتم؟ ‏

آها، از سفر تایلند و مالزی خانواده ی محترم فرهمند، تعریف میکردم که: اِند ‏کلاسن و ، ماحصل کلاسِ مسافرت اخیرشون، این صورتک زشت سرخپوستی با ‏اون سه تا مجسمه دراز آدم سرخپوستیِ لاغر ایکبیری بود، که با کلـــی پشت چشم ‏نازک کردن ، تعریف از برجهای دوقلو ، و بارندگی مداوم مالزی، و هتل تر و تمیز ‏کف لیسیده ی محل اقامتشون، دادن به من پیش کش‎‏!‏

‎منم اصولا، نسبت به سوغاتی و، کادو، حســـاسم... چیی کار کنم؟... دست ‏خودم نیست که، اعصابم رو بهم میریزه و، مصرترم میکنه، تو معقوله ی شوور ‏کردن! ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه ربطی داشت؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکال نداره حالا هی بهم بخند، ربطش چیه؟ بعد که ربطشو پیدا کردی خودت ‏میای ازم معذرت میخوای. حالا ببین کی گفتم... این خط، اینم نشون. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا ولش کن، بیکارم با تو یکی کل کل کنم‎؟!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز خانم سرلک اومده بود... بگو خب...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏تابلومو چک کرد. میدونی چی گفت؟ گفت تو مخ معیوب تو چی میگذره که ‏اینقد با ذوق جفنگیاتتو رو تابلو میکشی. حرف نداره! در نوع خودش بینظیره. تو ‏مال این کاری. ساخته شدی برای این سبک کار. طراحی و پرسپکتیو و نقش ‏های رئال مال مخ تو نیست. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب معلومه که نیست. مخی که دو دقیقه نمیتونه یه جا متمرکز بمونه، چیش به ‏حل شدن تو مدلِ زنده؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من اگه بخوام، رو یه منظره متمرکز بشم، بیشتر از اینکه موقعیت و ناحیه ی ‏پردازش نور و، این آت و آشغالای نقاشی نظرمو جلب کنه، پشه های ریزِ معلق ‏تو هوا و صدای وزوز زنبور پشت سرم و گنجیشک رو درخت، که از این ور به اون ور ‏میپره، ذهنم رو با خودش میبره یللی تللی و شقیقه هام گامب گامب میزنن. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بگذریم... ایندفعه که پریسا خانم فرهمند اومد خونمون و سوغاتی از آب گذشته با ‏ارزش! بیریخت و قیافه اش رو روی دیوار اتاقم چک کرد، میگم بابا درش بیاره ‏شوتش میکنم تو زباله دونیِ دی رضا، تو آشپزخونه و، تابلوی نئو پرستیژ خودمو، ‏میکارم جاش، که اگه دفعـــه ی دیگه، بلوزم رو پرت کردما، خرد توش، یه راست ‏بیفته پایین... نه آویزون بشه به شاخ و شوخ تابلو‎‏! والا. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من برم؟ دی رضا، از بیکاری، هی یه وند داره وَنگِه(صدایی مثل صدای جیغ ‏زدن بچه)میده... افتاده رو مود صدا زدن من، تا نرم ببینم چیکارم داره ول کن ‏معامله نیست. برم ببینم چی شده که باید از سوییتم خارج بشم و برم تو جمع آدما‎‏!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکشنبه، دوم جولای 2006- لندن ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای ابری و دم گرفته ی لندن، مث همیشه، حالش رو گرفته بود. این روزها ‏حال و حوصله ی درست و درمونی نداشت. جولای، همیشه براش زاینده ی ‏شکنجه بود و بس. هر چی بیشتر پا به سن میذاشت، تنها تر، عبوس تر و ‏بدعنق تر میشد. خوب میدونست تحمل اخلاقش، برای هر کسی آسون نیست. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گرچه هوای حومه ی شهر بزرگی مث لندن، به گرفتگی خیابونهای شلوغ تو شهر ‏نبود، با اینحال، نفسش به سختی بالا میومد. کمتر از همیشه پیاده روی کرد و ‏ترجیح داد مسیر پیاده روی همیشگیش رو کوتاه تر طی کنه. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مث همیشه ویک اِند (تعطیلات آخر هفته) مزخرفی رو میگذروند... تموم آخر هفته هاش، منتهی میشد ‏به دو ساعت وقت گذروندن تو بار کافه ی سر خیابون، شنیدن آهنگهای قدیمی ‏معروف با صدای خفه و حزین بابی چارلتون، که همیشه یه گوشه ی کافه، همراه با ‏آهنگِ ساز دهنی، مینواخت و میخوند. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد. تنها اشتراکش با بابی، که بچه ها بهش میگفتن بابی خیکی، ‏همون حزنی بود که تو چشم هر دو، سو سو میکرد و، نه خاموش میشد و نه منور... و غرق شدن تو غربت همیشگی. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم، مث هر هفته، از طرف همکار و دوست و آشنا پیشنهاد پیک نیک و یا ‏گذروندن اوقاتی بهتر رو دریافت کرده بود... ولی جولای، ماهی نبود که حتی با ‏اینهمه بعد مسافت، بتونه از خفگی و نحوستش کم کنه. سالهای سال، بوی گند ‏جولای، دماغش رو پر کرده بود. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچوقت تو نوشیدن زیاده روی نمیکرد، با اینحال، امشب، حال و هوای گرفته، ‏این جرات رو بهش داده بود که تا خرخره بنوشه و خیالش راحت بود که نیازی به ‏رانندگی نداره. کافی بود کناره ی تِیمز رو میگرفت و آهسته به طرف پایین ‏مسیر رودخونه پیش میرفت... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شِری، تو چارچوبِ در خونه اش، دستی براش بلند کرد، به نشانه ی سلام... بی ‏رمق جواب داد: «سلام شری... ویکتور چطوره؟ اینهفته بهش سر زدی؟‏»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شری از خودش عنق تر جواب داد: «اوه... بیخیال شاب... اون حتی از پس ‏دستشویی هم دیگه بر نمیاد...» و آهی کشید. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شری، همسایه اون دست خیابونش بود ... زنی مسن، با شوهری که از گردن فلج ‏بود... بچه ها، هر دو رو فراموش کرده بودن. دوست نداشت با فکر کردن به ‏زندگی سگی شری و ویکتور، حال خراب خودش رو خراب تر کنه... سری به ‏علامت خداحافظی تکون داد و دست تو جیب کرد... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیق نصفه نیمه ای کشید و با تعلل درب سوییتش رو باز کرد. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنامه ی کاری اینهفته اش به شدت سنگین بود. باید طی یکی دو هفته ی آینده، کارهای دفتر رو بسرعت ‏رو براه میکرد تا بتونه با خیال راحت، کار و کاسبیش رو به بچه ها بسپره و راهی ‏ایران بشه. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه بزرگتری کشید... ایران، هر تابستون، برنامه ای غیر قابل اجتناب و خسته ‏کننده بود... فکر برگشت رو که میکرد، تب و لرز تندی چارستون بدنش رو، در هم ‏میپیچید. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشید... این بار مادر بزرگ چه خوابی براش دیده بود؟... اوضاع اقتصادی ‏اونور، در چه حال بود... دغدغه های همیشگی اش، اینبار به کجا میکشوندش، و ‏امسال با چه حالی از ایران بر میگشت؟... نمیدونست... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکمه ی قهوه ساز رو فشار داد و ایستاده، به کابینت پشت سرش تکیه داد... تلفن ‏بیسیم رو تو دست راست گرفت و با حرکت شست روی پیغام گیر زد... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نانسی تو تلفن پیچید: های شاب... با بچه های قدیمی داریم میریم ماهیگیری... حال میده، بیای خوشحال میشیم... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیغام بعدی: دا پَ چه کردی؟ نگفتی بلیط گِرِهدی یا نه؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(مادر، پس چیکار کردی؟ نگفتی بلیط گرفتی یا نه)‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم غلیظی بین دو ابرو نشوند... سخت ترین کار زندگیش همین بود... چرا ‏نمیفهمیدن از جون کندن هم براش سخت تره؟... چشمش رو دور تا دور ‏آشپزخونه به دنبال گمشده ای خیالی چرخوند... استرسی به دلش چنگ انداخت... باید خبر بلیط اوکی شده رو به مادر بزرگ میداد. تعلل بیش از اون جایز نبود. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاغذ و خودکاری از روی میز تحریر کنج اتاق مطالعه برداشت. چند کلمه با ‏دست روش نوشت: برای بیست و سوم جولای اوکی کردم... به مقصد تهران... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و برگه رو تو دستگاه فکس گذاشت. شماره گرفت. بعد از چند بوق با شنیدن ‏صدای قورباغه ای توی دستگاه، دکمه ای استارت رو فشار داد. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوندن پیام: وان پیج سنت اوکی (یک صفحه با موفقیت ارسال شد) نفسی از ‏سر آسودگی و در عین حال متردد، از سینه بیرون فرستاد... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونچه که واضح بود: سال به سال، برگشتن براش سخت تر و ثقیل تر میشد. ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قهوه ی تلخ توی لیوان رو به حلق فرستاد و صورتش رو از اینهمه طعم تلخ و گس، ‏تو هم پیچوند... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل دوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‎14‎‏ تیر ماه 1385 مسجد سلیمان ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای تنهایی ! چقد بدی تو ! چقد بدم میاد ازت‎ ‎‏!!!‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای بابا ! چرا اخم میکنی ؟ ... کی با تو بود ؟ من ؟ ... من چی گفتم ، که به تریج ‏قبای جنابعالی برخورد ، اخماتو کردی تو هم ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی ؟؟! ... بد و بیراه دارم میگم بهت ؟ ازت بدم میاد ؟ ...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه بابا ! سوء تفاهم ! ... آره سوء تفاهم ، آخه تو فقط سوء تفاهمی . چیکار دارم به ‏کار تو ؟! ... چرا به تو بد و بیراه بگم ؟ ...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چـی ؟؟ گفتم تنهایی ؟!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهـا ، فهمیدم ... بابا ، کی با تو بود ؟! ... مگه فقط اسم تو تنهاییـــه ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درسته که تو تنهایی هستی ، ولی من که با تو نبودم . من ، با اون یکی تنهاییه بودم ‏‏... همون که مثل خوره میفته به جونم و ، باعث میشه گاهی بیام سراغ تو ... ‏همون گاهیها ، که مخم سوت میکشه از فکر و خیالای به قول دی رضا : صد من یه ‏غاز ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون که از بچگی باهامه تا الان ، حتّی با وجود تو ! ... همون که ، بعضی وقتا ‏دیوونه ام میکنه ، مجبور میشم از دستش برم سراغ یه کار دیگه . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه کـاری ؟ ... حالا هر کاری ، خراب کاری باشه دیگه چه بهتر ... اقلا یه چن ‏ساعتی ، سر و صدای بابا سلیمون و ، مامان بزرگ فخر الملوک گلاب خاتون و ، ‏سیتو خانم یا همون دی رضا ، بیفتن به جونم و هی باهام دعوا کنن‎ ‎‏.‏‎ ‎بهر حال ، ‏شماتت ، بهتر از همنشینی با اون یکی تنهایی ست . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو که ماهـی . سنگ صبوری ، خوبـی ، مهربونـی . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرق تو با اون یکی تنهاییه میدونی چقدهّ ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقیقا قدّ فرق پریسا فرهمند ، با اون یکی پریساهه بودا ؟! ... که پارسال تو کلاسمون ‏بود . پریسا مهدویان . همون که راست راستی ، خانوم بود و خوش تیپ و با وقار . ‏همون که ، متولد تهران بود و شناسنامه اش دست کاری نشده بود و ، باباش تو ‏ملی حفاری کار میکرد . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون که خودش و مامانش مجبور شده بودن ، واسه خاطر باباش چند سالی بیان ‏اهواز زندگی کنن . همون که ، مامان بزرگ فخر الملوک گلاب خاتون میگفت : ‏این دختر وقّار و متانتّ از سر و کول خودش و مامانش میباره . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه سوال بپرســم ؟ ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگه وقار هم میباره ؟ نمیدونم والـــا ؟! ... تا حالا بهش فکر نکردم ... حالا یه بار که ‏بیکاری زد به سرمـــا ، میرم تو بحرش ، ببینم میباره یا نه ؟ اصولا ابر هم داره ، یا ‏عامل بارشش یه چیز دیگه اس ؟ ... شاید هم از بابا سلیمون بخوام ، برام تشریح ‏کنه . یا از اون خانوم دبیر زیست شناسی مون بودا ، که کار تشریح قورباغه اش ‏خیلی حرفی ای بود‎ ‎‏.‏‎ ‎آره اون خیلی بهتره ، خیلی خـــوب اون قورباغهه رو ، ‏تشریح کرد ! ...قشّـــنگ قلبش رو درآورد ، گذاشت رو میز جلوی بچّه ها . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که هر کــاری کردما ، از اون جلسه تا الان ، با بیش از بیست بار تکرار آزمایش ‏، بازم نتونستم این تجربه ی شیرین رو کسب کنم که : قلب قورباغه بعد از خروج از ‏سینه اش هنوز بتپه و ، بعد بایسته و ، بعد با ماساژ سر انگشت ، آهستـه ، دوباره ‏یه چند ثانیه ای بتپه ، بعدش دیگه برای همیشه بایسته . خوشّ به حالش‎ ‎‏.‏‎ ‎ولش ‏کن بابا بیخیال . حالا فهمیدی فرق تو با اون تنهایی تو چیه ؟ آ باریکلااا ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا چرا از تنهایی عاصی شدم ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب باید بشم . چرا نشم ؟ امروز بعد از نهار نشسته بودم پای تی وی جدیده ، که ‏مامان بزرگ گلاب خاتون خریده و تو پذیراییها ... همون ال سی دی گندهه ، که ‏از مال همه فک و فامیل و ، دوستان و آشنایان ، حتّی آقای فرهمند اینا هم ، ‏بزرگتره ... آخه 72 اینچه ...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏ ای بابا دوباره دوباره دارم فک میزنم ... داشتم میگفتم ... نشسته بودم پای تی وی ‏، که یه فکس ، از خان عمو جان شهاب خان !!! ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی خان عمو جان ؟! زهی خیال باطل !... خودم از لفظ خان عمو جان خندم ‏میگیره ... میدونم تو هم داری میخندی ... خجالت نکش بفرما بخند ، مجلس بی ‏ریاست ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهاب خان رو چیش به خان عمو ؟ نه من موندم وجدّانا ...همون بخت النصر ، بی یک کلام پسوند و ‏پیشوند ، به مزاجش سازگار تره . عمرا که بهش بگم عمو ... حتی اگه مامان بزرگ ‏فخر الملوک خانم گلاب خاتون ، دو ساعّت چپ چپ نگام کنه ، کیه که ککش بگزه ‏؟! من ؟ اصلا ! ببخشید ، ببخشید ، دوباره پریدم . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم میگفتم نشسته بودم پای تی وی که فکس آقا شهاب خان ، از بلاد کفر ، ‏دشمن ملت و مملکت ، انگلیس جهان خوار ، رسید که ، توش خبر اومدن عنقریب ‏خودش رو میداد .‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اَه اَه اَه . حالگیری از این بیشتر ؟ ... نه ، خدا وکیلی از این بیشتر ؟ تو بگو ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا تو چی میگی این وسط شدی آتیش بیار معرکه ؟ زخم میزنی به دل ریش ‏ریش من ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی ؟! از تنهایی در میام ؟ چطوری ؟ با اومدن شهاب خان ؟ آخه تو که از ‏بدبختیای من بینوا ، خبر نداری تنهایی جون . صبر کن سر فرصت بهت میگم چی ‏به چیه تا اینجوری محکومم نکنی‎ ‎‏.‏‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*** * ***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این آقا اگه میخواس منو از تنهایی دربیاره که مثل سّگ ، بد اخلاقی سرم در نمیاورد ‏‏!‏‎ ‎چــــی؟! ... من بی ادبم ؟ ... کی گفته ؟؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم سگ ؟ حق دارم نصف حقشه . بسکه بداخلاقه.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگه اون ، هر حکمی که درمورد من میده ، کسی بهش میگه ظالم ؟! ... که تو ، ‏بَدَل اون ، بهم میگی بی ادب ؟! اصلن ، من خیلیم مودبم تازشم ، احترام چن سال ‏گنده تر بودنش رو نگه میدارم ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی این آقــا ، حقشه باهاش بی ادبی کنی . کم آزار نداره . تازه تازه یاد گرفته ، ‏هر اُرد و قلدرم سُلدرم ! درست گفتم ؟ آره فکر کنم درسته ، نه ، نه فکر کنم اولدورم ‏سولدورم درستشه ... آره خودشه ، همون که گفتم رو داره ، بجای یه تماس تلفنی ، ‏از ترس اینکه مثل اونبار که زنگ زد ، من جواب تلفن رو دادم کلی اخم و تخم کرد ‏و بعدشم کلی با مامان بزرگ فخر الملوک گلاب خاتون خانم ، سر شنیدن صدای ‏منِ بینوا ، بحث کرد و ، کلی مامان بزرگ باهاش قال (دعوا) کرد ، به سرش نیاد ‏، دیگه زنگ نمیزنه ... هر کاری داره فکس میفرسته . پررو‎ ‎‏!!‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا قراره بیاد . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کی بیاد ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب معلومه ... آقای بخت النصر خان ، نتیجه ی آقا برزوخان بختیاری ، نوه ی ‏نادر خان بختیاری ، و نوه ی سوگلیِ نصیر خان سرپولکی ، با کلی دبدبه و کبکبه ‏قراره بیاد ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چــی ؟! ... اینا که گفتم یعنی شخصیت مهمی قراره بیاد ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کی گفته ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از القابش میگی ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیخود ! ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگه خودم کم از این القاب صد تا دوزاری دارم ؟ تازه شم ، من خودم بزرگتر از ‏ایناشم دارم ... حالا صبر کن ، بعدا میگم برات که من کیم و چیم و چه قد مهمم ‏واسه خودم‎ ‎‏!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولش کن بابا زده به سرم . میدونی چیه ؟ ... من اگه آدم بزرگ و شخصیت مهمی ‏بودم که ، اینقد بدبخت نبودم ، که مجبور بشم ده روز تو بهترین روزهای عمرم ، ‏تابستونای فرح بخش و سرسبز و خوش آب و هوای مسجد سلیمون ، بجای ‏چرخیدن وسط باغا و ، یورتمه زدن دنبال اسب و الاغا و ، سنگ زدن به کارگرای ‏تو کشت زارا وقت کار کردنا و ، آب بازی لب چشمه ی خوش آب و گوارا و ، با ‏یویو کوبوندن تو سر بزا و ، هزار و هزار تا تفریحات سالم ! دیگه ، بشینم تو چهار ‏دیواری اتاق یا همون سوییتم ، که متشکل از یه اتاق 24 متری با یه حموم توالت و ‏امکانات رفاهی و صد البته تکنولوژیایی مامان بزرگ گلاب خاتونِ ، سنگ کاغذ ‏قیچی با سلیمون بازی کنم ، و یه قل دو قل با خودِ خودِ بدبختِ تنهام و ، بشینم ‏فک بزنم واسه تو ، که چی ؟ که آقا شهاب الدین خان بختیاری ، قراره سرفرازمون ‏کنه ، از ینگه دنیا بیاد مسجد سلیمون واسه تمدد اعصاب‎ ‎‏.‏‎ ‎زرشــک‎ ‎‏!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصری که مامان بزرگ گلاب خاتون فخر الملوک جونم ، از خواب نمیروزی ‏شاهانه اش بیدار شد ، و اومد تو پذیرایی جهت صرف عصرانه ای شاهانه تر ، فکس ‏کذایی آقا شهاب الدین خان بختیاری پرطمطراق رو ( املاشو درست نوشتم ؟ جون ‏من خیر ببینی الـــهی به روم نیار اگه اشتباست ) ، بهش نشون دادم که گل از ‏گلش شکفت و بعدم زرتی گوشی رو برداشت ، یه زنگ زد تهران ، عمارت نادر ‏خان بختیاری ، جهت اطلاع اشرف خانوم جون ، از حضور مبارک اَنورِ آقا ! جهت ‏تشریف فرمایی همزمان مادر بزرگ خانوم تهرانیم به مسجد سلیمون ، و از قضا واسه ‏همون تمدد اعصابه‎ ‎‏!!!!‏‎ ‎بازم زرشــک‎ ‎‏! ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من نمیدونم این چه حکمتیه که همیشه تولد نوه ی سوگلی نادرخان بختیاری ‏شادان خانوم ، همزمان با تمدد اعصاب اون یکی آقا بد اخلاقه ! بخت النصر خان ‏بختیاری ، و اون یکی مامان بزرگ متجدد تهرانیم ، باید رخ بده ... که تولد من ‏بدبخت مادر مرده ، تو دهنم زهر مار بشه که ، حتی مامان بزرگ تکنولوژی عزیزم ‏ننه گلاب جون خودم هم واسه یه تبریک خشک و خالی ، اشک تو چشاش جمع شه ‏، لب و لوچش آویزون شه ، رنگ صورتش دگرگون شه ، یه دو سه شماره ، فشار ‏خونش بیفته ، که چــی ؟ ( ببین ، من الان خیلی لونجم آویزونه ... اصن ‏دلم میخواد بمیرم ، ولی تو جدی نگیر ... )‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که یه کلمه بگه عزّیــزم ، نور چشم دو دیده ام ، امّید زندگیم ، تولدت مبارک ! ‏پیرشی الــهی . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و این الهی رو یه جوری بگه و یه جوری بکشه ، که انگار سر جسد بیهوشم ، رو تخت ‏بیمارستان داره میگه بهوش بیایی الــهی ! ... اینقّد غلیظ و از ته دل ؟ ... ‏نه ، خدا وکیلی اینقد غلیظ و از ته دل ؟! ... من که بیشتر از تبریکش ، دلم میگیره ‏‏! ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم چرا ، ولی این الهی گفتنش ، اشکمو در میاره و همه جفنگیات تو مغزم پر ‏میکشه بیرون و ، دنیا با تموم جاذبه هاش و تکنولوژی مامان گلابیش ، جلوی چشمم ‏، تار و زشت و زننده میشه و ، آرزو میکنم کاشـــّکی بدنیا نیومده بودم‎ ‎‏!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم به مامان اشرف تهرانی متجددم ، که با رویی باز ، و نیشی تا بنا گوش در رفته ، ‏میچلونم تو بغلش و ، تُف تفیم میکنه و ، میگه تولدت مبارک ... و اینقده تف بهم ‏میچسبونه که ، اَخَم در میاد و ، حالم قیلی ویلی میشه‎ ‎‏! پوووف ...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی خداییش ، تنهایی جون ، واسه کسی نمیگم تا ندونه ... اما واسه تو میگم تا ‏بدونی ! چیز مگو بین من و تو نیست ، به کوری چشم حسود‎ ‎‏!...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این مامان بزرگ تهرانی متجددم ها ، کلاسش حالا حالاها مونده تا برسه به خانم ‏خودم ، مامان بزرگ گلاب خاتون ، که یه کّلاسی دیگه است ... خیــــلی با حاله . ‏مامان اشرفا ، که فقط از تهران نشینی ، ژستای آبکی شهین فرهمندی یاد گرفته ‏‏... اما مامان بزرگ گلابــــم ، ماشّالا هــــزار ماشّالّا ، با تکنولوژی روز آپدیته‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عیدیه که رفته بودیم تهران ... ، مامان بزرگ گلابم ، با بابا سلیمون و من ، رفتیم ‏بازار رضا ، رفت سراغ لب تابای مدل به مدل ، یه خوشکل ناب متالیک صورتی ‏دخترونه ، که تو ویترین مغازه طبقه اول ، با ست کامل فلش میموری و موس و ‏فن و کیف بیرونی و کفش پاشنه پنج سانت و یه لاک ناخن فانتزی و یه شال و ‏کلاه خوشکل هم رنگ خودش ، با دبدبه و کبکبه چیده بودنش ، چشمش رو گرفت و ‏به فروشندهه گفت : همشو بپیچ میبرم واسه نوه ام یه موقرانه رنگ مشکی مات 17 ‏اینچشم ، با آخرین مدل ال ای دیش ، بپیچ واسه منِ پیرزن ، چشم و چار درست ‏حسابی ندارم با کوچیکترش کار کنم ، یه یاهو مسنجر هم روش نصب کن .‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏ فروشندهه ها ، کُپ کرده بود بیچاره . تو دلم ذوق مرگ شدم چنان مامان بزرگ ‏گلاب رو ورانداز کرد ، انگاری دختر 24 ساله اومده ازش خرید . کَفِش بریده بود . ‏سریع لب تابا رو پیچوند . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بزرگ گلاب خانوم ، چکشو خشکه نوشت با خود نویس یادگار نادر خان امضاء ‏اش کرد ، و بار رو داد دست بابا سلیمون و گفت بذار تو ماشین . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه وقتی رفتیم عمارت اربابی نادر خان ، شب که شد ، مامان بزرگ اشرف ‏خانوم متجدد نشسه بود رو مبل ، پا رو پا انداخته بود ، تریپ تجدد گرفته بود واسه ‏مامان بزرگ گلابم و ، داشت دستاشو مانیکور میکرد ، که مامان بزرگ گلاب خاتون ‏تکنولوژی ، صدای بابا سلیمون کرد و ازش خواست لب تابشو بیاره . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدم فوری یه زنگ زد به شهاب جونش و گفت : دارم آن میشم بیا رو خط . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و مامان اشرف جون ، میخ شده بودیم رو گلاب خانوم که ، به سلیمون گفت : ‏سیم تلفن رو از پشت تلفن دربیار بده دستم ، بعدم سیم رو وصل کرد به لب تاب و ‏کانکت کرد و رفت تو یاهو مسنجر ! ... ای بابا ! ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدشم به من گفت تو نیا جلو شهاب میبینتت بدش میاد قال میکنه‎ ‎‏! ...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‎ ‎خب به درک ! ... منم میخوام از تکنولوژی گلاب خاتونی سر دربیارم . ندید پدیدم ‏چیکار کنم ؟ با توپ و تشر مامان بزرگ گلاب خاتون رفتم یه گوشه بغ کردم ، نشسم ‏، دیدم گفت : اشرف بیا با شهاب حرف بزن ! ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جل الخالق ! ... مامان بزرگ اشرف رو که دیگه نگو ، تریپ تجدد از کله اش پرید ‏، سیخ شد جلوی مامان بزرگ گلاب خاتون و ، معترف به عقب افتادگی شدید ‏خودش از تکنولوژی ، لب و لوچه ی آویزون ، چند کلمه ای با شهاب خان در ‏پیت بخت النصر اختلاط کرد . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشم اومد مامان گلاب زد تو پَرِش‎ ‎‏! ... خیلی دیگه تو ژست بود ... یوععع‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینم از تفاوت فرهنگی مامان بزرگای بنده .‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهارشنبه ، پنجم جولای 2006‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب ، سرش رو از کاغذهای روی میز بلند کرد ... رد دست لغزون به روی ‏بازوش رو گرفت ... دستها ، آروم ، پیچ و تاب میخوردن و با نوک ناخنها ، به سمت ‏گردنش حرکت میکردن ... سه ثانیه ، برای موندن تو شوک ، کافی بود ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی ، به عقب برگشت ... لیندا ، پشت سرش ایستاده بود و گوشه ی لبش رو از ‏پایین ، به شیوه ای تحریک آمیز به دندون گرفته بود ... این ، دقیقا سومین بار بود ‏‏... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم غلیظی روی پیشونی نشوند ... : « هیچ معلوم هست چه غلطی داری میکنی ‏؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیندا ، لبخندی زد : « اوه ... منظوری نداشتم » و لبهاش رو به حالت عمودی ، رو ‏به جلو جمع کرد ... نوک بینیش تیز شد ... خودکار توی دستش رو از دسته به ‏دکمه های باز روی سینه اش که مقداری از سینه اش رو با دست و دلبازی بیرون ‏انداخته بود ، وصل کرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخمهایی که باز نشده بودن ، خشن تر از پیش داد زد : « کارگزینی ... بیرون ... ‏از فردا تو این دفتر نبینمت »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیندا ، اخم کرد و لب باز کرد : « ولی من ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دست ، ضربه ی محکمی روی میز کوبوند : « هیسس ... بیرون » و با انگشت ‏دست ، به سمت در اشاره کرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیندا ، اونقدری ازش شناخت داشت که بدونه حرفش دو تا نمیشه ... با عصبانیت و ‏سر خورده ، اتاق رو ترک کرد و در رو محکم به هم کوبید ... هیچ سر در نمیاورد ، تا ‏حالا سه تا قرار باهاش گذاشته بود و هر سه بار سر از سوییتش درآورده بود ... با ‏اینحال ، هر بار که توی دفتر خواسته بود خودش رو لوس کنه ، با همین اخم و تَخم ‏مواجه شده بود ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبال خروج هیجانی و عصبی لیندا ، مارک پا تو اتاق گذاشت : « هی مرد ... ‏چرا داد میزنی ؟ لیندا چش بود که اینقد عصبانی بود ؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودکار توی دستش رو به روی میز کوبوند : « من نمیفهمم چند بار باید یه چیز رو ‏به کسی تذکر داد ... هر بار همین اشتباه رو تکرار میکنه ؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارک ، دستش رو توی جیبهای عمودی شلوارش فرو کرد : « چی شده ؟ تو که ‏بخاطر اشتباه کارمندها هیچوقت از کوره در نمیرفتی ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی صدا دار زد : « کارمند آره ؟ ... اینو بهتره میفهمید ، تا اخراج نشه ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارک اخم کرد : « چی ؟ تو چیکار کردی ؟ اخراجش کردی این بیچاره رو ؟ آخه ‏چرا ؟ ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی عصبی به زیر چونه کشوند و کناره ی چونه اش رو خاروند : « چرا اخراج ؟ ... ‏دختره ی احمق ، هزار بار بهش گفتم اینجا محل کاره و فقط و فقط کار ... من ‏نمیدونم رو پیشونیم نوشته وقت کار کردن س ک س میخوام ؟ هی برای من ادا و ‏اصول میاد ... سه شب با هم بودیم ... خب ... این دیگه معنی نمیده که هی بیاد ‏تو دفتر من از سر و کولم بالا بره ... هر جا یه حرمتی داره ... من نمیفهمم کی ‏میخواد اینو بفهمه ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارک ، نیشخندی زد : « خب تو که باهاش بودی ، دیگه مشکل چی هست ؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به پشت گردنش کشید و مستاصل تو چشمهای خاکستری مارک خیره شد : « ‏تو دیگه چرا ؟ تو که منو میشناسی ... اهل رفیق داشتن و عشق و حال تو محل ‏کارم نیستم ... یه شب تو پیک نیک با هم بودیم ، سه شب هم اومد خونه ام ، دو ‏شبش رو خودش اومد ، یه شب هم من دعوتش کردم ... تموم ... این معنی نداره ‏که هی بخواد سر کار از کت و کول من آویزون بشه ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارک ، با صدا خندید : « هی پسر ... من از خدامه یکی بیاد سر کار بهم ور بره ‏خستگی رو از تنم در بیاره ... تو چه مرگته ؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی تر از قبل غرید : « ای بابا ، من اهل رفیق بازی نیستم ... امروز سر کار ، ‏دو روز دیگه هم میخواد بیاد خونه ام جا خوش کنه ... هر چی اصول داره ... هر ‏چی یه جایی داره ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارک سعی کرد آرومش کنه : « خیلی خب بابا ... یه خورده آرومتر بهش تذکر ‏میدادی ... چرا دیگه اخراجش کردی ؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی از سینه بیرون داد : « دفتر من ، تخت خواب نیست ... منم عادت ندارم ‏خودم رو با رابطه غرق کنم ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینکه سالهای زیادی رو از نوجونی تو این کشور زندگی میکرد ، با اینحال روابطش ‏محدود بود و خیلی کم پیش میومد خودش رو درگیر روابط مهیج کنه و آخر هفته ‏هاش رو رنگارنگ پر کنه ... به شخصه ، به یاد نداشت که برای رابطه ای پیش قدم ‏شده باشه ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شروع هر رابطه هم ، سعی میکرد چارچوب تعریف شده ای برای طرف مقابلش ‏بذاره ... نیازی رفع میکرد و نیازش رو رفع ... فقط همین ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دخترهای آویزون و عاشق پیشه ، دوری میکرد و سعی میکرد با کسایی رابطه ‏اش رو گسترش بده که در همون حد رابطه ، براشون کافیه ... کمتر پیش میومد که ‏با دختری به سن و سال پایین درگیر بشه ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تموم اونهایی که تو این سالها باهاشون درگیر یه رابطه ی نصفه نیمه بود ، یا هم ‏سن و سالش بودن ، یا دو سه سالی ازش کوچیکتر بودن ... بهرحال ، تو سن ‏اون ، بیشتر همو درک میکردن و جفتشون دنبال رابطه ای از یه جنس بودن ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی بین موهاش چرخوند و تا پشت گردنش امتداد داد ، مارک رو ، به سر کارش ‏برگردوند ، و فکرش رو روی کارش متمرکز کرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل سوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‎16‎تیرماه سال 1385 مسجد سلیمان ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز صبح مامان بزرگ دلش واسه تنهاییم سوخت اول گفت خل شدی نشستی رو ‏زمین چشماتو بستی هی با دو انگشت فال میگیری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فال میگرفتم ؟ خوب آره دیگه پَ چیکار میکردم . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چطوری ؟ سودابه یادم داد . یه بار که تو مدرسه دبیر زبان دیر کرده بود ، گفت بذار ‏فال بگیرم ببینم میاد یا نه ! اگه دو سر انگشتم به هم رسید با چشم بسته یعنی نمیاد ‏و از امتحان جیم شدیم راه میفتیم تو حیاط مدرسه آتیش سوزوندن ، اگه بهم نرسید ‏که دیگه فاتحه ، میاد ، امتحان میگیره ، سختشم میگیره . خوب بگیره . کیه که ‏ککش بگزه . من که از دولتی مامان بزرگ گلاب جون و اون آقا دکتر کذایی ‏روانپزشک محترم ، زبانم بیسته .‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا ؟ حالا میگم برات . از بچگی بخاطر بیش فعالیم مجبور شد ببرم دکتر روانپزشک ‏‏!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی ؟! ... میدونستی روانیم ؟ بیخود ! مامان بزرگ میگه : مگه هر کی رفت دو ‏سه جلسه پیش روانپزشک روانیه ؟ ... تو فقط یه خورده خلی !... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته خودم میدونم بیشتر از یه خورده خلم ... اما اون میگه : اگه بشینی آروم اینقد ‏ورجه وورجه نکنی ، خراب کاری نکنی ، اذیت دی رضا نکنی ، چیکار به کارت دارم ‏که ببرمت دکتر روانپزشک ؟ خوب اینم حرفیه . حرف حق هم حرفی پشت سرش ‏نیست‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‎ ‎روانپزشک محترم هم به مامان بزرگ گلاب خاتون گفت : « ماشالا شما که هزار ‏الله اکبر وسعتون خوبه ، از پسش برمیاین ، سرش رو گرم کنین به کلاس ملاسای ‏مختلف تا انرژیش صرف کلاسا بشه و ، کمتر فوضولی کنه »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا موثر شد یا نه ؟ خدا داند باید یه بار دیگه برم پیش اون آقا دکتره ویزیت بشم ! ‏ولی تاثیرش واسه مامان بزرگ و مخصوصا دی رضا عکس بود ... چون هی مجبور ‏بودن دنبال کلاس بگردن ، مربی پیدا کنن ، ببرن ، بیارن ، مربی فراری رو ‏برگردونن ، و اگه برنگشت دوباره روز از ، نو روزی از نو ، یکی دیگه پر حوصله تر و ‏اعصاب فولادی ترشو پیدا کنن‎ ‎‏!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما واسه من حداقل تاثیری که داشت فراگیری زبان انگلیسی در حد چهچه بلبل به ‏زبان انگلیسی بود . حالا اینکه بلبلای انگلیسی زبون چهچه اشون ، با مال ما فرق ‏میکنه یا نه ؟ خودش یه موضوع حاد ذهنی شده واسه من ، که اگه یه روز جراتشو ‏پیدا کردم و ، جلو روی آقای بخت النصر سبز شدم ، اولین سوال ، قســّم میخورم ‏همین باشه که ازش میپرسم‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره پریدم . ببخشید ، خلاصه داشتم فال میگرفتم که ، اگه این آقای بداخلاق خان ‏بخت النصر اومد ، ایندفعه میتونم باهاش روبرو بشم یا نه ؟ که مامان بزرگ زد تو ‏برجکم و تمرکز فالگیریمو بهم ریخت ، و فالگیری پاک از ذهنم پر کشید رفت رو ‏درخت جلو پنجره ، رو شاخه هاش ، جفت اون گنجیشکه بودا ، که داشت یه چیزی ‏میکرد تو دهن جوجه اش . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا چی بود به خورد نوزاد بدبخت میداد و اینکه به مزاج جوجه بیچاره سازگاره و بعد ‏خوردن اون چیزه ، گنجیشکه هم ، مثل خانم رضا ، عروس دی رضا میزنه پشت کمر ‏جوجه که آروغ بزنه ، هنوز ذهنم رو به خودش درگیر نکرده بود که شنیدم مامان ‏بزرگ داره به بابا سلیمون میگه‎ ‎‏:‏‎ ‎حیوونی ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کی بود جوجه گنجیشکه ؟ یعنی اونم متوجه اش شد ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه بابا با منه !‏‎ ‎آخه داشت به بابا سلیمون میگفت : بیچاره نوجوونه ، تو سن رشده ‏احتیاج به تفریح و گردش داره ! آخ جون با خودم بود ! ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدشم بهش گفت : امروز ببرش بیرون یه تابیش بده . هوا خوب گرمه ، میچسبه ‏ببریش سر چشمه یه تنی به آب بزنه‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اَه ... از بس سر چشمه رفته بودم خسته ام شده بود . فوری پریدم تو کلومش و ‏گفتم : جون مامان بزرگ همین الان بفرستم برم بیرون ! تو رو خدا ! فردا پس فردا ‏شهاب‎ ‎‏...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بزرگ پرید وسط حرفم : خان عمو‎ ‎‏!...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع حرفشو گوش کردم و گفتم : آره همون که گفتی میاد و من دیگه نمیتونم بزنم ‏بیرون ، امروز بفرستم پیک نیک . همین دیگه ، درسته ؟ بهش میگن پیک نیک ‏دیگه ، وقتی سوار ماشین بشی بری یه جای دور ، بشینی یه جایی زیر انداز بندازی ‏و چای و تنقلات بخوری و نهار بخوری و ورجه وورجه کنی ، میشه پیک نیک ؟ آره ‏درسته‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بزرگ گفت : پیک نیک ؟ کجا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فوری یادم اومد به نسرین اینا ، که جمعه رفته بودن شوشتر و از آب تنی تو ‏رودخونه و غرق شدن یه پسر بچه جلو چشمش ، تعریف میکرد ، و من مرده بودم از ‏کنجکاوی اینکه ، غرق شدن یه آدم چجوریه و اگه ببینی چه حسی بهت منتقل ‏میکنه و ، کلی حیفم اومد که این صحنه پر هیجان رو از دست دادم ...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدم بهترین موقعیته که برم رودخونه ی شوشتر ، واسه پیک نیک ... شاید همون موقع هم یه پسر بچه خواست غرق بشه ، و من ‏این صحنه هیجان انگیز رو بچشم دیدم ... آخه میگن تو رودخونه شوشتر تو روزای شلوغ پلوغ هر روز یکی دو نفر غرق میشن . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دی رضا هم خدا خواسته گفت : منم میام . میخوام برم زیارت امام زاده عبدالله و یه سر برم زیارت اهل قبور مسجد شیخ شوشتری ‏سر قبر ننم‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه امروز چه روزی بود‎ ‎‏!...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الانم که برگشتم چشام باز نمیشه از قرمزی ، مامان بزرگ که وقتی دیدم گفت : ای وای چیکار کردی خودتو اینهمه پوستت آفتاب ‏سوخته شده نگفتم کرم ضد آفتاب بزن برو صلات ظهر تو آب ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اَیــی کرم ضد آفتاب ؟ ... از این صیغه های پریسا درآوردی ؟ ... بابا ولم کن . حالا پوستم رو کرم میزدم چشامو چیکار ‏میکردم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی جون تو چه حالی داد . خیلی وقت بود اینقد بهم خوش نگذشته بود و به قول دی رضا تَش نسوزونده بودم . ننه رضا هم بیشتر از ‏صد بار بهم متذکر شد : دووَر تَش مِنِ هیمه ات ، ایقد نسوزون ! بَخت بووت ! ( دختر آتیش به هیمه ات « هیمه : توده هیزم » ‏اینقدر نسوزون « کنایه به کسی که خیلی فضولی میکنه یا فتنه میکنه » بخت پدرت « همون جون باباتِ خودمون » ) ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم اینگار که نه اینگار ! عین خیالم هم نبود . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظهر بین راه ، رسیدیم به یه قهوه خونه ، سر سه راهی شوشتر مسجد سلیمون ، یه مشتی پسر علاف معلوم الحال وایساده بودن به ‏متلک پرونی از سر بیکاری . بابا سلیمون اخمشو تو هم کرد و گفت : دی رضا زی بپر دُووَر بووَر سی دسب اُوو ، خووتَم برو زی ‏واگردین بیویین مِن ماشین ایجونَل مَلی شلوغه .( مامان رضا زود بپر برو دختر رو ببر دستشویی و خودتم برو و زود برگردین بیاین ‏تو ماشین اینجاها خیلی شلوغه‎ ‎‏)‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دی رضا هم زود زیر بازومو گرفت تند و تند رفتیم دست و صورت شستیم دست از پا دراز تر برگشتیم تو ماشین . اَه اَه یه مشت علاف ‏بیکار در مینی بوسشون رو باز گذاشته بودن یه آهنگ در پیتی : پارسال بهار دسته جمی رفته بودیم زیارت !... گذاشته بودن و ‏همگی حرکات جلف و ناموزونی ، به نام رقص از خودشون در میاوردن ، که چی بشه ؟ چی میدونم والا . لابد اونا هم بیش فعال ‏بودن و میخواستن انرژِشون رو یه جوری تخلیه کنن‎ ‎‏!...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه مجبور شدیم بریم یه چند کیلومتر جلوتر زیر سایه ی چند تا درخت کنار جاده نهار مون رو که جات خالی تنهایی جونم جوجه ‏کباب بود و همونجا بابا کبابشون کرد زدیم تو رگ . دی رضا هم قصد کرد نمازشو همونجا بعد از جمع کردن وسایل اضافه نهار بخونه . ‏یه چایی داد بابا . بابا هم بعد چایی نمازشو خوند و یه چرت قیلوله رفت ! قیلوله درست گفتم دیگه ؟ آره بابا پارسال تو کلمات و ‏ترکیبهای تازه داشتیمش ، چرت سبک بعد از ظهر . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم که بیکاری عمرا تحمل کنم پریدم تو گندمزار پیش روم اینقد رفتم و برگشتم تا رد پام یه هکتار گندم زار بیچاره رو نابود کرد بعدشم ‏خسته و کوفته دراز به دراز افتادم وسط گندم ها و همونجور دراز کش یه مشت کفش دوزک و هزار پا و رطیل یافتم با چند تا پروانه ‏شکار خوبی بود . از دی رضا یه شیشه مربایی که توش چای خشک گذاشته بود گرفتم همشون رو ریختم توش با خودم آوردم . حالا ‏بعدن نشونت میدم البته اگه همدیگه رو نخورده باشن‎ ‎‏!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چرت قیلوله بابا سلیمون ، رفتیم شوشتر مستقیم به طرف رودخونه . جات خالی کیپ تا کیپ بیکار تر از خودم ریخته بود لب ‏آب . تیشرت گل و گشادمو پوشیده بودم با شلوار و یه روسری . پریدم تو آب آب تنی کردن و شلنگ و تخته انداختن .‏‎ ‎کف پام ‏کلی اوضاعش درب و داغونه . همش خون مرده شده از سنگای لب رودخونه .‏‎ ‎خلاصه جونم برات بگه به آرزوم رسیدم و هیجان ‏درونیم از دیدن صحنه غرق شدن فرو کش کرد اونم با چه وضعی !‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو تا پسر هشت ده ساله با باباشون اومده بودن . باباهه هم چه مسخره یه طناب بسته بود به کمر پسرا و سر طنابم محکم گرفته بود ‏دستش و پسرا هم زده بودن به آب ، منم دیدم پسرا از من کوچیکتر و کوتاه ترن تو آب ایستادن راحت ، رفتم جفتشون و شلنگ تخته ‏انداختم که یکباره زیر پام خالی شد و سکندری خوردم تو آب . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرا جیغ زدن و باباهه هول شد و پرید تو آب به خیال خودش منو نجات بده ، بابا من خودم شناگرم این میخواد منو بکشه بیرون ؟ ‏باباهه افتاد تو آبی که به زور تا کمرش میرسید ! شروع کرد به تقلا کردن . طناب هم دورش پیچیده بود و بیشتر هولش میکرد . من ‏و دو تا پسرا به زور باباهه رو بلند کردیم از آب کشیدیم بیرون .‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏ دی رضا هم چشمش ترسید و بابا رو مجبور کرد از لب آب بلند شیم و بریم زیارت بعدشم مسجد شیخ شوشتری . خلاصه اونجا هم ‏همش جیغ جیغ میکرد دووَر نرو لب اُوو ( دختر نرو لب آب ) . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حرفش گوش کردم چون راسش خودمم ترسیدم رودخونه خیلی پایین بود و اگه از لب پرتگاه میفتادم الفاتحه مع الصلوات‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه اونجا یه چیز دیگه هم به کشفیاتم اضافه شد که اول فکر کردم خونه جناست‎ ‎‏.‏‎ ‎آخه یه دخمه تاریک بود که همش پله میخورد ‏میرفت پایین . ترسیدم برم پایین ولی خوب کنجکاویه به ترسه میچربید و بالاخره دو دل دو دل و کور مال کور مال رفتم پایین تا ‏رسیدم به یه پا گرد دوباره پله خورد و رفتم پایین دیدم ای بابا اینجا کجاست لب رودخونه . هه هه هه خیلی خوش گذشت . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدشم اونقد رو قبرا بپر بپر کردم تا غروب شد و دی رضا گفت : شو شده واگردیم هُونه نَخوبه سر شو مِن قَربِسون ( شب شده ‏برگردیم بریم خونه شب خوب نیست تو قبرستون‎ ‎‏«‏‎ ‎اکثرا مسجد سلیمانیها بعضی از کلمات را قاطی میگن مثل مزجد : مسجد ، ‏دزگاه :‏‎ ‎دستگاه ، دوگتر : دکتر ، قربسون : قبرستون ، دوارته : دوباره ، مِدِرسه‎ ‎‏:‏‎ ‎مدرسه : بی بفا : بی وفا و ...» ) . بابا سلیمون هم ‏حرف گوش کن نشست پشت رل و برگشتیم و الانم که اینجام و هلاک خوابم . به زور یه حموم کردم و لباس عوض کردم و اگه اجازه ‏بدی بخوابم‎.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمعه ، هشت جولای 2006

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینکه تا دیر وقت سر کار بود و خسته ، با اینحال ، با وسواس ، سر ماشین رو کج ‏کرد و از بریدگی خیابون کارنابی به داخل خیابون گانتون و از اونجا به خیابون تنگ ‏و ترش کینگلی شماره ی بیست و شیش ، حرکت کرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست داشت از مراکز خرید بزرگ و برندهای معروف خرید کنه ، ولی ، اگه همین ‏فرصت کوتاه رو هم از دست میداد ، خیلی سخت میتونست تا آخرین روز ، سفارش ‏، و البته گاهی سوغاتی و بدتر از اون ، با هزار سختی ، کادوی تولد مناسبی ، برای ‏دخترک لوسشون پیدا کنه ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه نگاه اجمالی به بالا و پایین خیابون انداخت و تابلوها رو از نظر گذروند ... از ‏شلوغی مراکز خرید متنفر بود ، ولی خرید از مغازه های کوچیکی که درشون به ‏خیابون مشرف بود و ، اونو به یاد بازارهای شلوغ ایران می انداخت ، راحت تر بود ‏‏... علاوه بر اون ، نزدیکی به دفتر هم ، پوئن مثبتی تلقی میشد که ، نمیشه نادیده ‏گرفتش ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار خیابون تنگ ، لا به لای ماشینها ، جای پارکی پیدا کرد ... به مغازه ی ‏روبرویی خیره شد و لبخند محوی به کنج لب نشوند ... سال پیش از همین مغازه ، ‏دو تا عروسک تزئینی خریده بود ... امسال دیگه قصد نداشت عروسک رو به لیست ‏خریدش اضاف کنه ... بیشتر ترجیح میداد کفش و شلوار جین بخره ... هووم ، ‏کیف هم انتخاب خوبی بود ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو که به سمت مخالف چرخوند ، فروشگاه برزگ کنُن بهش چشمک زد ... ‏با وسوسه ی خرید یه دوربین دیجیتال جمع و جور دخترونه ، نمیتونست مبارزه کنه ‏‏... لبخند پر رنگ تری کنج لبش جا خوش کرد ... خب ، خرید کردن برای یه ‏دختر پونزده ساله ی غریبه ی آشنا ، به نظر ، آسونتر از خرید برای اشرف خانوم ‏دلمشنگ جوون پسند میومد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همون چند نگاه از پس ویترینها ، اونم از پشت رل ، انتخابش برای دختر پونزده ‏ساله تموم شد و حالا باید به تک تک اون مغازه های دو طرف خیابون سر میکشید و ‏کارت میکشید و پاکتهای خرید رو به داخل ماشین میبرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب ، یه مغازه ی جواهر فروشی هم ته خیابون بود ، جواهر فروشی بی ال اَند تی ‏که چند قدم بالا تر بود و میتونست پیاده گز کنه و ، برای مامان بزرگ و اشرف ‏خانوم از همونجا ، سوغاتی انتخاب کنه و تموم ... میموند سفارشات مامان بزرگ ‏که کار بیشتری میبرد و باید به روز دیگه ای موکولش میکرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغل فروشگاه کنُن ، یه لباس فروشی بود که خوشبختانه هم زنونه داشت هم مردونه ‏، برای بابا سلیمون ، تند و تند پیراهن و شلوار انتخاب کرد ... همیشه تو انتخاب ‏برای سیتو خانوم ، مشکل پیدا میکرد ... بیخیال شد و ترجیح داد نقدی از زحماتش ‏تشکر کنه ... برای بهتاش و یه چند تا دوست و رفیق چندین و چند ساله اش هم ، ‏از همون مغازه خرید کرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو لحظه ی آخر ، یه جفت کفش کتونی آلستار طرح دار دخترونه هم ، به سایز ‏سی و هشت ، برداشت ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کرد ... تا پارسال سی و هفت بود ، الان شده سی و هشت ... یه سایز پاش ‏بزرگتر شده و میتونست امیدوار باشه ، سایز عقلش هم به همون اندازه ، بزرگ تر ‏شده باشه ، اما خوب میدونست که آرزوی محالی تو سر میپرورونه ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاکتهای خرید رو به داخل صندوق عقب ماشین منتقل کرد و قدم زنون به سمت ‏مغازه ی جواهر فروشی بی اِل اَند تی حرکت کرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زنگ موبایل ، گوشی رو از جیب بیرون کشید و به شماره ی نقش بسته ‏روی گوشی خیره شد ... مامان بزرگ بود ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی کرد : « بله ... نگو که باز باهاش به مشکل بر خوردی »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پشت خط ، مزه ی قربون صدقه میداد ... به دلش نشست : « دا کُربونت ‏برُم ... روود ... دووَرکُم خووِه ... » ( قربونت برم مادر ... عزیزم ... دخترکم خوابه ‏‏)‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الحمداللهی زیر لب گفت و به توضیحات مادر بزرگ گوش داد ... خدا رو شکر که ‏باز هم دست گل به آب نداده بود و تماس مامان بزرگ ، جنبه ی شکایت و ‏شکایت کشی ، اقلا درمورد شادان خانوم نداشت ... مسئله کاری بود و البته قابل ‏حل ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینکه مامان بزرگ خیلی اصرار داشت بخاطر مسائل مالی مربوط به کار ، زودتر ‏به سمت ایران حرکت کنه و سفرش رو جلو بندازه ، با اینحال میدونست که امکان ‏پذیر نیست و تو همون وقت مقرر هم ، به زور میتونه سفر کنه ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی از ته دل کشید ... خسته و بی حوصله ، به داخل مغازه ی جواهر فروشی پا ‏گذاشت ... بعد مسافت هم باعث نمیشد که مسئولیتش تو ایران ، از روی دوشش ‏حجم کم کنه ... خدا میدونست روزی چند بار ، با مامان بزرگ تلفنی صحبت میکرد ‏و بابت هر مسئله ی کوچیک و بزرگی ، که صد البته نود و نه و نه دهم درصدش ، ‏در رابطه با مسائل شادان خانوم بود ، فک میزد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل چهارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‎29‎‏ تیرماه سال 1385 مسجد سلیمان ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخی بمیرم الهـی ! از همون الهی های ته دلی که مامان بزرگ همیشه به ‏من میگه ها‎ ‎‏!‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا میفهمم چرا اینجوری از ته دل با چشمای به اشک نشسته ، غریبانه میگه ‏الهـی ! تو نگو از رو حس دلسوزیه شدیده ! یعنی مامان بزرگ دلش واسه من ‏میسوزه ، که اینجوری میگه الهـی ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخه چرا ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی چرا ؟ همون الهــی رو میگم دیگه . چرا مامان بزرگ اینقد دلش ‏واسه من میسوزه ؟ مگه من چمه ؟ خودش که میگه : « بیخیال دموکراتی هستی ‏که لنگت تو هفت آسمون خودتی و بس . »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا سلیمون میگه : « نه خانوم پَ مو ایجو چِنُوم ؟ مو خو بیخیال تره ایوم »‏‎ ‎‏(‏‎ ‎نه ‏خانوم پس من اینجا چی هستم ؟ من که بیخیال تر از اینم ) . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب راست میگه دیگه . بیخیال تر و سر به هوا تر‎ ‎‏!‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کافیه یه بار دی رضا تو حموم باشه و بگه : « سلیمون یه قالب صاوونی بده مِن ‏حموم مَندُم بی صاوون ! زی بوو که اُوو یخ وابید ریم ! » ( سلیمون یه قالب صابون ‏بده تو حموم موندم بی صابون ! زود باش که آب روم سرد شد‎ ‎‏ ) .‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بابا سلیمون هم بعد از دو ساعت تو یخچال گشتن و یه چی خوردن و دو لیوان ‏چای شیرین سر کشیدن و یه چرخی تو باغ خونه زدن و درختا رو آب دادن و ‏ماشین رو شستن !... ای بابا کف ماشین شو رو که میبینه تازه یادش میفته ، ای ‏دل غافل ، دی رضا تو حموم منتظر یه قالب صابونه که تا آب سرد نشده حموم کنه ‏بیاد بیرون . حقم داره بیچاره اون ده برابر من سر به هواست‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببخشید میدونم دوباره پریدم رفتم سر یه شاخه دیگه ، دست خودم نیستا ... به قول ‏بابا سلیمون یُو خوشه ! ( اینه دیگه ) طبیعتشه ! داشتم چی میگفتم ؟ ... آها ، چرا ‏الهــی ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم ؟ نه الهــی خودمو گفتم ، الهــی تو رو نگفتم . آخه امروز دلم ‏خیلی برات سوخته بود . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که تنهایی کشیدم ، من که بی کسی کشیدم ، من که از غصه ی تنهایی خل ‏شدم ، چرا تو رو درک نکردم و ، تنها تر از خودم ولت کردم ، تو این چهار دیوار تنگ و ‏تاریک کشو ، در رو هم روت قفل کردم و خودم رفتم دَدَر ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ددر کجا ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگه بهت نگفته بودم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخــی الهــی ، لابد دلت خیلی شور زده نه ؟ خب حقم داری ، تقریبا دو ‏هفته . روزای کمی نیست تو تنهایی .‏‎ ‎من که از ده روز تنهایی تو یه فصل تابستون ‏اینقد غصم میگیره چطور تونستم اینکار رو با تو بکنم و ولت کنم به امون خدا تو این ‏چار دیواری تنگ و ترش ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوب چیکّار کنم گریه نکن دیگه . مگه دست خودم بود . اینجا نبودم بیام سراغت . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کجا بودم ؟ خب گفتم که ددر‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونروز که باهات حرف زدما ، فرداش وکیل خاندان بختیاری ، جناب آقای مظفر ‏بهتاش ، با مامان بزرگ تماس گرفت و ، ازش خواست واسه پاره ای مذاکرات ‏فوری درخصوص مسایل مربوط به کارخانه بسته بندی نادر ، خودش بره تهران . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بزرگ هرچی دلیل آورد که : « نزدیک اومدن آقای بختیاری هست ، ‏خودشون میان به مسایل مربوطه رسیدگی میکنن و جهت رسیدگی به امور مربوط ‏به املاک ، اینجا وجود من اجباریست » ... و از این جور حرفای قلمبه سلمبه ، تو ‏گوش آقا مظفر خان بهتاش نرفت که نرفت . مامان بزرگ هم مجبور شد با بابا ‏سلیمون و من راهی سفر غیر مترقبه ، به تهران بشه‎ ‎‏!‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون روز ظهر ، با چمدون بسته ، سوار ماشین شدیم رفتیم اهواز ، دی رضا رو خونه ‏ی آقا رضا اینا ، سر راهمون تو خشایار پیاده کردیم و خودمون رفتیم خونه‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اونجا هم ، بابا رفت آژانس مسافرتی پسر دوست مامان بزرگ ، آقای زراسوندی ‏، سه تا بلیط تپل هواپیما گرفت واسه ساعت 21:00 به مقصد تهران و برگشت خونه‎ ‎،‎ ‎بلیطا رو به مامان بزرگ تحویل داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اَه از این مامان بزرگ تکنولوژی ، هر چی بهش عز و جز کردم : « تو رو خّدا با ‏ماشین بریم تا تهران ، تو راه هم برگشتنی یه سر بریم اصفهان و ، بعدشم شهرکرد ، ‏سری به خونه تی نا اینا بزنیم » ، قبول نکرد که نکرد . ( تِی نا ، به معنی تنها ... ‏این با اون تینا فرق میکنه و اسم دخترونه ی بختیاریه )‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میگه : « تکنولوژی رو واسه چی ساختن ؟ واسه راحتی من پیرزن ، که تو این سن ‏و سال دوازده ، سیزده ساعت ، یه کله پا تو ماشین نشینم ، استخونام خشک شه خورد ‏بشه ، با هواپیما میریم بی معطلی . »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی دروغ میــــگفت . آخه کر که نیستم ... بعد از نهار خودم شنیدم تو پذیرایی به ‏بابا میگفت : « بعد این همه سال ، هرچی میکنم دلم رو راضی کنم ، این مسیر ‏نحس رو ، با ماشین طی کنم ، دلم رضا نمیده که نمیده ! ... این طفلی هم پاسوز ‏بد دلی و بد بینی و وسواسِ من شده . چیکار کنه دلش میخواد یه مسافرت ‏آدمیزادی بره . بهش خوش بگذره ! من که راضیم مثل ریگ ، پول خرج کنم ، تا ‏این بهش خوش بگذره ، حالا اگه شده ده تا مسیر هواپیما عوض کنم ، ولی یه بار با ‏ماشین خون به دل خودم نکنم . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدا وکیلی نه که خوف تو دلم باشه از جونم بترسما ، نه ، ناف نابودی این طایفه تو ‏این مسیر بسته شده ، چشمم ترسیده ، دلم لرزیده ، دیگه این یکی رو نمیتونم تو این ‏راه فدا کنم بره‎ ‎‏!‏‎ ‎‏»‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفاش سر درنیاوردم ... آخه آدم بزرگی حرف میزد ، ولی ، وحشتِ تو چشماش ‏و ، رنگ پریده اش ، منو هم ترسوند ! ... نمیدونم چرا از هر بار این مسیر ، این ‏مسیر کردنش دلم لرزید ، بغ کردم‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچی نپرسیدم ازش . آخه اینجور مواقع میگه : « چی بت بگم ؟ هرچی در این ‏بقچه ی غمباد ، بسته باشه بهتره ... خودت بزرگ میشی میفهمی ! »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی رو میفهمم ؟ من که همین الان هم خیلی بزرگ شدم و خیلی میفهمم . خانم ‏ناظممون هم همیشه تو مدرسه ی راهنمایی میگفت : « خودت رو به خریت میزنی ‏اما قد صد تا پیردالو میفهمی ! » ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب لابد میفهمیدم که خانم ناظم اینقد ازم تعریف میکرد‎ ‎‏. تازه هر کی هم بهم ‏میرسه ، هی میگه خرس گنده شدی ، کمتر شلنگ تخته بنداز ، خوب نیست دختر ‏با این سن و سال ، عین پسر بچه ها ، از دیوار راست بره بالا ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه اش که همون شب رفتیم تهران . عمارت اربابی نادر خان بختیاری . مامان ‏اشرف کلی ذوق کرد که ، بیخبری اومدیم و اونو از تنهایی بیرون کشیدیم . حالا هر ‏کی نفهمه فک میکنه ، بیچاره از کله سحر تا بوق شب ، میشینه به در و دیوار بلند ‏عمارت زل میزنه . ولی من که برنامه ی مامان اشرف دستمه . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون سالی که تابستون منو برده بود تهران پیش خودش ها ، همه برنامه اش رو ‏حفظ کردم . همشّ گیر گشت و گذار با بانوان بیکار هم سن و سال خودشه . یه ‏مشت پیر پاتال ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا به پیرا میگن پاتال ؟ اصن پاتال یعنی چی ؟ بگذریم ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه مشت پیر پاتال ، که هر روز خونه ی یکی تلپن و ، واسه هم اِهِن و تُلُپ میکنن ‏و ، پز میدنو ، فال قهوه میگیرن و ، ورق بازی میکنن و ، دک و پوز همو به خاک ‏میمالن و ، هر هر هر مثل چی میخندن . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میگی نه ؟! ... سال دیگه بیا با هم بریم یه ماه بمونیم ... خودت میبینی ، نگی ‏من از خودم درمیارم‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزا مامان بزرگ با یه آژانس میرفت کارخونه ، شهرک اشتهارد ، منو هم میذاشت ‏که سر فرصتی با مامان اشرف و بابا سلیمون ، بریم به معقوله ی مهم متراژ خیابونا ‏و ، شمارش چاله چوله ها و ، ارزیابی کیفیت فعالیتهای شهرداری مناطق بیست و ‏دو گانه ی تهران بزرگ ! ... خلاصه خوش گذشت ... کلی هم خرید کردم و ، یه ‏دو روز هم رفتیم پنجشنبه جمعه ای دعوت ، خونه ی یکی از دوستای مامان اشرف ‏، سمیه خانوم ، تو کرج و ، کلی تش سوزوندم و ، یه عالمه خراب کاری ، که فک ‏کنم گند نصفیاش هنوز در نیومده !‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی گند که نه ، صدای یکیش همون موقع دراومد که سمیه خانوم ، اگه دست ‏خودش بود میزد سرمو میشکوند ... نگو چی که نمیتونم بگم ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب باشه قهر نکن میگم بهت ... چیز خاصی نبود ، زدم گلدون کریستالشو شیکوندم ‏‏... به من چی که سر راه بود و گلاش دراز بودن و خوشم نمیومد ازش و عقب ‏عقب رفتم ، همه فک کردن غیر عمد ، تو هم همینو فک کن ، خوردم به گلدونه و ‏شترق ...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خلاصه اش دیگه هیچی ... بقیش هم قابل عرض نیست ... الانم که برگشتیم و ‏امشب منو تو دو یار همیشگی ، تو بغل هم دل میدیم و قلوه میگیریم‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکشنبه ، شانزدهم جولای 2006 ، باتر سِی - لندن ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی تلفن وایرلِس رو از گوش چپ به راست داد : « آره ... چک کردم مادر من ‏‏... چک کردم ... همون که گفتم ، خط شماره ی سه رو باید عوض کنن ... اون ‏خط خیلی قدیمی شده دیگه ... تو فکر یه سوله ی دیگه هستم ، اومدم اونجا با ‏نظریان و قاسم زاده جلسه میذارم ، درموردش صحبت میکنیم ... شما نگران این ‏چیزا نباش دا ... دیروز هم ، سفارش خریدی که از آلمان اوکی کردم ، اعتبارشو ‏پرداخت کردم ... از سر صبح هم با چند تا واسطه و اینور و اونور هماهنگ کردم ، ‏قراره ‏F.O.B‏ ( ‏Free On Board‏ یعنی تحویل کالا ، روی عرشه ... یکی ‏از روشهای ارسال محموله بین المللی که شامل بارگیری از مقصد تا کنار عرشه ، ‏بارگیری به داخل عرشه بعلاوه ی هزینه ی بیمه تا مقصد بدون هزینه تخلیه ) ‏بفرستنش امارات ... از اونجا هم که بهتاش خودش پیگیر میشه ... دیگه ؟! ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زنگ خونه ، بی شتاب ، به سمت ورودی رفت ... تو چشمی نگاهی ‏انداخت ، و در رو باز کرد : « بعدا زنگ میزنم ... قطع میکنم ... » و شاسی سبز ‏رنگ تلفن رو فشار داد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو ، بی تردید باز کرد : « ایزابـــلا ... چطوری ؟ ... این ورا »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایزابلا ، با لبخندی گشاد ، درحالیکه چمدون کوچیکی تو یه دست و کیف دستی ای ‏تو دست دیگه داشت ، بو ×× سه ای به گونه اش زد ... دستش رو به دور کمر باریک ‏ایزابلا حلقه کرد و اونو به خودش نزدیک : « نگفتی ؟ این ورا ؟ ... بیا تو »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایزابلا ، لبخند دندون نمایی به لب داشت : « اوه شاب ، میدونم سرت خیلی شلوغه ‏، باور کن زیاد مزاحمت نمیشم ، فقط سه روز ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ای عمیق به لب نشوند : « حالا بیا تو ... تو که تعارفی نبودی ... چه خبر ‏اینجا چیکار میکنی ؟ اونم بی خبری ؟ سورپرایز شدم ... » و با دست به سمت ‏کاناپه ی راحتی گوشه ی سالن نشیمن اشاره کرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایزابلا ، چمدون و کیف دستیش رو بالا گرفت : « اینا رو بذارم کجا ؟ ... تو اتاق ‏همیشگی ؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالیکه به سمت آشپزخونه میرفت ، از شونه نگاهی به ایزابلا انداخت : « دقیقا ‏‏... خودت که واردی ... منم که به عادت تو واردم ... میدونم رو تخت یه نفره ‏اذیت میشی ... راحت باش ... ملافه ها هم تمیزه ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و لبهاش رو به نشونه ی لبخندی اطمینان بخش ، به هم فشرد ... چشمک کوچیک ‏و شوخی از گوشه ی چشم به سمت ایزابلا پاشید و دکمه ی قهوه جوش رو پایین ‏داد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایزابلا ، با چمدون کوچیک تو دست ، به سمت پله های سوییت دو طبقه و جمع و ‏جور شهاب ، حرکت کرد ... همزمان ، نگاهی به اطراف انداخت ، مث همیشه ، ‏تمیز ، منظم و بدون تغییر ... لبخند محوی به لب نشوند و به سمت دومین اتاق ‏سمت راست طبقه ی دوم سوییت دوبلکس شهاب ، حرکت کرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فنجون دور طلایی طرح ویکتوری رو روی جزیره ی وسط آشپزخونه گذاشت ، قبل ‏از اینکه قوری کوچیک بلوری نشکن قهوه جوش رو به داخلش سرازیر کنه ، دستی ‏، پهلوش رو در هم پیچوند ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی مکث ، با خنده و شوخ ، به سمت چپ برگشت : « مینشستی تا برات قهوه رو ‏بیارم ... خسته که نیستی ؟ هستی ؟ ... » و ابرویی بالا انداخت ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایزابلا ، دستش رو دور کمرش محکم کرد : « نه ، سفر خوب بود ... خستگی نداشت ‏‏... کارهای پرونده ی جورج میلر ام دی ، تموم شده بود و برای بستن پرونده ، ‏مجبور شدم خودم بیام ... نمیخوام مث اونبار با بی ملاحظگی ، مشکلی با این پرونده ‏ی پر تنش داشته باشم ... میدونی که ؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی به روش پاشید : « میدونم عزیزم ... مث همیشه ، دقیق و پر مسئولیت ... ‏البته بگم ، رو من نمیتونی حسابی داشته باشی ها ... میتونی رو مارک حساب ‏کنی ... من درگیر کارهای رفت خودم هستم ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایزابلا خندید ... ابرویی با همون لبخند تو هم نشوند که شونه ی اخمی غیر جدی ‏بود : « خیلی خب ... میدونم مث همیشه نمیتونم روت حساب کنم ... همین که از ‏دم در عذرم رو نخواستی ، جای شکر داره ... » و با مشتی کوتاه و آهسته به بازوی ‏شهاب ، ضربه ای زد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایزابلا ، دوست صمیمی و چندین و چند ساله اش بود ... تو دانشگاه ، با هم این ‏دوستی دو طرفه رو شروع کرده بودن ... دوستان خوبی بودن ، ولی ... دوست ‏نداشت با وارد کردن این دوستی ، تو حیطه ی کار ، خشی به دوستی خالص و ناب ‏قدیمیش وارد کنه ... برای همین هم بود که ، با وسوسه ی شراکت تجاری با ایزابلا ، ‏تا الان مبارزه کرده بود و تن به خواسته های زن نداده بود ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای وحشی و مشکی رنگ پریشون شده ی ایزابلا رو با محبت ، از روی صورتش ‏کنار زد : « میدونی که نمیخوام از دست بدمت ... تو خوب تر از اونی هستی که ‏بخوام رفتارت رو زیر ذره بین بذارم مبادا بهم کلک بزنی ... »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایزابلا ، اما ... این حرف رو به شوخی برداشت کرد و خنده ای بلند و مستانه سر داد ‏‏: « اوه شاب ... تو خیلی با مزه ای ... میدونم دوست نداری کسی یه پنی بهت ‏نارو بزنه ... باور کن چشمم دنبال حساب بانکیت نیست ... » و باز خندید ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت لب تابش حرکت کرد ... باید کارهایی که میتونست از همین مسافت ‏دور انجام بده رو تموم میکرد و فقط وقتش رو تو ایران ، روی کارهایی که به ‏حضورش بسته بود ، معطوف میکرد ... با این حال ، ایزابلا تازه از راه رسیده بود و ‏احتیاج داشت ، قبل از اینکه دیر وقت شه و وقت خواب برسه ، گپی صمیمی ‏باهاش داشته باشه ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل پنجم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‎3‎مرداد ماه سال 1385 مسجد سلیمان ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنهایی جون تا حالا کتاب خوندی ؟ نه ؟ آخه چـــرا ؟ کتاب ، خوندنش خیلی ‏مفیده . مامان بزرگ میگه کتابا ، ما رو با زندگی اشخاص و ، شخصیتها و ، ‏تفکراتشون ، آشنا میکنه و ، ما میتونیم ازشون درسای زیادی بگیریم . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم میخوام مغز تو رو پر بار کنم ... واسه همینم بهت توصیه میکنم ، کتاب بینوایان ‏اثر ویکتور هوگو رو بخونی . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو کتابخونه ی نادر خان ، یه نسخه قدیمی به زبان انگلیسی هست ازش که ، به ‏توصیه ی مامان بزرگ و ، مربی موسسه زبان مهر ، آقای خالقی ، برای بهتر شدن ‏ادبیات انگلیسیم و ، درک مفاهیم و مطالب ، اونو خوندم و ، روی تمام نکات آموزنده ‏اش ، از جمله تمام بیگاریهایی که خانم بدجنس تناردیه ، از کوزت بیچاره کشید ، با ‏های لایت ، خط نارنجی و صورتی و زرد کشیدم . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بگذریم از شماتتهای مامان بزرگ خانم از اینکه : « این چه کله خراب بازی ای بود ‏تو درآوردی دختر ! من از دست تو چی کار کنم ؟ کتاب نفیس نادر خان رو درب و ‏داغون کردی ! آخه این خط و مطا چین ، رو صفحه های کتاب بیچاره کشیدی ؟ ‏جواب شهاب رو چی بدم ... اگه ببینه پدر جفتمون رو با هم درمیاره ... سر این ‏خیره سریها و سر به هوایی های تو ، سکته نکنم خوبه‎ ‎‏!‏‎ ‎آخه دختر ، یه جو عقل تو ‏کله ی پوکت نیست ؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی در کل ارزش این همه شماتت رو داشت . آخه نکات آموزنده ی خوبی ‏داشت ، که من تو این چند روز گذشته ، با پوست و خون و استخون و روح و جسمم ‏، تماما نکاتِ های لایت شده رو ، درک کردم و ، الان چندین روزه که ، شخصیت ‏کوزت ، چنان باهام عجین شده که ، گاها فکر میکنم خودِ خودِ کوزت بیچاره هستم و ‏، مامان بزرگ و دی رضا هم ، خانم و آقای تناردیه ... بابا سلیمون هم ، قربونش ‏برم ، ژان وال ژان فداکار ، ناجی کوزتِ بی نوای مادر مرده !‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دور از جونت ، دور از جونت ، چنان وســـّعم رو این چند روز با خرده فرمایش و ، ‏کار کردن ، کشیدن که ، دیگه جون به تن و ، روح تو کالبدم نیست . بقول معروف ‏، پدرم در اومده ... استخونام زق زق میکنن ... مهرهای کمرم چیک چیک صدا ‏میده ... که چی ؟ ... اگه راست میگی یه کلام بگو که چی ! نه جوون من بگو ‏که چی ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو لازم نکرده بگی ، اصن خودم میگم : که آقا شهاب خان بختیاری نوه ی سوگلی ‏گلاب خاتون خانم ، تا دو روز دیگه شرفیاب میشن . درست گفتم ؟ نه انگار ! ‏درستش اینه که ، بگی تشریف فرما میشن ! خلاصه ... کل جیک و پیک خونه رو ‏ریختیم تو هم ... همه رو تر و تمیز کردیم ... حتی اتاق آقا شهاب خان بختیاری ‏انکر الصوات بخت النصر‎ ‎‏!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه چی بگم به کسی نگیها ! تو رو جون هر کی دوست داری ، بفهمن کار من بوده ، ‏میفهمم تو فروختیم . آخه نه کسی بود ، نه کسی دید ! ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی کار کردم ؟ بگو چیکار نکردم . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بزرگ ، اتاقش رو دیزاین جدید کرده ... منم تا تونستم ، گند زدم به دیزاین ‏نوی اتاق آقا ... بپر بپری کردم رو تخت شهاب خان ، بیا ببین . فکر کنم تموم ‏فنرای خوشخواب اعلای آقا در دونه در رفت ! حالا این هیچی ، تو یکی از بپر بپرام ‏پایه ی تخت آقا ، شکست ... منم از ترس بو بردن مامان بزرگ خانوم از ماجرا ، ‏صداش رو درنیاوردم و ، بزور پایه رو زدم زیر تخت ، تشک رو صاف کردم .... کی ‏به کیه ؟ شتر دیدی ندیدی . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا این هیچی تو کشو مشو ها ، دنبال آت و آشغالای آقا سیاحت میکردم که ، یه ‏جوهر خوشرنگ صورتی رنگ دیدم پلیکان اصـــل . جوهر خودنویسش اینقد ‏خوشرنگ بود که حض کردم . وسوسه شدم یه خورده اشو رو یه تیکه کاغذ امتحان ‏کنم که کردم ... وای چه رنگی ! تا حالا صورتی به این خوشرنگی درست نکرده ‏بودم‎ ‎‏.‏‎ ‎بعدشم درشو گذاشتم روش ، گذاشتمش سر جاش . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی اتاق رو مرتب کردم ، یه دفتر نت دست نویس ، رو میز کامپیوتر آقا بود که ، ‏روش نوشته بود : « دلتنگ توام »‏‎ ‎‏.‏‎ ‎نتاش محشر بود ! ... گذاشتمش تو کشو که ‏بعدا از روشون بنویسم واسه تمرین . چند دقیقه بعدشم که داشتم یه چند تا کاغذ و ، ‏یه نوار کاست رو ، میذاشتم تو همون کشو دیدم که ، ای دل غافل ... در شیشه ی ‏جوهره رو ، محکم نبسته بودم ، جوهر ریخته تو کشو . نه فقط اون کشو که دو کشو ‏زیر اونو ، یه ریزه هم رو پارکت کف اتاق شُره کرده ریخته . حالا چه خاکی به سرم ‏بریزم ، بماند ... بعدا نوع خاک مرغوبی ، مثل همون خاکا که واسه مجسمه سازی ‏استفاده میشه ، انتخاب میکنم میریزم رو سرم‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‎ ‎این یکی هم هیچی آخرین گندم رو ببین که چیکار کردم !... همینطور که ایستاده ‏بودم سینه ی دیوار و ، با خودم فکر میکردم که حالا چی میشه و چه کنم و چه جوری ‏لاپوشونی کنم واسه خود بینوام ، تو نگو لنگه کفش تو دهنم به قول دی رضا ، که از ‏نوع جنس مرغوب پف پفی خرسی بود ، از قضا ، تو دستمه چسبوندم به دیوار ، هر ‏کار کردم اثر و آثار این آدامسه رو اقلا پاک کنم ، که هر چی لوم نمیداد ، این یکی ‏راست کار خودم بود و ، تی ثانیه همه میفهمیدن خرابکاریهای حاصله ، محصول ‏مشارکت بنده ی حقیر ، در کتاب مشهور بینوایان بوده ، زایل نشد که نشد‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب چیکارش میکردم ؟ چیشمامو ریز کردم و یه خورده از مغزم کار کشیدم و فکرامو ‏جمع کردم ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم تو آشپزخونه یه چاقو میوه خوری اره ای برداشتم ، افتادم به جون کاغذ دیواری ‏سه بعدی جنس اعلاء ی دیوار اتاق شهاب خان که ، مختص حضرت آقا ، طرح و ‏مدلش رو مامان بزرگ خانم داده بود آقای فرهمند ، تو یکی از سفرهاش به امارات ‏متحده عربی ، اسپیشیال بیاره و اتاق آقا رو ، باهاش دکور کرده بود و خلاصه یه ‏گردی از کاغذ که آغشته به مدرک جرم آدامس خرسی جویده و نرم شده بود رو ، با ‏کلی زحمت گرد و صاف بریدم ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی خوب شد ... دیگه لنگه کفشه به دیوار نچسبیده بود ولی ... این ولیه مهم بود ‏دیگه ... ولیش اینه : حالا مونده جاش که دیگه مشخصه دست آدمیزاد دو پا ، تو ‏خرابکاری عمـــدّا تو کار بوده رو با یه چی پر کنم که شک بر انگیز نباشه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واسه همین تصمیم گرفتم یه تابلو نئو استایل خیلی ماهرانه ، که کار دست استاد ‏شادان خانوم بختیاریه ، بچسبونم روش که گند کار درنیاد و مشکوک نزنه‎ ‎‏.‏‎ ‎مرحبا به ‏مخ خودم که عینهو ساعت منظم و دقیق کار میکنه . هرچند مخ من به ساعت ‏برتری نسبی داره آخه مخ من ابتکار عمل داره ، ولی ساعت نداره . مثلا نمیتونه ‏یهو از ساعت دو بپره بره چهار‎ ‎‏! ولی مخ من همیشه سه میزنه ، بعدم میشه بیست ‏‏... چون از یه ور خانوم غلامی میگه : « شادان بختیاری ، تو بازم مخت سه کار کرد ‏؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اون ور هم بچه ها میگن : « آفرین کار خوبی کردی ، مخت بیسته ... » خب ‏اینم یه ابتکار عمله دیگه ... مخ من میپره ، ساعت نمیپره ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکشنبه ، 23 جولای 2006 مطابق اول مرداد ماه 1385 ... باتر سِی - لندن ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بار دیگه با وسواس ، وسایل رو دونه دونه چک کرد و به داخل چمدون بزرگ ‏مسافرتیش چید ... خدا رو شکر ، همه ی کارهاش رو با نظمی پیوسته ، روبراه کرده ‏بود و الان ، تقریبا آماه بود تا بار دیگه تجربه ی نفس کشیدن تو ایران رو داشته ‏باشه ... نفسهایی که ، گرچه سخت از سینه بالا می اومدن ، اما نبودشون هم معنی ‏تداوم زندگی رو نمیداد ... بی تنفس اون هوای آشنا ، پشت این مرزها ، جون ‏میداد ... باید میرفت و به اندازه ی سالی ، از اون هوا بر میداشت و برای یه سال ‏، ذخیره میکرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چمدون صورتی رنگ جلفی ، که یه طرفش مزین به عکس گربه ای با مزه با ‏لباس دخترونه ی صورتی پر رنگ بود و گوشه ی دسته اش ، عروسکی از همون ‏گربه ، بصورت آویز ازش آویزون شده بود رو ، به روی دست گرفت و با حرکتی ، ‏رمز اون رو تنظیم کرد و از دو طرف به جهت های مخالف کشید ... چمدون باز شد ‏‏... چشمهای لغزونش رو به داخل چمدون گردوند ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی از ته سینه کشید ... با حس دردی که زیر سینه ی چپش تیر کشید ، ‏مبارزه کرد ... اخمهاش تو هم پیچید ... شب گذشته ، تا دیر وقت ، دونه دونه وقت ‏گذاشته بود و با کاغذهای رنگی و روبان ، کلی وسیله ی ریز و درشت رو کادو کرده ‏بود ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخم ، به نایلون محکم طرح دار محتوی عطر و ادکلن های مختلف ، خیره شد ... ‏هر بار ، موقع عبور از کمربند بازرسی ، با وجود محموله ی عطر و ادکلن ، دچار ‏زحمت مضاعف میشد ، با اینحال ، از وسوسه ی خرید اونها ، هیچوقت نمیتونست ‏در بره ... همه رو دوباره چک کرد و نایلون رو برای تحویل جدا گانه به بازرسی بار ‏، پلمپ ساده ای کرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیف لب تاب ... مدارک و اسناد ... بلیط ... کیف پول و بقیه ی وسایل ‏ضروریش رو برای بار آخر بازرسی کرد ... و ترجیح داد برای بار آخر ، قید بازرسی ‏چمدون محتوی سوغاتی های رنگارنگ دوستان و آشنایان و اشرف خانوم رو ، بزنه ‏‏... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مارک دسته ی چمدون بزرگ رو ، به یه دست و دسته ی چمدون سوغاتی ها رو ‏به دست دیگه اش داد و از درب اتاق خواب شهاب بیرون زد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش رو اجمالی ، دور تا دور اتاق چرخوند و روی قاب عکس روی میز ، ثابت ‏کرد ... قاب عکس رو بلند کرد و نگاهی دقیق به جز به جز صورت نقش بسته تو ‏قاب انداخت ... هیچ تغییری نکرده بود ... همون نگاه همیشگی ... همون لبخند ‏همیشگی و همون دشت سر سبز همیشگی ... آه کشید ... باید عجله میکرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پشت سر برگشت و تو آینه ی قدی کنار اتاق ، تیپ اسپرتش رو از نظر گذروند ‏‏... هیچ مشکلی نبود ... دستی لا به لای موهاش کشید و اونها رو با شدت بیشتری ‏به عقب فرستاد ... لجوجانه به سمت پیشونیش برگشتن ... سعی کرد به این ‏لجبازی بچگونه شون بی اهمیت باشه ... دم آخری ، ادکلنی به کنار گردنش پاشید ‏و از اتاق خارج شد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا چند ساعت دیگه ، کیلومتر ها دور تر ، درگیر دنیای دیگه ای میشد که هیچ ‏شباهتی به دنیای الانش نداشت ... لبخند بچگونه ای زد و با دستهای پر بار ، برای ‏بار آخر ، وسواس گونه ، محیط جمع و جور و تر تمیز طبقه ی پایین خونه اش رو از ‏نظر گذروند ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار ماشین مارک ، وسایل رو به روی زمین گذاشت و با تصویر قاب بسته ی ‏شری ، تو قاب پنجره ی مشرف به خیابونِ کوتاه ، لبخندی بر لب ، روبرو شد : « ‏داری میری شاب ؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با همون لبخند بچگونه ، به چشمهای آبی و بی فروغ شری ، خیره شد : « مثل ‏همیشه ... خب ، مواظب گلهای تو باغچه باش . دوست ندارم برگشتم همشون رو ‏پلاسیده و خشک شده ببینم ... سلام ویکتور رو هم برسون ... بگو براش گز و پسته ‏میارم ... برای تو هم پونه میارم ... » و دستی بلند کرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شری با همون لبخند ، دستش رو بلند کرد و براش تو هوا تکون داد ... : « زود بیا ‏‏... ویکتور بفهمه قراره براش گز بیاری ، تحملش رو از دست میده ... » و صدای ‏خنده ی پر صداش ، تو فضای خیابون خلوت اون موقع روز پیچید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

4 مرداد ماه سال 1385 مسجد سلیمان ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز تو شلوغ پلوغی و برو بیا ، با خانم سرلک کلاس داشتم . تابلو جدیدی که کار ‏کرده بودم رو نشونش دادم ، یه جور خاصی نگام کرد . بعد از کلاس هم یه خورده با ‏مامان بزرگ اختلاط کرد ، که نمیدونم موضوع اختلاطشون چی بود ، ولی اینو ‏مطمئنم که در مورد من داشتن صحبت میکردن‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کجا مطمئنم ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب معلومه تا رفتم تو پذیرایی یه چیزی مثل روانپزشک از زبون مامان بزرگ ‏شنیدم که تا چشمش خورد به من ، حرفاشون رو تموم کردن . غلط نکنم خانم ‏سرلک داشته به مامان بزرگ میگفته من دیوونه ام و مامان بزرگ داشته متقاعدش ‏میکرده که : « نه بخدا دیوونه نیست ، خودم بردمش پیش روانپزشک ، گفته فقط یه ‏خورده خله که بعدا خودش خود بخود خوب میشه ! ‏»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نظر تو ، همینو میگفتن ؟ آره دیگه پَ چی میگفتن ؟ اصن بذار هر چی دوست ‏دارن بگن ، به من چی‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو سال پیش خانم سرلک یه بار دیگه هم با مامان بزرگ داشت حرف میزد ، که ‏بازم صداشو شنیدم . اون روز هم میگفت : « یه چیزیش هست این دختره . مشکل ‏خاصی داره ؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بزرگ هم رنگ به رنگ میشد و هی بهش میگفت : « نه فقط تو سن بلوغه ‏و این روی هیجاناتش تاثیر گذاشته . »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخه اون روز هم خانم سرلک یه نگاه ، دقیقا مثل نگاه امروز ، بهم انداخته بود و هر ‏چی ازم خواسته بود یه خورده از رنگهای سرد تو کارم استفاده کنم ، قبول نکردم که ‏نکردم‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لج بازی کردم ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه بخدا لج چی ؟ دست و دلم به رنگ سرد نمیرفت . از اون روز به بعد دیگه ‏اصراری روی استفاده از رنگ سرد ، بهم نکرد ... فقط بهم گفت : « از این به بعد ، ‏سبک اکسپرسیونیسم کار میکنیم » ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و یه خورده هم درمورد کوکوشکا و ژرژ رئو صحبت کرد و بعد از اونم منو به حال خودم ‏گذاشت .منم تا تونستم واسه خودم نقاشی های باب دلم کشیدم . اونم که راضی بود ‏از کارم ! ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا چرا دوباره رفته با مامان بزرگ میز گرد تشکیل داده ، خدا عالمه و بس‎ ‎‏!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی اینو خوب یادمه که ، بعد از رفتن خانم سر لک ، مامان بزرگ ازم خواست ‏شب پیشم بخوابه . تعجب کردم ! مامان بزرگ هیچوقت پیش من نمیخوابید . ‏گفتم شاید خانم سرلک میخواد زنگ بزنه بگه یه دیوونه زنجیری تو این خونست ‏بیاین ببرینش !...‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیچاره خانم سرلک . آخه اونموقع تازه مربیگریمو شروع کرده بود و شناخت زیادی ‏ازش نداشتم ، ولی حالا چی ؟ حالا که هم من اونو میشناسم ، هم اون منو میشناسه ‏و میدونه زنجیری نیستم ، دیگه اختلاطش با مامان بزرگ سر چی بود ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای نکنه بازم فعل و انفعالات دارم ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فعل و انفعالات چی ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه فکر کنی از اونا که تو آزمایشگاه شیمی دبیرستان ، با خانم پوریان مسئول ‏آزمایشگاه انجام میدادیما ، نه خنگه ، از همون فعل و انفعالاتی که اونشب داستانشو ‏مامان بزرگ برام تعریف کرد.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه داستانی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیخواد تو بفهمی ... واسه سن و سالت خوب نیست . وقتی تو هم به سن بلوغ ‏رسیدی ، خودم واسه ات حرفای مامان بزرگ رو تعریف میکنم تا روشن شی‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چند منم اونشب هیچی از حرفای مامان بزرگ سر درنیاوردم و اصولا مثل تمام ‏اتفاقایی که دور و برم میفتاد ، در مورد اون موضوع هم روشن نشدم . نه که اصلا ‏روشن نشدمها ، اون شب روشن نشدم ، ولی بعد از یکسال یعنی دقیقا پارسال ، ‏بعد از عید روشن شدم . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چطوری ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بزرگ شدی خودت میفهمی ! ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی ؟مثل مامان بزرگ حرف میزنم ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره ... دقیقا‎ ‎‏!!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودم فکر کردم شاید مامان بزرگ بازم امشب بیاد تو اتاقم بخوابه تا باز روشنم کنه ‏که ، دیدی چیزی نگفت و رفت تو اتاق خودش خوابید . شایدم فعلا وقت روشن ‏کردن منو نداره ، آخه فردا شازده قراره بیاد مامان بزرگ هم فردا کلی کار داره که ‏باید زود بخوابه‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از خوابیدن مامان بزرگ ، وقتی مطمئن شدم دیگه خبری از روشن شدن ‏نسبت به فعل و انفعالات احتمالی نیست ، یواشکی و پاورچین پاورچین رفتم تو ‏اتاق شازده بخت النصر انکر الصوات . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیکار ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوب معلومه واسه لاپوشونی‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واسه کی ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا تو دیگه چقد خنگی ! خب راست میگم دیگه خنگی . مگه پریروز از گندکاریام تو ‏اتاق شازده واست تعریف نکردم ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کدومشون ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون گردیه که با چاقو اره ای درش آورده بودم . یادت اومد آی کیو ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیروز که مامان بزرگ رفته بود تو حیاط به بابا سلیمون دستورات جوراجور میدادا ، ‏منم از فرصت استفاده کردم رفتم یه میخ کوبوندم بالای گردی . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میخ واسه چی ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب معلومه واسه این تابلو جدیده که امروز خانم سرلک اومد ریزه کاریهاشو توضیح ‏داد و تموم شد و رفت پی کارش . کاشکی یه ابزار جاسوسی داشتم نصب میکردم رو ‏تابلو میذاشتم تو اتاق شازده تا سر از کارش دربیارم . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نظرت شدنیه ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره بابا ... خودم تو هزار تا فیلم دیدم میشه ! ولی من ندارم . کاشکی باهام خوب ‏بود ، میگفتم از انگلیس یکی شو برام بیاره بجای این کادوهایی که هر سال برام ‏میاره‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا شاید تا حالا خودش همچی چیزی آورده باشه . من که خبر ندارم . ولی نه ، ‏کی میاد واسه یه بچه از اینجور چیزا کادو بیاره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی امسال چی برام میاره ؟ پارسال چی برام آورده بود ؟ سالهای پیش ؟ تو ‏میدونی ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی رو ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای که چقد تو خنگی ! خب کادو ها رو میگم دیگه ! ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم باید بدونم ؟ من از کجا بدونم ؟ مگه من بازشون کردم ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا بازشون نکردم ؟ مگه برات نگفتم ؟ خب بخاطر همون معقوله شوور کردن دیگه‎ ‎‏!‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه ربطی داره ؟ مگه ربطشو بهت نگفتم ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چّی برات نگفتـم ؟ دروغ میگـی !... جدّا ؟!...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راسّ میگی ... یادم اومد ، داشتم واسه ات از کمد زباله دونی میگفتم که ، حرف ‏پریسا فرهمند پیش اومد ... اینقد از این شاخه به اون شاخه پریدم که ، یادم رفت از ‏کمدم تعریف کنم . گفتم پریسا فرهمند ! روز تولدم شهین خانم و آقای فرهمند و ‏پریسا جون هم میان ، ولی خوشبختانه اینجانب چون در حال حبس اجباری هستم ‏از حضورش مستفید ... نه ، نه ببخشید ... مستفیض ، نخواهم شد‎ ‎‏.‏‎ ‎

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه دل شادی دارم من !... همه میان تولد منو جشن بگیرن ، اونوقت خودم رو تو ‏تولد راه نمیدن ! خنده نداره به نظر تو ؟ آقا شهاب با یه عالمه کادوهای جورواجور از ‏بلاد کفر میاد ، مامان بزرگ اشرف پایتخت نشین ، از تهران میاد ، یه عالمه تک و ‏طایفه بزرگ نادرخان بختیاری ، از مسجد سلیمان و اهواز و آغاجاری و شهرکرد و ‏سیبک و ایذه و اطراف و اکناف میان تولد ، بعد شادان خانم بختیاری ، بیچاره ی ‏بینوای دل شیکسّه ، میشینه تو این چار دیواری تک و تنها‎ ‎‏!...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای ی ی ، دست به دلم نذار که خونه . چرا ؟ حالا بذار شازده تشریف بیاره خودت ‏میفهمی ! ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب شب بخیر که میدونم فردا صبح تو این خونه ، خواب بی خواب‎ ‎‏.‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوشنبه ، 24 جولای 2006 مطابق دوم مرداد ماه 1385 – ایران ، تهران ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتش رو با ساعت اعلام شده از بلندگوی تعبیه شده تو هواپیما ، تنظیم کرد : دو و ‏بیست دقیقه ی بامداد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پله ها رو با طمئنینه ، پایین اومد و همزمان با پا گذاشتن روی پله ی پایین تر ، با ‏هر پله ، نفسی عمیق به ریه فرستاد ... تهران ... غبارآلود ، گرم ، خفه ، ولی ‏دوست داشتنی ... آبستن سالهای متمادی از گذشته ی دود شده ، خاطرات حک ‏شده در اعماق سوراخ سنبه های مغزش ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتی معطل و بی قرار و پر تشویش به انتظار وسایلش ، داخل ترانزیت پروازهای ‏خارجی فرودگاه امام خمینی ، قدم رو گذروند و عاقبت با تحویل وسایلش ، اونها رو ‏به روی چرخ قرار داد و از سالن پروازهای خارجی ، گذشت ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشم به طول مسیر روبروش نگاه کرد و عاقبت سوتی پر معنی و بلند برای ‏تاکسی دربستی پر عجله ، تو نزدیک ترین مسیر آسفالتی از جایی که ایستاده بود ، ‏زد ... با قرار دادن وسایل به صندوق سمند زرد رنگ ، خودش رو به روی صندلی ‏جلو ، پرت کرد و چشمهاش رو با اون مردمکهای لغزون ، به روی هم گذاشت ... ‏احتیاج به ریلکس داشت ، البته اگر ممکن بود ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو روز آینده ، روزهای پر کاری رو ، باید تو تهران میگذروند ... جلسات فشرده و ‏خسته کننده با نظریان و قاسم زاده ... مراجعه به دارایی ، به گمرک ، به کشتی ‏رانی ، و عاقبت مذاکره با مهندسین نصاب دستگاههای خریده شده از آلمان و بستن ‏قرارداد برای دو ماه آینده ... انجام یه سری کارهای حقوقی خسته کننده و خشک ‏‏... ، بازدید از کارخونه ، جلسه با بهتاش ... چک کردن حسابها و اسناد و مدارک ‏مالی ، ترازنامه ها و اظهارنامه های سال قبل ... و یه عالمه کارهای خرد و ریز ‏دیگه ... خسته کننده و جانفرسا ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احتیاج به تجمع تموم انرژیش داشت ... تو هواپیما ، پرواز راحتی رو نگذرونده بود و ‏فک میکرد ، استخون استخونش در حال جنگ و کشمکشه ... با چشمهای بسته ، ‏گردنش رو چند باری چرخوند تا خستگی خوابیدن روی بالش بادی توی هواپیما رو ‏، به این طریق از گردنش خارج کنه ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدرس عمارت اربابی نادر خان رو ، دقیق تر و با جزئیات بیشتر ، برای راننده ی ‏سرحال پشت رل سمند ، شمرده شمرده ، خوند و دوباره با چشمهای بسته ، منتظر ‏موند ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رسیدن به مقصد ، از جیب بیرونی کیف لب تابش ، کلید درب بزرگ عمارت ‏اربابی نادر خان رو بیرون کشید و درب رو باز کرد ... در بزرگ عمارت ، با صدای ‏قیژی باز شد و با خستگی ، بار تجمع شده کنار در رو به داخل کشوند ... نگاهی پر ‏حسرت به ساختمون مرکزی و ساختمون شرقی انداخت و راه ساختمون غربی رو ‏در پیش گرفت ... به درخت سرو روبرو ، تو فضای پر چمن کنار نیمکت ، نگاهی ‏انداخت و پر حسرت تر از قبل ، نفسی از سینه بیرون داد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهاش رو ریز کرد و با دقت بیشتری به اطراف نگاه انداخت ... چراغ های پایه ‏کوتاه دو طرف راه سنگ فرش شده ی پیش روش ، تا جلوی عمارت غربی رو ‏روشن کرده بود ... با دقت به زاویه ی پیش رو نگاه انداخت ... هیچ تغییر ‏محسوسی ، قابل توجه نبود ... خونه همون خونه بود ، با همون وهم و اضطراب ‏مترشح از زاویه به زاویه اش ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دسته کلید توی دستش ، در عمارت غربی رو باز کرد و ، وسایل توی دستش رو به ‏کنار در هول داد ... دوباره مسیر رو تا دم درب اصلی عمارت برگشت و بقیه چمدونها ‏رو به دست گرفت ، و دوباره راهی ساختمون غربی شد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبش ، پر کوبش و با حسرت ، میتپید و فکرش ناسزا ردیف میکرد ... سعی کرد ، ‏اختیار فکر و هوشش رو به کنترل بگیره ... محال بود ... با این بوی پیچیده از گلها ‏، تو فضای سرسبز باغ ، محال بود ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چراغهای عمارت مرکزی ، و عمارت شرقی ، همه خاموش بود ، الا تک چراغی از سر ‏در عمارت شرقی ، با ماشینی پارک شده ، در گوشه ی سایبون شرقی ، که نشونه ی ‏حضور اشرف خانوم ، تو عمارت بود ... باید امشب سفارشهای اشرف خانوم رو از ‏داخل چمدون خارج میکرد و دم دست میذاشت ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ورود به داخل عمارت ، باد خنکی به صورتش پرتاب شد و توجه اش رو از همه ‏چیز ، به هیچِ موجود تو عمارت ، معطوف کرد ... نگاه دقیقی به اطراف انداخت ... ‏همه جا تمیز بود و دیگ غذای روی گاز ، نشون میداد که لیلا خانوم ، کارش رو بی ‏کم و کسر انجام داده ، و طبق سفارشات اکید مامان بزرگ ، اسباب پذیرایی ازش رو ، ‏مهیا کرده ... لبخند محوی رو لب نشوند و قبل از هر چیز ، کیف لب تابش رو ، به ‏روی میز ناهار خوری کنار سالن گذاشت ... باید ، یه دور دیگه ، اسناد و مدارک ‏داخل کیفش رو چک میکرد تا فردا ، بی اینکه قلمی رو فراموش کرده باشه ، برای ‏شروع کارش ، راهی میشد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف غذای روی گاز رو ، به داخل یخچال سر داد و از قوری روی سماور اجاقی ، ‏مقداری چای ، برای خودش تو لیوانی سرریز کرد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو ذهن ، چند تراول ، برای لیلا خانوم آماده کرد ، تا با دیدنش به دستش بده ... تو ‏لیست افراد مشمول سوغاتیهای خریداری شده ، اسمی از لیلا نبود ، و تصمیم گرفته ‏بود ، زحماتش رو نقدی جبران کنه ... بهرحال ، خرید برای خانومها ، از جمله ‏مسائلی بود که به هیچ عنوان دوست نداشت خودش رو بهش دلمشغول کنه ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشید و همراه با لیوان چای ، به سمت اتاق خواب طبقه ی بالا ، راه افتاد ... ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل ششم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏5 مرداد ماه سال 1385 مسجد سلیمان ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای که سرم داره میترکه . تو سر درد نگرفتی ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جدا ؟ سر تو هم درد گرفت ؟ بابا چه خبره ؟ این برو بیا و کیا و بیا همش بخاطر ‏تَشَرُفِ آق میرزا خانِ بخت النصرِ انکر الصواته ؟ دیوونه شدم از کله سحر بسکه ‏صدای دنگ و دونگ و بشور بساب و بع بع چهار تا بعو ! آخـی الهــی‎ ‎‏!‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه بابا با سردرد تو نبودم این یکی الهـی ، فقط و فقط ، به خاطر بعوهای ‏نازنین پشم سفید و پشم سیاه گوگوری مگوریه ، که بابا از کله سحر آوردشون پشت ‏پنجره ی اتاق خواب بنده ، با طناب بسته . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که چی ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که این بیچاره ها رو جلو پای آقای شازده ، ذبح کنن و بعدم ، به کام آقا و مهمونا و ‏، بنام منِ بیچاره ، شام بِدَن ملت ، نوش جون کنن . ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم شام ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آره ! آخه آقای محمدی مشاور و مباشر املاک نادر خان بختیاری ، از مامان بزرگ ‏پرسید : « بهتر نیست مراسم رو ظهر بگیریم ؟ و بره ها رو خورش برنج کنیم ، بدیم ‏نهار ؟ »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که مامان بزرگ هم تو کلومش گفت : « نه بابا ظهر ! ابدا ، تو این گرما مردم له له ‏میزنن ، گرما زده میشن ، شلوغ پلوغی هم کلافمون میکنه دست و پامون رو گم ‏میکنیم . »‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای خدای من! چه سعـــّادتی ، هر سال این همه دنگ و فنگ ، واسه بازگشت ‏مفرحِ بزرگترین نوه و سوگلی گلاب خاتون ، و تولد مبارک و میمونِ کوچکترین و ‏ته تغاری ترین نوه ی عزیز و گرامیِ نفس تو نفسِ گلاب خاتون ...‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کی میره این همه راهو ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب معلومه که کی میره ! این همه آدم ، که طی دو روز آینده تشریف فرما میشن ‏، مگه همگی از راه دور ، و گاهی هم بسیار دور نیومدن ؟ ‏

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید