پری دختریه که در زندگی هدف مهمی داره. یک هدف بزرگ و عالی و برای رسیدن به هدفش مجبور به انتخاب میشه. انتخابی که منجر به یک ازدواج میشه … ازدواجی که همه‌ی زندگیش رو تحت شعاع قرار میده. داستان پری، داستان انتخاب‌های درست و غلطه. داستان قضاوت‌ها و لجاجت‌ها. داستان دختریه که در عین داشتن دوست و خانواده تنهاست. پری قراره بال بگیره و رشد کنه. مهم این‌جاست که پری بتونه سربلند از انتخابش بیرون بیاد. آیا پری موفق میشه؟

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۱ ساعت و ۳۱ دقیقه

مطالعه آنلاین بلندای زندگی
نویسنده : الف

ژانر: #عاشقانه

خلاصه :

پری دختریه که در زندگی هدف مهمی داره. یک هدف بزرگ و عالی و برای رسیدن به هدفش مجبور به انتخاب میشه. انتخابی که منجر به یک ازدواج میشه … ازدواجی که همه‌ی زندگیش رو تحت شعاع قرار میده.

داستان پری، داستان انتخاب‌های درست و غلطه. داستان قضاوت‌ها و لجاجت‌ها. داستان دختریه که در عین داشتن دوست و خانواده تنهاست. پری قراره بال بگیره و رشد کنه. مهم این‌جاست که پری بتونه سربلند از انتخابش بیرون بیاد. آیا پری موفق میشه؟

مقدمه :

من گمگشته در دیروز، عاشق امروز. دلسپرده فردایم

دیروز زاده شدم. امروز عاشق و فردا خواهم رفت.

من همبازی زمان بالیده ام

تکیه بر دیروز، با امید بر فردا، امروز را خواهم ساخت

برای این ساختن به تو و اعتمادت

به تو و نیروی ایمان و دستان پر توانت، نیاز دارم

برای رسیدن به قله های زندگی ام قدم بردار.

همراهم باش تا رسیدن به بلندای زندگیم.

(کمی توضیح:

دوستان عزیز پاورقی های داستان در آخر داستان قرار گرفته. کلمه ای که در موردش توضیح داده شده با شماره مشخص و به آخر داستان ارجاع شده)

به نام خدا

کمی ا ین سو تر:

این روزها عجیب دلش گرفته بود یه نگاه به دیروز و یه نگاه به امروزش اونو از رسیدن فردا می ترسوند. به سرش زده بود چشماش رو ببنده و به هیچ چیز نگاه نکنه. نه دیروز و نه امروز تا دل نگران فرداها نباشه.

زانوهایش را در شکمش تا کرده بود ،آرنجهایش را روی زانوهایش نهاده و سرش میان دستانش اسیر شده بود. تیک تاک ساعت مچیش روی اعصابش رژه میرفت ولی حس جابجایی نداشت. آلارم گوشیش به صدا در آمد و این یعنی 2 ساعت معطل مانده بود تا او را ببیند.

کلافه پوفی کشید و بلند شد . خاک روی لباسش را تکاند .جای بچه های گروه خالی بود تا به حرکتش بخندند. "ورزشکار باید خاکی باشه" عقب گرد کرد و راه بازگشت را در پیش گرفت .به راستی که تنهایی ،کوه آمدن برایش لذتی نداشت.

به مسیر ماشین رو که رسید سر چرخاند تا پژوی آشنای همیشگی را ببیند اما نه!! نه دیگر پژویی بود و نه راننده پژویی . در افکارش غوطه می خورد که صدای بوق ماشین عقبی از جا پراندش. مکثی کردٰ چهره آشنای راننده اعصاب خط خطیش را باز هم خط انداخت. اندیشید: "بازم که اینه!! لعنت به اقبال بلندت پری"

صدا ،گوش آزار برگوشش نشست:

-می خواستی خودکشی کنی اون بالا بهتر بود! چرا می خوای روز جمعه ی مردمو خراب کنی؟

می خواست جوابش را بدهد که صدای موبایل هر دو همزمان بلند شد. این همزمانی ، همزمانی دوم را به دنبال کشید. هر دو همزمان پاسخ داده بودند:

-بله؟

***

فصل اول : بهنام

خسته چادرش را جلو کشید.

- نمیدونم آقاجون چه اصراری داره؟! بابا من ...می خوام ...درس بخونم .... می خوام...کنکور بدم

پایش را محکم روی زمین کوبید.

-ببین نمراتمو

-حالا این بستنی رو بخور کمی خنک بشی ،داغ کردی.

-ولم کن بهناز تو که دغدغه ی منو نداری. درکم نمی کنند.

بهناز بستنی داخل دستش را جلوی صورتش تکان داد.

وای پری بگیرش خسته شدم. تو که آقاجونت رو میشناسی ،حرفش یک کلامه. حالا بذار این تابستون رو خوش باشیم ، کو تا سال دیگه و کنکور ! شاید نظر آقاجونت برگشت، شایدم.......شایدم شاهزاده سوار بر اوتول سفید پیداش شد و خودت درسو بی خی خی!!!

چپ چپی حواله بهناز کرد.

-این چه طرز حرف زدنه؟! اولا خودتم میگی حرف آقاجون دو تا نمیشه. دوما من اگه شوهرم بکنم درسو بیخیال نمیشم.

-باشه بابا میرزا غلط گیر نشو!! تو هر چی می خوای حرص بخور. اما قبلش بستنیت رو بخور . بابا این داداش ما زیر پاش علف سبز شد ! سه ربعه کارنامه گرفتیم و تو نشستی واسه سال دیگه ات آبغوره میگیری!!

نفسش را پر صدا بیرون داد و بستنی کیم را از دست بهناز گرفت. لیس اول را زد. کاکائوی روی بستنی زیادی شیرین بود . با اکراه گازی زد و خنکای بستنی را پذیرا شد. با عادت کردن دهانش به سرما ، به سرعت بستنی را خورد و چوبش را روبروی چشمان بهت زده بهناز که هنوز سرگرم لیس زدن به قسمت سفیدرنگ بستنی بود تکان داد.

-پاشو بریم. داداشتو معطل گذاشتیم.

بهناز دور دهانش را پاک کرد.

-من نمیدونم دهنتو با چی عایق کردی ؟ نه چیز سرد رو آروم میخوری نه داغ. واقعا که !!

بهناز این را گفت و ته مانده ی بستنی اش را به همراه چوب بستنی او ، داخل سطل زباله انداخت. سوپری کنار مدرسه به خاطر دانش آموزان ، همیشه یک سطل بزرگ کنار مغازه میگذاشت. وگرنه جلوی مغازه تبدیل می شد به زباله دانی.

-بدو دیگه..

گامهایش را تند کرد و به سمت بنز قدیمی پدر بهناز به راه افتاد. پدر بهناز دو ماشین قدیمی داشت که مثل جانش برایش عزیز بودند. یکی همین بنز 220 سبز بود و دیگری یک شورلت نقره ای ، که هر دو بیست سالی عمر داشتند. خنده اش را از یاد آوری حرف عمه اش فرو خورد ، عمه اش همیشه می گفت: حاج فرشچی ، چشم بازار رو با ماشیناش کور کرده !! هر چند این مثل کاربرد زیادی برای ماشینهای پدر بهناز نداشت.

بهناز درب جلوی ماشین را باز کرد.

-بیا بشین تو این گرما برسونیمت.

همان طور که سرش را به معنای سلام برای برادر بهناز خم می کرد، جواب همیشگیش را به بهناز داد:

-اخلاق آقاجون رو که میدونی!! ممنون.

چادرش دوباره سرخورد. کلافه پوفی کشید و آن را بالاتر برد. پوشیدن چادر یک طرف بود و اجازه کش زدن نداشتن ، یک طرف دیگر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پری خانم بیاید بالا فکر نکنم بعد این همه سال آشنایی با خونواده ما ،آقاجونتون چیزی بگه. هوا خیلی گرمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این حرفا چیه آقای فرشچی. آقاجون خوشش نمیاد. مردم حرف در میارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز هم از اینکه برادرهای بهناز ، پری خانم صدایش می کردند ، احساس شرم می کرد. چشمهای مرد جوان از قرمزی شرم آلود گونه های او برقی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به هر حال مفتخر می کردید خانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون خیر پیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خداحافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خداحافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کسری از ثانیه ماشین از جلوی چشمانش دور شد. برادر بزرگ بهناز ، بهنام، مهندس پتروشیمی بود و سه ماه خارک بود و سه ماه در شهر خودشان کنار پدرش حجره داری می کرد. وقتی بود ، مسئول رفت و آمد بهناز بود و در غیاب او برادر کوچکترش ،بهداد، این مسئولیت را داشت. به هر حال بهناز هم محدودیت های خاص خودش را داشت. اگر درست می نگریست آدم بی غم وجود نداشت. ولی سرش پر از باد بود و دلش پر از آرزوهای بزرگ و چشمش بر حقایق بسته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدمهایش را تند کرد تا زودتر از شر گرمای اول تیر رها شود. غرق در فکر به سمت خانه راه افتاد. در بزرگ قدیمی که جلوی دیدش قد کشید،، اندیشید"چه زود رسیده است؟ " کلیدش را خارج کرد و در را گشود. حیاط خانه را به سرعت رد کرد تا به محیط خنک داخل ساختمان برسد و روبروی کولر خود را خنک کند. هرچند آرزویش مثل همیشه ، بر باد رفت ، بی بی به عادت همیشه درهای توری دار را باز کرده بود تا داخل ساختمان خنک شود و از کولر خبری نبود!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شوقش فروکش کرده بود به سرعت چادرش را گوشه ای پرت کرد و مانتویش را گشود. وای که اگر بی بی وضعیت زیر مانتویش را میدید کلاهش پس معرکه بود. آرام و پاورچین به سمت آشپزخانه رفت و وقتی از نبود بی بی مطمئن شد به سرعت به سمت کلید کولر جستی زد و خود را روبروی کولر ولو کرد. آخ که خنکای دلچسب کولر ،چه دلنشین بود. در خلسه ی دلچسبی فرو رفته بود که صدای بی بی از جا پراندش:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ورپریده ، باز رفتی خیس عرق جلوی کولر ولو شدی!!! دختر می چای من باید توون (تاوان) پس بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترسیده بود و زبانش به لکنت افتاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-س..سسسلام بییی بی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهای بی بی با دیدن وضعیتش چهار تا شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اااااا باز تو چشم من رو دور دیدی زیر مانتوت چیزی نپوشیدی؟؟ وااااااااااای از دست تو..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شوک در امده بود . سریع لباسش را جمع کرد و سعی کرد کمی خودش را برای بی بی لوس کند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بی بی گلم ، آخه زیر چادر می میرم از گرما به خدا . تازه تو خونم که کولر روشن نمی کنید. من موندم آقاجون برا چی کولر خریده!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سرتق نشو دختر . حرفم عوض نکن . ده بار گفتم بِشِت(به تو) لباس زیر مانتوت بپوش خوبیت نداره . یهو اتفاق افتاد و آبروت پیش مردم رفت. این کولر واموندم جز مریضی هیچی نداره!! من از اولشم باهاش موافق نبودم. گرما کجا بود ؟ حق داری مادر زمون ما نبودی ببینی مردم چیجور خودشون رو خنک می کردن. حالام با این ریختت وا نستا جلو من . بدو لباستو عوض کن بیا تا یه خاکشیر درست درمون بشت بدم حال بیاد بدنت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری که میدید حریف بی بی نمی شود. سلانه سلانه به سمت اتاق گوشه سالن به راه افتاد و با حسرت به کولری که توسط بی بی خاموش می شد نگریست. وارد اتاقش که شد انگار به بهشت موعود رسیده است.این خانه هر بدیی که داشت بزرگترین حسنش احترام به حریم خصوصی دیگران بود . اتاقش قلمرو حکومتیش بود و هیچکس بدون اجازه داخلش نمی شد.حتی بی بی و آقاجانش .او هم متقابلا به حریم زن و شوهر احترام می گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاقش را اوایل بهار رنگ کرده بود. ترکیبی از رنگهای قرمز و زرد و سفید. صورتی عجیب غریبی درست کرده بود، با ملایمت دلنشین . خودش تنهایی اتاقش را نقاشی کرده بود و فقط استاد نقاش سقف را رنگ زده بود.گوشه ی اتاقش کمد دیواری بزرگی بود ، که لباسها و وسایلش را به علاوه رخت خواب هر شبش بلعیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میز کوچکش ، کنار پنجره اتاقش که رو به حیاط قرار داشت جا خوش کرده و قفسه چوبی بزرگی شامل تمام کتابهایش دیوار روبه رویی را اشغال کرده بود. لباسش را خارج کرد و لحظاتی بعد دست و صورتش را شسته و روبه روی بی بی داخل آشپزخانه ایستاد. آشپزخانه کوچک و دنج خانه به سبک قدیم و مثل خانه های جدید اُپن نبود و حریم امنی برای بانوی خانه ایجاد می کرد. هیچ میز غذا خوری در آن دیده نمیشد. درکل ، در آن خانه، از میز و تخت و مبل خبری نبود! فقط صندلی ننویی آقابزرگ گوشه اتاق شخصیشان قرار داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جای مبل، دور تا دور نشیمن خانه را مخده های بزرگ و زری دوز به همراه تشکچه های بلند و پتوهای ملافه شده تمیز پر کرده بود. تلویزیون قدیمی سیاه و سفید خانه به اصرار عمه اش، به تازگی عوض شده بود و او بالاخره می توانست تصاویر را رنگی ببیند و او چقدر از این بابت عمه اش را دعا می کرد. صدای بی بی افکارش را پاره کرد. همزمان لیوان خاکشیر جلوی چشمانش تکان داده شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببینم نکنه تجدید شدی اینقذه تو فکری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان طور که لیوان را از بی بی گرفته و با او به سمت نشیمن می رفت جواب بی بی را داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من و تجدید بی بی؟ تا حالا نمره کمتر از 18 ازم دیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه والا ! په چته هی زل میزنی به در و دیوار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی...بی بی جونم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی زیر لب غر غری کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اخه من تو رو نشناسم که...لا اله الا ا.. چته بچه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بی بی گلم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی نگاهی چپ چپ نثارش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با آقاجون حرف میزنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمهای بی بی در هم فرو رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز چی شده نکنه بازم می خوای جمعه نیای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه !نه بخدا... میشه...میشه به آقاجون بگی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جون به لبم کردی بچه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری لب گزید و سرش را زیر انداخت می دانست بی بی هم با همه دلبری ها و فنون زنانه اش در برابر این تصمیم آقاجانش تسلیم است و حرفی نمی تواند بزند ، اما باز هم دل را به دریا زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خوام کنکور بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی از جا جهید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشمم روشن دیگه چی؟؟ خودتم خوب می دونی آقاجونت محاله اجازه بده مگر اینکه.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمهای پری در هم رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودتونم میدونید اون مگر اینکه محاله ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس تو هم دیگه حرفشو نزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه بی بی من شاگرد اول مدرسه ام. امسال شاگرد اول منطقه شدم. سال دیگه میرم پیش دانشگاهی . تو رو خدا با آقاجون حرف بزن تا بذاره از حالا درس بخونم. تو رو خدا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن بی بی کمی آرام تر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیشه پری . خودتم میدونی . اصرار نکن قربونت برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه چرا؟ آقاجون اون موقع اجازه داده عمه بره دبیرستان!! حالا چرا با من لج افتاده. والا الان همه دخترا میرن دانشگاه بچه های عمه زهرا رو ببین یا حتی همین بچه های ...بچه های ِبابای یوسف!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی اخمهایش را در هم کشید و آرام زیر لب زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابای یوسف!!....کاش این بابای یوسف اونقدر عرضه داشت تا نذاره تو توی این خونه حروم شی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری که متوجه ناراحتی بی بی شده بود کنارش زانو زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خوام...هزار سال سیاه عرضه نداشته باشه. من شما رو دارم غم ندارم بی بی. غلط کردم اصلا نمی خواد به آقاجون چیزی بگی. گریه نکن بی بی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی رو نباید به من بگی مریم خاتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری از شدت شوکی که از صدای آقاجانش بهش وارد شده بود، عقب پرید و هینی کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-س...سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علیک سلام بابا . این بی بیت زبونش بند اومده تو بگو قراره چی به من گفته نشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اولا سلام حاجی .دویُماً حرف زنونه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقاجان ابرویش را بالا داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علیک سلام حاج خانوم . حرف زنونه گریه داره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی اشکش را پاک کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کی گفته من گریه کردم. پاشو حاجی صلات ظهره تا شما آبی به سر و صورتت بزنی و وضوت رو بگیری ما هم سفره رو پهن می کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی که فهمیده بود همسرش زبان باز نخواهد کرد . بحث را ادامه نداد . می دانست در صورت نیاز حتما در جریان قرار می گیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اول نماز بعدا غذا مریم خاتون!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس راهش را به سمت اتاقشان کج کرد و ذکر گویان به داخل اتاق رفت. پری هم ، گونه بی بی را بوسید و ماندن بیشتر را جایز ندانست و به سرعت خودش را به اتاقش رساند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

----------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزهای پر از ملالت تابستان یکی پس از دیگری می گذشت دلش از همه وقتهایی که باطل میگذشت گرفته بود. برای کنکور خواندن هم شده بود خیال باطل. هر چه بیشتر اصرار می کرد، کمتر به نتیجه میرسید. تازگی پای چند خواستگار خوب به خانه شان باز شده بود و آقاجانش سمج تر از همیشه می خواست او دانشگاه و فکر به آن را رها کند و به زندگیش بچسبد.برای آقاجانش زندگی رنگ وطعم دیگری داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنگ خانه افکار پریشانش را بر هم زد. مطابق بیشتر جمعه ها همه خانه آقاجان جمع میشدند و این صدای زنگ نشان از گروه آخر میهمانان بود. از پشت پرده اتاقش هم می توانست پیکان سفید او را ببیند که با راهنمایی آقاجان داخل می آمد. طبق معمول همیشه، راننده یوسف بود. لحظه ای اندیشید :کاش با او صحبت کند ، اما به ثانیه نکشید که با ضربه ی جانانه ای که به پایش زد ، خود را از آن فکر رهانید ."وقتی اون نمی خوادت ، می خواد خودتو کوچیک کنی ....اگه می خواست.....اگه دوست داشت ....ولت نمی کرد" غمگین روسریش را سر کرد و چادر گلدارش را به سر کشید. در حال عبور از جلوی آشپز خانه بود که زمزمه بی بی و عمه اش را شنید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راست میگی عزیز؟ یوسف خودش خواسته؟ وای که اگه بشه چی میشه؟؟ این داداش ما هم شاید به خودش بیاد . من می دونستم دوسش داره .یوسف خیلی وقته به پَ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیس مادر یهویی میاد میشنوفه.اون وخت دیگه هیچی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبش لحظه ای از حرکت ایستاد و دوباره کوبش آغاز کرد. یعنی درست شنیده بود؟ عمه می خواست بگوید پری!! یوسف و او.... لحظه ای رخسارش رنگین شد. قلبش کوبشی شدید آغاز کرد "یعنی دوستم داره؟؟؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز در حال مزمزه کردن حس جدیدش از شنیده های تازه بود که با آمدن زن عمویش کمی عقب کشید و در راهروی میان دیوار اتاقش و آشپزخانه سنگر گرفت و با شنیدن صدای زن عمویش تمام رویاهایش دود شد و به هوا رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عزیز جون ، باجی زهرا سلام . خوبید شما ؟ دخترتون کوش پس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبش با طعنه کلام زن عمویش به درد آمد. نه !!! با وجود زن عمویش و یاسر و یْسرا هرگز!!! یوسف؟؟؟ .....نه حتی اگر می مرد. زیر بار این حقارت نمی رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرفه ای مصلحتی کرد تا حضور خود را اعلام کند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من اینجام زن عمو خوبید شما؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به وضوح رنگ از رخ بی بی و عمه اش پرید. زن عمویش ابرو در هم کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از احوال پرسی شما؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آهان راست میگید ، من یادم نبود احوال زن عمو و شوهر و بچه هاشو بپرسم. ببخشید پنج شنبه گذشته هم که عقد دوست صمیمیم بود نتونستم بیام خونتون!! .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طعنه و زهر کلامش بر جان سه زن نشست . عمه لب گزید بی بی لا اله الا الهی گفت و ابروهای زن عمو بیشتر در هم رفت . به سرعت و قبل از شنیدن جوابی از آشپزخانه خارج شد. و همزمان روبه روی یوسف در آمد. اخمهایش ناخودآگاه در هم رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام پسرعمو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یوسف آنقدر این سالها با پری در ارتباط بود، که بداند این لحن و کلام ناشی از ناراحتی و خشم پری است اما باعثش را نمی دانست. از مسیر او کنار کشید و به آرامی زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیزی شده پری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری بدون محل گذاشتن به زمزمه یوسف و ضربان قلب ناهماهنگ خودش از او دور شد و به نشیمن رفت .جایی که اقاجان و بقیه حضور داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او درست ،کنار اقاجان نشسته بود ،و کنارش یسرا و یاسر قرار گرفته بودند. روبروی آنها شوهر عمه اش میرزا تقی و سیمین و سامان و سمیه بچه های عمه اش. سلام بلندی گفت و با اشاره آقاجان نزدیک او شد. آقاجان با اشاره ابروهایش به کنارش اشاره می کرد. چهره در هم کشید و سلا م کم جانی ، مجددا از دهانش خارج شد. سلامی که خودش هم به زور شنید چه رسد به مخاطبش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علیک سلام بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن جواب سرش را بالا آورد و چشمان خشم آگینش را به او دوخت . پوزخندی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابا؟؟؟ ؟ مهربون شدید؟ کلمه صدقه می کنید؟ من هنوز یتیم نشدم ! آقاجونم هنوز زنده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پری؟؟!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلام اخطارگونه آقاجان از ادامه سخن بازش داشت وگرنه زهر کلامش را بیشتر به جان او می پاشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید آقاجون. آخه من کم از این بریز به پاشا داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پری!!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را بر دهانش کوبید و با چشمانی که هاله اشک آن را پوشانده بود از نشیمن گریخت . روی تک پله ایوان خانه نشسته بود و از حرص و بغض دستانش را در هم می فشرد.چرا نمی توانست نادیده اش بگیرد چرا برای با او بودنها دلش تنگ شده بود؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پری خوبی عزیزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چقدر دلش می خواست صدای پدرش، بود که نوازشگرانه خطابش می کرد و مثل روزگار دور آغوشش را برایش می گشود و نوازشش می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبم عمه. مگه میشه من بد باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چت شد یهو ؟ تو که تا نیم ساعت پیش آروم بودی؟ چی شد یهو زهر شدی؟ تو که همیشه ندید و نشنید می گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضش را عقب راند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید عمه نمیدونم چی شدم؟ فکر کنم به خاطر سخت گیری آقاجون برا کنکوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه دلگیر و متعجب عمه اش به او می گفت خر خودتی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خب حالا پاشو شاید به داداش گفتم باهاش حرف بزنه از خر شیطون بیاد پایین. هر چند یکی باید خودشو از خر شیطون پیاده کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه از جا بلند شد می دانست تا داخل نرود عمه اش ول کن نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بریم تو عمه جون .حالا دیگه خوبم و قول میدم دوباره لال بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه ملامتگر عمه اش را به جان خرید و داخل رفت. زهرا به خوبی او را می شناخت دختر دردانه برادرش که ناگهان از اوج خوشی به قعر غم فرو افتاده بود. دختری که تمام شادیهای کودکانه اش در ده سالگی به غمی مبهم در گوشه چشمانش تبدیل شده بود.دختری که لجبازی های کودکانه با پدرش سد بزرگ خوشبختیش شده بود! راست می گفت همیشه آرام و ساکت بود ولی وقتی کلامی میگفت تا مغز استخوان طرف مقابلش را می سوزاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

×××

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سفره جمع شده بود و همه مشغول میوه خوردن بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقاجون میگه می خوای درس بخونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مخاطب او بود و پرسنده زن عمویش .همه نگاهها به سمت او چرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درس خوندن من جدید نیست اشتباه به عرضتون رسوندند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ااااا باجی زهرا نگفتی این می خواد بره دانشگاه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون خونش را می خورد .داشت تلافی میکرد:این؟؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا اگه آقاجون اجازه بده حتما میره مگه نه عمه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه بچه ها روی او زوم کرده بود.صدایش لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه خوب که آقاجون نمیذاره دخترا برن دانشگاه والا همون بتونند شوهرداری کنند بهتره.البته اگه توی همونم مثل بعضیا کم نیارن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک در چشمش حلقه زد داشت طعنه میزد. آن هم به چه کسی مادرش؟!! نتوانست طاقت بیاورد خواست جوابی بدهد که صدای آقاجان ساکتش کرد و آبی شد بر آتش دلش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یگانه بابا درست حرف بزن. داری به همه توهین میکنی! به دختر خودتم برسی همینو میگی؟؟! در ضمن هیچکس توی تربیت پری کم نذاشته . بعد اون خدابیامرزم بی بیش به قدر صدتای شما ، زحمتشو کشیده مطمئنم چه ازدواج کنه و چه بره دانشگاه از همه دخترای شما سرتره.اگه نمیذارم بره دلیل داره .خودش شاید ندونه ،یا نخواد که بدونه ! اما خیلی از شما می دونید. دیگه هم نمی خوام چیزی در این مورد بشنوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لرزش دستانش را پنهان کرد.صدای گفتگوی آرام زن عمو با عمه اش ، روی اعصابش رژه میرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خواند شوهرش بدند؟ خدا به داد برسه آخه آقاجون زیادی لوسش کرده .من که فکر نکنم زن و عروس خوبی ازش در بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-داری به مادر و پدرم توهین میکنی یگانه. منم مطمئنم که پری تو هر مسیری بره موفقه. مگه ما نبودیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه بخدا من قصد توهین نداشتم.آخه تربیت شما کجا و لوس کردنای این کجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر نتونست تحمل کند به آرامی بلند شد و به آشپزخانه پناه برد. کنج دیوار روی زمین سر خورد و نشست.کمی بعد دست همیشه مهربان بی بی بر شانه اش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به دل نگیر مادر خودت آتیشش رو روشن کردی. می دونی که جرات نداره زیاد حرفی بهت بزنه. امروز زیادی حرصشون دادی. بخصوص که قبلشم تو خونه با یوس...... ای بابا ول کن اینا رو . بپر چند تا چایی پری پزه اقاجون پسند، بریز تا من ببرم بعدم برو اتاقت تا بلکم آروم بشی مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدر شناسانه به بی بی نگریست و بلند شد و دستورات او را اجرا کرد و تا رفتن تمام مهمانها به اتاقش پناه برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-------------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سال تحصیلی جدید به پایان نزدیک بود بیشتر همکلاسی هایش سرگرم کنکور بودند. افراد باقی مانده هم درگیر نامزد هایشان و یا در شرف ازدواج بودند. نامزد دارها که مخفیانه عقد کرده بودند و شناسنامه هایشان همچنان سفید بود تا مدرسه اخراجشان نکند ،گاهی چنان پر شور از دوران نامزدیشان حرف میزدند که دیگران را نیز هوایی می کردند. به طوری که گاهی از زبان دوستانش می شنید که به دانشگاه می روند تا شوهر پیدا کنند و اگر شوهر خوبی بیابند قید درش خواندن را خواهند زد و او چقدر دلش به حال لحظات خوبی که آنها داشتند و قدر نمی دانستند می سوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درسش همچنان خوب بود و سعی معلمین مدرسه نیز برای راضی کردن خانواده اش به جایی نرسیده بود. کم کم زمزمه های خواستگاری یوسف قوی تر و آزارهای زن عمویش بیشتر می شد. هنوز کسی رسما اقدام نکرده بود و این مانع جواب دادن او میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو خواستگار خوب نیز از ما بین خواستگارانش باب میل آقاجانش بودند ولی هیچ کدام مایل نبودند که او ادامه تحصیل بدهد. همه را تا فارغ التحصیلیش سر دوانده بود و حالا که به سال نو و بهار نزدیک می شدند دلهره اش بیشتر میشد .چرا که تا آخر فروردین مدرسه میرفت و بعد از آن تا اواخر اردیبهشت امتحان داشتند و تمام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی باید برای همیشه با درس خواندن خداحافظی می کرد و مجبور بود کسی را برای ازدواج برگزیند؟ هر چند آقاجانش اصراری نداشت که زودتر ازدواج کند اما موافق دیر ازدواج کردن او نیز نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امتحانات میان ترمش رو به اتمام بود و زمزمه های جدید بهناز کلافه اش کرده بود. مدرسه واقعا حق داشت نگذارد دخترهای عقد کرده مدرسه بیایند. بهناز بعد از نامزد کردنش دائم در گوش او پچ پچ می کرد از مزایای ازدواج و از برادرش سخن می گفت. از عشق آتشین او ، از مهربانیهایش و از اینکه باز هم با هم هستند اگر بله را بگوید. از برنامه های پیش رویشان سخن ها می گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بارها از خود می پرسید" چرا جذب من شده ؟ آیا بهناز راست میگه عاشق منه آخه چرا من؟ "با نگاهی ساده به آینه می فهمید که زیبایی چندانی ندارد .یک آدم خیلی معمولی بود آنقدر معمولی که می توانی همیشه شبیه او را در اطراف بیابی. نه رنگ پوست فوق العاده ای داشت و نه رنگ چشمان گیرا و متفاوتی. چهره ی معمولیش فقط با درخشش دو چشم درشت زینت شده بود . چشمهایی که بیشتر باز بود تا درشت. چشمانی که زیباترین توصیفی که در موردش شنیده بود چشم گاوی بود. آینه که دروغ نمی گفت پس زیبا نبود. پول و ثروت آنچنانی هم نداشتند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستگارانش بیشتر جذب خانواده اصیل او می شدند و اکثرا او را در رفت و آمدهای زیادشان دیده بودند. به علاوه آنکه گاهی بعضی افراد با شنیدن شرایط زندگیش عقب می نشستند. اما اینکه کسی عاشقش باشد در مخیله اش نمی گنجید . در لغت نامه اش این واِژه معنایی نداشت و همیشه مسخره اش می کرد. اما از بس بهناز در گوشش وز وز کرده بود دیگر از دیدن خودش در آینه هم شرم می کرد و از بهنام فراری شده بود. ذهنش مشغول شده بود و گاهی گیج میزد. بهناز می گفت "بهنام قول داده نه تنها بگذارد درس بخواند بلکه کمکش هم میکند" و این بیشتر از سایر مسایل قلقلکش میداد. اگر می توانست درس بخواند؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مادر بیا این پرده رو وصلش کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج از افکار درهمش ،باشه ای به بی بی اش تحویل داد . پرده را از دستش گرفته و روی چهارپایه رفت و همان طور که پرده را وصل می کرد بی بی را مخاطب قرار داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی بی شما دوست من بهناز و خونواده اش را میشناسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وا ؟ مادر حالت خوبه؟ معلومه . کیه حاجی فرشچی رو نشناسه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به نظرت ادمای خوبیند! برا....برا ....هیچی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پری خوبی مادر؟ از صبح تا حالا یا تو هپروتی یا حرفای عجیب و نصفه نصفه میزنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد مشکوک نگاهش کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خبریه پری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خ خبر نه چه خبری؟ بی ..یا بی بی تموم شد. میگم بی بی من نباشم کی برات خونه تکونی میکنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی لبخند معنی داری زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میگم خبریه نگو نه بچه! تو نباشی منِ پیرزن یکی دیگه رو پیدا میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد نگاه خندانش را به چشمان غمگین پری دوخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-البته هیچکس جای تو رو نمیگیره مادر. حالا بشم بگو چی به چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هان؟ هیچی ! دیگه همه کارات تموم شده بی بی . من برم فردا امتحان آخرمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی دستش را کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بشین .تا بشم نگی ولت نمی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری کنار بی بی اش نشست.سختش بود در مورد حرفهای بهناز چیزی به بی بی اش بگوید. با خودش اندیشید کاش مادر بود. بغضش را فرو خورد و سر به زیر و ساکت نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی شده مادر خجالت می کشی؟ درست حدس زدم؟ خبریه؟ بگو عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بگو دیگه مادر ! مگه خواستگار داشتن تو چیز عجیبیه؟ یالا الآن اقاجونت میاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را زیر چانه پری گذاشت و چشمان اشک آلود او را با تعجب برانداز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پری؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهـ...بهناز چند وقتیه....مدام از داداشش میگه....می میخوان ...بیان خواست...خواستگاری....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی لبخند عمیقی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این که بد نیست مادر.قدمشون رو چشم. دختر پلِ مردم رهگذر. حالا خجالت تو رو هم میذارم پای حجب وحیات مادر. بگو تو چرا چند وخته تو فکری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بشون بگو بیان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه...آخه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آخه نداره مادر فوقش به اینم میگیم بشین تا درس دخترمون تموم بشه.یا...نکنه دلت پیشش گیره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه....نه بخدا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس حرفی نمی مونه.به بهناز بگو مادرش زنگ بزنه خونه.بقیه اش با من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی چپ چپی نثارش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پاشو دختر برو سر درس و مخشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری لبخندی زد و بلند شد. حق را به بی بی اش داد اندیشید" این خواستگار هم مثل سایر خواستگارانم". تنها چیزی که ان موقع نمی دانست متفاوت بودن این خواستگار بود که ای کاش می دانست!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از آن روز، مادر بهناز تماس گرفت و قرار خواستگاری برای پنج شنبه همان هفته گذاشته شده بود محرم نزدیک بود و هر دو طرف مایل بودند این موضوع سریع تر حل شود و حالا ، خانه آماده ورود آنها بود. پری نگاهی به مهمانخانه انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی شد اینا نیان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وا چی میگی؟.پدرته عزیزم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برا چی قبلا نمی آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چون خواستگارای قبلیت زنونه می آمدند مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشید و نگاهی به زن عمویش انداخت. حضور او را نمی توانست تحمل کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا تنها نیامده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم غره ای از جانب بی بی نصیبش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بدون زنش خوبیت نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرص دندان به هم سایید همزمان صدای زنگ بلند شد و رشته صحبتشان پاره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو تو آشپزخونه تا صدات کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داخل رفت و کنار سماور قدیمی ایستاد .استکانهای قدیمی و کمر باریک بی بی توی سینی نقره صف کشیده بودند تا عزیزیش را به رخ بکشند. این استکانها فقط در موارد خاص بیرون می امدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدمی پیش آمد و سرکی کشید. خانواده بهناز همه مرتب و آراسته پشت سر هم وارد می شدند. فقط بهداد برادر کوچکتر نبود. تا به خود بجنبد چشمان خندان بهنام نگاهش را صید کرد. خجل به سرعت سرش را داخل برد. "حالا پیش خودش فکر میکنه چه تحفه ایه؟! یا من خواستگار ندیده ام"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد آرام به خودش خندید. او در واقع خواستگار ندیده بود. در تمام خواستگاری های قبلی مادر و خواهر پسر آمده بودند و پیغام می بردند و می آوردند و از جانب پسر حرف می زدند. در آن زمان رسم بر این بود که پسر در جلسات بعدی حاضر می شد و پدر و بزرگترها در جلسات اصلی . برای مهربران و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این خواستگاری کلا سنت شکنی بود!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از طرف دیگر فکر کرد بهنام واقعا تحفه است. از آن دست دامادهایی که روز عروسی حتما می گفتند از عروس سرتر است. قد و قامت بلند و چشم و ابروی زیبا و نگاه مردانه و گیرایی داشت . طوری که هر بار به طور اتفاقی با او چشم در چشم می شد، تمام صورتش از شرم نگاه او برافروخته می گردید. از نظر ثروت هم ،حاجی فرشچی یکی از معتبرین بازار فرش بود و پدر او کارمند ساده اداره مالیات. باز هم ذهنش درگیر شد که چرا این خانواده و مهمتر از آن این پسر دست روی او گذاشته است؟ ایا واقعا بهنام عاشق او شده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی روی شانه اش نشست و یک قدم عقب پرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجایی حواست نیست.خواستگارت هوشت رو برده؟ حقم داری! واقعا از سرت زیاده. صدات کردن چایی بیاری نشنیدی .منو جای مادرت فرستادن اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خشم قرمز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زود بیا آبرومون میره . بپا چاییت نریزه تو سینی. کفم نداشته باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش می لرزید و حضور بی موقع زن عمویش این لرزش را تجدید کرد. با خود اندیشید"جای مادرم؟ عمرا!! من کی بد چایی ریختم و بردم که متلک بارم میکنه؟" با خروج زن عمویش بسم اللهی گفت و با احتیاط چایی ریخت و به سمت مهمانخانه به راه افتاد. خانه قدیمی ساز به رسم آن زمان دو سالن بزرگ ،که در واقع دو اتاق وسیع بود، داشت که یکی نشیمن خانه بود و دور همی ها و مهمانی های ساده در آن برگذار می شد و دیگری مهمانخانه بود که فقط برای مهمانی های خاص در آن باز می شد.این سالن نیز مانند نشیمن با مخده و تشکهای بلند پر شده بود .با این تفاوت که روکشها همه ترمه و زری دوز بودند و ملافه ها اطلسی و زیبا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آرامی وارد مهمانخانه شد .سلامی کرد که از جانب پدر بهناز پاسخ گرمی دریافت کرد. پدرش جلو آمد و سینی را گرفت. چه خوب بود که در آن خانه رسم نبود دختر جلوی غریبه ها قد خم وراست کند. ببخشیدی گفت و به اشاره بی بی کنار او جا گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر بهنام نگاهی از سر تا پای او گذراند. نگاهی که حس ناخوشایندی به او تزریق کرد. دست بی بی ، دستانش را قاب گرفت. خیلی سریع اتاق را از نظر گذراند . درست در صدر مجلس آقاجانش به همراه حاجی فرشچی نشسته بودند، که به دلیل جایی که نشسته بود و حضور بی بی در کنارش دید زیادی به آنجا نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی آنطرف تر ، کنار آقاجانش ، جای پدرش بود که خارج از تیر رس نگاه او بود. کنار او بی بی و خودش قرار گرفته بودند. روبرویش و در کنار حاجی فرشچی بهنام و بهناز و در کنار بهناز مادرش و زن عموی او قرار گرفته بودند. نحوه لباس پوشیدن فرشچی ها بسیار رسمی بود و نحوه نشستن آنها این تصور را در فرد به وجود می آورد که چندان از نشستن روی تشکچه ها یا به عبارتی روی زمین ، راضی نیستند. حالا دیگر چایی تعارف شده و پدرش کنار آقاجان جای گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای حاجی فرشچی سکوت را شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهتر می دونم در حضور دختر گلم از وضعیت بهنام حرف بزنم تا خوب فکراشو بکنه. بهنام پسر ارشد منه 25 سالشه مهندس پتروشیمیه سربازیشو خریدم و الان سه ماه خارکه و سه ماه اینجا تو حجره من کار میکنه. هنوز خونه اش کامل نشده پس فعلا پیش ما زندگی می کنه. طبقه بالای خونه رو براش درست کردیم تا با عروسش اونجا زندگی رو شروع کنند. این به صلاحه ، بخصوص که بعد از ازدواج خانمش، چند وقت به چند وقت تنها میشه و صلاح نیست تنها بمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نطق غرای حاجی فرشچی به این معنا بود که خیال مستقل شدن را از ذهنت دور کن! چه شود با مادر بهنام؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از نظر اخلاق هم من الان هر چی بگم میشه مثل بقال و ماستش. خودتون آوازه من و پسرام رو شنیدید. شکر خدا اهل دین و نماز و روزه ایم اهل زندگی و زن و بچه . الحمدالله که این پسر از این نظر روسفیدم کرده.از طرف دیگه می دونم خاطر دخترتون رو خیلی می خواد برا همینم منو مادرش به نظرش احترام گذاشتیم و بدون طی کردن مراحل اولیه مرسوم با خودش اومدیم . چون از نظر ما عروس و خونواده اش دیده و پسندیده شده اند. ایشالا که نظر شما هم همین باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خون به صورت او هجوم آورد و فشار دستان بی بی بیشتر شد. بعد از حاجی فرشچی این بار آقاجانش رشته سخن را به دست گرفت و ذهن نا آرامش را مشوش تر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لازم می دونم منم همین اول کار یک سری توضیحات بدم. از وضعیت پری حتما اطلاع دارید چون میبینیم که به جای خونه پدرش با اینجا تماس گرفتید و اینجا اومدید خواستگاری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کجی روی لبان بی بی ظاهر شد.انگار او نیز با تکه ای که همسرش انداخت موافق بود و از این کار فرشچی ها دل خوشی نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما.... باید بیشتر بدونید . مادر خدابیامرز پری ، چون عرب بود، اسمش رو حورا گذاشت . اما ما از همون اول بهش گفتیم پری ، که همون فارسی حوراست و راحت ترم هست. دخترم پری هشت ساله، پیش من و مادربزرگش زندگی می کنه یعنی از 10 سالگیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از طلاق مادر و پدرش و شهادت پسرم ،حسین ، که عموی پری باشه ، تصمیم گرفتیم پدر پری ، حسام و زن حسین خدابیامرز با هم ازدواج کنند. چند سال بعد از ازدواج اونا به یکسری از دلایل پری اومد پیش ما. بیشتر هم به خاطر حضور پسر عموش یوسف توی اون خونه بود. حالا پری دو تا پدر و مادر داره و خیلی هم عزیزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش ، در میان دست بی بی مدام گرم و سرد می شد. با به میان آمدن اسم طلاق نگاه مادر بهنام ناخوشایند تر شد و بهناز به وضوح نگاهش را از او می دزدید. سرش را پایین انداخت. تا کی باید به گناه نکرده تحقیر می شد؟ هیچگاه به بهناز ،موضوع طلاق مادر و پدرش را نگفته بود . فقط گفته بود مادرش فوت کرده و پدرش ازدواج مجدد داشته ، ان هم با زن عمویش، که البته دروغ نبود . مادرش یکسال پس از جدایی از پدرش در آبادان فوت شده بود و پدرش همان سال با زن عمویش ازدواج کرده بود. همیشه از عنوان کردن طلاق واهمه داشت آن هم به دلیل نگاههای خصمانه و یا دلسوزانه اطرافیانش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وظیفه من بود این مسایل رو بگم. این رو هم اضافه کنم ، دختر من با وجود همه این مسایل بد بار نیومده و من حاضرم روی سرش قسم بخورم. دخترم قانعه و اهل بریز و به پاشای الکی و قرو فر هم نیست . سربه زیر و متینه و اینم می دونم که تا طاقتش طاق نشه به حرف نمیاد. پس ما همه جوره هواشو داریم. بیشتر از این تعریف کنم به قول حاجی میشه حکایت بقال و ماستش. وصف حال من و خونوداه م رو حتما شنیدید که قدم رنجه کردید و اومدید اما بازم وظیفه من گفتن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرفراز از تعریف آقاجانش سر بلند کرد. انگار دو مرد برای هم رجز خوانی می کردند!! نگاهش در نگاه بهناز که رنگ دلخوری داشت قفل شد . یعنی ندانستن موضوع طلاق پدر و مادرش اینقدر مهم بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نوه شما همه جوره عزیزه حاجی. خودتم میدونی که اگه افتخار بده و بشه عروس ما، انگاری من یه دختر دیگه پیدا کردم. بهنام هم با همه ادعای عشق و عاشقیش بی جا میکنه کمتر از گل به دخترم بگه. مطمئن باشید اگه عروس خانم قبول کنه دیگه سه تا پدر و مادر پیدا میکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صورت اتفاقی نگاهش به صورت زن عمویش و مادر بهنام افتاد که بعد از حرف آخر حاجی فرشچی هر دو کش آمد و کج و کوله شد. حرکت زن عمویش طبیعی بود ، اما مادر بهنام؟؟ یک چیزی در دلش می گفت مادر بهنام موافق این ازدواج نیست. نفسش را باصدا فوت کرد. دستهای بی بی محکم تر دور دستانش حلقه شد . انگار او نیز نا آرام بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونی حاجی این روزا رسم شده دختر و پسر برن با هم حرف بزنند. حالا این پسر منم می خواد اگه اجازه بدید بره با دختر گلمون دو کلوم حرف حساب بزنه ! رخصت حاجی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم های بهناز واضحا از تعجب گرد شده بود. پری می دانست که در مجلس خواستگاری او هر چه خانواده داماد اصرار کرده بودند این اجازه صادر نشده بود و پدرش گفته بود این کارها قبیح است و دختر نمی تواند حرف درست را تشخیص بدهد. پدرها و مادرها بهتر می توانند صحبت کنند و الان پری مطمئن بود که او از این همه تفاوت و رنگ عوض کردن، هم حرصی شده و هم عصبانی است. جواب آقاجان اخمی بر چهره اش نشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پدر این دختر پسر منه و اختیار دارشه. هرچند من زیاد از این کار خوشم نمیاد اما هر چی پدرش بگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهها به سمت پدرش چرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من نمیدنم پسر شما چه حرف خاصی با دختر من میتونه داشته باشه. اگه نمی خواد با حرفاش احساسات دختر منو به بازی بگیره ، بهتره همین جا و در حضور بزرگترا حرفش رو بزنه ما هم بشنویم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی زیر لب لا اله الا الهی گفت و اخمهای آقاجان و حاجی فرشچی در هم رفت. حس میکرد اتاق دور سرش می چرخد. اگر پدرش مستقیما ، نه گفته بود بهتر از دلیل تراشی بیهوده و تهمت زدنش بود. بعدها شنیده بود که رنگ چهره بهنام با شنیدن حرف پدرش کبود شده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حرفاتو بگو بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این صدای عصبی حاجی فرشچی بود که سکوت آزاردهنده ی اتاق را شکسته بود. و کمی بعد صدای گرم و گیرای بهنام در اتاق پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید قصد بی حرمتی نداشتم. من فقط دوست داشتم از معیارها و روحیات دختر مورد علاقه ام قبل از ازدواج با خبر بشم که میذارمش برای بعد از عقد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرق سردی بر پشتش نشست"عقد؟ کی جواب مثبت داده بود ؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دخترم تو صحبتی نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار روی صحبت حاجی با او بود. حالا وقتش بود . تمام سعیش را کرد تا مثل همیشه در مواقع پر استرس دچار لکنت نشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه..فقط من می خوام ..در س بخونم یعنی کنکور بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاق را سکوت فرا گرفت . انگار ضربه او کاری تر از پدرش بود و حرفش به مراتب زشت تر!! دلش می خواست مثل همیشه ، می توانست تک تک چهره ها را کاوش کند تا احساس آنها را بفهمد. این بار سکوت اتاق به وسیله پسر شکسته شد. صدای بهنام گوش نواز بر گوشش نشست و او را تا عرش بالا برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من حرفی ندارم. خودم هم کمکتون می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نفسهای رها شده را شنید با احتیاط سرش را بلند کرد و برق رضایت نگاه بهناز را دید و همین طور کبود شدن مادر بهنام و زن عمویش را. نارضایتی در چهره پدر بهنام نیز دیده می شد. قیافه آقاجان و پدرش را نمی دید و بهنام نیز لبخند نصفه نیمه ای به رویش پاشیده بود که موجب شد با خجالت دوباره سر به زیر بیاندازد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود تمام مخالفت ها یی که حس می کرد ، انگار با این حرف بهنام خدا دنیا را به او داده بود. بعد از حرف آخر بهنام، کسی دیگر حرف خاصی نزده و مجلس به سرعت جمع شد. قرار بر آن شد که آن ها آخر هفته بعد، برای جواب تماس بگیرند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

---------------------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب بی خوابیش افتاده بود . قرار بود که خانواده بهناز روز بعد تماس گرفته و جواب بگیرند. بر خلاف تمام اهل خانه و حتی پدرش ،جوابش مثبت بود و دلیلهای دیگران برای رد این خواستگاری به نظرش نامعقول می آمد. نمی دانست چرا هیچکس پسر همه چیز تمام خانواده فرشچی را نپذیرفته بود ؟ محبتی زیر پوستی به او پیدا کرده بود و از به یادآوردن لحن مهربانش در جلسه آخر که یواشکی گفته بود منتظر جواب مثبتش میمونه و همه طوره هواشو داره دلش تند تند می تپید و حسی خوب او را فرا می گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط این میان زن عمویش با او هم آواشده بود ، که می دانست آن هم برای بازکردن خطر او از سر پسرش است . وگرنه از وقتی که زن پدرش شده بود، حتی یک مرتبه هم مدافع حقوق او نشده بود و حتی ، او وبرخوردهایش سبب رمیدنش از خانه پدری و پناه بردن به بی بی و آقاجانش شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت روی دیوار 4 صبح را نشان میداد . خسته از بی خوابی شبانه بلند شد تا آبی بخورد و وضویی بسازد ، چون میدانست اذان صبح نزدیک است. شاید خدا می توانست دلهره و اضطرابش را آرامش بخشد! پاورچین پاورچین از در اتاق بیرون آمد. با انکه می دانست آقاجان و بی بی اش هر دو بیدارند،باز هم نخواست خلوت شبانه آنها را برهم بزند. ولی صدای نجواگونه آن ها و شنیدن نام خودش قدمهایش را سست کرد و بی اراده گوش ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی دونم دیگه مریم خاتون چکار کنم. هیچ از این پسره خوشم نیومده. ظاهر معقولی داره اما ،حرفای خوبی پشت سرش نیست. میگن زیادی غیرتیه. خواهر ومادرش حتی توی نبودنش جرات ندارن تنها برن تا سر کوچه. از حالا هم چنان حس مالکیتی به این دختر داره که چهار ستون بدنمو می لرزونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی دونم والا حاجی چی بگم. من بیشتر از پسره از مادرش می ترسم. این لقمه تو گلومون گیر میکنه . هر چیم به این پری می گم گوش نمیگیره. سرتق می گه یا این یا هیشکی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فقط به خاطر قول درس خوندنه که این پسره داده . والا فکر نکنم بذاره پری درس بخونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب حاجی تو که می دونی پری هلاک درسه ! دخترت رو که خودت خوب میشناسی !! چرا نمیذاری بره دانشگاه ؟ چرا بدبختش می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این چه حرفیه زن؟؟ من نمی خوام خار کف پاش بشینه اون وقت تو چی می گی؟ خودتم خوب می دونی می خوام امانتو بسپارم دست صاحابش. من نمی تونم یه عمر گور به گوری بخرم. که پس فردا بشنوم ، دخترمو فرستادن دانشگاه ال شد و بل شد. اگه خود نامردش همت می کرد و جلو میومد تا این بچه به علاقه اش برسه یه چیزی اما اگه نیاد همینه که هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچند می دونم این زنشه که نمی ذاره پا پیش بذاره. می خواستم ثواب کنم و یوسف رو از درد بی پدری و پری رو از بی مادری نجات بدم کباب شدم و پری هم بی مادر شد و هم بی پدر!! حداقل شوهر کنه دیگه کارش به کار من گیر نیست و اون دنیا رو سیاه نمیشم. به خدا هشت ساله زیر این بار کمر خم کردم. اگه پسر بود یه چیزی اما بخدا می ترسم از روز پرسش!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قد خم کرد و کنار دیوار سر خورد. باری روی شانه های آقاجانش بود؟ دلیل آقاجانش این بود؟ منتظر پدری که هشت سال بود نقش پدرخواندگی یوسف را به پدری او ترجیح داده بود؟ غم عالم بر جانش نشست دیگر بهنام را برای درس خواندن نمی خواست . می خواست تا به وسیله او باری از شانه های عزیزترینش بردارد. می خواست برود تا نه تخریبگر زندگی پدرش باشد و نه باری بر شانه های پدربزرگش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمانی اشکبار و عزمی راسخ بلند شد و به درون دستشویی خیز برداشت تا بلکه خنکای آب از آتش دلش بکاهد . دیگر هیچ وقت پدربزرگش را بابت اجازه ندادن به ادامه تحصیلش ملامت نمی کرد. چه خوب که بهنام چون فرشته ای نگهبان بر سر راهش ظاهر شده بود تا او را از شر تمام غمهایش نجات دهد. مردی عاشق و مهربان و با غیرت که برخلاف بعضی از جوانها آب بی غیرتی سر نکشیده بود و بیکار و بیعار نیز نمی گشت. اما افسوس که آن شب به همه حرفها توجه کرد ه بود جز آنچه که باید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

----------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زندگی آرامش در عرض چند روز از این رو به آن رو شده بود. با وجود مخالفتهای پدر و پدربزرگش جوابش همچنان مثبت بود. تا آنکه پدرش نیز علی رغم مخالفت های اولیه در اثر حرفهای همسرش با این ازدواج موافقت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این رو آقاجانش بر خلاف میلش کنار کشیده بود و تنها با او اتمام حجت کرده بود که، زندگی خوبی در انتظارش نخواهد بود. به قولی کاسه داغ تر از آش نشده و در برابر تصمیم آنها کوتاه آمده بود. آن روزها حس می کرد یک جای دنیا دشمنی غیر رسمی زن عمویش با او به نفعش تمام شده .به عبارتی عدو شود سبب خیر اما .....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک هفته ای بود که تعطیلات نوروز تمام شده بود و او به مدرسه بازگشته بود. از وقتی جواب مثبتش را داده بود حس بدی داشت حس می کرد به اهداف بلندش خیانت کرده است ، اما با شنیدن حرفهای بهنام که به بهانه بردن بهناز ، دم مدرسه کشیکش را می کشید کمی دلگرم می شد. بعد از عید بهناز ، زودتر از او از مدرسه خارج می شد و با نامزدش به خانه بر می گشت و بهنام فقط می آمد تا او را ببیند. بعد خودش را به خانه می رساند تا با بهناز وارد خانه شود و به این ترتیب مانع گشت و گذار زیاد آنها میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهناز هم از خدا خواسته همین فرصت کوتاه را غنیمت شمرده و روزهای آخر دوران نامزدیش را با نامزدش خوش بود . چرا که قبل از امتحانات ، قرار عروسی گذاشته بودند .او همیشه شوخی می کرد که من راه رو دارم برای داداشم و عشقش هموار می کنم. قرار بود بعد از امتحانات پایان سال ، تاریخ عقد آنها نیز مشخص شود و فقط در مجلس مهر برانش که مصادف با روز سوم نوروز بود برایش نشان آورده بودند که شامل گوشواره ای زیبا و یک قواره پارچه ی چادر مشکی و یک قواره پارچه چادر سفید بود که می بایست تا قبل از عقد دوخته میشد تا بر سر عروس انداخته شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلانه سلانه از مدرسه خارج می شد. نگاه دوستانش و متلک هایشان برایش خوشایند نبود. بهناز هم که مثل تیری که از کمان رها شود مدرسه را ترک کرده بود تا زودتر به نامزدش بپیوندد. صدای بوق ماشین عقبی به خود آوردش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حواست کجاست خانم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببخشیدی گفت و عقب کشید . همزمان شوورلت حاجی جلوی پایش ترمز زد. بهنام جستی زد و به سرعت از ماشین خارج شد و جلوی دید او قد کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کی بود مزاحمت شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری که از حضور ناگهانی بهنام با آن صورت برافروخته شوکه شده بود ، تته پته کنان سلام کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چ چیزی نبود . من تو مس سیر بودم بر را همین بوق زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام نگاه مهربانش را به صورت او دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علیک سلام خانم..خوبی؟ ترسوندمت؟ ببخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خو خوبم ممنون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همیشه هول میکنه لکنت می گیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس کرد تمام خون بدنش به سمت صورتش هجوم آورده است. از خجالت سرش را زیر انداخت. اشک در چشمش حلقه زد. این لکنت یادگار مرگ مادرش بود!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا چرا خجالت می کشی؟ لکنتتونم دوست دارم بانو. هرچند خجالت میکشی خوشگل تر میشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قهقهه بهنام موجب شد بیشتر سرخ شود و لب به دندان بگزد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید آقای فرشچی م...من دیرم شده باید برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-صد بار بهت گفتم بگو بهنام. حالا تا عقد نکردیم همون آقا بهنام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره لب گزید .برایش سخت بود مثل او راحت باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نکن کندی اون لباتو. سوار شو برسونمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری کج کرد و به او نگاه کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می دونید که نمیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اخ کی میشه خودم بشم صاحب اختیارت! باشه! ببینم بعد از عقد کی می تونه جلوی منو بگیره. خودتم اینطوری لوس نکن دختر عاقبت نداره ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند صاف ایستاد و ؟آب دهانش را قورت داد. سعی کرد کمی جدی شود تا جو ایجاد شده عوض شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-با اجازتون من برم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از مهربران، بهنام او را بدون پیشوند و پسوند صدا میزد. سرش را بالا آورد و به بهنام نگریست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی می خوامت میدونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره سرخ از خجالت سر به زیر انداخت و لبخند روی لبان بهنام کش امد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دلم می خواد حورا صدات کنم. آخه تو برا من تکی پس اسمتم باید برام تک باشه. خدا بیامرزه مادرت رو. من حورا رو بیشتر دوست دارم. چون زندگی با تو برای من بهشته پس تو هم میشی برای من حورا. حورالعینم که هستی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری از اشاره غیر مستقیم او به چشمانش لذتی دلنشین احساس کرد. اولین باری بود که کسی از چشمانش تعریف می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من دیگه برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه برو. مواظب خودتم باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش می خواست به او بگوید تو هم مراقب خودش باشد اما خجالت مانع میشد. مثل همیشه بهنام او را تا کوچه اصلی همراهی کرد و سپس به سرعت به سمت خانه خودشان حرکت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضربان قلبش نامیزان بود .حسی شیرین با دیدن بهنام در جانش به جریان می افتاد. حسی که هیچ گاه تجربه نکرده بود. بهنام همیشه فقط او را میدید و با او محترمانه سخن می گفت . حتی قبل از خواستگاری نیز لحن کلام او همیشه دلنشین بود و شاید برای همین بود که پری بعد از شنیدن عشق او از زبان خواهرش خیلی شوکه نشد و بعد از مدت کوتاهی آن را پذیرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچند که نمی دانست عشق چگونه است و به چه احساسی عشق می گویند اما باور داشت که اگر احساس بهنام عشق باشد چیز شیرینی است . بخصوص که حضور بیرنگ او در زندگیش که رفته رفته پررنگ تر میشد برایش بسیار دلپذیر و شیرین بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

----------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزهای آخر تحصیلاتش سپری می شد. این روزها مدرسه پر بود از گریه ها و خنده ها. شادی ها و غم ها. دوستان صمیمی به هم چسبیده بودند و از آخرین روزهای با هم بودن نهایت استفاده را می بردند، چرا که بعد از فارغ التحصیل شدن هر کدام زندگی جدیدی را شروع می کردند . در این میان او و بهناز خوشبینانه به این فکر می کردند که تا آخر عمر با هم خواهند ماند و برخلاف سایرین گل لبخند لحظه ای از لبانشان پاک نمی شد. همراه دیگر این روزهایش بهنام بود و نجواهای عاشقانه و حرارت حضورش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خانه را با صدا باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بی بی . بی بی گلم من اومدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی از داخل اتاق سرک کشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلامت کو دختر. چته هوار هوار می کنی؟ نگا نگا دختره داره عروس میشه اونوخت عین بچه ها می مونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با جستی خودش را به بی بی که هنوز زیر لب غر غر می کرد رساند و از گردنش اویزان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام بی بی جونم. بخند جون پری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علیک سلام جونت رو قسم نده مادر. برو کنار این اداها چیه تازگی از خودت در میاری؟ نکنه این کارا رو جلوی شوهرت بکنیا؟! دو روزه برت می گردونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ای سرخوشانه کرد و از بی بی جدا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از خداشم باشه بی بی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی چپ چپی نثارش کرد و لب به دندان گزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دخترم دخترای قدیم. یکم حجب وحیام خوبه مادر .من که نشون شده بودم تو هفتا سوراخ خودمو قایم می کردم تا جلوی چشم آقاجان و خان داداشم نباشم. از مادرمم شرم می کردم. اون وخت این دختره بعد از نشون شدنش نیشش تا بناگوشش باز شده و چنان می خنده هر کی ندونه فکر میکنه دارن کیلو کیلو قند تو دلش اب می کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری به غرغرهای بی بی اش لبخندی زد و مقنعه اش را از سر کشید. با خود اندیشید" خب قند تو دلم آب می کنند دیگه" نیشگونی از خودش گرفت و سرخوش وارد اتاقش شد. حق با بی بیش بود دو هفته ای بود که خنده به لبانش باز گشته بود مثل روزگار گذشته شده بود تخس و شیطان. انگاری ماده ای سکرآور مصرف کرده بود و مست بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش شادی و جوانی می کرد .هر چه این روزها بی بی و عمه اش نصیحتش می کردند و از سختی های زندگی آینده و نقش های همسری اش می گفتند یک گوشش در بود و دیگری دروازه. نه آنکه نخواهد یا نداند، که بی بی دختری کامل بار آورده بود که در 15 سالگی هم می توانست خانه ای را اداره کند، بلکه ترجیح می داد فعلا به آن نیاندیشد. چون گاهی از فکر به آینده چنان ترس بر جانش می نشست که از زندگی سیر می شد. اینطور مواقع فقط وعده های بهنام و عشق او بود که آرامش می کرد. ذوقی در جانش می پیچید و قند در دلش آب می شد که پسر فرشچی بزرگ عاشق و خاطرخواه او شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار پنجره ایستاد و به حیاط نگریست. باغچه کوچکشان، کم کم رنگ و بوی تابستان می گرفت. بوی پیچ امین الدوله که کنار پنجره اتاقش، قد کشیده بود مستش می کرد و او را در افسون آن روز بهاری فرو می برد. زندگی داشت به رویش لبخند میزد و او با همه شور جوانیش آن را پذیرا می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشید و هوای خوش بهاری را به جان کشید. اردیبهشت نزدیک بود و هوا رو به گرمی می رفت. اندیشید سال آینده در خانه خودش هرچقدر می خواست کولر روشن می کند و جلوی خنکای آن لم می دهد. گوشه ای از ذهنش نهیب زد این گرما پیام دیگری نیز دارد. خنده اش را از فکرش فرو خورد. نزدیکی گرما نوید نزدیکی امتحاناتش را می داد..هفته آینده عروسی بهناز بود و از هفته بعدش امتحانات پایان ترمش شروع می شد. امتحاناتی که با شروعشان دوران تحصیلش به اتمام می رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از همان لحظه دلش برای کلاس و درس و تخته سیاه تنگ میشد. برای معلمها و شیطنت های دوستانش سر کلاس. برای خنده های بی دلیل و با دلیلشان. قهر و آشتی ها و دعواهای مسخره شان. حتی دلش برای معصومه دختر شر کلاسشان هم تنگ میشد. ولی بیشتر از همه دلش برای درس خواندن تنگ می شد. به راستی اگر بهنام مثل خرگوش از کلاه جادوگر زمان خارج نشده بود و وعده های شیرینش نبود از غصه دق می کرد و غم باد می گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را از حیاط گرفت و به اتاقش نگریست. مامن روزهای دلتنگیش، فکر رفتن از آن خانه و دور شدن از اهالیش دلش را به درد آورد . انگار نه انگار که لحظاتی قبل فکر خانه و زندگی جدیدش به وجدش اورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روحش مانند آسمان بهار شده بود، لحظه ای آفتابی بود و سرمست از گرمای آفتاب عشق و لحظه دیگر ابری با بارش رگباری از درد هجر. بغض راه گلویش را بست بالشتک محبوبش را از کنار دیوار برداشت. در خودش جمع شد و بغضش را رها کرد. حس می کرد هنوز برای ازدواجش زود است. غمی عجیب بر جانش مستولی شد. اولین اشک راه خودش را گشود و ثانیه ای بعد صورتش غرق در اشک بود. کاش مادرش بود کاش زنده بود تا بداند آیا او نیز این روزها را تجربه کرده است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پری مادر بیا اینجا کمک بده این پارچه ها رو قد بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم صدای بی بی افکارش را بر هم زد. اشکهایش را زدود.آن روزها کسی او را غمگین ندیده بود. در قالب قبلیش فرو رفت. بعد از مهربران، بی بی و عمه و حتی زن عمویش در تدارک جهازش بودند. آقاجانش و پدرش هر دو برایش سنگ تمام گذاشته بودند.هر چه که نبود، قرار بود عروس یکی از بزرگترین تجار بازار شهر شود و کسی نمی خواست او کسری داشته باشد و بعدها خفتی بکشد. از جدیدترین وسایل آشپزخانه تا مبل و لوازم چوبی. همه و همه سفارش داده شده بود. ریزه کاری ها هم ،هر روز توسط عمه و زن عمویش تکمیل میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اومدم بی بی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند و سریع لباس عوض کرد و از اتاق خارج شد. اطراف بی بی اش پر بود از پارچه های ترگال و ترمه و چیتهای رنگی. پارچه های زری دوز و زری باف. بی بی به صندوقچه اش رو اورده بود. بیشتر پارچه ها بوی نفتالین می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی بی دست او را که محو جلوی رویش شده بود کشید و کنار خود نشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا عزیزم.ببین این ترمه اصله نه از اون الکیا که این روزا مُند (مد) شده ها. اینو برات کنار گذاشته بودم . از همون وخت که دنیا اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دست روی چیتها گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینها برای لباست قشنگه این فاستونیا هم برا دوماد خوبه مادر. این زری دوزام برا رو تاقچه ای و رو مبلیات. این گلابتون دوزیام برا کوسن قشنگ میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض گلویش را فشرد. پیرزن با همه قدیمی بودنش از پارچه های عزیز و دوست داشتنیش که هر کدام یادآور هزار خاطره بود برای او می گذشت. دست بی بی را گرفت. اشک در چشمانش حلقه زد .غم لحظات قبل بر جانش چیره شد و اشک دوباره بر رخسارش راه گشود. سرش را در آغوش مهربان بی بیش گم کرد و با صدا گریست دلش نمی خواست هرگز از او جدا شود. کاش می توانست حرفش را پس بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. بی بی آرام آرام نوازشش می داد . گویا این درد با او نیز آشنا بود. لحظاتی هر دو در همان حالت ماندند. بی بی منتظر ترکیدن این بغض آشنا بود، تمام سرخوشی های دخترکش را می شناخت. می دانست که چه اضطراب عظیمی در پس ان نهفته است به او مهلت داد تا خوب خود را از بغض خالی کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آروم عروسکم. دخترکم. گریه نکن مادر خوبیت نداره. پاشو این ترگال رو با هم قد بزنیم باید بدم برات تشک و لحاف بدوزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری که آرامتر شده بود سر بلند کرد و از او جدا شد. چقدر از بی بی اش ممنون بود که درکش کرده بود و بدون هیچ حرفی با او همراه شده بود. چشمی گفته و شروع به کمک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

--------

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پایان یافتن محرم روز میلاد امام موسی کاظم . بساط جشن ازدواج بهناز بر پا شد. به جز صمیمیت زیادی که با بهناز داشت، به دلیل نامزدی غیر رسمی او و بهنام ، باید به عنوان عروس آینده خانواده او، در جمع حاضر می شد. بی بی با وسواس تمام لباسی از ساتن و حریر یاسی رنگ برایش تهیه کرده بود . لباسی که اندام زیبایش را قاب می گرفت و ملاحت خاصی به او می بخشید. با آنکه پوستش سبزه بود اما مانند مادرش شفاف بود و با این رنگ درخشش خاصی می یافت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه اش موهایش را حالت داد و به اصرار او اجازه یافت تا قدری آرایش کند. زیرا بی بی اش هنوز هم آرایش کردن را برای دختران خوب نمی دانست. هر چند هم سن و سالان او در حال سنت شکنی بودند و شنیده بود حتی در شهرهای بزرگتر و در دانشگاه ها دختران ابرو بر می دارند و اصلاح می کنند، اما تربیت سخت بی بی حتی آرایش را برای او قبیح می دانست چه رسد به اصلاح و تمیز کردن ابروها ! آن هم قبل از عقد و ازدواج.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمه داخل چشمانش زیبایی چشمانش را به رخ می کشید و باعث شد که بی بی با دیدنش دعایی خوانده و صدقه کنار بگذارد و اگر عمه اش نبود یقینا دود اسفند را نیز به راه می انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قربونت برم عمه جون. چشمم کف پات. ببین با یک ذره آرایش چه ماه شدی . عروس بشی چی میشی؟! می خوام اونجا از دخترای فامیلشون سر تر باشی. هرچند اونا همه سرخ و سفیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اِ وا مادر . اوونا همه عین شیربرنج ، سفیدند . سرخ وسفید کدومه. دخترم سبزه با نمکه. اصلا واسه همینم پسرشون هلاک دختر ما شده. مگه نشنفتی میگن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سفید سفید صد تومن.....سرخ و سفید سیصد تومن......حالا که رسید به سبزه ......هر چی بگی می ارزه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری که از حرفها و تعارفات عمه و بی بی اش خنده اش گرفته بود ، صورت آنها را با ذوق بوسید و با خنده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حکایت سوسکه و دست و پای بلوری بچه اشه دیگه؟ آخه من کجا و خوشگلی بهناز و دختر خاله هاش کجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نبوس منو مادر! این سرخاب سفیدابات همش مالید به صورت من. دِهَه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرا خانم ، با خنده نگاهی به مادرش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه عزیز خوشگل شدی عوضش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس همانطور که چشم غره مادرش را ندید می گرفت ، گوش پری را در دست گرفت و به آرامی پیچاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا ما شدیم سوسکه؟ اصلا کجای ما به سوسک برده بچه ؟! در ثانی دلشونم بخواد .خوشگل و طناز و تو دل برویی. خانم و با کمالاتی. والا اگه سمیه من نصف خانمی و قشنگی تو رو داشت تا حالا عروسش کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پری می دانست همه حرفهای عمه اش از سر مهربانی وعلاقه است. وگرنه در خانواده پدری هم ، فقط او بود که سبزه بود و سایرین یا سفید بودند و یا گندمگون. رنگ پوست او به مادرش کشیده بود. سمیه نیز در وجاهت از تمام دختران فامیل سرتر بود و خواستگار کم نداشت. عمه فقط بازار گرمی می کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب ، به اصرار بی بی اش با ماشین پدرش راهی عروسی شد. قرار بود ساعتی بعد ، بی بی و آقاجانش خودشان را به آن ها برسانند. یاسر و یُسرا مرتب و آراسته در ماشین نشسته بودند و در گوش هم پچ پچ می کردند که، با نشستن او در کنارشان آرام گرفتند. پدر و مادر خوانده اش در جلو جای گرفته و ماشین به راه افتاد. فاصله خانه آقاجانش با خانه بهناز زیاد نبود و ده دقیقه بعد ماشین از حرکت ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه به قدری بزرگ بود که ، عروسی در آن برگزار شود. حیاط را پوش زده بودند و مردها داخل حیاط و زن ها داخل ساختمان اصلی قرار داشتند. در آن اطراف هنوز هم ، بیشتر عروسی ها در خانه برگزار میشد. صدای ساز و آواز به گوش می رسید. با ورودش به داخل سالنی که زن ها بودند کسی از ناکجا کل کشید و منقل اسفند جلوی دیده گانش قرار گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به افتخار عروس آینده یه دست مرتب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زن عموی بهنام بود که در سالن پیچید و پشت سر آن صدای سوت و هلهله و دست بلند شد .خیس از عرق و سرخ از خجالت دیده به زمین دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر بهنام پولی دور سرش چرخاند و در سینی نهاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوش اومدی عروس. ولی یکم دیر نیومدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ناراحتی دلش می خواست توی زمین فرو برود . بخصوص که این حرفها در حضور مادرخوانده اش و یسرا گفته شده بود زن عموی بهنام (عطیه خانم) که خاله بهنام نیز بود به دادش رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اِوا خواهر خب ناز داره هنوز . نبینم مادرشوهر بازی در بیاری ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده جمع که بلند شد. مادر بهنام پشت چشمی برایش نازک کرد و با خنده رو به جمع گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه آبجی دوست داشتم زودتر بیاد تا به همه معرفیش کنم. عزیز بهنام عزیز همه است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از آنکه همراهانش با همه سلام واحوال پرسی کردند به اجبار همراه نرگس خانم مادر بهنام شد و به همه معرفی شد. فقط تعدا کمی از آن ها را در شب مهربران دیده بود. بیشتر افراد با روی خوش به اوتبریک می گفتند و عده ای نیز پشت چشم نازک کرده و با اکراه تبریکی به سمتش پرتاب می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خسته از معارفه باز هم جایی دورتر از خواهر و مادر خوانده اش در کنار خاله بزرگ بهنام ، نشانده شد.چقدر در آن جمع غریب دلش آشنا می خواست . حتی اگر آن آشنا مادر خوانده اش بود. لباسش ، صحبت کردنش همه و همه در حال بررسی بود و این زیر ذره بین بودن زجرش می داد به ویژه که با چشم برق لباس و جواهرات خانواده بهنام را می دید و تفاوت خود را با آن ها حس می کرد . پوشش ظاهری آنها نیز متفاوت بود. هر چه خانواده خودش، در عروسی ها با وجود زنانه بودن مجلس مقید به پوشش مناسب بودند ، اینجا همه باز و آزاد می گشتند. لباس ها طبق مد روز دوخته شده و همه سعی در فخر فروشی و نشان دادن برتری خود داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای کف و هلهله و سوت نشان از ورود عروس و داماد داشت. بهناز ،چادری از حریر سفید بر سر وارد شد. همگام با سایرین به سمت عروس گام برداشت. داماد در میان کف و هلهله چادر از سر عروس گرفت. زیبایی بهناز چشم نواز شده بود. طنازی ذاتی او با معجونی از مواد آرایشی موجودی ساخته بود بس فتان. چشمان داماد با شوق در صورت عروسش می چرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنی کنار گوش خاله صفورای بهناز عرق بر تنش نشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیی شده عروسک؟ ! بیچاره داماد تا شب چی می کشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده خاله صفورا و اشاره هایش و سرخ و سفید شدن او موجب شد ، زن لب برچیند و زیرلبی ادامه دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما فکر نکنم بهنام همچین شانسی بیاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده خاله صفورا ، موجب پیچش دلش شد. سرش را چرخاند و نگاهش در نگاه بهناز قفل شد. لبخند بر لبانشان نشست. چادرش را کمی سفت تر کرد و گامی به جلو برداشت و صمیمانه او را در آغوش کشید. صدایی نهیب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مواظب آرایشش باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار کشید. چشمان بهناز ، هم خنده داشت و هم گریه. اندیشید " چه حال آشنایی!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عروس در میان جمع ، چون ستاره می درخشید . مادرش لحظه ای از او جدا نبود. بغض سینه اش را فشرد در شب عروسی او مادرش نبود!! بعد از یک ساعت داماد ، خانه عروس را ترک کرد تا آخر شب، با خانواده اش برای بردن عروسش بازگردد. چشمان داماد پر از شوق بود و دل عروس پر از ترس و سیمایش پر از شرم!! به راستی چه کسی در این شراکت برنده بود؟ چرا شوقش از آن مرد بود و شرمش از آن زن!؟!! زن می باخت و مرد می برد!!! لرزه بر اندامش نشست. چقدر از تفاوتها و تمایزها بیزار بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگذشت که به اصرار جمع ، عروس به میان دخترکان فامیل آمد و همه رقص کنان گردش را گرفتند. خاله عطیه کنارش ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا برو دختر وسط ببینم چه هنری داری! کلاه سر پسرمون نرفته باشه؟!! عروس خجالتی خوب نیستا!!! مواظب باش که اینطوری آبجی نرگس قورتت میده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمکی به او زد و دست سردش را کشید و وسط برد. بهناز با خنده دستانش را گرد او حلقه کرد و با هم مثل دوران قدیم چرخیدند و رقصیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب در میان کنایه ها و شوخی ها گذشت و لحظه به لحظه ترس و اضطرابش افزون شد. بخصوص که از گوشه و کنار می شنید بهنام خیلی سختگیر است و چطور عروسش بی مهابا می رقصد؟؟ بعد از رقص به بی بیش که تازه رسیده بود پناه برد و با وجود شنیدن طعنه ها تا آخر مجلس ، از جایش تکان نخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از صرف شام ، خانواده داماد با ساز و دهل از راه رسیدند. عروس کشان!! طبق رسم خانواده عروس و داماد برای هم کُری (1) می خواندند و این میان مادر عروس و داماد سرخ و سفید می شدند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سر در بلندتره سردره در بلندتره ... به عروستون ننازید که دوماد قشنگتره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید