رمان حاضر ترجمه دیگری است از رمان پیمان اثر دانیل استیل ، نویسنده معاصر آمریکایی . استیل این رمان را بر پایه فیلمنامه‌ای به همین نام به قلم کاری مایکل وایت نوشته است . در این داستان ماجرای دختر و پسری را به تصویر کشیده که در جامعه‌ای پلید با همه دشواری‌ها و هر بلایی پذیرا می‌شوند تا پیوند مقدس ازدواج را برقرار کنند و به دور از ناپاکی‌ها روزگار بگذرانند . رمز توفیق دانیل استیل و این اثر در عرضه و ارائه عشق پاک و مهر بی شائبه نهفته است ...

ژانر : عاشقانه، اجتماعی، خارجی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۴۲ دقیقه

مطالعه آنلاین پیمان
نویسنده : دانیل استیل

مترجم : هادی عادلپور

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #خارجی

خلاصه :

رمان حاضر ترجمه دیگری است از رمان پیمان اثر دانیل استیل ، نویسنده معاصر آمریکایی . استیل این رمان را بر پایه فیلمنامه‌ای به همین نام به قلم کاری مایکل وایت نوشته است . در این داستان ماجرای دختر و پسری را به تصویر کشیده که در جامعه‌ای پلید با همه دشواری‌ها و هر بلایی پذیرا می‌شوند تا پیوند مقدس ازدواج را برقرار کنند و به دور از ناپاکی‌ها روزگار بگذرانند .

رمز توفیق دانیل استیل و این اثر در عرضه و ارائه عشق پاک و مهر بی شائبه نهفته است ...

فصل اول

نانسی مک آلیستر و مایکل هیلیارد جلوی تالار الیوت در حیاط دانشگاه هاروارد قفل دوچرخه هایشان را باز میکردند که خورشید صبحگاهی نخستین پرتوهای زرفام خود را بر پشتشان افشاند.

لحظه ای دست از کار کشیدند تا بروی هم لبخند بزنند. ماه مه بود و آندو خیلی جوان بودند. موهای کوتاه نانسی در پرتو آفتاب میدرخشید و هنگامیکه نگاهش به چشمان او افتاد خنده را سر داد:

- خب ، آقای دکتر آرشیتکت، در چه حالی ؟

مایکل در حالیکه یک دسته موی بور را از روی پیشانی کنار میزد، به لبخندش پاسخ داد و گفت:

- این را دو هفته دیگر بپرس که دکترایم را گرفته باشم.

نانسی پوزخندی به او زد: مرده شور آن دکترایت را ببرند، منظورم بعد از پیاده روی طولانی دیشب بود.

مایکل با یک حرکت تند دست ، ضربه ای به پشت او زد: آتشپاره ! خودت چطوری؟ ... باز هم میتوانی قدم برداری؟

حالا پاهایشان روی پدال دوچرخه ها بود. نانسی سرش را به عقب برگرداند و بجای جواب متقابلا با کنایه پرسید: تو چطور ؟ میتوانی؟...

و با این حرف ، بیدرنگ رکاب زد و سوار بر دوچرخه کورسی قشنگی که همین چند ماه پیش مایکل بمناسبت جشن تولدش برایش خریده بود از او پیش افتاد. مایکل دلباخته نانسی بود. در تمام زندگیش عاشق او بود. یک عمر در رویاهای خود به او فکر کرده بود، اما از دو سال پیش با نانسی آشنا شده بود.

تا پیش از آن اوقاتش در هاروارد در تنهائی گذشته بود و با این تنهائی خوب کنار میآمد . آنچه را که دیگران میخواستند ، مطلوب او نبود. او دختران دانشکده های رادکلیف یا واسار یا ولسلی را نمیخواست . با تعداد بسیاری از آنها در دوره تحصیلیش آشنا شده بود و همیشه حس میکرد که چیزی کم دارند. او خواهان چیز بیشتری بود. ماهیت ، جوهر ، روح.

نانسی یک دختر بسیار استثنائی بود. از همان لحظه ای که او را در گالری بوستون که تابلوهایش را نمایش میدادند دید، به این موضوع پی برد. دلتنگی و غربت ماندگاری در دورنماها و انزوا طلبی و تنهائی غم انگیزی در اشخاص تابلوهای نانسی وجود داشت که احساس همدردی او را بر میانگیخت و تشویقش میکرد که از خودش بیرون بیاید و بسراغ آنها و هنرمندی که نقاشی شان کرده برود.

آنروز نانسی با کت کهنه ای از پوست خرس و کلاه بره قرمز رنگی در گالری نشسته بود. پوست لطیفش هنوز بخاطر پیاده روی تا گالری خیابان چارلز برق میزد. چشمانش میدرخشید. صورتش زنده و با روح بود. هرگز هیچ زنی به اندازه او قلبش را بلرزه نینداخته بود. دوتا از تابلوهای او راخرید و برای شام به یک رستوران دعوتش کرد. اما بقیه اش زمان بیشتری گرفته بود. نانسی مک آلیستر در تقدیم قلبش عجله ای نداشت . او دیر زمانی اسیر تنهائی چنان شدیدی بود که به این آسانی خود را درگیر نمی ساخت. در نوزده سالگی او دختر بسیار عاقل و با درد آشنا بود. درد تنها بودن ، درد تنها گذاشته شدن . از سنین بچگی که به پرورشگاه گذاشته شد ، این درد وجودش را قبضه کرد. دیگر آن روزی را که مادرش مدت کوتاهی قبل از مرگ خود او را به پرورشگاه سپرد بخاطر نمیآورد. اما سرمای راهروها، بوی مردمان غریبه و هایهوی و جنجال صبحگاهی بچه ها را ، در حالیکه خودش در بستر دراز میکشید و با اشک هایش میجنگید ، فراموش نمیکرد. در تمام عمرش این خاطرات در ذهنش زنده میماندند. تا مدتی طولانی فکر میکرد که هیچ چیز نمیتواند خلاء درونی او را پر کند ، اما حالا مایکل را داشت.

روابطشان بی درد سر و خالی از اشکال نبود، منتها این پیوند بر مبنای علاقه و احترام گذاشته شده بود . آندو دنیاهای خود را به هم بافتند و دنیای قشنگ و کمیاب ساختند. مایکل هم جوان نادانی نبود. او از خطرات دوست داشتن یک دختر بقول مادرش متفاوت ، مطلع بود . مادرش وقتی از قضیه با خبر شد این لقب را روی نانسی گذاشت. ولی در نانسی هیچ چیز متفاوتی وجود نداشت. تنها وجه تمایز او میتوانست این باشد که او نه یک دانشجو ، بلکه یک هنرمند بود. او دیگر در جستجو نبود، تا بحال آنچه که میخواست باشد شده بود. و برخلاف سایر زنانی که مایکل میشناخت مدام خواستگاران خودش را امتحان نمیکرد تا در میانشان به انتخاب بپردازد. او محبوت خود را انتخاب کرده بود ، در این دو سال مایکل هیچگاه مایه یاس او نشده بود و نانسی یقین داشت که هیچوقت نخواهد شد.

همدیگر را بطور کامل می شناختند . دیگر چه چیزی میتوانست در زندگی مایکل وجود داشته باشد که او از آن بیخبر باشد؟ او همه چیز را میدانست... شیطنت ها ، رازهای مسخره ، رویاهای بچگی، ترس های آزار دهنده ... و بخاطر مایکل به خانواده او و حتی به مادر او هم احترام میگذاشت.

مایکل در یک خانواده اشرافی قدیمی به دنیا آمده بود ، از بچگی وارث یک امپراطوری عظیم معماری شده بود . این موضوعی نبود که بتواند آنرا آسان بگیرد یا حتی در موردش شوخی کند، حتی بعضی وقت ها واقعا او را میترسانید. آیا او هم روزی بر تخت پیشنیان خود تکیه میزد؟ اما نانسی میدانست که چنین خواهد شد. پدر بزرگش ریچارد کوتر یک آرشیتکت بو د و پدرش هم به همچنین . این پدر بزرگ مایکل بود که شالوده امپراطوری را ریخته بود ، اما ادغام حرفه کوتر با ثروت هیلیارد از ازدواج مادر و پدر مایکل ، کوتر – هیلیارد کنونی را بوجود آورده بود.

ریچارد کوتر میدانست که چطوری پول در بیاورد ، اما پول هیلیارد همان پول پر از قدمت بود که همراه خود سنن و آداب قدرت را به ارمغان آورده بود.

مایکل به دفعات این بار را بر روی دوش های خود سنگین احساس کرده بود اما از آن بیزار نبود. نانسی هم برای آن احترام قائل بود . میدانست که روزی مایکل در راس کوتر –هیلیارد قرار خواهد گرفت. در اوایل پی در پی در این باره حرف میزدند و بعد وقتی پی بردند که احساسشان نسبت بهم واقعا تا چه حد جدی است ، صحبتش را از سر گرفتند. اما مایکل یقین داشت زنی را پیدا کرده که بخوبی میتواند بار مسئولیت خانوادگی را همراه با وظایف شغلی به دوش بکشد. یتیم خانه در جهت آماده کردن نانسی برای ایفای نقشی که مایکل مطمئن بود از عهده او ساخته است هیچ کاری نکرده بود، ولی زمینه لازم برای سازندگی در روحیه نانسی وجود داشت.

در این لحظه مایکل با غروری تحمل ناپذیر به نانسی که جلوی او رکاب میزد و با سرعت پیش میرفت چشم دوخته بود. چه مطمئن بود از خودش!... چقدر قوی بود!... با ساقهای ترکه ای ، چه ماهرانه رکاب میزد!... نانسی سرش را به عقب چرخاند و نگاهش به او افتاد و خندید. مایکل دلش میخواست سرعت بگیرد و او را از دوچرخه پائین بکشد. اما این فکر ها را از مغزش بیرون راند و با او کورس گذاشت.

- هی کله پوک ! صبر کن تا منهم بهت برسم.

چند لحظه بعد به مجاورت او رسید. اکنون که هردو سرعتشان را کم کرده بودند ، براحتی اندک فاصله میانشان را با دراز کردن دستش پر کرد.

- نانسی ، امروز خوشگل شده ای .

در آن هوای بهاری صدایش نوازشگر بود. در اطرافشان دنیا سبز و زنده بود.

- میدانی چقدر دوستت دارم؟

- اوه،.. شاید نصف مقداری که من دوستت دارم آقای هیلیارد.

- واقعا شاهکار زدی با این معلوماتت.

مایکل همیشه او را سر نشاط میآورد . هر کار عجیب و غریبی از او ساخته بود. نانسی اینرا از همان بار اولی که مایکل قدم به گالری او گذاشت و تهدیدش کرد که اگر همه تابلوهایش را به او نفروشد همانجا لخت مادرزاد میشود فهمید.

مایکل ادامه داد: تصادفا من ترا هفت برابر بیشتر دوست دارم.

نانسی دوباره به او پوزخندی زد . هوا با بو کشید و بر سرعت حرکت خود افزود.

- نوچ... من بیشتر دوستت دارم.

مایکل تلاش کرد تا به او برسد : آخر از کجا میدانی ؟

- بابا نوئل بهم گفت.

و با این حرف از مایکل سبقت گرفت . این بار مایکل مانع از جلو افتادن او در آن گذرگاه باریک نشد. سر حال و خوش بودند و مایکل از تماشای او لذت میبرد. حالت موزون پاهای او در شلوار جین ، کمر باریکش ، شانه های خوش تراشش که گرم کن قرمز رنگی بنرمی دور آن ها گره خورده بود و آن پیچ و تاب زیبای موهای تیره اش چشم نواز بود. میتوانست سالهای سال به تماشای او بنشیند، و در واقع چنین نقشه ای هم کشیده بود. همین یادش انداخت که قصد داشت امروز صبح با نانسی در این مورد حرف بزند. دوباره فاصله ای را که بینشان بوجود آمده بود طی کرد و با دست آهسته به پشت او زد:

- معذرت میخواهم خانم هیلیارد!

نانسی از شنیدن این کلمه یکه خورد و آنگاه لبخندی شرمگین بر لبانش نشست . خورشید روی صورتش میدرخشید و مایکل میتونست در پرتو آفتاب کک مک های ریز و صورت او را ببیند که گوئی غباری از طلا بود و پریان روی پوست گندمی اش نهاده بودند. او که دو سال برای رسیدن به این لحظه صبر کرده بود، دوباره با لذتی بی پایان این کلمات را بر زبان آورد:

- من گفتم خانم هیلیارد!

نانسی با تردید و کمی ترس گفت: فکر نمیکنی که عجله بخرج میدهی مایکل؟

آخر تا مایکل با مادرش ماریون مشورت نمیکرد هیچ قول و قراری بین خودشان اعتبار نداشت.

مایکل پاسخ داد: کار من به هیچ وجه عجولانه نیست. به عقیده من بهتر است دو هفته دیگر ، بلافاصله پس از فارغ التحصیل شدنم عروسی را راه بیندازیم.

مدتها بود که قرار یک عروسی ساده و بی تشریفات را گذاشته بودند. نانسی که خانواده ای نداشت ، مایکل هم دلش میخواست در آن لحظه گرانقدر زندگیش فقط او باشد و نانسی ، نه یک گله هزار نفری مهمان، یا لشگری از عکاسان مطبوعات.

مایکل ادامه داد: راستش را بخواهی فکر کرده ام همین امشب به نیویورک بروم و با ماریون صحبت کنم.

- امشب؟...

سئوال نانسی هراسی را در خود پنهان داشت. او دو چرخه را رها کرد تا خودش به آرامی متوقف شود.

مایکل با پائین آوردن سر به او جواب مثبت داد.

نانسی به تپه های پر پشت اطراف نظری انداخت. دلش گرفت . ترس قلبش را میفشرد. سئوالی در ذهنش میجوشید که از شنیدن پاسخ آن وحشت داشت . با اینحال پرسید: فکر میکنی او چه بگوید؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلوم است که "بله". تو جدا نگرانی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما هر دو بخوبی میدانستند که سئوال مایکل چه بی معنی است . اسباب نگرانی برای آنها کم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون دختر کوچولوئی نبود که در عروسی ها گل بدست بگیرد و دنبال عروس و داماد شادمانه هلهله سر بدهد. او مادر مایکل بود ، یک زن با قدرت و مصمم، با احساسات سر و کاری نداشت و قلبی چون فولاد در سینه اش میتپید. بعد از مرگ پدر خود ، مسئولیت اداره حرفه خانوادگی را بعهده گرفت و یک مرتبه دیگر پس از مرگ شوهرش با اراده استوار و عزمی نو این بار را بر دوش خود نهاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ چیز نمیتوانست جلوی ماریون هیلیارد بایستد. هیچ چیز ! و بطور حتم یک دختر جوان یا حتی تنها پسرش هم چنین قدرتی نداشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر او دلش نمیخواست که نانسی و مایکل زن و شوهر شوند ، هیچ عاملی نمیتوانست وادارش کند که آن بله را که مایکل وانمود میکرد به گرفتنش اطمینان کامل دارد بر زبان آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی بطور دقیق میدانست که ماریون هیلیارد در باره او چه نظری دارد. ماریون هیچوقت احساساتش را مخفی نکرده بود، یا دست کم نه بعد از لحظه ای که پی برد جفتک پرانی مایکل با اون نقاشه ممکن است واقعیتی داشته باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این رو مایکل را چند با به نیویورک احضار کرد. ابتدا از در گرمی و محبت و صمیمیت وارد شد تا دلش را بدست بیاورد، و رأیش را از نانسی بزند. اما چون این تلاشها بی اثر ماند، طوفانی براه انداخت و بنای تهدید را گذاشت تا او را به ستوه بیاورد. سپس تسلیم شد. یا ظاهرا وانمود میکرد که تسلیم شده است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل کوتاه آمدن او را نشانه دلگرم کننده میدانست ولی نانسی به اندازه او مطمئن نبود. یک حس درونی به نانسی هشدار میداد که ماریون آگاهانه عمل میکند و در حال حاضر به سادگی تصمیم گرفته این قضیه را نادیده بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آن پس احضار مایکل به نیویورک متوقف شد. افترائی زده نشد ، بخاطر آنچه که قبلا به مایکل گفته شده بود هیچ معذرتی خواسته نشد. و در عین حال هیچ مشکل تازه ای هم به وجود نیامد. از نظر آن زن ، نانسی مطلقا وجود نداشت..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود این نانسی با حیرت احساس میکرد که این نادیده انگاشته شدن از سوی مادر مایکل چقدر رنجش میدهد. او که خود نه مادری داشت و نه پدری ، همیشه در باره رابطه ای که با ماریون پیدا خواهد کرد رویای شیرینی در سر میپروراند. آرزو داشت که با هم دوست بشوند. ماریون به او علاقه پیدا کند، با هم برای مایکل به خرید بروند... و سر انجام ماریون برای او همان مادری بشود که هرگز نداشته یا نشناخته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما ماریون به آسانی در قالب این نقش ها فرو نمیرفت. در این دوسه سال نانسی بحد کافی فرصت داشت که این موضوع را درک کند. فقط مایکل با خیره سری روی این حرف ایستاده بود که مادرش تغییر رای خواهد داد. او میاندیشید که مادرش در مقابل علاقه و محبت آندو چاره ای جز تسلیم ندارد و روزی میرسد که این حقیقت را درک میکند و از آن پس مادرش و نانسی دوستان خوبی برای هم میشوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حال نانسی هیچگاه به اندازه مایکل احساس اطمینان نمیکرد. او حتی مایکل را وادار میکرد که در باره این امکان که ماریون هرگز وجود او را نپذیرد و با ازدواجشان موافقت نکند صحبت کنند. آن وقت چه میشد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آنوقت ما میپریم توی اتومبیل و به اولین محضر میرویم . هردوی ما به سن قانونی رسیده ایم ، مگر نه؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنروز در پایه تپه مدتی دراز در سکوت ایستادند و چشم به منظره سر سبز اطراف دوختند. سپس مایکل گفت: دوستت دارم کوچولو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منهم ترا دوست دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل با نگاه خود چشمان او را به سکوت فرا میخواند، ولی هیچ چیز نمیتوانست سئوالاتی را که در سر هر دوی آنها میجوشید خاموش کند، هیچ چیز، جز گفتگو با ماریون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی دوچرخه اش را رها کرد تا بیفتد. آهی کشید و گفت: ایکاش آسانتر بود مایکل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همینطور هم هست . خودت خواهی دید. حالا بلند شو. قرار است دوچرخه سواری کنیم یا تمام روز همینجا بایستیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل دوچرخه او را برایش بلند کرد و لبخندی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لحظه بعد دوباره در راه بودند، خندان و بازیگوش و آواز خوان. چنان که گوئی ماریونی وجود ندارد. ولی او وجود داشت. همیشه سایه وجودش بر زندگی آنها سنگینی میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون بیش از آنکه یک زن باشد ، یک موسسه بود. با این حال همیشه در آنجا بود. در زندگی مایکل و حالا هم در زندگی نانسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خورشید در آسمان بالا میآمد که از حومه شهر گذشتند. گاهی از هم جلو میزدند و گاه پهلو به پهلوی هم دوچرخه میراندند. یک لحظه سر بسر هم میگذاشتند و لحظه ای بعد ساکت و متفکر در خود فرو میرفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک ظهر به ری وربیچ رسیدند و چهره آشنائی را دیدند که بسوی آنها میآمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بن آوری بود با یک دوست دختر تازه در کنارش. موبور لنگ دراز دیگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بن خنده را سر داد: هی ،.. رفقا به بازار مکاره میروید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس با یک حرکت مبهم دست جنت را معرفی کرد. همه به هم سلام کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی دستش را چون سایه بانی بالای چشم گذاشت و نگاهش را به دور دست دوخت تا بازار مکاره را ببیند. اما هنوز چندین بلوک دیگر را باید طی میکردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در جواب بن ، مایکل متقابلا پرسید: به رفتنش میارزد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صد در صد. ما یک سگ کوچولو بردیم . (به موجود کوچک بیریختی که در سبد جنت بود اشاره کرد.) همچنین یک لاک پت سبز (که معلوم نبود چطوری گمش کرده بودند) و دوقوطی نوشابه . بلال سرخ کرده هم دارند که معرکه است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل گفت: قانعم کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنگاه نگاهش را بسوی نانسی متوجه ساخت و با تبسمی پرسید: میرویم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلوم است که میرویم . شما دوتا دارید برمیگردید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما سئوالش بیجا بود. خودش میتوانست ببیند که آنها در راه برگشتن هستند. برق محسوسی در چشمان بن میدرخشید و بظاهر جنت هم با او همدل بود. نانسی از مشاهده آن حالت بی اختیار لبخندی بر لبانش نقش بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بن به نانسی جواب داد: آره ، ما از ساعت شش صبح امروز بیرون بوده ایم. من خسته ام . راستی برای شام چه برنامه ای دارید؟ دلتان میخواهد برای خوردن یک پیتزا نیش ترمزی بزنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتاق بن فقط چند در پائین تر از اتاق مایک بود. نانسی با لبخند گشاده ای به مایکل نگریست: آقا برنامه امشب برای شام چیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما مایکل با علامت سر پیشنهاد بن را رد کرد: امشب کمی گرفتارم باشد یک شب دیگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاد آوری سریعی از ملاقات با ماریون بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بن گفت: خیلی خب ، باشد، به امید دیدار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بن و جنت دستی تکان دادند و دور شدند. نانسی و مایکل به طرف بازار مکاره حرکت کردند . نانسی به مایکل چشم دوخت:براستی خیال داری امشب به دیدن او بروی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله . خواهش میکنم دیگر دلواپس نباش. همه چیز به خیر و خوشی خواهد گذشت . راستی تا یادم نرفته مادرم میگفت که کار او درست شده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی با حالتی پرسشگر مایکل را نگریست: کار کی ؟... بن؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره . من و او همزمان کار خود را در موسسه شـروع میکنیم . منتها زمینه کارمان متفاوت است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل خشنود و راضی بنظر میرسید. او و بن از دوره دبستان دوست و باهم مثل دو برادر بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی پرسید: خود بن خبر دارد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برق لبخندی بر لبهای مایکل درخشید و در جواب سری تکان داد: فکر کردم که هیجان شنیدن این خبر را بطور رسمی تقدیمش کنم . نمیخواستم قضیه برایش بیمزه شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی هم تبسمی کرد: تو بینظیری مایکل هیلیارد و من عاشقت هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپاسگزارم خانم "هی"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دست بردار مایکل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی این اسم را بیش از آن دوست داشت که بخواهد در هر کجا آنرا بشنود، حتی از زبان مایکل. اما مایکل جدی بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من دست بر نمیدارم . تو هم بهتر است به این اسم عادت کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بموقعش عادت میکنم . ولی تا آن روز فرا برسد دوشیزه مک آلیستر کاملا برازنده ام هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آنروز بطور دقیق دو هفته دیگر فرا خواهد رسید. زود باش بجنب میخواهم با تو مسابقه بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پهلو به پهلوی هم ، با سرعت ، نفس زنان و خنده کنان پیش میرفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل سی ثانیه زودتر از نانسی به در ورودی بازار مکاره رسید. هردو عرق کرده بودند و سر حال و بی دغدغه خاطر مینمودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی پرسید: خب ... آقا ، اول از همه نوبت چیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گرچه خودش از قبل جواب را حدس زده بود و حدسش هم درست از آب در آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلومست که بلال. احتیاجی به سئوال بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستش نه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوچرخه هایشان را کنار یک درخت جا دادند . میدانستند که در آن حومه شهر هیچکس دوچرخه آنها را نخواهد دزدید. سپس قدم زنان راه افتادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ده دقیقه بعد ، شادمانه در کناری ایستاده بلال میخوردند. روغن از سر و رویشان میچکید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از آن سوسیس ها را به نیش کشیدند و پشت آن نوشابه های خنک را جرعه جرعه فرو دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست آخر نانسی یک پشمک عظیم را بدرقه همه اینها کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل به پشمکی که او میبلعید اشاره کرد و پرسید: چطور میتوانی این آشغال را فرو بدهی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی که مثل یک دختر بچه پنج ساله شاد و سر حال مینمود ، در همان حال که پشمک خود را فرو میداد جواب مختصری داد: خیلی ساده ، خوشمزه است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تازگی ها به تو گفته ام چقدر خوشگلی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی با صورت سفید شده و پر پشمک به او خندید. مایکل دستمالی برداشت و چانه او را پاک کرد و گفت: اگر خودت را ترو تمیز کنی، میتوانیم با هم عکس بگیریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی یک پشمک دیگر به نیش کشید و باز هم دماغش گم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوهوم ... کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو غیر قابل پیش بینی هستی ! نگاه کن ، آنجا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل به غرفه ای اشاره میکرد که میتوانستند صورتشان را از سوراخهائی بیرون بیاورند تا عکسشان در زمینه یک دورنمای بیگانه بیفتد. انتخاب زمینه عکس با خودشان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی در غرفه گشتند تا سر انجام رت باتلر و اسکارلت اوهارا را انتخاب کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجیب آنکه در عکس برخلاف انتظار قبلی خود به هیچوجه قیافه احمقانه ای پیدا نکردند. نانسی در آن لباس محلی که ماهرانه نقاشی شده بود خوشگلتر از همیشه مینمود. زیبائی چشمگیر و ظرافت خطوط صورت او با لباس پر چین و محلی آن دختر جنوبی کامل میگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل هم یک جوان خوش گذران مینمود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عکاس عکس آنها را به دستشان داد و یک دلار خودش را گرفت و گفت: باید این عکس را در آرشیو خودم نگهدارم . شما دوتا خیلی خوب افتاده اید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی از این ستایش ذوق کرد و گفت: خیلی ممنون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی مایکل فقط با لبخندی تعریف عکاس را پذیرفت. او خودش همیشه به وجود نانسی میبالید. فقط دو هفته دیگر ... و بعد ... اما فشار وحشیانه ای که نانسی بر آستین پیراهن مایکل وارد آورد، او را از عالم رویاهای صبحگاهی بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هی ! آنجا را نگاه ! پرتاب حلقه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی از وقتی که یک دختر کوچولو بود، همیشه دلش میخواست در بازار مکاره به غرفه پرتاب حلقه برود و بازی کند، ولی هر بار دایه های یتیم خانه میگفتند که خیلی خرج بر میدارد. نانسی خودش را برای مایکل لوس کرد: میشود برویم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل ، تعظیم کوچکی به او کرد و بازویش را پیش برد : بله ... البته عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل قدم زنان بسوی غرفه میرفت ولی نانسی هیجان زده تر از آن بود که به قدم زدن اکتفا کند. مثل یک بچه جست و خیز میکرد. شور و شعف او مایکل را بر سر نشاط میآورد. عاقبت نانسی اصرار کرد: زود باش.... میخواهم همین حالا بازی کنم . میشود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتما نازنینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل یک دلار داد و متصدی غرفه چهار دسته حلقه را که برای چهار دور بازی بود جلویشان گذاشت. بیشتر مشتریان فقط ربع دلار میدادند ، اما نانسی در بازی ناشی بود و همه حلقه هایش پخش و پلا میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل با تعجب به او چشم دوخته بود: ببینم ... دقیقا کدام جایزه مطلوب تست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برقی در نگاه نانسی درخشید. مثل یک بچه کوچک زمزمه کرد: گردنبند را میخواهم . تا حالا یک گردنبند پر زرق و برق نداشته ام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این همان چیزی بود که در عالم بچگی همیشه حسرتش را بدل داشت. یک گردنبند براق و درخشان و بدلی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل گفت: راضی کردن تو خیلی آسان است عزیزم. حتم داری که یک سگ کوچولو را ترجیح نمیدهی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک سگ مثل سگی که جنت در سبد گذاشته بود را در نظر داشت. اما نانسی با اراده قاطع سرش را بالا برد: نه ... گردنبند را میخواهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امر ، امر خانم است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدنبال این حرف مایکل هر سه حلقه را درست به هدف زد. متصدی غرفه با تبسمی ، گردنبند را به او داد و مایکل بدون درنگ گردنبند را به دور گردن نانسی بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمائید مادموازل. متعلق به شماست . آیا لازم میدانید که بیمه اش کنیم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی با ظرافت گردنبند را لمس کرد . دانستن این که گردنبند دور گردنش برق میزند، شور و حالی به او بخشیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گردنبند مرا مسخره نکن. به عقیده من این گردنبند با شکوه است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به عقیده من تو با شکوهی. دلت چیز دیگری هم میخواهد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی با خنده اظهار داشت: یک پشمک دیگر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل برایش یک پشمک دیگر خرید. آنگاه نرم نرمک بسوی دوچرخه هایشان براه افتادند.لحظه ای بعد مایکل پرسید: خسته ای ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستش را بخواهی نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوست داری کمی دورتر برویم ؟ یک جای باصفا بالای آن تپه هست . میتوانیم مدتی در آنجا بنشینیم و امواج دریا را تماشا کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- موافقم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز سوار دوچرخه راهی شدند. منتها این بار آهسته تر میراندند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حال و هوای نشاط آمیز تفریح از سرشان پریده بود. هر دو در افکار خود که قسمت اعظم آن متوجه دیگری بود غرق بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک "ناهانت" که رسیدند نانسی میعادگاه انتخابی مایکل را بالای یک جاده انشعابی در زیر درختان کهنسال دلگشائی مشاهده کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشحال بودند که گردش آنروزشان در چنین جای خوش منظره ای پایان میپذیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای مایکل ... اینجا چه قشنگ است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میپسندی اش، مگر نه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر علفزار نرم نشستند. جلوی پیشانی حاشیه باریک شنی آغاز میشد و آن سو تر امواج بلند و یکنواخت روی یک تپه دریائی که درست تا زیر آب سر کشیده بود خرد میگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل گفت: همیشه دلم میخواست ترا به اینجا بیاورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر خوشحالم که امروز این کار را کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سکوت نشسته بودند. ناگهان نانسی از جا جست . مایکل پرسید: چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاری دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو آن پشت بوته ها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی در همانحال که بسوی نقطه ای در ساحل میدوید جواب داد: نه کله پوک . آن کار نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل آرام دنبالش میرفت . حیرت زده بود که این دختر چه فکری در سر دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی در کنار یک صخره بزرگ ایستاد. با حرارت و شور تقلا میکرد که آن صخره را جابجا کند ولی تلاشش بی نتیجه ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل سر در نمیآورد. دست آخر گفت: هی بچه جان بگذار کمکت کنم . میخواهی چه کار کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط میخواهم برای یک لحظه از جا بلندش کنم . نگاه کن ، اینجا را....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صخره زیر فشار محکم مایکل کمی راه داد و جنبید و یک حفره نمناک زیر آن نمایان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قسمت سوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی بسرعت گردنبند آبی درخشان را از گردنش باز کرد. آنرا لحظه ای در دست نگاهداشت . چشمانش بسته بود. سپس آنرا در میان شنهای زیر صخره انداخت و گفت: خیلی خوب ، صخره را سر جایش بگذار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- روی گردنبند؟...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی با سر اشاره مثبت کرد. در تمام مدت نگاهش به تلولوی گردنبند آبی دوخته شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این گردنبند یاد بودی از پیوند ما خواهد بود ، یک یاد بود همیشگی از یک پیوند دائمی . آنرا دفن میکنیم که تا وقتی این صخره و این ساحل و این درخت ها در اینجا هستند ، پیوند ما هم باقی بماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل لبخند محوی بر لب نشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داریم خیلی خیالپرداز میشویم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نشویم ؟ اگر آنقدر خوشبختی که عاشق باشی، عشقت را گرامی بدار. آشیانه ای به آن بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حق با توست . کاملا حق با توست . خیلی خب . پس اینجا آشیانه عشق ماست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا بیا پیمانی ببندیم. من قسم میخورم که هرگز از خاطر نبرم که چه چیزی در اینجاست ، یا چرا در اینجاست . حالا نوبت توست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی همانطور که زانو زده بود به مایکل نگاه کرد. مایکل باز لبهایش از تبسمی درخشید . هیچگاه تا به این اندازه دلباخته نانسی نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من پیمان میبندم... عهد میکنم که هرگز به تو نگویم خداحافظ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و آنگاه بدون هیچ دلیل خاصی هر دو خنده را سر دادند . چرا که جوان بودن ، رمانتیک بودن و حتی غرق در روغن بلال بودن خوش آیند است. روز دلپذیری بر آنها گذشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل پرسید: حالا میتوانیم برویم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی با سر رضایت داد . بطرف جائی که دوچرخه هایشان را گذاشته بودند روانه شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو ساعت بعد به آپارتمان کوچک و زیبای نانسی که نزدیک خوابگاه دانشجویان قرار داشت رسیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل در حالی که خود را روی کاناپه رها میکرد، نگاهی به دور و بر آپارتمان انداخت و یک بار دیگر حس کرد که بودن در این خانه برایش چقدر لذت بخش است و در آن چه آسایشی دارد. تنها خانه واقعی که تا بحال شناخته . آپارتمان وسیع مادرش هیچگاه آسایشی به او نمیبخشید، ولی این خانه کوچک ، چرا. فرح بخش و با روح بود. هر گوشه آن نموداری از روحیه صمیمی نانسی بود و هر تکه از اثاثیه اش سلیقه ظریف او را نشان میداد. تابلوهائی که در طی سالها کشیده بود ، رنگهای گرمی که برای دیوارها انتخاب کرده بود، یک کاناپه نرم از مخمل قهوه ای ، یک قالیچه پوستی که از یک دوست خریده بود. همیشه در گوشه و کنار خانه ، گل بود و گیاهانی که نانسی با همه دقت به آنها میرسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نانسی میدانی که چقدر این خانه را دوست دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی نگاه غریبانه ای به اطراف افکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره میدانم ، خود منهم همینطور. دل کندن از اینجا مشکل است . توی این فکر هستم که بعد از عروسی مان چه کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه این اثاثیه قشنگ را به نیویورک میبریم . آشیانه کوچک گرمی برایشان پیدا میکنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان نگاه مایکل بسمت چیزی کشیده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این چیست ؟ جدید است ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سه پایه نقاشی نانسی اشاره میکرد که تابلوی روی آن هنوز در مراحل اولیه کار بود. اما حتی در آن مرحله هم حالت همیشگی تابلوهای نانسی را داشت. تابلو دورنمائی از درخت و مزرعه بود. اما وقتی مایکل بطرف آن رفت ، پسر کوچکی را هم دید که در یک درخت پنهان شده و پاهایش را آویزان کرده . با کنجکاوی پرسید: وقتی برگهای درخت را بکشی ، باز پسرک پیداست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید . اما چه فرقی میکند؟ ما که میدانیم پسرک آنجاست. تابلو را میپسندی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از آنکه مایکل جواب دهد، نانسی علاقه او را به تابلو در نگاهش خواند و غرق لذت شد. مایکل همیشه هنر او را کاملا درک میکرد . او در پاسخ نانسی گفت: من عاشق این تابلو هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در اینصورت وقتی که تمام بشود بعنوان هدیه عروسی بتو تقدیم خواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه هدیه سخاوتمندانه ای .... راستی ، صحبت هدیه عروسی شد....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل نگاهی به ساعتش انداخت . کمی از پنج گذشته بود. میخواست ساعت شش در فرودگاه باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه داد : باید راه بیفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- براستی خیال داری امشب بروی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره این ملاقات خیلی اهمیت دارد. تا چند ساعت دیگر بر میگردم. فکر میکنم حدود هفت و نیم –هشت به خانه ماریون برسم . بستگی به وضع ترافیک دارد. بعد میتوانم با آخرین هواپیما که ساعت یازده حرکت میکند برگردم و تا نیمه شب به خانه برسم. خب ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این وجود نانسی در قلب خود تردیدی احساس میکرد دلواپس رفتن مایکل بود. نمیخواست که او برود. هرچند که دلیلی هم برای دلشوره خود نمیافت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم همه چیز بخوبی بگذرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یقین دارم که همینطور میشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اینحال ، هردوی آنها خوب میدانستند که ماریون فقط کاری را میکند که مایل به انجام آن است، و به حرفهائی گوش میسپرد که میخواهد آنها را بشنود، و تنها موضوعاتی را میفهمد که موافق طبعش باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود این مایکل به دلش افتاده بود که او و نانسی در این مبارزه بر ماریون پیروز میشوند. باید پیروز میشدند . او باید به نانسی میرسید ، به هر قیمتی ، به هر بهائی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل کراواتی دور یقه پیراهن اسپرتش لغزاند و یک کت نازک را از پشت صندلی قاپ زد. خودش آن کت را صبح همانروز در آنجا گذاشته بود. اطلاع داشت که هوا در نیویورک گرم است ولی در ضمن میدانست که در خانه ماریون باید با کت و کراوات حاضر شود. رعایت این نکات ضروری بود. ماریون به هیچوجه تاب تحمل هیپی ها ، یا هیچ ها ... مثل نانسی را نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در هنگام خداحافظی هر دو آگاه بودند که مایکل با چه واکنشی روبرو خواهد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- موفق باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوستت دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی مدتی طولانی در آپارتمان ساکت نشست و به عکسی که در بازار مکاره انداخته بودند چشم دوخت. رت و اسکارلت ، عشاق جاودانی .... در آن دورنمای بومی چوبی ، با صورت هائی که از توی سوراخ بیرون آورده بودند....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی ظاهرشان احمقانه نمینمود، بلکه شادی و خوش بختی قلبی شان ، را نشان میداد. نانسی دو به شک بود که آیا ماریون میتواند این موضوع را درک کند؟ آیا او تفاوت بین آدم خوشبخت و آدم احمق را میداند ؟ همان تفاوتی را که بین واقعیت و خیالات است؟ مشکوک بود که آیا ماریون اصلا قوه فهم و درک دارد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میز اتاق ناهار خوری همانند یک دریاچه تلالو داشت. فقط در کنار ساحل رومیزی کتانی کرم رنگی که یک ظرف چینی به رنگ آبی و طلائی زینت بخش آن بود به این تلالو خدشه وارد میساخت . در کنار ظرف یک سرویس قهوه خوری نقره قرار داشت و یک زنگ نقره ای زینتی کوچک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون هیلیارد دود سیگاری را که تازه روشن کرده بود ، با آهی از میان لبها بیرون فرستاد و به صندلی اش تکیه داد. امروز خسته شده بود. یکشنبه ها همیشه خسته اش میکردند. گاهی به این فکر میافتاد که در خانه بیش از اداره کار میکند. یکشنبه را به مکاتبات شخصی ، مطالعه گزارش های آشپز و خانه دار ، تهیه فهرستی از کمبودهای گنجه لباسش و صورتی تعمیراتی که متوجه شده بود لازمست در خانه انجام گیرد و تهیه برنامه غذائی برای روزهای هفته میگذراند. این کارها برایش شاق بود، ولی از سالها پیش ، حتی قبل از آنکه کار اداری را آغاز کند، برنامه یکشنبه هایش همین بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن زمان هم که جانشین شوهرش شد ، باز یکشنبه ها را صرف رسیدگی به امور خانه و مراقبت از مایکل در غیاب پرستارش که به مرخصی میرفت میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاد آوری این خاطره لبخندی بر لب او نشاند. لحظه ای چشمانش را بست. چه یکشنبه های عزیزی ! چندین ساعت را با پسرش میگذراند. بی آنکه هیچ کس مزاحمشان بشود، یا بخواهد پسرش را از دستش بیرون بیاورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از آن دیگر هیچ یکشنبه ای به آنسان نگذشت . سالهای سال او و مایکل از هم دور ماندند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون به آرامی بر روی صندلی نشست و پسرش را در هجده سال قبل مشاهده کرد، آن زمان که پسرک شش ساله و کاملا متعلق به مادرش بود. یک قطره اشک شفاف از لای مژگانش خزید . چقدر به آن بچه دلبسته بود . حاضر بود برای او همه کار بکند. در واقع همه کار هم کرد. برای او یک امپراطوری را حراست کرد. گنجینه ای را از نسلی دریافت نمود و از آن مراقبت کرد تا آنرا به نسل بعدی تحویل دهد. این گرانبهاترین هدیه او به مایکل محسوب میشد. موسسه کورت – هیلیارد کم کم همانطور که به پسرش عشق میورزید به آن حرفه هم دلبستگی پیدا کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشگل شده ای مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون چشمانش را با تعجب گشود و پسرش را دید که در استانه اتاق ناهار خوری ایستاده . چقدر دلش میخواست در آن لحظه گریه کند . آرزو داشت مثل تمام سالهای پیش او را در آغوش خود بگیرد. اما فقط لبخند مختصری زد و گفت: صدای زنگ در را نشنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در لحن کلامش هیچ دعوتی به صمیمیت و کوچکترین اثری از آنچه که در قلب خود احساس میکرد نمایان نبود. تا بحال هیچس نفهمیده بود که درون ماریون چه میگذرد. مایکل گفت: من از کلید خودم استفاده کردم. میتوانم بیایم تو..؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته ، دسر میل داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل آهسته قدم به داخل اتاق گذاشت . لبخند کوچک و لرزانی بر لبانش بازی میکرد. مثل یک پسر بچه توی بشقاب مادرش سرک کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هوم .... چی خوردی ؟ انگار باید شکلات باشد، هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون خنده اش گرفت و با سر اشاره کرد. این پسر هیچ وقت بزرگ نمیشد، یا دست کم از جهاتی همیشه یک پسر بچه باقی میماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شیرینی کرم دار است . میخواهی کمی بخوری؟ متی هنوز در آشپزخانه هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید دارد حساب ته مانده اش را میرسد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو از این حرف که میدانستند دور از حقیقت نیست خنده را سر دادند . با این حال ماریون زنگ را بصدا در آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متی یکلحظه بعد حاضر شد. در روپوش سیاه قیطان دوزی رنگ پریده بنظر میرسید. او عمری را در دویدن و رفتن و آوردن و خدمت کردن به دیگران گذرانده بود. فقط گاه بگاه یکشنبه هائی را به خودش اختصاص میداد و تازه در آنروزها هم که آن همه حسرت فرا رسیدنشان را کشیده بود، هیچ کار خاصی نداشت که انجام بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون دستور داد: برای آقای هیلیارد قهوه بیاور و عزیزم دسر میخوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل با سر اشاره کرد که نه... و دیگر هیچی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اطاعت خانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لحظه مایکل اسیر آن حیرت همیشگی شد که چرا مادرش هیچوقت ازمستخدمین تشکر نمیکند. چنان که گوئی آنها فقط برای اجرای اوامر او به دنیا آمده اند. ولی می دانست که عقیده مادرش هم همین است ! این زن همیشه در میان لشگری از خدمتکاران و منشی ها و بر خوردار از همه گونه امکانات کمک زندگی کرده بود. ماریون کودکی اش را تنها ولی در رفاه گذرانده بود. وقتی سه سالش بود مادر و تنها برادرش در یک سانحه از بین رفتند. برادری که وارث تاج و تخت امپراطوری آرشیتکتی کوتر محسوب میشد. بعد از آن حادثه ، ماریون جانشین او شد و از زمانی که بر تخت نشست ، کارش را با لیاقت تمام انجام داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب پسرم ، دانشکده در چه حال است ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شکر خدا تقریبا تمام شد. فقط دو هفته به جشن فارغ التحصیلی مانده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میدانم . من به تو افتخار میکنم . خودت هم اینرا میدانی . دکترا مدرک با ارزشی است ، بخصوص در رشته معماری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن مادرش او را بر می انگیخت که بگوید " آخ مادر" درست مثل زمان نه سالگی اش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون ادامه داد: همین هفته با آن جوان آوری برای کارش تماس میگیریم . تو که چیزی به او نگفته ای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون این حرف را بیشتر از روی کنجکاوی میزد تا سختگیری . برایش ذره اهمیت نداشت که مایکل به بن چیزی گفته باشد یا خیر . به عقیده او ذوق زده کردن بن که مایکل این همه مهم تلقی اش میکرد، بچگانه و ابلهانه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل جواب داد: نه ، چیزی نگفته ام. خیلی خوشحال خواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید از خوشحالی سر از پا نشناسد . این یک شغل عالیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بن لیاقتش را دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم همینطور باشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون هرگز وقت را تلف نمیکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو چی ؟ برای شروع کار آماده ای ؟ دفتر کار تو تا هفته آینده حاضر خواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فکر دفتر کار برقی در چشمان مایکل درخشیدن گرفت. چه دفتر کار قشنگی پیدا میکرد. تزئینات چوبی دیوارهای آن به تزئینات اتاق کار پدرش شبیه بود. بانضمام تابلوهای سیاه قلم متعلق به پدرش ، یک کاناپه با صندلی ها چرمی براق و یک دست مبل به سبک دوره جرج پادشاه انگلستان. مادرش تمام این اثاثیه را در تعطیلات مختلف از لندن خریده بود. ماریون با غرور ادامه داد: پسر عزیزم ، واقعا که دفتر کار پر شکوهی داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرتو لبخندی چهره مایکل را روشن ساخت: چه خوب ، من چند تا تابلو دارم که میخواهم قاب بگیرم. اما صبر میکنم تا نگاهی به دکوراسیون اتاق بیندازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- احتیاجی به این کار نیست. من همه چیزهائی را که برای دیوارها لازم باشد خریده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما مایکل از آن فکر منصرف نمیشد. آخر پای تابلوهای نانسی در میان بود. ناگهان شعله ای در نگاهش زبانه کشید. مادرش با دقت به او چشم دوخته بود. چیزی در صورت مایکل میدید. مایکل گفت: مادر ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آه کوتاهی پهلوی مادرش نشست . لحظه ای بعد که متی با قهوه وارد شد، کمی خود را جابجا کرد: متشکرم متی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهش میکنم آقای هیلیارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متی با گرمی همیشگی به مایکل تبسم کرد. مایکل همیشه نسبت به او رفتار مهر آمیزی داشت ، گوئی بیزار بود از این که او را آزرده کند . درست برعکس...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امر دیگری ندارید خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه . اما ... مایکل موافقی که قهوه را در کتابخانه بخوریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اشکال ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل از این پیشنهاد راضی بود. شاید در کتابخانه راحت تر میتوانست حرفهایش را بزند. اتاق نهار خوری منزل مادرش همیشه سالن رقص خانه های نیاکان را به یادش میآورد. محیط اتاق حال و هوائی برای یک گفتگوی صمیمانه فراهم نمیکرد، چه برسد برای متقاعد ساختن تدریجی ماریون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل از جا بلند شد و به دنبال مادرش از اتاق خارج گشت. از سه پله مفروش با قالیهای ضخیم پائین رفتند و یکسر به کتابخانه که درست در سمت چپ قرار داشت وارد شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتابخانه با منظره پر شکوهی از خیابان پنجم و کنده راحتی از پراک مرکزی و آتشگاهی روشن زینت یافته بود. بر دو دیوار کتابهای متعدد را ردیف بندی کرده بودند و بر دیوار چهارم تصویری از پدر مایکل خود نمائی میکرد. تصویری که مایکل آنرا دوست داشت . چون پدرش در آن بسیار خونگرم و صمیمی مینمود، مثل کسی که انسان دوست دارد با او آشنا شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل در بچگی بارها به آن اتاق آمده بود تا ته تصویر پدرش نگاهی بیندازد و با او با صدای بلند درد دل کند. یک بار مادرش او را در حین انجام این کار غافلگیر کرد و گفت این کار احمقانه ایست که مرتکب میشود. ولی بعد ها مایکل ، مادرش را در آن اتاق یافت که گریه میکرد و درست مثل خود او به تصویر چشم دوخته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون در صندلی همیشگی اش که متعلق به عهد لوئی پانزدهم بود و روکش بژ رنگی داشت رو به آتش نشست . امشب لباس او هم به رنگ صندلی بود و در یک لحظه که آتش شعله کشید مایکل او را زیبا یافت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

البته ماریون روزگاری نه چندان دور زنی زیبا بود . حالا پنجاه و هفت سال داشت . مایکل را در سی و سه سالگی به دنیا آورد. پیش از آن فرصتی برای بچه دار شدن نداشت . آن روزها زن بسیار قشنگی بود. همان موهای بور تیره مایکل را داشت که اکنون به خاکستری گرائیده شده بود. روحیه و سر زندگی از ظاهرش رخت بر بسته و در طول سالها جای خود را به چیزهای دیگر و بیشتر از همه با کار داده بود. چشمانی که روزی آبی گل گندمی بود. اکنون تقریبا خاکستری مینمود ، چنان که گوئی زمستان سر انجام از راه رسیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون گفت : مایکل احساس میکنم که تو امشب به قصد گفت و گو در باره موضوع مهمی به اینجا آمده ای . اتفاقی افتاده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون با خود اندیشید آیا او زنی را حامله کرده ؟ اتومبیل خود را خرد کرده؟ به کسی صدمه ای زده؟ البته تا زمانی که مشکلاتش را با او در میان میگذاشت هیچ مسئله ای غیر قابل جبران نبود. ماریون خوشحال بود که پسرش برای چاره جوئی نزد او آمده است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل جواب داد: نه اتفاقی نیفتاده . ولی موضوعی هست که آمده ام با تو در باره آن بحث کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غلط...! حتی خود مایکل هم بخاطر کلمه غلطی که بر زبان آورده بود بنحو محسوسی خود را جمع و جور کرد. بحث کنم ! باید میگفت : موضوعی هست که میخواه بتو "بگویم" نه اینکه با تو در باره آن بحث کنم. " احمق".

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل ادامه داد: فکر کردم موقع آن رسیده که با یکدیگر یکرنگ باشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طوری حرف میزنی که انگار ما با هم دو رو هستیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در مورد بعضی مسائل همینطور هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اکنون تمام بدن مایکل منقبض شده بود. روی صندلی خود به جلو خم شد . متوجه پدرش بود که از بالای سر به او مینگریست. ادامه داد: من و تو در مورد نانسی با هم یکرنگ نیستیم مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نانسی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون لحن مبهمی داشت . ناگهان این میل در دل مایکل زبانه کشید که از جا بپرد و یک سیلی بگوش او بزند . از لحن مادرش هنگام ادای کلمه نانسی نفرت داشت. ماریون طوری اسم نانسی را بر زبان آورد که گوئی او هم یکی از خدمتکارانش است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله . نانسی مک آلیستر دوست من .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آهان ... خب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت پایان ناپذیری حکمفرما شد. ماریون قاشق مطلا و میناکاری کوچک را در فنجان قهوه خوری خود میچرخاند . سر انجام آنرا در نعلبکی گذاشت . وقتی سکوت را شکست ، چشمانش را حجابی از یخ حاکستری پوشانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راجع به نانسی در چه مورد یکرنگ نیستیم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو سعی میکنی وانمود کنی که او وجود خارجی ندارد و من میخواهم در این مورد ترا مشوش نکنم . ولی راستش را بخواهی مادر .... من قصد دارم با او ازدواج کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل نفسی عمیق کشید و به پشتی صندلیش تکیه داد و افزود: تا دو هفته دیگر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آهان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون هیلیارد آرامش کامل داشت . نگاهش به هیچ سو منحرف نشد . دستها و صورتش هم کوچکترین حرکتی نکردند. اصلا تکان نخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میتوانم بپرسم علت این ازدواج چیست؟ نکند دختره حامله است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته که نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خوش بیاری بزرگی ! ممکنست سئوال کنم که در اینصورت چرا قصد ازدواج با او را داری؟ آنهم تا دو هفته دیگر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زیرا دو هفته دیگر فارغ التحصیل میشوم ، بخاطر این که به نیویورک میآیم ، کارم را شروع میکنم ، چون که این مفهومی دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای کی مفهوم دارد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یخ چشمان ماریون سخت شد و یا ساق پایش با دقت روی دیگری قرار گرفت و صدای خش و خش ابریشم برخاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل زیر نگاه خیره و مداوم او احساس ناراحتی میکرد. ماریون درست مثل زمان کار اداری بیرحم بود. او میتوانست هر مردی را بر آشفته کند و حتی در هم بشکند. مایکل پاسخ داد:برای ما مفهوم دارد مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیل خب ... باشد . ولی برای من که ندارد . از ما دعوت شده با همان گروهی که مرکز پزشکی هارتفورد را ساختیم، یک مرکز پزشکی در سانفرانسیسکو بسازیم. تو دیگر فرصتی برای رسیدن به یک همسر نخواهی داشت . من برای یک الی دو سال آینده خیلی روی تو حساب میکنم . اینرا صادقانه میگویم عزیزم . بهتر است دست نگهداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این اولین انعطافی بود که مایکل مشاهده میکرد و تا حدودی به شک افتاد که نکند جای امیدی هم باشد. در جواب گفت: نانسی برای هردوی ما وجود مفیدی خواهد بود مادر . نه فکر مرا بهم میزند و نه موی دماغ تو میشود. او دختر نازنینی است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید باشد و اما در مورد مفید بودنش ... به ننگی که همراهش هست فکر کرده ای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در این لحظه برق پیروزی در نگاه ماریون میدرخشید. او میرفت که همه چیز را نابود کند . مایکل ناگهان نفس را در سینه حبس کرد. مثل یک شکار درمانده بود. نمیدانست شکارچی در کجا یا چگونه ضربه آخر را وارد میکند. با ضعف پرسید: چه ننگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لابد به تو گفته که کی هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای خدای مهربان ! این زن میخواهد چه بگوید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منظورت چیست که او کی هست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون با حرکت نرمی چون یک گربه ، فنجان قهوه خوری را کنار گذاشت و پشت میز تحریرش خزید. از کشوی آخر یک پوشه را برداشت و در سکوت آنرا بدست مایکل داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل لحظه هائی پوشه را نگهداشت . میترسید نگاهی به محتویاتش بیندازد. پرسید: این چیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یک گزارش است . من یک کارگاه خصوصی را استخدام کردم تا سر از کار این دوست کوچولو و هنرمند تو در بیاورد. چندان خشنود کننده نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بنظر مایکل رسید که او حقیقتی را کتمان میکند. صورت ماریون کبود شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطفا بنشین و آنرا بخوان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل ننشست ولی با اکراه پرونده را باز کرد و به خواندن مشغول شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گزارش در دوازده سطر اول حاکی از این بود که وقتی هنوز نانسی یک طفل شیر خواره بود پدرش در زندان به قتل رسید و دو سال بعد مادرش بر اثر افراط در میخوارگی در گذشت . این پرونده به وضوح آشکار میساخت که پدره هفت سال همدست سارقین مسلح بوده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مردمان محترمی هستند، مگر نه پسر عزیزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیوه بیانش اهانت آمیز بود. ناگهان مایکل پروند را روی میز پرتاب کرد. اوراق داخل پوشه بسرعت روی کف اتاق ولو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من این مهملات را نخواهم خواند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ، نخوان ... ولی با آن عروسی خواهی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخر چه فرقی میکند که مادر و پدر او چه کسانی باشند؟ مگر این بدبختی تقصیر اوست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه از بدشانسی اوست ، و بدشانسی تو اگر با او ازدواج کنی . مایکل سر عقل بیا، تو داری قدم به حرفه ای میگذاری که در هر معامله آن میلیونها دلار خرج میشود. دیگر از عهده ننگ و رسوائی بر نمیآئی . تو همه ما را به نابودی میکشانی..... بیشتر از پنجاه سال پیش ، پدر بزرگ تو این موسسه را بنیان نهاد و حالا تو خیال داری بخاطر یک مترس خرابش کنی؟ دیوانه نشو وقتش رسیده که بزرگ بشوی پسرم. این فرصت گرانبها را از دست نده. درست تا دوهفته دیگر، روزهای عیاشی و بیخیالی تو بپایان میرسند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اکنون که به پسرش نگه میکرد چون آتشی سوزان بود. خیال نداشت در این جنگ شکست بخورد. این پیروزی را به هر قیمتی میخواست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مایکل ! من در این مورد با تو بحث نمیکنم. تو هیچ چاره ای نداری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه همین حرف را به او زده بود. لعنتی همیشه همین را...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل با قدمهای بلند عرض اتاق را میپیمود. ناگهان غرشی سر داد: به جهنم که ندارم! مادر من خیال ندارم تمام عمرم جلوی تو و مقرراتت سر خم کنم و زانو به زمین بزنم . نخیر ! این کار را نمیکنم. میدانم که چه خیالی در سر داری . میخواهی مرا توی این کار بکشانی و همه جا دستم را بگیری، تا روزی که بازنشسته بشوی و آنگاه مرا مثل یک توله سگ از روی کاناپه اتاقت هدایت کنی . خیلی خوب به درک ! من میآیم و برای تو کار میکنم. ولی همین ، والسلام. تو مالک زندگی من نیستی . نه حالا و نه هیچوقت . و من حق دارم با هرکسی که از جان و دل خواهانش هستم ازدواج کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مایکل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ناگهانی و یکنواخت زنگ در، رشته گفتگوهایشان را پاره کرد. هردو ایستادند و مثل دو ببر در یک قفس به هم چشم دوختند... ببر پیر و ببر جوان... هر کدام تا حدودی ترسیده از دیگری ... هر کدام گرسنه پیروزی... هریک در مبارزه برای تفوق جوئی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز در دو طرف اتاق ایستاده بودند و از فرط خشم بدنشان میلرزید که جرج کالووی وارد شد و بیدرنگ حس کرد که قدم به صحنه یک دعوای شدید و آزارنده گذاشته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرج کالووی مرد آرام و با نزاکتی بود که آخرین سالهای پنجاه را میگذراند. در طی سالیان دراز چون دست راست ماریون برای او کار کرده بود. حتی بیشتر از آن ، در کوتر هیلیارد قسمت اعظم قدرت را در دست خود داشت. ولی برعکس ماریون بندرت روی صحنه ظاهر میشد. ترجیح میداد که قدرت خود را از پشت پرده اعمال کند. دیر زمانی بود که به امتیازات قدرت بی سرو صدا پی برده بود . همین سیاست باعث شد که ماریون از همان زمان که جای شوهر خود را در موسسه اشغال کرد ، نسبت به او احساس اعتماد و تحسین کند.در آن زمان ماریون رئیس پوشالی بیش نبود. در نخستین سال ، این جرج بود که موسسه را براستی اداره میکرد. و در ضمن با اراده قاطع و هوشیاری تام سر نخ ها را بدست ماریون میداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کار خودش را آنقدر خوب انجام داد که ماریون هرچه را که او یادش داد، وحتی بیشتر از آنرا بخوبی آموخت. حالا ماریون برای خودش وزنه ای شده بود ولی هنوز در هر معامله بزرگ به جرج اتکا میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این امر برای جرج خیلی اهمیت داشت چون پی میبرد که بعد از سالیان دراز هنوز به وجود او نیاز هست. جرج و ماریون یک تیم را تشکیل داده بودند. هر دو آرام ، جدائی ناپذیر و قدرتمند بواسطه وجود دیگری. جرج گاهی به شک میافتاد که آیا مایکل میداند که مادرش و او چقدر با هم صمیمی هستند؟ این موضوع باعث اشتغال فکر او میشد. مایکل همیشه محور اندیشه ها و زندگی مادرش بود. اصلا چه علتی دارد که او تا بحال متوجه شده باشد که جرج چقدر علاقه و توجه بخرج میدهد؟ از بعضی جهات حتی ماریون هم این را ملتفت نمیشد. ولی جرج با همین وضع کنار آمده بود. او همه شور و انرژی اش را بیدریغ نثار کارمیکرد و شاید روزی میرسید که ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اکنون جرج با نگرانی آنی به ماریون نگاه میکرد. او میتوانست از زیر پودر و سرخابی که بدقت مالیده شده بود فشردگی دور لبها و رنگ پریدگی عجیب چهره او را تشخیص دهد. او بیشتر از هر کس دیگری از وضع سلامت و بیماری ماریون خبر داشت . سالها پیش ماریون با او درد دل کرده بود. چون بخاطر کار هم که شده لازم میدانست کسی را مطلع سازد. ماریون بطور وحشتناکی فشار خونش بالا بود و یک بیماری قلبی حاد داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرج پرسید: ماریون ... حالت خوب است؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا یک لحظه پاسخی نشنید . سپس ماریون از پسرش نگاه بر گرفت تا به همکار و دوست قدیمی اش بنگرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله ... بله..، حالم خوبست. معذرت میخواهم . شب بخیر جرج بیا تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به گمانم بد موقعی مزاحم شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ابدا جرج من داشتم میرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل برگشت تا نگاهی به جرج بیندازد ونتوانست حتی بظاهر هم که شده لبخندی بر لب بنشاند و آنگاه بار دیگر به مادرش نگریست ولی هیچ قدمی برای نزدیک شدن به او بر نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شب بخیر مادر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من فردا بتو تلفن میزنم مایکل و در این مورد مذاکره میکنیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل دلش میخواست زهرش را به او بریزد . چیزی بگوید که تا مغز استخوان او را بلرزاند . ولی نتوانست . نمیدانست که چرا نمیتواند. تازه فایده اش چه بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مایکل ...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل پاسخی به مادرش نداد. به سردی با جرج دست داد و بدون اینکه به پشت سرش نگاهی بیندازد از کتابخانه بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه نگاه مادرش را دید و نه نگرانی جرج را ، هنگامی که ماریون آهسته بر صندلیش لغزید و دستهای لرزان خود را بر روی صورت نهاد. اشک به چشمان ماریون میدوید. اشک هائی که او آنها را حتی ازجرج هم مخفی میکرد. جرج گفت: ترا بخدا بگو چی شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میخواست دست به کار احمقانه ای بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید فقط حرفش را میزند . همه ما گاه بگاه تهدید میکنیم که کار ابلهانه ای انجام میدهیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در سن ما تهدید میکنند ، در سن او عمل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون آهی کشید و بر صندلی نرم خود آرام تکیه داد. تمام این تلاشها برای هیچ بود. گزارش های کارگاه خصوصی ، تلفن ها ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرج پرسید: امروز دوایت را خورده ای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماریون با حرکت نه چندان محسوسی جواب منفی داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرج پیگیر شد : قرص هایت کجاست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی کیفم . روی میز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرج بسوی میز تحریر رفت . بدون این که به کاغذهای گزارش که روی میز و زمین ولو شده بودند کوچکترین اشاره ای بکند. کیف دستی سیاهرنگ پوست سوسماری او را که قلابی از طلای هیجده عیار داشت همانجا یافت. آن کیف را خوب میشناخت. چون خودش عید سه سال قبل آنرا به ماریون هدیه کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شیشه قرص را پیدا کرد. در حالیکه دو قرص سفید در دست داشت بسوی ماریون برگشت. ماریون تق- تق فنجان قهوه خوری را شنید و چشمانش را گشود. در این لحظه بود که به جرج تبسم کرد: اگر ترا نداشتم چه میکردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرج حتی طاقت شنیدن این حرف را نداشت . با دلسوزی گفت: میخواهی تنهایت بگذارم ؟ به کمی استراحت احتیاج داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر مایکل بیشتر آشفته ام میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوز که از کار در موسسه منصرف نشده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه . موضوع چیز دیگری است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آهان... پس موضوع دختره است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرج هم این قضیه را میدانست ولی نمیخواست در آن لحظه ماریون را در تنگنا بگذارد. به حد کافی فشار به اعصابش وارد میآمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما دست کم رنگ بصورتش برگشته بود. ماریون بعد از این که قرص ها را بلعید، سیگاری از کیف خود بیرون آورد. جرج همچنان او را مینگریست سیگارش را روشن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" زن قشنگی است " این فکر همیشه در سر جرج میچرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی حالا که خسته و بطور روز افزونی بیمار شده ، هنوز تو دل برو و جذاب است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرج دو به شک بود که آیا مایکل میداند مادرش تا چه حد مریض است ؟ در آنصورت شاید نمی توانست یا نمیبایست او را این همه پر یشان کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنچه جرج نمیدانست این بود که در آن لحظه مایکل هم به انداز مادرش دچار فشار و ناراحتی عصبی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در راه برگشت به فرودگاه وقتی بر پشتی صندلی تکیه میداد، داغی اشک چشمانش را میسوزاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بمحض رسیدن به فرودگاه به نانسی تلفن زد. هواپیمایش تا بیست دقیقه دیگر پرواز میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی از لحن الو گفتن او نفهمید که اوضاع چطور گذشته . از اینرو پرسید : چطور شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درست شد. برایت یک سرگرم جور کرده ام . از تو میخواهم کیفت را برداری ، لباس بپوشی و تا یکساعت و ربع دیگر که من به آنجا میرسم حاضر و آماده باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی گوشی در دست ، روی کاناپه حلقه زده گیج شده بود: برای چه حاضر بشوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل لحظه ای سکوت کرد و سپس برق لبخندی لبانش را روشن ساخت . بعد از دو ساعت این نخستین تبسم او بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای یک ماجرا نازنینم. خودت خواهی دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی خنده ای کرد ، همان خنده نرم و گیرا و آشنا: تو دیوانه ای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته که دیوانه ام . دیوانه تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل دوباره خودش شده بود. یک بار دیگر تمام لحظه های زندگیش میرفت که مفهوم پیدا کند . او پیش نانسی بر میگشت و هیچکس نمیتوانست این خوشبختی را از او بگیرد. نه مادرش و نه یک گزارش . هیچکس و هیچ چیز! او صبح همانروز در ساحل ، همانجا که گردنبند را دفن کردند پیمان بست که هرگز به نانسی نگوید خداحافظ و سر قول و قرار خود ایستاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خوب نانسی دیگر بجنب. آهان ، راستی ، تا یادم نرفته سعی کن یک چیز کهنه بپوشی ، با یک چیز نو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا دیگر مایکل فقط تبسم بر لب ننشانده بود، بلکه میخندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نانسی گفت: منظورت این است که ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنباله کلام نانسی در حیرتش گم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل گفت: منظورم ایست که امشب ازدواج میکنیم . موافقی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره ، اما ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اما بی اما ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی چرا امشب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- روی غریزه . به من اعتماد کن . تازه ، ماه هم کامل است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا چهره نانسی هم از پرتو لبخندی میدرخشید . قرار بود عروس بشود! او و مایکل زن و شوهر میشدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا یکساعت دیگر میبینمت دختر جان. در ضمن نانسی..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیل دوستت دارم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل گوشی را گذاشت و بسمت دروازه خروجی فرودگاه شتافت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او آخرین مسافری بود که سوارهواپیمای عازم بوستون شد. اکنون هیچ چیز نمیتوانست مانعش بشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ده دقیقه پیش یکنواخت به در میکوفت و خیال نداشت که از این کاردست بکشد. میدانست که بن در خانه است . فریادش بلند شده بود: بن ... بلند شو پسر .... بن ... ترا بخدا .... مرد پاشو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک رگبار دیگر مشت، و سرانجام صدای پای یکنفر ، و آنگاه ترق ترق باز شدن در.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز شدن در بن خواب آلود و سراسیمه ای را که در لباس منزل نمایان کرد که یک پایش را میمالید. مایکل حیرت زده گفت: ای خدای بزرگ . تازه ساعت یازده است . تو این وقت شب توی خواب چه میکردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما پوزخند بن در نگاه دوم به او فهماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پروردگارا! پسر تو صدمه دیده ای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بن با لبخند شیطنت آمیز نگاهی به پای خود انداخت و ساقهای پایش هنوز ناپایدار و لرزان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سر انگشتان پایم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مایکل حرف او را قطع کرد : خیلی خب ، باشد. خیلی زود بهبود واقعی پیدا میکنی . آخر من بتو احتیاج دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا ذلیلت کند پسر . بعد از شش گیلاس از آن اعلاهاش خیال داری حال خوشم را از من بگیری؟ کور خوانده ای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این حرف ها را ول کن لباست را بپوش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لباس تنم هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی مایکل چراغ ها را روشن کرد بن با عصبانیت نگاهی چپ چپ به او انداخت: هی ... چه غلطی میخواهی بکنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما مایک فقط تبسمی کرد و توی آشپزخانه کوچک و شلوغ او سرک کشید: تو در اینجا چه کار میکنی ؟ نارجک منفجر کرده ای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره خیال دارم یکی اش را هم روی سر تو منفجر کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب . بس کن دیگر. این موضوع خیلی استثنائی است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مایک در آستانه آشپزخانه برگشت تا لبخندی بر روی بن بزند. در یک لحظه برق امیدی در نگاه بن درخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببینم ، میتوانیم بسلامتی اش گیلاسی بزنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره منتها نه حالا ، بعد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تف!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بن خودش را روی یک صندلی انداخت و سرش را به بالش های نرم تکیه داد. مایکل گفت: نمیخواهی بدونی موضوع چیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگر نتوانم بخاطرش گیلاسی بزنم ، نه! من همین روزها از دانشکده فارغ التحصیل میشوم و بخاطرش میتوانم گیلاسی بالا بیندازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منهم بزودی ازدواج میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید