درباره دختری هست که پرورشگاه بزرگ شده و حالا که از سن قانونی گذشته مجبوره از پرورشگاه بره. مسئول پرورشگاه براش معرفی می‌فرسته تا تو یه شرکتی کار کنه... دختر داستان هم همراه دوستش به یه پانسیون میره و بعد تو شرکت مشغول به کار میشه و اونجاست که با افراد جدیدی آشنا میشه. داستان تو دو زمان حال و گذشته بیان میشه.

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۱ دقیقه

مطالعه آنلاین این حقم نیست
نویسنده : آنالیا

ژانر : #عاشقانه

خلاصه :

درباره دختری هست که پرورشگاه بزرگ شده و حالا که از سن قانونی گذشته مجبوره از پرورشگاه بره. مسئول پرورشگاه براش معرفی می‌فرسته تا تو یه شرکتی کار کنه...

دختر داستان هم همراه دوستش به یه پانسیون میره و بعد تو شرکت مشغول به کار میشه و اونجاست که با افراد جدیدی آشنا میشه.

داستان تو دو زمان حال و گذشته بیان میشه.

:توضیحات نویسنده

به نام خدا

خدا را شاکرم که به من فرصتی داد تا افکارم رو با شما در میون بذارم، این حقم نیست ممکنه زندگی هرکدوم از اطرافیان یا حتی خود ما باشه!

تمامی اسامی، مکان ها، شخصیت ها اتفاقی بوده و هرگونه تشابه غیرعمدی هستن.

ممنون از همراهیتون

آنالــــیا (راحیل)

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ شاید باید آروم باشم و تو خودم همه چیو حل کنم و سعی کنم که آرامشم رو حفظ کنم

من تو عمرم آدمی نبودم که بخوام سکوت کنم بیشتر همه حس های درونم رو نشون دادم و اینکه الان بخوام تظاهر کنم که چیزی نشده و من یه آدم معمولیم برام سخته

شاید اگه همه چی آسون و ساده تموم میشد انقدر غصه نمیخوردم و انقدر زجر نمیکشیدم اما در هرحال این چیزی رو عوض نمیکنه. فعلا منم و یه دنیا حرف که نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم که بتونه خشمم رو نابود کنه

نمیدونم باید کیو مقصر بدونم و از کی برای کی گله کنم و دلمو به بودن چی و کی خوش کنم

اوضاع خوبی ندارم اما همین که دارم سعی میکنم تظاهر کنم خیلیه

شاید اگه این من، منِ سابق بود کلی جیغ و فریاد و گله و حرف داشتم اما الان فقط سکوت میکنم و حرفی نمیزنم و شاید این سکوت منو عذاب بده اما اونو بیشتر عذاب میده

میدونم از سکوتم بیزاره و همه تلاشش اینه که حرفی بزنم اما من دیگه حرفی برای گفتن ندارم نه حرفی و نه گله ای... شاید مقصر همه این اتفاقا خودم باشم که زندگیمو نابود کردم

شاید اونی که اشتباه اول رو کرد من بودم اما این حق من نبود

شاید جرمم اینه که هیشکیو ندارم تا کنارم باشه

و الان بخواد حق منو بگیره... چه حقی؟ من اگه حقی داشتم این اتفاقا نمیفتاد و الان مثل همیشه پای گاز وایساده بودم و داشتم به نمک خورشتم فکر میکردم و به اینکه فردا چه ست لباسی براش اتو کشیده حاضر کنم و اینکه رو هیچ کدوم از وسایلم گردی ننشسته باشه

من حتی موقع رفتن یه وسیله هم ندارم ببرم ... یه نوک سوزن از این خونه سهم من نیست که حالا دنبال حقی باشم که بخوام براش بجنگم

دفترمو بستم و موهای خیسم رو چمع کردم... داشت با یکی از موکلاش حرف میزد مثل همیشه... نمیدونم چرا تو دلم دعا کردم کاش هیچوقت وکیل نبود

کاش یه کارگر ساده بود ، کاش یه رفتگر بود کاش یه هنرمند بود اما وکیل نبود

از اتاق بیرون رفتم، رو همه وسیله ها خاک نشسته بود اما انگار به چشم هیچکدوممون نمیومد که همینطور جا خوش کرده بودن

آب موهام روی لباسم میریخت و تنم مور مور میشد... همونطور که راه میرفت با یه دستش گوشی رو نگه داشته بود و با دست دیگه اش هم همزمان با زبونش حرف میزد، عادت داشت موقع حرف زدن حس های درونیش رو با دستهاش نشون بده

رفتم توی آشپزخونه... هیچی سرجاش نبود، انبوهی از ظرف یه گوشه تلنبار شده بود در فرگاز باز بود کابینت ها خالی و پر و نامرتب بودن... بوی غذایی نبود که آدم رو مست کنه

دکمه طوسی چایی ساز رو زدم و منتظر شدم جوش بیاد

حرفش تموم شد، اومد رو صندلی محبوبش پشت کانتر نشست و بهم خیره شد

-هنوزم نمیخوای حرف بزنی؟

بخار روی کتری چای ساز بلند شد، تو کابینت ها دنبال چای کیسه ای بودم، جای همه چی رو فراموش کرده بودم

-تو کشو دومی همیشه میذاشتیش

بدون اینکه نگاهی بهش کنم کشوی دومی رو باز کردم و چای کیسه ای رو برداشتم. یکی از لیوانهای کثیف رو آب زدم وچای و آبجوش رو توش ریختم

-این سکوتت یعنی چی؟ یه حرفی بزن

چایی رو چندبار تکون دادم، یه کم که رنگ داد انداختمش رو کابینت و از تو قندون یه قند برداشتم و به اتاقم برگشتم اونم دنبالم اومد

-ببین با حرف نزدنت هیچی حل نمیشه...روزه سکوت گرفتی؟

تلفن زنگ خورد اما هنوز جلوی در اتاقم ایستاده بود.... روی تخت نشستم و لیوان چایی رو با دوتا دستام گرفتم، مثل کسی که نگرانه از دست دادن لیوانشه

بعد چندتا زنگ رفت روی پیغامگیر:

-الو... عزیزم گوشیتو چرا جواب نمیدی... من منتظر زنگتم... بوس بوس

دستام شروع به لرزیدن کرد

لیوان از دستم افتاد

نفهمیدم کی رفت... روی تخت دراز کشیدم... پتو رو دور خودم جمع کردم... با شنیدن صدای در بغضم ترکید

رفت پیش اون...

--

موهامونو کوتاه کردن، بغض کردم، اما اون خوشحال بود، همیشه متنفر بود از شستن موهاش اما من عاشق موهام بودم، شاید چون همه دوست داشتن موهاشون مثل من باشه اما هیچکس دوست نداشت مثل اون باشه... دنیامون خیلی کوچیک بود، چندتا آدم بداخلاق و یه سگ و چندتا دیوار و یه در بزرگ که جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشتیم و همیشه صدای پارس سگ باعث میشد ازش دور بشیم، دیوارهایی که قفس شدن برامون و آرزوهایی که پشت دیوارها داشت خفه میشد

اما اون بلند پرواز بود، دنبال شاهزاده و اسب سفید، میخواست سیندرلا بشه، واسه همین همه رو مجبور کرد سیندرلا صداش کنن

بین اون همه بچه فقط من دوستش بودم، بین اون همه آدم تنها بود و فقط منو داشت، همیشه من تقصیرهاشو به گردن میگرفتم، همیشه دعا میکردم اینبار اون انتخاب شه که از این دنیای کثیف نجات پیدا کنه، ما روز به روز بزرگتر میشدیم و دنیامون روز به روز کوچیکتر، هیچکس انتخابمون نکرد، نه من نه اون

زندگیمون شده بود دیدن یواشکی روزنامه ها و خوندن کتابهای ممنوعه که توش همه پدرمادر داشتن و یه شاهزاده میومد سراغشون، اون دنبال قصه های رویایی بود و من دنبال واقعیت و صفحه حوادث، باورم نمیشد مثل آلیس بشه رفت سرزمین عجایب یا مثل سفید برفی با هفت کوتوله بشه زندگی کرد تا شاهزاده بیاد، دنبال مردی بودم که بشه لمسش کرد شاید مثل بابا لنگ دراز، اما اون همیشه تو تصورات خودش بود و هیچ وقت واقعیتو نمیخواست

دنیامون همون پرورشگاهی بود که تا هجده سالگی میتونستیم مهمونش باشیم و بعدش باید میرفتیم دنبال زندگیمون، باید همه عمرمون به دنبال جشن عاطفه ها باشیم تا یه چیز نو به دست بیاریم، باید به آقای خبیری احترام میذاشتیم که لباس کهنه هایی که تو بهزیستی جمع میشد رو برامون میاورد

لباس هایی که میشد لباس مدرسه ، لباس عید و بهترین داراییمون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عروسک هایی که خراب شده بودن اما تازه بودن برامون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زندگی نکبت باری داشتیم اما دنبال عوضش کردنش بودیم دیگه سحر خواهرم بود، تو همه سالهای بیکسی همه کسم بود، از قدیمی های پرورشگاه من و اون مونده بودیم و هرسال کلی آدم اومدن و رفتن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین های مدل بالایی که میومدن و میرفتن و هیچ وقت من و سحر رو انتخاب نکردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم محبی که اولین مدیر بود و تو دوازده سالگیمون مرد و بعد جاش خانم سعادت اومد که یه کم بهتر بود و عطوفت بیشتری داشت. سحر سیندرلای اون محیط ویران شد و من همیشه یه گوشه شاهد کاراش بودم... تو اون روزا هرکی یه داستان خیالی برای سرنوشتش ساخته بود، پروین میگفت بابام یه خلبانه و تو آسمون مرده، سمانه میگفت بابام بهترین نقاشه دنیاست و داره بزرگترین نقاشی دنیا رو میکشه و بعد میاد دنبالم و نمیذاشت هیچوقت خانواده ای ببرنش و همیشه منتظر پدرش بود اما تو چهارده سالگی بالاخره نا امید شد و رفت. فرشته میگفت من بابا ندارم یه مامان دارم که بازیگره و هربار که یه فیلم نشون میداد به بازیگر زن اشاره میکرد و میگفت این مامان منه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادری که هربار با دفعه قبل فرق داشت، یه بار نیکی کریمی، یه بار گوهرخیراندیش و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هیچ قصه ای نداشتم من فقط تنها بودم و همیشه شریک جرم خرابکاری های سیندرلا... زندگی من و سیندرلا و آتیش سوزوندنامون تا هجده سالگی ادامه داشت، بعدش باید دنیامونو عوض میکردیم، با هم رفتیم دفتر خانم سعادت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بچه ها میدونین که تا الانشم به زور نگهتون داشتم، شماها مثل بچه های خودمین...اما قانون نمیذاره نگهتون دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر بی توجه به خانم سعادت زل زده بود به در و دیوار ولی من دلهره داشتم، همه عمرم تو همین پرورشگاه بود تا حالا بیرون نرفته بودم ، دنیای بیرون رو از توی تلویزیون دیده بودم، هیچ شناختی نداشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید برین پانسیون، براتون کار هم پیدا کردیم خودتون باید زندگیتونو بسازین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر داشت آدامسشو باد میکرد، اما من ساکت داشتم گوش میکردم... میدونستم که این یه قانونه، همیشه دیده بودم که بزرگترا بعد ی مدت میرن... اما سحر انگار تو این دنیا نبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم سعادت دوتا پاکت از کشوی میزش در آورد و داد دستمون و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه مقدار پوله ... با آدرس پانسیون و آدرس محل های کارتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر بلند شد از اتاق رفت بیرون اما من هنوز نشسته بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا کی باید بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا آخر هفته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاکت رو باز کردم ... اولین کاغذ تاشده آدرس پانسیون آشیانه توش بود و دومین کاغذ آدرس یه ساختمان تجاری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیشه من همینجا بمونم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدم حرف دیگه ای نمونده، منم از اتاق زدم بیرون، سحر بیرون در داشت پولها رو میشمارد. تا منو دید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببینم به تو چقدر دادن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیدونم نشمردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاکتو از دستم قاپید و شروع کرد به شمردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ااا... مثل منه که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آدرس پانسیونت کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بذار ببینم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی آدرس رو خوند دیدم یه پانسیون باید بریم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سحر خوشحالی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره چیه بابا این سگدونی... از خدام بود بریم... میریم مثل خانوما زندگی میکنیم، اولش سخته حالا وایسا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی چی اولش سخته... فکر میکنی آسونه هلک هلک بریم پانسیون و بگیم واای چقدر خوبه همه چی؟ من از اون بیرون میترسم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بچه ننه بازی در نیار... من چند وقته منتظرم این کوفتی بشه هجده بیان بگن هررری... حالا نشستی عزا گرفتی و دلت این خراب شده رو میخواد؟ تهش که چی؟ بشینی عن این بچه ریقوها رو جمع کنی؟ یا به چشم ابرو انداختن اون خبیری بی همه چیز نگاه کنی؟ دنیای بیرون بهتره مریم... ی کم عاقل باش... مخصوصا با این بر و رویی که تو داری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاکتمو تو مشتم فشار دادم و رفتم سمت اتاقمون... حالا که قراره بریم پس بریم حتی شده زودتر... کاش سحر نبود.. حرف آخرش دلمو لرزوند... از بیرون بیشتر ترسیدم خیلی بیشتر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کل وسیله هام تو یه ساک کوچیک جا شد، چند دست لباس و عروسک رو بخشیدم به بچه ها... سحر هیچی برنداشت، همه چی رو گذاشت برای بچه ها، میگفت چیه این آشغالا که با خودم بار کنم ببرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم سعادت فقط از دور نگاه میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرارمون بود صبح بریم، یعنی چهارشنبه، یعنی آخرین روزای هفته ما دیگه نبودیم تا دور هم فیلم ببینیم... نبودیم که بریم حموم... نبودیم که بخوایم بازی کنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب موقع خواب مثل همیشه سحر کنارم بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم بیداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیدونی اون بیرون چه بهشتی میشه برامون... انقدر بهمون خوش میگذره که این خراب شده رو یادت میره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیدونم سحر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-انقدر پسرهای پولدار جذاب هستن که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوابم میاد. شب بخیر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط من اجازه داشتم بهش بگم سحر، حتی مدیر و معاون و کارمندا سیندرلا صداش میکردن... فقط من محرم اسرارش بودم، اونم محرم من بود اما من رازی نداشتم که بگم اما سحر و روحیات و خواسته هاش همه اش راز بود. دوست داشت با یه پسر یا مرد پولدار ازدواج کنه. یه زندگی عالی بدون هیچ نیاز مالی، حتی براش مهم نبود که اون آدم پیر باشه اما من دوست داشتم یه زندگی معمولی داشته باشم، سرم پر از خواسته های ریز و درشت نبود، من بزرگترین جرمم این بود که فقط خودم بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک های اذان بیدار شدم، آدم نماز خونی نبودم اما اون روز با صدای اذان بیدار شدم... تا وقت رفتن هنوز خیلی مونده بود. به تک تک بچه ها سر زدم. همه چی و همه جا رو بارها و بارها نگاه کردم، انگار دلم میخواست تو ذهنم هک بشن و از یادم نرن.. ستاره مثل همیشه پتوشو کنار زده بود، روشو کشیدم، هوا هنوز سردنشده بود، تازه داشت مهر میشد و تا سرد شدن هوا کلی مونده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم سعادت هم برای نماز بیدار شده بود، اونم یه زن تنها بود که بعد فوت شوهرش همه عمرشو تو پرورشگاه گذرونده بود و چندسالی بود مدیر شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبی مریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله خانم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وسایلتونو جمع کردین؟ امروز میرین دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو گرفت و گفت: به خدا اگه میشد میذاشتم بمونی اما دست من نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدونم خانم سعادت... ببخشید اگه از بچگی اذیتتون کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو کشید تو بغلش و گفت: هر وقت به مشکل خوردی رو من حساب کن.. من بابا کریم همیشه یه طور دیگه دوستت داشتیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس خوبی داشت همون یه جمله... انگار بین همه بی کسی هام یکی رو پیدا کردم برای روز مبادا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سحر بلند شد و حسابی آتیش هاشو سوزوند حاضر شدیم بریم... همه اومدن بدرقمون کنن... برای اولین بار داشتم از اون در بزرگ رد میشدم، برای اولین بار نزدیک شدن به در صدای سگ به همراه نداشت... اینبار بابا کریم تا دم در باهامون میومد و سگ ها کاریمون نداشتن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقع رفتن بغض عجیبی گلومو پر کرد بر عکس من سحر عجله داشت برای رفتن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میتونم بیام بهتون سر بزنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا کریم با لبخندی گفت: آره دخترم بیا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار خودش هم میدونست این فقط یه تعارفه و هیشکی دیگه برنمیگرده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سحر از در اومدیم بیرون، یه مسیر طولانی رو پیاده طی کردیم تا به خیابون اصلی رسیدیم... مردد مونده بودیم که کدوم سمت بریم همین موقع یه ماشین جلوی پامون نگه داشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا خوشگله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر با نیش باز خودشو انداخت جلو و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میریم سمت ولیعصر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره اخمهاشو کرد تو هم و گفت: تو نه ایکبیری اونو گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم اخم هام رفت تو هم، دست سحر رو کشیدم و گفتم: بیا خودمون پیدا میکنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسره رفت اما سحر هم شاکی شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میمردی حرف نمیزدی؟ بهت گفت خوشگله چرا خودتو گرفتی؟ نون منم آجر کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راهمو کشیدم و رفتم ...سحر غر غر میکرد و دنبالم میومد، به اولین مغازه که رسیدم رفتم تو، آدرس رو نشونش دادم و اونم مسیر رفتن رو با اتوبوس بهم گفت. دور بود، خیلی دور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر همچنان غر میزد اما من فقط مسیری که مغازه دار گفته بود رو توی ذهنم مرور میکردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندتا خیابون رو که رد کردیم به ایستگاه رسیدیم، با اومدن اتوبوس سوار شدیم... قبلش چندتایی بلیط خریدم اما سحر یه ذره از پولشو خرج نکرد گفت قصد داره لباس بخره... تو اتوبوس اون نشست رو صندلی اما من وایسادم که بتونم خیابون ها رو ببینم و نگران بودم یه وقت راهمون رو گم نکنیم... با خودم میگفتم کاش حرفهای مغازه دار رو نوشته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک دوساعت تو راه بودیم تا به پانسیون رسیدیم... سه تا پله جلوی درش داشت، ساختمون آجری با یه در طوسی رنگ... رنگ پنجره هاش هم طوسی بود... سردرش نوشته بود پانسیون آشیانه (شعبه دختران)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سحر رفتیم تو... وقتی فهمید کی هستیم و از کجا خوشحال شد شد و استقبال گرمی کرد و گفت که تازه با پرورشگاه ما آشنا شده و برامون یه اتاق دو تخته حاضر کرده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحرگفت که کرایه اتاقشو ماه به ماه میده و من همون موقع واسه پونزده روز اولم رو حساب کردم... بهمون اتاق دو تخته دادن که مثلا به صرفه باشه برامون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاقمون طبقه سوم بود یه اتاق مشرف به خیابون.... فقط من ساک داشتم سحر راحت و خرامان از پله ها بالا میرفت... خانم کمالی هم تو راه قوانین رو توضیح میداد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آشپزخونه و حموم و دستشویی مشترکه، برای حموم کردن باید از قبل هماهنگ کنین و نوبت بگیرین، تو دستشویی و حموم نظافت رو رعایت کنین، اینجا سر و صدا نکنید چون دانشجوها هم هستن و میخوان درس بخونن، اگه باعث دردسر بشین راحت عذرتونو میخوام، تابستونا تا هشت و زمستونا تا هفت در بازه و دیرتر بیاین راتون نمیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندتا دختر همسن و سالمون با لباس راحتی تو راهروها داشتن رفت و آمد میکردن و با دست ما رو به هم نشون میدادن و خانم کمالی هم بهشون میگفت که تازه واردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی اتاقمونو نشون داد گفت: تو طبقات سوم و دوم راحت باشین اما تو طبقه اول باید حجاب داشته باشین و موقع رفتن کلیداتونم ببرین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعدش کلید بهمون داد و رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر تخت کنار پنجره رو برداشت و منم تخت گوشه اتاق رو، لباسامو تو کمد گذاشتم و تنها عکس یادگاری تو پرورشگاه هم کنار تختم گذاشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک ساعتی که گذشت سحر فقط کنار پنجره بود، ساعت نزدیک های یک عصر بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم من میرم بیرون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-لباس بخرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کاش لباساتو میاوردی، پولاتو خرج نکن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه به حرفم گوش بده گفت: من بلدم پول در بیارم... من رفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رفت روی تخت نشستم... با اینکه اجاره اتاق رو داده بودم اما بازم پول داشتم... میتونستم منم مثل سحر برم خرید اما دلم میخواست اشتباه نکنم... شاید برای همین بود که سحر مسخره ام میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

--

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای در اومد.. ساعت از سه صبح هم گذشته بود. پتورو روی سرم کشیدم، دلم نمیخواست ببینمش... میدونستم الان همه تنش بوی اونو میده... همه خنده هاشو با اون کرده... حس میکردم دارم زجر میکشم، دارم له میشم... نمیدونستم چرا اصرار داشتم به موندن... حس تلخی داشت ته گلومو میسوزوند... حسادت مثل خوره به جونم افتاده بود.... این زجر کشیدن تاوان کدوم گناهم بود... متنفر بودم از اون... از خودم ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم بغض کردم... بغضم میشکست ولی سکوتم نه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم زیر پتو گرفته بود اما باز هم سرمو بیرون نمیاوردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بسه مریم داری خودتو خفه میکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداشو شنیدم، بازم بغض کردم... چرا... چرا نمیتونستم الان که محتاجش بودم خودمو تو آغوشش حل کنم... چرا نمیتونستم بغلش کنم و ذره ذره دردامو تو حمایتش گم کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پتو رو از صورتم کشید کنار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منو نمیخوای ببینی نفس هم نمیخوای بکشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس؟!!! به چه قیمتی؟ اشک هام... اعتماد از دست رفته ام... بغضی که لحظه ای ترکم نمیکرد؟ یا سکوتی که مهرخاموشی حرف های دلم بود... واسه چی نفس میکشیدم، واسه تویی که سهم من نبودی... واسه این زندگی که حقم نبود... واسه عذاب کشیدن باید نفس میکشیدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارم روی تخت دراز کشید... نه بلند شدم نه برگشتم به طرفش نه حتی مانعش شدم... اونی که اونجا مزاحم بود من بودم نه اون... اینجا خونه اون بود من فقط یه مهمون بودم که حالا باید میرفتم. مهمونی تموم شده بود و باید میرفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم تمومش کن... چرا حرف نمیزنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم هیچی نگفتم.... پتو رو گاز گرفتم که هق هق نکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو حتی به حرفامم گوش نمیدی.. اصلا ازم هیچی نپرسیدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید میپرسیدم؟ چی باید میپرسیدم؟ وقتی بوسه هاتو دیدم... وقتی ناله هاتو شنیدم... وقتی از شدت هوس تو وجودش غرق بودی... چی باید میپرسیدم؟ چیزی که جلو چشمم بود جای سوال داشت؟ وقتی تو بغلت پیچ و تاب میخورد و من مات داشتم به شوهرم تو آغوش یه زن دیگه نگاه میکردم جای حرفی بود؟ من فقط نفهمیدم جرمم چی بود؟ تو اون لحظه فکر کردم هر بار پیش من خوابیدنت هوس بود و با اون بودنت یه هم آغوشی عاشقانه.... انقدر پر از حس تشنه اندامش بودی که نفهمیدی مدت هاست بهتون خیره شدم.... انقدر گرم نوازشش کردی که دلم میخواست کاش من جای اون بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من حرفی ندارم بزنم فقط میخوام بدونم چرا... اما میدونم حق ندارم بپرسم چون تو زندگیت من اضافیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کنارم بلند شد... میدونستم میره تو اتاق کارش روی کاناپه میخوابه، انگار عهد کرده بود دیگه کنارم نخوابه، از همون موقع تختش رو سوا کرد و منم سکوت کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

--

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر راس ساعت نیومد، نزدیک های نه اومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خانم کمالی در اومده بود اما با خواهش های من راش داد... چندتا ساک دستش بود و بدون اینکه حتی تشکر کنه رفت بالا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من تشکر کردم و پشت سحر از پله ها رفتم بالا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رفتم توی اتاق در رو بستم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا دیر کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب خرید میکردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این همه وقت؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-انقدر غر نزن، کمالی به قدر کافی مخمو خورد... ببین چیا خریدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه پولاتو خرج کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره... میخوای تو هم استفاده کن ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه نمیخوام... اجاره رو چطور میخوای بدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هه تو نگران خودت باش بچه ننه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباساشو تو کمد آویزون کرد و گرفت خوابید... فکر نمیکردم انقدر محیط بیرون سحر رو عوض کنه که دیگه حوصله منم نداشته باشه... دوست صمیمی من با یه لبخند روی لبش و ذوق چند تا لباس که نو بودن و به سلیقه خودش خریده بود خوابید و من هنوز بیدار بودم با همه ترسهایی که داشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی سحر خوابید رفتم سراغ کمدش و روی لباس های نوی اون دست کشیدم و بوشون کردم... این بو رو هیچ وقت حس نکرده بودم، هیچ وقت لباسا انقدر لطیف نبود برام... تو دلم به سحر حسودیم شد... میتونستم منم خرید کنم اما یه حسی مانع میشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تکونی که سحر خورد با ترس در کمدش رو بستم و روی تخت نشستم... انقدر به ماه خیره شدم تا خوابم گرفت و منم خوابیدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب اول دور از محیط خونه یه طورایی سخت بود... پرورشگاه شده بود خونه ام... شبم با کابوس گذشت... با خوابهای ترسناکی که دیدم با صورت های زشت و ترسناک آدم هایی که فکر میکردم بیرون از این چهاردیواری منتظرم هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح که بیدار شدم سحر نبود... وقتی از خانم کمالی سراغشو گرفتم گفت زودتر از همه رفته بیرون. منم رو کاغذ نصب شده رو دیوار اسم خودمو و سحر رو برای حموم نوشتم، به بچه ها گفتم که هر موقع اومد اجازه بدن بره حموم... وقتی میخواستم برای خریدن چندتا خوراکی به عنوان صبحونه برم بیرون با رویا آشنا شدم، دانشجو بود و اونم قصد خرید کردن داشت و با هم رفتیم بیرون. تو طول راه با هم حرف زدیم و بیشتر همدیگه رو شناختیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد صبحونه که با رویا و تو اتاق ما خورده شد رفتم حموم. لذت خاصی داشت دوش گرفتن تو یه جای تمیز و قشنگ.. با آبی که همیشه گرم بود با صابون هایی که بوی خوبی میدادن... موهای زیتونی رنگم با شسته شدن برق میزدن، صورتم هم یه طور دیگه خودشو نشون میداد، حس میکردم از همیشه بهتر شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حموم که اومدم بیرون یه حال خوبی داشتم که دلم نمیخواست هیچی خرابش کنه.. شاید حق با سحر بود و این بیرون اوضاع بهتر پیش میرفت اما من میترسیدم. نه برای خودم، برای سحر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظهر شد و سحر نیومد، نهار رو مهمون رویا و هم اتاقیش نسترن بودم، بهشون گفتم شام باید مهمون من باشن و اونا هم خوشحال شدن و قرار شد عصر برای شام با رویا برم خرید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز با اونجا خوب آشنا نشده بودم و با اینکه با رویا میرفتم اما هربار آدرس پانسیون رو توی جیبم میذاشتم تا اگه گم شدم بتونم برگردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوالی غروب مشغول پختن شام بودم... البته شام شاهانه ای نبود یه املت بود، اما برای اولین بار حس میکردم که دارم مهمون نوازی میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز سحر نیومده بود، نمیدونستم امشب باید چیکار کنم چطور از خانم کمالی خواهش کنم راهش بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت هفت و نیم بود که اومد، یه لبخند رو لبش و یه ساک دستش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم کمالی یه کم غر زد اما بدون اینکه نیاز به خواهش من باشه راهش داد. سحر هم اومدبالا.. وقتی بهش گفتم مهمون دعوت کردم واسه شام شاکی شد و گفت این اتاق اونم هست وحق ندارم خلوتش رو بهم بزنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما نبودی که بهت بگم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نبوده باشم، نمرده بودم که

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سحر زشته دور هم شام میخوریم تموم میشه میره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همین که گفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سحر تروخدا لج نکن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر کنم صدامون بیرون رفته بود که رویا در زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم بیا اتاق بهناز اینا، قراره همه اونجا دور هم شام بخوریم بزرگتر هم هست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بغض از اتاق رفتم بیرون. سحر واسه شام نیومد. بعد شام و عذرخواهی برگشتم اتاقمون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر نشسته بود رو تخت و با یه سری وسیله رو صورتش داشت کار میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیکار میکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به تو چه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صدای آخ و اوخی که ازش در میومد میدونستم که دردش میاد اما درد رو به جون میخره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب فقط نگاهش میکردم... حوصله کاراشو نداشتم، مخصوصا که اخلاقش هی بدتر میشد. رو تختم دراز کشیدم و چشامو بستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح که بیدار شدم بر خلاف تصورم سحر بود... حس میکردم عوض شده مخصوصا که رنگ صورتش عوض شده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا دید چشمامو باز کردم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین خوب شدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو چیکار کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهش میگن اصلاح صورت، میخوای تو هم بکنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه نمیخوام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ابروهامم نازک کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من به ابروهای تا به تا شده که مشخص بود ناشیانه تمیز شده خیره شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دید به صورتش خیره شدم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دفعه اولمه خب... سری بعد میرم میدم بیرون درستش کنن... مثل عقب افتاده ها نگام نکن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد یه نگاه به ساعت کرد و با گفتن باید برم سرکار مشغول حاضر شدن شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه خانم سعادت نگفت از فردا باید بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر کردی من میرم اونجایی که اونا گفتن؟ واسه خودم کار پیدا کردم، تو یه فروشگاه بزرگ کار میکنم، دیروز روز اولم بود...با یه مقدار از اولین حقوقم دیشب خرید کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس اونجا چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کشوی میزش کاغذ محل کارشو بیرون کشید و پرت کرد سمتم و گفت: دوست داری خودت برو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباساهای تنش رو روی تخت ریخت و حاضر شد بره و بعد بهم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجا رو یادت نره تمیز کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رفتن سحر رویا و بقیه اومدن اتاقمون تا صبحونه بخوریم... شاید اونا از اول فهمیده بودن سحر موندنی نیست.اون روزم سپری شد، مثل دو روز گذشته و حالا بعد این دو سه روز من به اون پانسیون عادت کرده بودم، به شلوغی دخترا، به مهربونی رویا به مادرانه بودن حس های خانم کمالی به غر زدن های بچه ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رویا ومرجان کلی برام کروکی کشیدن و راه رفتن به محل کارم رو تشریح کردن تا قشنگ ملکه ذهنم بشه... حتی رویا میخواست باهام بیاد اما میدونستم باید بره دانشگاه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانشگاه!! جایی که خودم حسرتشو داشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح خیلی زود حاضر شدم، تصمیم گرفته بودم کاری به کار سحر نداشته باشم، اون با لباس های رنگارنگ و نویی که خریده بود شاد بود و منم با همون کهنه هایی که از پرورشگاه آورده بودم، اینا بودن تا یادم بمونه کیم و خودمو پشت رنگ و لعاب این بی کسی گم نکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر رویا تو گوشم خونده بود که مثل یه ربات حرکت کردم و رفتم و رفتم تا رسیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساختمان تجاری نیلوفر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه ساختمون بلند که وقتی میخواستم انتهاش رو ببینم سرم گیج رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم داخل و از نگهبان جلوی در سراغ شرکت توان آزمایان رو گرفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باید بری سوار آسانسور سمت راستی بشی و طبقه چهارم پیاده شی ... اونجا تابلو داره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی آسانسور سمت راست نوشته بود طبقات زوج و آسانسور کناری مخصوص طبقات فرد بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکمه قرمز رنگ رو فشار دادم. تا رسیدن آسانسور از طبقه هشتم نگاهم خیره شد به اطلاعیه روی درب آسانسور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ظرفیت چهار نفر (سیصد کیلوگرم). حمل بار با آسانسور ممنوع. در صورت خرابی ساکنین طبقات زوج موظف به پرداخت هزینه خواهند بود»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من سیصد کیلو نبودم، نهایتش پنجاه کیلو ، پس پنج نفر دیگه هم وزن خودم هم میتونستن سوار شن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فکرم یه لبخند رو لبم نشست، با اومدن مردی کنارم لبخندمو جمع کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر عصبی بود که بی توجه به من و روشن بودن دکمه قرمز چندبار پشت سر هم دکمه آسانسور رو زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اومدن آسانسور سریع سوار شدم و او هم پشت سرم اومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو همزمان دستمون رو برای زدن کمه چهار دراز کردیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما دست من وسط راه پیش نرفت و اون دکمه رو زد و در بسته شد و آسانسور به راه افتاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رسید بدون توجه به من سریع رفت بیرون و منم پشت سرش رفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون به طرف واحد پونزده رفت و من به طرف واحد چهارده که سردرش نوشته بود « شرکت فنی مهندسی توان آزمایان»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنگ رو زدم و چند لحظه بعد در باز شد و وارد شدم، تو سالن به اون بزرگی کلی پارتیشن و میز و آدم بود، به سمت عنوان روی یکی از میزها چرخیدم، عنوانش نظرمو جلب کرد، منشی مدیر عامل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن جوون و عینکی که مشغول انگلیسی حرف زدن بود با سر بهم اشاره کرد بشینم و صبر کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی صندلی روبروش نشستم و مشغول بازی با دسته کیفم شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی حرفش تموم شد اومدم حرف بزنم اما نشد سریع یه شماره گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهندس... قرار شد براشون مدارک شرکت رو برای شرکت تو مناقصه بفرستیم، ازشون فرصت گرفتم و اونا هم به دلیل عدم هماهنگی تعطیلات بین دو کشور قبول کردن... نگران نباشین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الان میگم برای شعبه اشون توی تهران فرستاده بشه مدارک و صورت وضعیت مالی هم میارم، خانوم آزادی حاضرش کردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد گوشی رو قطع کرد و به من خیره شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و گفتم: سلام طهرانیان هستم، قرار بود امروز اینجا کارمو شروع کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاهم کرد، برگه معرفی نامه پرورشگاه رو نشونش دادم که گفت: آهان شما باید برین پیش مهندس نیازی... و بعد اتاقی رو نشونم داد که بالاش نوشته بود رئیس هیئت مدیره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از میزش فاصله گرفتم که گفت: خانوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگه رو بهم نشون داد و گفت: معرفی نامتون....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معرفی نامه رو گرفتم و زیر لب تشکری کردم و به طرف اتاق مهندس نیازی رفتم... دو تا ضربه به در زدم و با شنیدن صدای یه زن جوون وارد شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر جوون و شیک پوشی که بیشتر شبیه بازیگرا بود تا یه مهندس... خیلی محترمانه منو به نشستن دعوت کرد و گفت:بفرمایید... امرتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر سر و وضعم خوب نبود که لایق اون همه احترام باشم، اما اون محترمانه منو با ضمیر جمع خطاب کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگه رو به طرفش گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من مریم طهرانیان هستم، از طرف خانم سعادت به اینجا معرفی شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوه... بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگه رو خوند از تو هم رفته شدن صورتش اصلا خوشم نیومد....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عزیزم ما فرد مورد نظر رو استخدام کردیم دیر اومدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم فرو ریخت.... نمیدونستم تو این شهر بی در و پیکر با نداشتن هیچ منبع در آمدی چیکار کنم، حرف سحر تو گوشم پیچید... با این بر و رویی که تو داری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما خانم سعادت گفت که امروز بیام و کارمو شروع کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حتما اشتباهی شده دختر خوب... ما ماه پیش تقاضای خدمتکار داده بودیم نه الان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدمتکار!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو وجودم دعوایی به راه افتاد... نکنه با یه مدرک نصفه نیمه از یه پرورشگاه میخوای پشت میز بشینی و پاتو بندازی رو پات

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما فکر نمیکردم قراره خدمتکار شم، حس میکردم غرور و شخصیتمو با هم باختم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه فهمیدم چرا سحر رفت دنبال یه کار دیگه و گفت مگه احمقم که برم اونجایی که اینا میگن و فروشندگی رو به خدمتکار بودن تو اینطور جاها ترجیح داده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و ازش تشکر کردم و از اتاقش اومدم بیرون... تازه میفهمیدم بدبختی یعنی چی .... من چقدر خوشخیال بودم و تو ذهن محدودم پز این شغل رو که قطعی بود به سحر احمق داده بودم و حالا فهمیده بودم اونی که احمقه منم نه سحر... اون یه جای محکم پاشو گذاشت و من حالا حالا باید دنبال یه لقمه نون بگردم و چقدر خوشحال شدم یه ذره عقل داشتم و همه پولمو خرج نکرده بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بقیه اش چقدر دیگه میتونستم تو پانسیون دووم بیارم... اگه قرار بود هیچی نخورم چی... اگه به بچه های پانسیون میگفتم کاراشونو میکنم بهم پول میدادن... یه لحظه همه بدبختی های دنیا رو سرم خراب شد... منشی مدیر عامل نگام کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو ذهنم باهاش دعوا کردم که چرا خودت نگفتی هررری و گذاشتی یه لحظه خام اون احترامی بشم که میدونستم حق من نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلانه سلانه به طرف در خروجی راه افتادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم توی راهرو... دکمه کوفتی آسانسور رو زدم... عصبی بودم، با پام روی زمین ضرب گرفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا من چه غلطی بکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آسانسور لعنتی طبقه هشتم گیر کرده بود... چه خبر بود که هی میرفت اونجا و گیر میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوردن دستی روی شونه ام ترسیدم و برگشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیازی بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-صدامو نشنیدی... خیلی صدات کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودمونی بود لحنش... شاید چون دیگه محترم نبودم و تازه فهمیدم قرار بود خدمتکار شم و به غرورم برخورده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه ببخشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا کارت دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون موقع آسانسور رسید... اما دنبال نیازی رفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاقش رو باز کرد و اشاره کرد که وارد شم و بعد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم تقی پور بگو چایی بیارن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشاره کرد بشینم و خودش پشت میزش نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدونم ناراحت شدی اما قطعا طی کردن مراحل اداری باعث شده دیر بهت برسه درخواست نیرو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اتفاقیه که افتاده... حتما خیری درش بوده... خانم سعادت همیشه میگفت هرچی صلاحه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دقیقا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقه ای به در خورد و بعد یه زن میانسال اومد تو و چایی رو میز گذاشت و رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لحظه خودمو جاش گذاشتم، من قرار بود جای اینو بگیرم، بهتر که نشد، نه به خاطر غرورم، من جوونم اما این زن لابد خرج کلی آدمو باید بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-درس که خوندی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرف خانم نیازی سرمو رو چرخوندم سمتش و دل از در بسته شده کندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله... دیپلم دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عالیه... چه رشته ای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-انسانی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه...خوشحالم که قبل رسیدن من نرفتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم و اونم ادامه داد: شاید به قول خودت قسمت بوده نامه دیر بهت برسه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی خم شد و گفت: اینجا یه شرکت بین المللیه... کارمون اجرای پروژه های آب و برق و گازه و علاوه بر داخل ایران با خارج از ایران هم همکاری میکنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو تکون دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مسئول بخش بایگانی به دلیل ازدواجش از چند روز دیگه نمیتونه بیاد... تو این ده روزی که هست هرچی لازمه رو ازش یاد بگیر.... نمیخوام که بعد ده روز یه جای بلنگه... باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسم مسئول بخش بایگانی خیلی به دلم نشست... لبخندی زدم و گفتم:قول میدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب پس بریم معرفیتون کنم و ترتیب کارت ورود و خروج و قرارداد و بقیه چیزا رو بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سرش بلند شدم، جلوتر از من از اتاق رفت بیرون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستی... موبایل داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و منی کردم و گفتم نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا اخر این هفته حتما تهیه کن... حتی شده یه خط اعتباری بخر... اینکه در دسترس باشی خیلی مهمه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونستم پول موبایل رو از کجا بیارم و آیا با ته مونده پولم میتونستم کاری بکنم یا نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم نیازی منو به خانم خجسته مسئول فعلی بایگانی معرفی کرد بعد پیش منشی مدیرعامل رفتیم و گفت ترتیب کارت ورود و خروج رو بده... نگاه خیره و مات منشی که باورش نمیشد به جای خدمتکار قرار باشه مسئول بایگانی بشم رو هیچ وقت یادم نمیره... بعد اتاق مالی رفتیم و قرار شد ترتیب قرارداد رو بدن و فردا امضا کنم و مدارک شناساییم هم تحویل دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم نیازی گفت برم خونه و از فردا ساعت هشت کارمو شروع کنم.... دیگه هیچی نپرسیدم فقط تا پانسیون پرکشیدم.... سر راه یه جعبه کوچیک شیرینی خریدم و رفتم تا شیرینی این شغل خوبم رو به همه بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون جلوی در درب جعبه رو باز کردم با لبخند مژده شاغل شدنم رو دادم و همه رو خوشحال کردم... همه برام آرزوی موفقیت کردن...بعد سراغ رویا رفتم و در مورد موبایل و خط اعتباری بهش گفتم و اونم گفت که میتونه کمکم کنه یه گوشی ساده بگیرم با یه خط اعتباری که کارمو راه بندازه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرار شد بعد نهار برای خریدن خط و گوشی بریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دل توی دلم نبود.... نمیدونستم به سحر بگم یا نه اما ترجیح دادم حرفی نزنم... میدونستم حرفم باعث بارون متلک هاش میشه و این اصلا چیزی نبود که بتونم تحمل کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب که سحر اومد و با اومدنش بازم باعث غر زدن خانم کمالی شد اصلا طرفش نرفتم، وقتی برای شام میخواستم به اتاق رویا اینا برم پرسیدم: شام خوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو فروشگاه خوردم یه چیزایی سیرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم دیگه حرفی نزدم و رفتم اتاق رویا اینا... با بچه ها با گوشی ساده ای که خریده بودم بازی میکردیم که تنها مزیتش چراغ قوه اش بود . باورم نمیشد که منم گوشی دار شدم و به همه شماره ام رو دادم و رویا هم خیلی چیزا رو داشت یادم میداد. دنیای کوچیکم یهو بزرگ شد، شاغل شدم، روی پای خودم وایسادم و داشتم برای آینده ام تنهایی می جنگیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدونستم روزهام به سختی ممکنه بگذره شاید هم سخت تر از تصورم اما میخواستم مثل کوه باشم و مبارزه کنم دلم میخواست حالا که خودمو بزرگ میبینم حالا که منم و یه شناسنامه و یه دنیا تنهایی خودم بتونم گلیمم رو از آب بیرون بکشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقع خواب گوشیمو زیر بالشم قایم کردم، با اینکه دست دوم بود اما برای من از صد تا نو جالب تر بود، انقدر ذوق داشتم که بدون اینکه سحر ببینتش بارها روش دست کشیدم... حالا که سحر تو دنیای لباسهای نویی که داشت غرق شده بود منم بودم یه گوشی کوچیک و کلی حس خوب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح که پاشدم سحر داشت حاضر میشد..سریع حاضر شدم و گوشیمو توی جیب مانتوم گذاشتم و راه افتادم.. بچه ها تازه داشتن بساط صبحانه رو راه مینداختن... رویا که منو دید اصرار کرد یه چیزی بخورم بعد برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه رویا میترسم روز اولی دیر برسم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا پنج دقیقه دیر و زود کسیو نکشته ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه رویا جان میترسم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرجان یه لقمه داد دستم و گفت: اینو تو اتوبوس بخور ضعف نکنی... راستی نهار چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا فکر نهار رو نکرده بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وا رفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرجان دست کرد تو کیفش و گفت: اینو بگیر باهاش ساندویچ بخر از امشب برات نهار میذاریم کنار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه مرجان خودم پول دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگفتم که نداری... اینم چشم روشنی ما واسه کار پیدا کردنته... نگیری نه من نه تو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و با حرکت چشم ابروی رویا پولو گرفتم و پله ها رو دوتا یکی کردم و رفتم بیرون... دیگه مسیر رو یاد گرفته بودم... خوشبختانه به اولین اتوبوس رسیدم و خیلی زودتر از دیروز به شرکت رسیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت هنوز هشت نشده بود... نگهبان جلوی در با دیدنم سلام کرد و گفت : اینجا کار میکنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله... شرکت توان آزمایان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به سلامتی... بفرمایین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازش تشکر کردم و به طرف آسانسور رفتم... دکمه قرمز رنگ رو زدم، آسانسور طبقه چهارم بود... چند لحظه صبر کردم که در باز شد و همون مرد عجول دیروزی هم سر رسید و با هم وارد آسانسور شدیم... امروز هم عجله داشت طوری که تمام مدت با پاش روی زمین ضرب گرفته بود و اینکارش داشت منم عصبی میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض رسیدن آسانسور رفت بیرون و منم سمت در شرکت رفتم و در زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون خانم مستخدم که جای منو گرفته بود در رو باز کرد و با دیدنم لبخند زد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام صبح بخیر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط یه سلام گفت و رفت... هنوز همه نیومده بودند... داشتم سمت اتاق بایگانی میرفتم که منشی مدیرعامل که تازه از راه رسیده بود صدام کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم طهرانیان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تشریف بیارین کارتتون و توضیحات لازمه رو بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنبالش رفتم... خیلی خاص راه میرفت یه مدلی بود تک تک حرکاتش ... من ترجیح میدادم شبیه اون نباشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیفش رو روی میز گذاشت و کامپیوترش رو روشن کرد... از کشوی میزش یه کارت آجری رنگ رو در آورد و داد دستم... از کشوی بعدی چندتا برگه در آورد و گذاشت جلوم و گفت: این قراردادته... بخون و امضا کن تا بخونیش من یه چایی بریزم بیام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو صندلی روبروی میزش نشستم و متن قرارداد رو خوندم.... یه سری جاهاش برام قابل فهم نبود اما تصمیم گرفتم بهشون اعتماد کنم... ترسیدم با بی اعتمادی کارمو از دست بدم و پایین قرارداد رو امضا کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی اومد قرارداد رو بهش دادم، دو برگ رو در آورد و داد بهم و گفت: این یه نسخه برای خودته.... حالا بیا یادت بدم چطور کارت بکشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف دستگاه رفتم و اونم یادم داد که چیکار کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچ وقت کارتتو جا نذار و گم نکن.... راستی بلدی با داخلی ها کار کنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گیج نگاهش کردم که گفت: بگو عاطفه یادت بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باشه ای گفتم و به طرف اتاق بایگانی رفتم... مسئولش انگار زودتر از من اومده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سلامی کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبی؟ خوشحالم که اومدی... اگه تو نمیومدی منم حسابی درگیر میشدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کیفتو بذار تو این کمد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیفمو گذاشتم تو کمدی که گفت و اونم شروع کرد به توضیح دادن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین کارت سخت نیست فقط دقت میخواد... باید حواست به همه چی باشه چون یه اشتباه باعث میشه کل کارای شرکت مختل بشه... این قفسه ها مخصوص پروژه های داخلی و این قفسه ها مخصوص پروژه های خارجیه... هر پنج سال که بگذره قراردادهای قدیمی منتقل میشن به یه جای دیگه تا جای تو هم باز بشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد یه زونکن از یکی از قفسه ها بیرون کشید و گفت: اینو ببین... بالای همه نامه ها این هست شماره قرارداد و پیوست و شماره بایگانی... اینکه شماره اش هزار و بیست و چهاره مربوط به پروژه آب رسانی یزد میشه... اگه یه موقع فراموش کردی من بازه شماره بایگانی ها رو روی دیوار نوشتم تا خودمم یادم نره... شماره های قرارداد هم به ترتیب همون شماره بایگانی ها مرتب میشه اما شماره های پیوست نه تو هر زونکن یه ترتیبش فرق داره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اون میگفت و منم گوش میکردم و وسط هاش سوالاتی هم میپرسیدم و چیزهایی که میترسیدم فراموش کنم رو یادداشت میکردم... اونم با روی باز جوابمو میداد و کمکم میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی توضیحاتش تموم شد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگران نباش... چند روز کار کنی قلقش دستت میاد تازه من شمارمم هم بهت میدم که اگه به مشکل برخوردی بتونم کمکت کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون... راستی عاطفه کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم چطور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم منشی گفتن ازتون داخلی ها رو بپرسم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ااا خوب شد گفتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگرم توضیح دادن داخلی ها بود که خانم نیازی اومد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوضاع چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه لبخندی زد و گفت: خوبه نسرین جان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم فقط نگاهشون میکردم... جالب بود که همدیگه رو به اسم کوچیک و فارغ از رنگ و لعاب مدیر و مهندس و خانم صدا میکردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیازی دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت: هوای دخترمونو داشته باشی ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه هم فقط لبخندی زد بعد نیازی رو کرد بهم و گفت: موبایل گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عالیه... شمارتو هم بده یلدا هم عاطفه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یلدا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همون خانم منشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم حتما... الان برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق بیرون رفتم و به طرف میز منشی رفتم... مثل همیشه درگیر حرفهای تلفنی بود... وقتی صحبتش تموم شد شماره ام رو بهش دادم و اونم چندتا برگه داد دستم و گفت: بده عاطفه برای بایگانی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اتاق کارم برگشتم... نیازی رفته بود و عاطفه داشت زونکن ها رو مرتب میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یلدا خانم اینا رو داد بیارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگه ها رو نگاه کرد و گفت: مربوط به همون پروژه یزد و پروژه ترکیه است... بیا با هم بایگانیشون کنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر کار کردن بهم لذت میداد که اصلا نفهمیدم روزم چطور گذشت... ظهر که میخواستم نهار بگیرم عاطفه نذاشت و گفت: من فکر میکردم یادت بره غذا بیاری چون همین بلا سر خودم اومد و برای تو هم نهار آوردم... همه حس های خوب تو دلم جمع شده بود... عصر موقع برگشتن با پولی که مرجان داده بود خرید کردم که هم با بچه ها شام بخوریم و هم برای فردا نهار بیارم... یه ظرف غذا هم خریدم که بشه توش غذا گرم کرد، مثل ظرف غذای عاطفه... اون خانم مستخدم گفته بود باید لیوان و قاشق ببرم...اونا هم خریدم و به پانسیون برگشتم... بچه ها زودتر از من اومده بودن و به محض رسیدن در مورد سختی کارم و اینکه چطوریه محل کارم سوال جوابم کردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شام رو رویا قبول کرد درست کنه و منم رفتم تا اتاقمونو تمیز کنم... جارو رو از بچه ها گرفتم و مشغول تمیز کردن شدم... ساعت از هفت گذشت و سحر هنوز نیومده بود... داشتم پشت پنجره شیشه رو تمیز میکردم که دیدم سحر از یه ماشین پیاده شد... راننده یه پسر جوون بود... سحر هم جلو نشسته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی شدم... خیلی... اما ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم... حق با رویا و بقیه بود... سحر تو پانسیون موندنی نبود... راهش رو از وقتی از پرورشگاه بیرون اومده بودیم از من سوا کرده بود و نمیشد حالا عوضش کرد، سحر دنبال از بین بردن سقف بالا سرش بود که بتونه بپره... راه پریدن رو از همون پرورشگاه بلد بود... صدای خانم کمالی میومد و من هیچ واکنشی نشون نداده بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سحر وارد اتاق شد و در رو کوبید و بلند گفت: فکر کرده چه خبره... نوبرشو آورده... معلومه میرم... فکر کرده چه قصریه که بترسم از دست بدمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفی نزدم... دستمال و جارو رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

--

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح شده بود... هیچ صدایی نمیومد... از اتاق بیرون رفتم... چشمام از شدت نخوابیدن میسوخت... روی کاناپه تو خودش مچاله شده بود. شاید اگه الان ، الان نبود با آغوش گرم پذیرای سرمای تنش بودم، شاید اصلا کار به جدا خوابیدن نمیکشید... شاید الان تو بغل اون چشامو باز کرده بودم و با بوسه روی صورت غرق خوابش دنبال درست کردن صبحونه مورد علاقه اش راهی آشپزخونه ای میشدم که هر چیزش تمیز بود و همه جاش حکایت از یه زندگی قشنگ داشت نه الان که بوی تعفن میداد نه الان که من تو سکوت بودم و اون تو آغوش اون زن... من تو گریه ها و بی کسی هام بودم و اون تو رویای اون زن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشیشو برداشتم، شاید هنوز چاشنی زنانگی و حسادت تو وجودم بیدار بود که تو پیام هاش سرک کشیدم... هیچ چیز خاصی نبود... یا پاک کرده بود یا انقدر تو واقعیت با هم بودن که جایی برای دنیای مجازی باقی نمونده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم میخواست قدم بزنم... به اتاقم برگشتم، اتاقی که قبلا اتاقمون بود و حالا شده بود اتاقم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پالتومو تنم کردم با یه شال و با برداشتن کلید از خونه زدم بیرون... هوا خیلی سرد بود... برف زیادی اومده بود... چند قدم که رفتم برگشتم و به رد پاهام روی برف نگاه کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی براش مهم بود الان بلند شه و ببینه من نیستم... قبلا هم تو این هوا زده بودم بیرون... وقتی برای اینکه صبحونه باب میلش رو درست کنم میومدم که نون تازه بگیرم... میومدم که برای شام دونفرمون خرید کنم... ما همیشه دونفر بودیم... هیچ وقت نخواست سه نفر باشیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاهام یخ کرده بود... کفشم مناسب قدم زدن تو برف نبود... چندتا کوچه که رد کردم ایستادم... لرز به جونم افتاده بود... حس میکردم سرم گیج میره... دستمو به دیوار گرفتم، خیلی سرد بود... بیشتر سردم شد. داشتم به زحمت برمیگشتم وقتی رسیدم جلوی در بود... تا منو دید عصبانی شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریم این کارا یعنی چی؟ چرا لجبازی میکنی کجا بودی تو این هوا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم ساکت بودم... رفتم تو... در رو بست و پشت سرم اومد و دکمه آسانسور رو زد و دستمو کشید و گفت: میخوای از پله ها بری؟ لج نکن... حالت بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم پایین بود... حتی نگاهش هم نمیکردم... لباسش بوی عطر زنونه میداد... بوی اون زن رو میداد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغض کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو هول داد تو آسانسور و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بس کن... تروخدا حرف بزن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم پایین بود... موهام توی صورتم ریخته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آسانسور باز شد بعد مدت ها انقدر از فاصله نزدیک روبروی هم ایستاده بودیم... دستمو کشید و در خونه رو باز کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتیم تو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز میلرزیدم اما نه اندازه بیرون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین قهری باشه ، عصبانی هستی باشه ، حالت از من بهم میخوره باشه... اصلا من به درک... به فکر خودت باش، نه آب میخوری نه غذا ... نه حرف میزنی نه داد میزنی... مریم یه کاری کن بفهمم چته... چرا آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندم گرفت... تازه میگه چرا؟! واقعا چرا هم داشت... بوی عطر اون زن داشت از این فاصله خفه ام میکرد و باز میگفت چرا... صدای خنده اش هنوز رو پیغامگیر تلفن خونه جا خوش کرده بود و این داشت میگفت چرا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی می خندیدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر خندیدم که بغض کردم... انقدر خندیدم که خنده هام تو هق هق هام گم شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نشستم روی زمین ... فقط گریه میکردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اومد جلوم نشست... رو زانوهاش نشست و بهم خیره شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مریمم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق هق هام بیشتر شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگو مریمم... من مریم تو نیستم، من مردم بیا ببین... بیا روح مرده منو ببین... بیا ببین چقدر بدبخت بودم وقتی منو کشتی... کدوم قاضی قراره بهت حکم قصاص بده؟ کدوم قاضی قراره عادل باشه و حق روح مرده منو ازت بگیره... اما من میدونم، میدونم تو انقدر نامردی که اینبارم تو میبری.... خودت به همه میگی دور زدن قانون رو بلدم... آه شایان... کاش وکیل نبودی... کاش شایان نبودی کاش دوستت نداشتم کاش هیچ وقت نمیدیدمت... لعنت به تو... لعنت به اون دور همی که رفتم... لعنت به خودم که انقدر احمقانه آغوشت رو بخشیدم به اون خونه خراب کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید