فرستاده روایت گر داستان زندگی دختریه که با رویاهاش زندگی میکنه . جسوره ، احساساتیه ، خیالبافه ، نکته بینه و کنجکاو ! که با همین کنجکاویش مسیر زندگیش و عوض میکنه.

ژانر : پلیسی، عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۴ ساعت و ۴۵ دقیقه

مطالعه آنلاین فرستاده
نویسنده : مهسا حسینی

ژانر : #پلیسی #عاشقانه

خلاصه :

فرستاده روایت گر داستان زندگی دختریه که با رویاهاش زندگی میکنه . جسوره ، احساساتیه ، خیالبافه ، نکته بینه و کنجکاو ! که با همین کنجکاویش مسیر زندگیش و عوض میکنه.

فصل اول

نگاه خجالت زده ام رو انداختم پایین . دستش به سمت چونه ام اومد . آروم سرم و بالا آورد . لبخند روی لباش نشسته بود . قلبم و به تپش انداخت . محو چشمای آبی رنگش شده بودم . دسته ای از موهای روشنش روی پیشونیش ریخته بود . چشماش همراه با لباش میخندید . دست راستم و گرفت و بالا آورد تو فاصله ی کمی از صورتش نگه داشت . داشتم از خوشی سکته میکردم . میخواست دستم و ببوسه . وای خدای من . . . اما نه . . . لبهاش تکون خورد . انگار چیزی میگفت . صداش از یه جای دور میومد . نگاهم روی لباش مونده بود .

- باران . . . باران . . .

صدا نزدیک و نزدیک تر و تصویرش محو و محو تر میشد . تا جایی که انگار یهو به یه دنیای دیگه پرتاب شدم . چهره ی عصبانی مامان و مقابلم دیدم . وای مامان اینجا چیکار میکنه ؟ نکنه پسره رو دیده شاکی شده ؟! نگاهم و چرخوندم تو اتاق کوچیک خودم بودم . خبری از رستوران نبود . پر افسوس آهی کشیدم و نگاهم و به رمانی که باز روی پام افتاده بود انداختم . این بار صدای فریاد مامان بود که باعث شد از جام بپرم . . .

- باران . . . ذلیل مرده چرا جوابم و نمیدی ؟

کتاب از روی پام سُر خورد و افتاد . سرم و بالا گرفتم و با وحشت گفتم :

- مامان چی شده ؟

دستش و به کمرش زد و عصبانی غرید :

- تازه میگی چی شده ؟ دو ساعته دارم صدات میکنم . الهی بی باران بشم ! باز رفتی تو عالم هپروت ؟ انگار نه انگار که یکی دیگه هم تو این خونه زندست .

من که هنوز تو خواب و خیال پسر رویاهام بودم غمگین گفتم :

- خیلی حیف بود . . . کاش نمیرفت . . .

مامان شاکی تر از قبل گفت :

- حیف منم که جوونیم و گذاشتم پای بابات که هیچی نداشت و هنوزم نداره . حالا هم گیر یه بچه ی خُل و خیالاتی افتادم .

بعد با لحن توبیخ کننده ادامه داد :

- پاشو ناهار یه چیزی بذار .

بدون حرف از جا بلند شدم . هنوز درست نمیفهمیدم مامان چی میگه . تو فکر و خیال خودم بودم . رمان به دست به سمت آشپزخونه رفتم . یه بسته گوشت از تو سردخونه ی یخچال در آوردم و گذاشتم یخش باز بشه . مامان هم همینطور که زیر لب غر غر میکرد روی زمین کنار یه کُپه سبزی که امروز خریده بود نشست و مشغول پاک کردن شد . در همون حال حرف میزد :

- هی گفتم پسر علی آقا رو رد نکن . اگه جواب مثبت میدادی الان سر خونه زندگیت بودی . خانوم خونه ی خودت بودی .

سرش و چند بار به چپ و راست تکون داد و پر افسوس گفت :

- هی هی هی هی هی . . . پسر به اون خوبی . . . آدم حَظ میکرد میدیدش . نمیدونم چی تو این دختر خیالاتی من دیده بود که انقدر اصرار میکرد .

صورتم و کج و کوله کردم . برای چند لحظه مرد رویاهام و با احترام یه گوشه ی ذهنم گذاشتم تا تو دلم یه دل سیر به پسر علی آقا بد و بیراه بگم . از فکر اینکه شوهرم یکی مثل اون باشه چندشم میشد . دماغش عین خرطوم فیل بود . پوستش از بس آفتاب خورده بود عین قیر سیاه بود ! پناه بر خدا چشماشم که لوچ بود . کجای این پسر خوب بود ؟! اسمش محسن بود . همه میگفتن از آقایی لنگه نداره . والا ما که چیزی ندیدیم . از اول تا آخر مراسم خواستگاری یه گوشه کز کرده بود و با یه لبخند ملیح زل زده بود به گل قالی . نه یه نگاهی نه یه حرفی . کم کم داشتم به قدرت تکلمش شک میکردم ! حقیقتش از مامانشم خوشم نیومد . یه ریز داشت از محسنات نداشته ی پسرش تعریف میکرد . میگفت خوش سر و زبونه ! والا ما که چیزی ندیدیم !

بی توجه به بقیه ی غر غر های مامان مرد رویاهام و دوباره برگردوندم سر جاش و با لبخندی که رو لبم نشسته بود پریدم روی کابینت و رمان و باز کردم و مشغول خوندن ادامه اش شدم .

هر صحنه ای که از رمان میخوندم هی بیشتر قند تو دلم آب میشد . کم مونده بود جای دختره ی شیرین عقل تو داستان سکته هم بزنم . از ناز و عشوه خرکی دختره لجم گرفته بود . پسر به این ماهی دیگه چی از خدا میخوای ؟ تند تند ورق میزدم و مشغول بودم .

- بـــــــــــــــــــاران !

با ترس از رو کابینت سُر خوردم و کف آشپزخونه پهن شدم .

- آخ کمرم !

صدای جیغ مانند مامان بدتر شد و گفت :

- باز نشستی اینجا واسه من کتاب ورق میزنی ؟ لنگ ظهره الان همه گشنه تشنه میان خونه میخوای چهار تا تیکه کاغذ جلوشون بذاری بخورن ؟

همینطور که کمرم و ماساژ میدادم زمزمه کردم :

- ترسوندیم . یواش تر صدام کن خب !

- دست بجنبون دختر . من آخر از دست تو دق میکنم .

این و گفت و با ابروهای گره کرده از آشپزخونه بیرون رفت . فقط میخواست کمر من و داغون کنه . الان اگه مرد رویاهام بود کمرم و ماساژ میداد و قربون صدقه ام میرفت . لبخند محوی روی لبم نشست و به یه نقطه بالای سرم خیره موندم . میتونستم قسم بخورم که قیافه ی دوست داشتنیش و با اون لبخند دختر کشش به وضوح دیدم !

مجالی به افکارم ندادم . دوباره حوصله ی جیغ و داد کردنای مامان و نداشتم از جام بلند شدم . عینکم و روی چشمم درست کردم و رمان و با بی میلی بستم . نگاهم و از جلد خوش رنگ و لعابش گرفتم و مشغول شدم .

سیب زمینی و پیاز و برداشتم و پوست کندم . سر پیاز پوست کندن پوست خودمم کنده شد از بس اشک ریختم . زیر لب آروم با خودم زمزمه کردم :

- الان اگه مرد رویاهام اینجا بود نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم .

سرم و به سمت سقف آشپزخونه گرفتم و گفتم :

- پس کجایی تو آخه ؟

دوباره نگاهم و به پیازی که تو دستم بود دوختم . بینیم و بالا کشیدم و به هر جون کندنی که بود پوست پیاز مادر مرده رو قلفتی کندم ! گوشت و با مخلفاتی که بهش زده بودم حسابی ورز دادم . آشپزی کردن اصلا کار رمانتیکی نبود . البته آشپزی داشتیم تا آشپزی . مثلا تو خونه ی خودم و برای شوهرم اگه بود زمین تا آسمون فرق داشت . نیشم بی اراده باز شد . نگاهم و به کاشی های کج و معوج و شکسته ی آَشپزخونه دوختم . نفسم و بیرون دادم . همون کاشی ها برای بیرون آوردنم از رویا کافی بود .

صدای زنگ در و بعد هم صدای مامان اومد :

- باران در میزنن .

- دستم کثیفه . خودت باز کن .

- بیا برو دختر من تا با این زانوم از جا بلند شم شب شده .

صورتم و تو هم کشیدم . دستم و هُل هُلی آب زدم و به سمت در رفتم . صدای توبیخ مامان و شنیدم :

- چادرت کو ؟

نفسم و با حرص بیرون دادم از پشت در اتاق خواب چادر سفید رنگم که گلای صورتی ریز داشت و برداشتم و به سمت در به راه افتادم .

چند بار دیگه هم زنگ به صدا در اومد کلافه گفتم :

- اومدم دیگه .

در و باز کردم صورت خسته و عرق ریزون بهنام جلوی چشمم اومد . اخماش و تو هم کشید و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر لِفتش دادی تا باز کنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در و بست و وارد شد . چادرم رو شونم سُر خورد مثل خودش با اخم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داشتم ناهار درست میکردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به موهام انداخت و اخمش و غلیظ تر کرد گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دِ اون لامصب و درست سرت کن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چادر و روی سرم کشیدم و آروم زیر لب زمزمه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کسی نمیبینتم که اینجا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساختمونای اطراف خونه انداخت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پسر همسایه کوره که تورو از پنجره نبینه ؟ راه بیفت برو تو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوصله ی جر و بحث نداشتم . سریع وارد خونه شدم . چادر و پشت در اتاق گذاشتم صدای قربون صدقه ی مامان و میشنیدم . همیشه کارش همین بود . جونش بود و بهنام . دوباره مشغول آشپزی شدم . نفهمیدم چقدر کارم طول کشید که با زنگ در خونه دوباره به خودم اومدم . نگاهم به سمت بهنام کشیده شد که به سمت در میرفت . کی میخواستن این آیفن فکستنی خونه رو درست کنن خدا میدونست ! دیس گرد خوشگلی که جز ظروف کناری مامان بود و برداشتم . همیشه عاشق این دیس بودم . کتلت ها رو با سلیقه دور ظرف چیدم . سیب زمینی های طلایی شده رو هم وسطشون ریختم یه مشت از جعفری هایی که مامان تازه پاک کرده بود و برداشتم و شستم . چند تاشو با سلیقه گوشه ی ظرف گذاشتم . همیشه عاشق این کار بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سفره ی گلدار و برداشتم و روی زمین پهن کردم بشقاب و قاشق گذاشتم پارچ دوغ و بقیه ی وسایل رو سر سفره گذاشتم . قبل از اینکه دیس کتلتارو بیارم بلند صدا زدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ناهار حاضره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره برگشتم سمت آشپزخونه صدای مامان به گوشم خورد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو بهنام و صدا کن بیاد رفته دم در دوستش کارش داشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا ناهار نمیاد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه میدونم اگه میخواست بیاد تا الان پیداش میشد . برو اون بچه رو صداش کن خسته و کوفتست !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم و بیرون دادم . اگه خسته بود که یه ساعت دم در خونه با دوست علاف تر از خودش بگو و بخند راه نمینداخت !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چادرم و رو سرم انداختم و به سمت در رفتم . آروم صدا زدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داداش !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایی نیومد . در ورودی نیمه باز بود یکم بازش کردم . دیدمش که کنار موتور دوستش وحید وایساده و با هم حرف میزنن . نگاهم و پایین دوختم و زمزمه وار گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داداش بهنام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدام سریع به سمت در اومد و من تازه نگاهم به چشمای عصبانیش افتاد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجا چی میخوای ؟ برو تو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان گفت صدات کنم . ناهار حاضره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو تو میگم . نمیبینی پسره زل زده بهت ؟ حیا نداری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه و خسته از این همه گیر دادنش سریع به سمت خونه دویدم چادرم و پرت کردم یه گوشه و رفتم سمت آشپزخونه . مامان که عصبانیتم و دید گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شد باز ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدونستم اگه حرفی بزنم دوباره از غیرت دُردونش قند تو دلش آب میشه و طرفش و میگیره واسه همین بیخیال گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیس غذا رو که با کلی ذوق تزیین کرده بودم برداشتم . نگاهی بهش انداختم دیگه هیچ حسی بهش نداشتم . چه فایده کیه که قدر بدونه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیس و سر سفره گذاشتم مامان نگاهش روی دیس افتاد و سریع عصبی شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز رفتی دست به ظرفای کناریم زدی ؟ چند بار بگم برشون ندار . حتما باید جمعشون کنم تا خیالت راحت بشه ؟ میخواین اینارم مثل ظرفای دیگم بشکنین خیالتون راحت شه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم و کلافه دادم بیرون رمانم و از توی آشپزخونه برداشتم و به سمت اتاق رفتم . بهنام وارد خونه شد مامان نگاهی به من انداخت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا ؟ مگه نمیخوری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میخواستم بگم مگه دیوونم که بیام کنارتون بشینم ؟ کوفت بخورم بهتر از کتلت خوردن با حرص و جوشه ! ولی به جاش گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سیرم . بیتا که اومد با اون غذا میخورم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام سریع گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز این دختره کجا رفته ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان که میخواست بهنام با خیال راحت غذاش و بخوره و حرص و جوش الکی نزنه گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کلاسه مادر . میادش دیگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهنام عصبی گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این کلاس دیگه چه صیغه ایه ؟ نبینم باب بشه ها . خوش ندارم هر روز ، هر روز اینا وِلِ خیابون باشن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندونام و از حرص رو هم فشار دادم و ابروهام و تو هم گره کردم و زمزمه وار اداش و در آوردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوش ندارم هر روز ، هر روز اینا وِلِ خیابون باشن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم و از حرص بیرون دادم و دوباره زمزمه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یکی نیست خودش و از تو کوچه خیابون جمع کنه . یه کاری میکنن اون روی سگی آدم بیاد بالا !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان دوباره گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بد که نیست . حداقل یه هنری پیدا میکنن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دِ بده مادر من ! پرروشون نکن انقدر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه مادر تو حرص نخور . غذات از دهن افتاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه صدایی از بهنام نیومد . بالاخره مامان تونست خفه اش کنه ! خب آخه برادر من حرف زدن بلد نیستی ، حرف نزدن که بلدی ! انگار مجبوره نطق کنه واسمون ! خوبه حالا کاره ای هم نیست تو خونه . خدا بابا رو نگه داره . اگه اون نبود که با وجود مامان بهنام سوار من و بیتا میشد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم و به رمان دوختم . دوباره توی دنیای شیرین خودم فرو رفتم . ناخود آگاه با هر خطی که میخوندم عضلات کنار لبم شُل تر میشد و نقش لبخند روی صورتم میفتاد . تکیه ام و به دیوار پشتم دادم با خیال راحت داستان و دنبال کردم . دوباره توی فکر و خیال فرو رفتم . ذهنم سمت مرد رویاییم رفت . یکی که خوشگل ترین مرد روی زمین باشه . قدش از خودم یکم بلند تر باشه زیاد نه . . . در حد چند سانت . چشمای آبی داشته باشه و موهای روشن . پوستش سفید باشه و اخلاقشم . . . نفسم و بیرون دادم . لبخند روی لبام پر رنگ تر شد . اخلاقشم خیلی خوب باشه . آروم باشه ، مرد باشه ، تکیه گاه باشه . . . فقط برای من باشه . نگاهم و از رمان رو به روم گرفتم و به یه نقطه ی نامعلوم خیره شدم . میدونستم که بالاخره میاد . شاید دیر بیاد ولی مطمئن بودم که میاد . . .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیز زیادی هم ازش نمیخواستم در حدی که دستش به دهنش میرسید برام بس بود . مثلا یکی مثل استاد فلاح ! واقعا یه مرد به تمام معنا بود . کاش زودتر فردا بیاد و بتونم ببینمش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای در اومد . حتما بیتا بود . از فکر و خیال بیرون اومدم از جام بلند شدم تا در و باز کنم . بهنام با دیدنم گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا ؟ خودم باز میکنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چادر از دستم افتاد . انقدر به من و بیتا مشکوک بود که حس تهوع بهمون دست میداد . مثلا خیال میکرد وسط روز به دوست پسرم گفتم پاشه بیاد دم خونمون ؟ زنگم بزنه ؟ اونم وقتی که همه خونن ؟ این برادر ما هم که عقلش پاره سنگ بر میداشت به خدا ! حتما بیتا بود دیگه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره برگشتم و سر جام نشستم . زیر لبی مشغول غر زدن شدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پسره ی مشنگ . کی میشه زن بگیره شرش از این خونه کنده شه بره . اصلا چرا بره ؟ منم مامانم صبح تا شب لوسم میکرد نمیرفتم زن بگیرم که ! تا ابد میموندم بیخ ریش مامان جونم که لوسم کنه و مثل گربه نره میشستم یه گوشه که بیان و دست رو سرم بکشن ! اصلا کی میاد زن این بشه ؟ به خدا بدبخته اون زن که بیاد تو زندگی این . . .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چته باز وِر وِره جادو ؟ پشت سر هم حرف میزنیا ! پاشو به خواهر بزرگترت سلام کن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به صورت بیتا و نیش شُل شدش افتاد . عصبانی نگاهش کردم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه تو به عنوان خواهر بزرگتر یکم جذبه خرج میکردی الان بهنام انقدر تو خونه دست و پا پیدا نمیکرد و من و تورو کنج این چهار دیواری حبس نمیکرد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید دکمه های مانتوش و باز کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز سگ گازت گرفته ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لحن مسخره ای گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اتفاقا سگ هم بد اسمی نیست روش بذاریما !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد دوباره با اخم ادامه دادم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داداش جناب عالی رو میگم . یه ساعتم نمیشه که اومده خونه همش امر و نهی میکنه . آی بزنه و بابا یهو بیاد خونه گوش این بچه ننه رو بپیچونه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر روز این غرا رو میزنی . بسه دیگه . جوش نزن انقدر موهات سفید میشه هیچ کس نمیاد بگیرتت رو دستمون باد میکنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من زن هر کسی نمیشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله میدونم . خانوم منتظر شاهزاده ی رویاییشونن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشم شُل شد . دوباره رفتم تو عالم خودم . زمزمه وار گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا شاهزاده هم نبود اشکال نداره . فقط چشماش آبی باشه . به خدا من راضیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا لگدی به پام زد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرت و پرت نگو . پاشو بریم آشپزخونه من ناهار بخورم برات کلی حرف دارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع از جام بلند شدم هیجان زده به حرف اومدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم ناهار نخوردم . چی شده حالا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با شکم گرسنه حرف زدنم نمیاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس این همه مدت داشتی چه غلطی میکردی ؟ اینا حرف نبود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخیر . داشتم غر غرای تورو خنثی میکردم . رو دور غر زدن که بیفتی بیخیال که نمیشی یه نفس میگی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو تایی وارد آشپزخونه شدیم . بهنام و مامان ناهارشون تموم شده بود . مامان دوباره مشغول سبزی پاک کردنش بود و بهنامم احتمالا کپه ی مرگش و به امید خدا گذاشته بود ! انقدر که من باهاش مشکل داشتم بیتا نداشت . شاید به خاطر بزرگتر بودن بیتا بود . زیاد بهش امر و نهی نمیکرد . حداقل جلوش حرفی نمیزد . ولی من کافی بود اشتباه کنم دمار از روزگارم در می آورد . اینم خاصیت ته تغاری بودن تو خونه ی ما بود ! شانس که ندارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سفره ی گلدار و برداشتم و دو تا بشقاب و قاشق روش گذاشتم . یه لیوان هم از توی کابینت برداشتم و کنار قاشقا جا دادم . دیس کتلت رو هم با دست دیگم گرفتم و رو به بیتا گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ماست و نون و بردار بیا تو اتاق .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا زمزمه وار گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چهار تا چیز دیگه هم رو هم سوار میکردی تورو خدا تعارف نکن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا انقدر حرف نزن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا نون و ماست رو هم برداشت و از آشپزخونه بیرون زدیم . مامان مشغول سبزی پاک کردن و تلویزیون دیدن بود برای همین نگاهش به ما نیفتاد که مثل دزدا میرفتیم سمت اتاق . همیشه از این کارمون بدش میومد . میگفت اتاقم جای غذا خوردنه ؟ ولی من و بیتا عاشق اتاقمون بودیم . از طرفی وقتی میخواستیم با هم حرف بزنیم غذا خوردن و حرف زدن تو اتاقمون حسابی بهمون میچسبید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سفره رو پهن کردم و وسایل و روش چیدم . نشستم یه گوشه ی سفره و همینطور که از توی کیسه نون لواش و در میاوردم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب بگو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زرنگی ؟ میخوای من حرف بزنم خودت همش و بلومبونی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خاک بر سر نخوردت بیتا ! همش مال خودت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و همینطور که یه کتلت تو بشقابش میذاشت گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امروز استاد فلاح و دیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جونِ من ؟! خب ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی اومد جلو و سلام و احوالپرسی کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیجان زده لقمه ای که تو دستم بود و تو بشقابم گذاشتم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط همین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده اش حالت ذوق مرگی به خودش گرفت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین که نه ! من فهمیدم یه منظور دیگه ای داره !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیجان زده شده بودم حتم داشتم پوست سفیدم در حال قرمز شدنه . اصلا اسم فلاح که میومد من داغ میکردم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثلا چه منظوری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر میکنم واسه امر خیر !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرگ من ؟ وای بیتا فکر کن استاد فلاح و . ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادامه ی حرفم و نگفتم . میخواستم بگم استاد فلاح و من . . . ولی خجالت کشیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا لقمه اش و جوید و قورت داد و دوباره به حرفش ادامه داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه منظوری نداشت پس برای چی هر لحظه جلوی من و میگیره . معلومه گلوش گیر کرده یه جایی دیگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذوق کردم . با هیجان لقمه ام و خوردم و غرق فکر و خیال شدم . بیتا خوب از احساسات من در مورد استاد فلاح با خبر بود . البته من و بیتا هیچ وقت مستقیم در موردش حرف نزده بودیم . که این بیشتر به خاطر این بود که من روم نمیشد حرفی ازش بزنم . ولی خب مثل یه قرارداد نانوشته جفتمون میدونستیم چه خبره . برخوردای استاد فلاح سر کلاس نقاشی به قدری با من خوب و صمیمی بود که میدونستم بالاخره یه روزی این اتفاق میفته . حتما هم تشخیص داده چون بیتا بزرگتره قضیه رو با اون در میون بذاره . لبخند از روی لبم کنار نمیرفت . بیتا هم سرخوش برای خودش لقمه میگرفت . لقمه ی بعدی رو هم تو دهنم گذاشتم و جویدم . بعد از یکم مکث سریع از جام بلند شدم . بیتا متعجب گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جن زده شدی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی آینه ی قدی اتاق وایسادم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیتا من چاق شدم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا نگاهی بهم کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو به اسکلت یه سور زدی . چی میگی واسه خودت ؟ باز توهم زدی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم چپ و راست شدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو کوری . نگاه کن پهلو در آوردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا نگاهم کرد و با خنده زمزمه کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راست میگی چاق شدی . اشکال نداره . تو عروسی عین توپ قِل میخوری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند عمیقی از شنیدن اسم عروسی رو لبم جا خوش کرد و با پا بهش کوبیدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرف نزن انقدر . از تو که لاغر ترم . تو نمیخوای شکمت و آّب کنی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشاره ای به شکمش کرد و با اخم جواب داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شکم من کجاش بزرگه ؟ به این شکم میگن شکم ونوسی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیری تو با این اصطلاحاتت ! این و نگی چی بگی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و سر جام نشستم میخواستم بیشتر از استاد فلاح بشنوم . مثلا اینکه به بیتا چی گفته . ولی بیتا لب از لب باز نمیکرد و سر خوش غذا میخورد . تو دلم بهش دری وری گفتم و منم سکوت کردم . ترجیح دادم فقط بهش فکر کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همونطور که تند تند دکمه های مانتوم و میبستم به بیتا که خونسرد مشغول اتو کردن مقنعم بود گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسه بابا اتو شد . بده میخوام برم . الان بهنام میاد گیر دادناش شروع میشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زیادی نگرانی . حالا حالا ها خونه نمیاد . بگیر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقنعه رو گرفتم و زمزمه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه از شانس نحس منه که میاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی آینه ی کوچیک اتاقمون مقنعه رو سرم کردم و کیف و تخته شاسیم و برداشتم سریع با بیتا خداحافظی کردم و از اتاق بیرون زدم . مامان با دیدنم گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آسه میری آسه میای . زودم بر میگردی . نبینم دیر کنیا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه مادر من چند بار میگی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش و بیرون داد و پر حرص جواب داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه که همیشه هم به حرفم گوش میدی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خداحافظ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع در خونه رو باز کردم و خودم و توی کوچه انداختم . کیفم و کج روی شونم انداختم و تخته شاسی رو زیر بغلم زدم . با لبخندی که رو لبم نشسته بود سلانه سلانه به سمت خیابون اصلی راه افتادم . امروز بالاخره استاد فلاح و میدیدم . . . از فکرش قند تو دلم آب شد . بهترین مانتوم و پوشیده بودم . عطر بیتا رو هم روی خودم خالی کرده بودم . هی غر غر میکرد ولی من بهش توجهی نکرده بودم . نمیدونم چرا انقدر رو عطرش حساس بود . میگفت دوست نداره جفتمون یه عطر و بزنیم ! مسخره بود !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم و برای پیکان سفید رنگ بلند کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مستقیم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی پام نگه داشت . سریع در جلو رو باز کردم و نشستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راننده بدون اینکه نگاه بهم بندازه جوابم و داد . لبخند از روی لبم کنار نمیرفت . انگار امروز با همه ی روزا فرق داشت . انگار همه داشتن بهم میخندیدن . کنار آموزشگاه پیاده شدم . خوبی آموزشگاهمون همین مسیر سر راست و نزدیکش بود . یه آموزشگاه نقلی و کوچیک بود که دو طبقه هم بیشتر نداشت . طبقه ی اول که آموزشگاه نقاشی و خطاطی بود که مال خود استاد فلاح بود و طبقه ی دومش هم کلاس خیاطی بود که بیتا اونجا پیش خواهر استاد فلاح خیاطی یاد میگرفت . چهار ماهی میشد که این کلاسارو ثبت نام کرده بودیم . اونم از صدقه سری بابا . حالا نه به خاطر اینکه دلش برای من و بیتا سوخته باشه ها ! نه ! بیشتر میخواست دماغ بهنام و به خاک بماله . که چی ؟ که یعنی بابامون حرف اول و آخر و میزنه و آقا بهنام باید بره جلو بوق بزنه ! حالا نه که من و بیتا هم ذوق مرگ نشدیم از این تصمیم ! به خاطر هر چی که بود بالاخره باعث خیر شد که من و بیتا از خطر پوسیدگی کنج اتاق خلاص شیم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت در آموزشگاه چند تا نفس عمیق کشیدم و با سرخوشی وارد شدم . استاد فلاح طبق معمول مشغول رسیدگی به هنرجوهاش بود . دست و پام با دیدنش شُل شد . موهای بلند و بورش و با کش پشت سرش بسته بود . عاشق اون دم اسبی کوچیک پشت سرش بودم . اصلا تیپش و هنری و خواستنی کرده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش به من که هنوز مثل مات ماتیا وسط سالن وایساده بودم انداخت و لبخند مهربون و همیشگیش و روی لبش آورد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام باران . برو بشین تا بیام پیشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام استاد . چشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست و پام و گم کرده بودم روی صندلی های مخصوص نشستم . اصلا من میمردم واسه همین باران گفتنش ! البته همه بچه ها رو به اسم کوچیک صدا میکرد ولی خب باران و یه جور خاصی میگفت ! بچه ها مشغول بودن . یه عده مشغول طراحی و یه عده هم روی بوم های بزرگ کار میکردن . اونا دیگه خیلی حرفه ای بودن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تخته شاسیو مدادای طراحیم و روی میز گذاشتم . همینطور که زیر چشمی به استاد فلاح که کنار یکی از هنرجوها وایساده بود و چیزی رو براش توضیح میداد نگاه میکردم وراقای تخته شاسیم و بالا و پایین میکردم . مثلا ژست مرتب کردن گرفته بودم . استاد فلاح لبخندی به هنرجو زد و به سمتم قدم برداشت . ذوق کردم . برای اینکه ضایع نکنم سرم و پایین انداختم و خودم و مشغول نگاه کردن طراحیام نشون دادم . بالاخره رسید کنارم . وایساد و با لبخند گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبی باران ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اراده نیشم باز شد . انقدر مسخره و بی اختیار لبخند زده بودم که استاد فلاح خنده ی ریزی کرد . سریع خودم و جمع و جور کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون خوبم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهرت چطوره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا چه اهمیتی داشت که بیتا چطوره . مهم اینه که من خوبم . اُه اُه چه حسودی بودم نمیدونستم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون اونم خوبه . طراحی هایی که گفتین و انجام دادم میبینید الان ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره نشون بده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازم خواسته بود چند تا نیم رخ بکشم . منم تا تونسته بودم نیم رخ مامان و بابا و البته بیتا رو کشیده بودم که تک تک نشونش دادم . اول نیم رخی که از مامان و بابا کشیده بودم و نشونش دادم . چند جا ایرادام و گرفت و بعد نوبت به بیتا رسید . یه لبخند محو روی لبش نشست اخمام و تو هم کشیدم . انگار یه نمه هیز بود ! از این نگاهش خوشم نیومد . سریع گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر خوب مگه نگفتم از انتهای گوش با یه خط راست که بیای میرسی به انتهای بینی ؟ یه اندازه گیری بزن ببین چیکار کردی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اندازه گرفتم خودمم خندم گرفت . انقدر گوش و دراز و بی قواره کشیده بودم که حد نداشت . هی میگفتم این طرح یه جای کارش میلنگه ها . اونوقت هی به بیتا غر میزنم که صورتت کجه . طفلی بیتا چقدرم شاکی شده بود ! پس بگو واسه این میخندید . من و باش چه تهمتی هم به استاد زدم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نکته ی جدید رو هم بهم گفت و با صدای یکی از هنرجوهاش عذر خواست و از کنارم رفت . نگاهم روی قدماش موند بدجور تو نخش رفته بودم . مخصوصا با حرف بیتا . بالاخره باید یه جوری مچش و میگرفتم دیگه . نا سلامتی یه علاقه ای بود این وسط !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوردیش بد بخت و . هر بار تو میای تو کلاس معذب میشه . بس که بهش خیره میشی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم و سمت گلاره چرخوندم . اخمام و تو هم کردم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو مفتِشِ نگاه آدمایی ؟ به کارت برس . انگار چشمای توام کم نمیچرخه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره ایشی گفت و بعد ادامه داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخیر خانوم . انقدر نگاهت رو استاد میچرخه که دیگه نگاهم نکنم میفهمم داری میخوریش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که میدونم چشمت دنبال استاد فلاحه . پات و از زندگی من بکش بیرون گلاره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ی ریزی کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کدوم زندگی ؟ باز توهم زدی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت چشم براش نازک کردم و زمزمه وار به حرف اومدم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توهم چیه ؟ یه امر خیری در پیشه . حالا خودت میبینی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره با خنده گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره حتما همینطوره . باز دیشب خواب نما شدی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای استاد فلاح که به سمتم میومد مانع جواب دادنم به گلاره شد ولی تو دلم براش خط و نشون کشیدم . بالاخره پوزش و به خاک میمالیدم . پررو خانوم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باران خانوم مشغولی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- استاد نگفتین نیم رخ کی و بکشم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد چشم چرخوند و نگاهش به گلاره افتاد که با یه لبخند مکش مرگ ما نگاهش میکرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نیم رخ گلاره رو بکش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره ابروهاش تو هم گره خورد . اوف ! این همه آدم . گلاره عین بختک افتاده رو زندگی من !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که مشغول طراحی کار خودش بود با حرف استاد فلاح طوری نشست که من بتونم بکشمش . اندازه گیری ها رو انجام دادم استاد فلاح بالای سرم اومد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگاه کن هر صورتی هر چقدر هم استاندارد نباشه بازم یه قانون و قاعده ی خاصی داره . هر چقدر بینی بزرگ یا کوچک باشه یا حتی گوشها حالتش معمول نباشه . بازم یه قاعده ی خاص داره . پس گیج نشو خب ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلاره که صورتش هر لحظه تو هم میرفت اعتراض کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- استاد یعنی صورت من انقدر عیب و ایراد داره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد یه لحظه مات موند و بعد خجالت زده گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه این چه حرفیه گلاره من فقط داشتم واسه باران توضیح میدادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من از خنده ریسه رفته بودم . بالاخره یکی باید این واقعیت تلخ و به گلاره میگفت که ریخت و قیافش چنگی به دل نمیزنه دیگه ! طفلک انتظار داشت استاد فلاح ازش خوششم بیاد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد فلاح که خنده ی من و دید با انگشت ضربه ای به تخته شاسیم زد و با چشمایی که میخندید و حالت قشنگی پیدا کرده بود گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بکش باران خانوم . شیطونی و خنده باشه واسه بعد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی خودم و گرفتم و مشغول شدم . استاد خندون از کنارم گذشت . گلاره تمام مدت با اخم مشغول کارش بود . زمزمه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اخم نکن طراحیم خراب میشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو بابا !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم و آه مانند بیرون دادم و با لحن مسخره و به ظاهر ناراحتی گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر چند الانم طراحیم چنگی به دل نمیزنه . مدیونی اگه فکر کنی به خاطر مدلمه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد ریز ریز خندیدم . دندوناش و از حرص رو هم فشار داد و من خونسرد به کارم ادامه دادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسایلم و توی کیفم گذاشتم و تخته شاسیم و برداشتم . نگاهم به ساعت افتاد 7 بود . امروز دیر تر کلاسم تموم شده بود . استاد فلاح مشغول توضیح و اصلاح کارام بود و برای همین هم به جای اینکه ساعت 6:30 بار و بندیلم و جمع کنم مجبور شده بودم تا 7 بمونم . البته من که حسابی ذوق مرگ بودم . نیم ساعتم نیم ساعت بود . ولی خب دلم شور میزد . میدونستم بهنام زودتر از 10 نمیاد خونه ولی شانس درست و حسابی که نداشتم . کافی بود باد به گوشش برسونه که خواهرت دیر برگشته خونه اونوقت بود که قیافه اش میشد عین اژدهای 2 سر و نعره هاش گوش فلک و کر میکرد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد فلاح کنارم اومد و زمزمه کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کلاس امروز مفید بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای استاد اصلا انگار فکر بهنام و اژدها و گوشای فلک از ذهنم پرت شد بیرون و همش شد اون دو تا چشم آبی که زل زده بود به چشمام . سرخوش گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عالی بود استاد . کی میشه مثل شما چهره بکشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کارت خیلی خوبه . یادگیریت سریعه . معلومه علاقه داری .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اراده نیشم شُل شد تو دلم گفتم " بیشتر به تو علاقه دارم ! " ولی با همون نیش شُل شده تکیه ام و به میز دادم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطف دارین استاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار میخواست حرفی بزنه . غلط نکنم میخواست ابراز احساسات کنه . هی این دست و اون دست میکرد . منم زل زده بودم بهش و هیچی نمیگفتم . بالاخره خودش به حرف اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باران فردا خواهرت میاد آموزشگاه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستگاری رو افتادیم ناجور !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه استاد کلاس نداره . احتمالا هفته ی دیگه میاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار بادش خالی شد . اُه اُه چقدرم عجله داره . گاماس گاماس ! حالا من که در نمیرم . ولی دروغ میگفتم ته دلم داشتن قند آب میکردن . اصلا داشتم پرواز میکردم ! دیدم سکوت کرده و با سری که پایین افتاده دستش و آروم پشت سرش میکشه . تا تنور داغ بود باید نون و میچسبوندم . حالا چه اصراریه با بیتا حرف بزنه ؟ مهم من و اونیم . اون راضی منم که خب از خدامه و راضی دیگه گور بابای ناراضی ! سریع گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور ؟ چیزی میخواین بهش بگین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش و بالا گرفت انگار یادش افتاد که من و یه لنگه پا نگه داشته . سریع دستاش و تو جیب شلوارش برد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیز مهمی نیست . میتونی بری خسته نباشی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای بابا چطور مهم نیست ؟ موضوع یه عمر زندگیه ! لب و لوچم آویزون شد . مرد هم انقدر خجالتی نوبره . حالا درسته من شیفته ی همین اخلاق مهربون و خجالتی و سر به زیرش شدم . ولی دیگه یکمم جسارت به خرج بده بد نیست ! البته فقط شیفته ی همین که نشدم . چشماش رو هم دوست داشتم . موهاشم دوست داشتم خب . تیپ هنریشم دوست داشتم . وقتی به خودم اومدم که دیدم با لبخند ژکوند به رفتنش زل زدم . خاک تو مخت باران . بجنب که دیرت شد . زیر لب واسه ی خودم غر غر میکردم . زمزمه وار با خودم تکرار میکردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دخترای مردم تا بوق شب میرن بیرون و با دوستاشون خوش میگذرونن اونوقت ما شش و نیممون بشه هفت تو خونه مصیبت داریم . چی میشد به جای ایران خدا مارو مینداخت تو ناف آمریکا ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کردم و به راهم ادامه دادم . ساعت 7:15 بود که رسیدم سر کوچمون . پول تاکسی رو حساب کردم و با قدمای سریع وارد کوچه شدم . زیر لب واسه خودم آهنگی رو زمزمه میکردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشگل زياد پيدا مي شه تو دنيا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما يکيش استاد من نمي شه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل تو پيدا نمي شه استادی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با يک نگاه از همه دل مي بري

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من نمي گم تموم عالم مي گن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از همه استادا تو خوشگلتري

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندم گرفته بود . گند زدم به شعر خواننده ! اگه الان اینجا بود دق میکرد وقتی خوندنم و میشنید . تا خود خونه ریز ریز واسه خودم میخندیدم . دم در که رسیدم نگاهی به در رنگ و رو رفته ی قهوه ای انداختم و زمزمه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط امشب کتک نخورم از بهنام . باز میشه غرغرای مامان و تحمل کرد . دیگه مثل تنقلات روزانه شده واسم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنگ و زدم یکم صبر کردم صدای بیتا اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کیه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمزمه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز کن بیتا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در باز شد . نگاهش رو صورتم چرخید اخم کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز رفتی پی سر به هوایی ؟ کجایی تو ؟ قرار بود تا هفت خونه باشی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تخته شاسیم و تو بغلش گذاشتم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- استاد فلاح صحبتاش گل انداخته بود منم دیدم زشته حرفش و ببرم . بالاخره نا سلامتی چند وقت دیگه فامیل میشیم خوبیت نداره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریز ریز خندیدم . بیتا بی اراده خندید تخته شاسی رو آروم تو سرم زد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیوونه اینارو بلند نگو . کاش خدا یه عقل درست و حسابی بهت میداد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهنام اومده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بابا نیومده هنوز .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا چی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به جای سوال و جواب بدو برو تو ببین خودت کی هست و کی نیست !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان اخلاقش چطوریه ؟ طوفانیه یا آفتابی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همینطور که میرفت تو گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یکم رعد و برق داره با ریزش پراکنده ی بارون !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم خندیدم و بعد گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گریه میکنه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز چه خبره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همه ی خبرا رو میخوای تو حیاط بگیری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میخوام ببینم وضع چطوریه که گارد درست و حسابی بگیرم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بابا خبری نیست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودم و به خدا میسپرم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده و شوخی وارد خونه شدیم . همه جا ساکت بود و فقط صدای تلویزیون میومد . همیشه وقتی بین مامان و بابا بحث میشد وضع خونمون اینجوری بود . البته یه خوبی دیگه هم داشت اینکه کسی دیگه گیر نمیداد . مامان که معمولا کز میکرد یه گوشه و بابا هم زل میزد به تلویزیون . امشب خطر از بیخ گوشم رد شده بود . بهنامم که نیومده بود . آخیش !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به بابا افتاد که مشغول تلویزیون دیدن بود . جلو رفتم و زمزمه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام بابا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهاش تو هم گره خورده بود . سر تکون داد که یعنی سلام . به بیتا اشاره کردم که مامان کو ؟ نگاهش و به در اتاق بهنام دوخت . سریع خودم و تو اتاقم انداختم تا لباسام و عوض کنم . مقنعم و از سرم در آوردم موهام توی صورتم نا مرتب پخش شد . با دست صافشون کردم و مانتوم رو هم از تنم در آوردم . نگاهم و به آینه ی کوچیک توی اتاق انداختم . بیتا پای چرخ خیاطیش نشسته بود و چیزی میدوخت زمزمه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی میشد اگه مامان میذاشت من موهام و رنگ کنم ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا هم مثل من زمزمه وار گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه تویی که با این اصرارای تو مخت بالاخره اجازه ی رنگ کردن اونارم میگیری . همونطور که اجازه ی ابرو برداشتن و گرفتی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم سمتش و همینطور که شلوارم و با شلوار تو خونه ای مشکی عوض میکردم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا این چهار تا دونه موی به هم ریخته ی زیر ابرو نه نجابت میاری نه متانت . بده میخوام تمیز باشم ؟ تازه مامان زور میگفت . میگفت رسیدی به سن بیتا بردار . تا اون موقع که پیر شدم دیگه به دردم نمیخوره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا با حرص صابون خیاطیش و به سمتم پرت کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زهر مار . مگه من چند سالمه ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریز خندیدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیدونم . فکر کنم 30 رو شیرین داری دیگه نه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من همش 26 سالمه دیوونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه بابا حالا جوش نزن . ولی خداییش یه نگاه به موهای من بکن . اینم رنگه ؟ آخه انصافه که از بین شماها فقط باید رنگ موی من به بابا بره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا خندید و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه بده ؟ متفاوتی . عین وروجک .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خودت بخند . ژن از این بهتر نبود به من بدن ؟ موی هویجی هم شد رنگ ؟ اونم اینجوری . مثل کله ی گوسفند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا کف زمین ولو شده بود . شلوارم و پرت کردم رو تخت و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کبود شدی بسه . من برم به مامان سلام کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق بیرون رفتم و وارد اتاق بهنام شدم . مامان قرآن و جلوش باز کرده بود و میخوند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام مامان . چرا اینجا نشستی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی بهم انداخت و زمزمه کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- علیک سلام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا بیرون خب . اینجا نشستی تنها که چی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دارم قرآن میخونم . برو بیرون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم و بیرون دادم و برگشتم سمت اتاق خودم و بیتا . مامان همیشه همینطور بود . وقتی با بابا دعوا میکرد با من و بیتا هم درست و حسابی حرف نمیزد . مثلا میرفت تو قهر . نمیفهمیدم من و بیتا این وسط چیکاره ایم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی زمین نشستم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان و بابا سر چی دعواشون شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا بیخیال نگاهش به چرخ خیاطیش بود زمزمه کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بحث همیشگی . مامان بیشتر از در آمد بابا میخواد بابا هم نداره . هی از فامیل گفت . از همسایه گفت . از زنایی که میشناخت گفت انقدر از زندگی و سر و ریختشون تعریف کرد که بابا هم شاکی شد پرید بهش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از توی کشوی میز یه بسته پاستیل در آوردم و باز کردم . بیخیال گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فلاح امروز سراغت و میگرفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر کنم بالاخره میخواد حرف بزنه . جلسه ی دیگه که بری آموزشگاه معلوم میشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من چی میگم تو ، تو چه فکری هستی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این دعواها همیشه هست . هنوز واست عادی نشده ؟ زندگی رو عشق است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای زنگ در اومد . رو به بیتا گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو باز کن بهنامه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیبینی دستم بنده ؟ پاشو .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بابا من خستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کوه که نمیکنی پاشو الان شاکی میشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غر غر کردم و از جام بلند شدم . پاستیلم و یه گوشه گذاشتم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میکشمت اگه بخوریشون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا خنده ی شیطونی کرد میدونم برگردم همه رو خورده ! تو این خونه در باز کن من و بیتا بودیم . یعنی اگه بقیه خونه بودن هم به روی مبارکشون نمی آوردن . البته به جز مواقعی که بهنام خان تشریف داشتن ! اونوقت دیگه جرات نداشتیم حتی به باز کردن در خونه فکر کنیم . میترسید یه وقت نکنه مور و ملخ نر مارو ببینه و یه وقت هوایی بشیم ! ای بابا این برادر ما هم دلش خوش بود !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چادر رو سرم انداختم و به سمت حیاط رفتم . با فکر اینکه بهنامه در و باز کردم ولی به جای بهنام نگاهم به یه پسر تقریبا هم سن و سال بهنام افتاد . چند باری دیده بودم که میاد دنبال بهنام ولی اسمش و نمیدونستم . از جایی که به حساسیت بهنام کاملا آگاه بودم سعی میکردم زیاد تو دید دوستاش نباشم . حوصله ی دردسر نداشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهای پُر و مشکیش تو هم گره خورده بود . زمزمه کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهنام هست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار اومده طلبش و بگیره . مثل خودش ابروهام و گره کردم و زمزمه وار گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخیر نیست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعتش کرد . تازه متوجه رنگ پوستش شدم . اینم که عین پسر علی آقا سیاه بود . پناه بر خدا انگار یه بشکه قیر خالی کردن رو سر پسرای محلمون !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیدونی کی میاد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بذار یه چایی با هم بخوریم بعد سریع رسمی حرف زدن و بذار کنار ! شیطونه میگه . . . نفسم و بیرون دادم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیدونم . فکر نکنم زود تر از 10 بیاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهش میگی محمد اومد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکون دادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کارم واجبه خودش میدونه چیکارش دارم . بگو یه سر به من بزنه . امشب باشه بهتره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیغام رسون بهنامم شده بودم دیگه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم در و ببندم که دستش و روی در گذاشت . یه لحظه ترسیدم ولی اخمام بیشتر تو هم رفت . سر و وضعش میترسوندم . تیپش هزار تومنم نمی ارزید . چقدر ژولیده بود . دوباره گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یادت که نمیره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخیر . یادم میمونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش و برداشت و بی خداحافظی پشتش و بهم کرد و سلانه سلانه دور شد . سرم و تکون دادم . پسر شلخته ! در و بستم و برگشتم تو خونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همونطور که چادرم و پشت در اتاق آویزون میکردم رو به بیتا گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پسره رو خدا قیرگونیش کرده ، یه قرونم تیپ و قیافش نمی ارزه همچین اومده دم در انگار طلب باباش دستمه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی و میگی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوست آقا بهنام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر جای قبلیم برگشتم پاستیلم و که نصف شده بود برداشتم و با اخم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دو دقیقه نتونستی جلو شکمت و بگیری ؟ تمومش کردی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همش چهار تا دونه پاستیله ! بیا من و بکش حالا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیخیال یه دونه پاستیل برداشتم و یه قسمتش و بین دندونام گرفتم و با دست انقدر کشیدمش که از وسط نصف شد و مشغول جویدن شدم . نصف دیگه اش هم تو دستم مونده بود . بیتا که با دقت بهم نگاه میکرد گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل آدم بخور . حالم و به هم زدی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو بابا کیف پاستیل خوردن به این کاراشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگفتی کدوم دوست بهنام بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا مثلا اسم بگم میشناسی ؟ فکر کن حاجی فیروز !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا غر غر کرد دوباره زمزمه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- "بهش میگی محمد اومد ؟" یه ذره ادب و نزاکت نداشت !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوز غر غرت سر دوست بهنامه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوستاشم مثل خودشن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان تا دم اتاق اومد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهنام نبود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش کردم و همینطور که نصفه ی دیگه ی پاستیل و تو دهنم میذاشتم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نبود . دوستش بود کارش داشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کدوم دوستش ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حاجی فیروز !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا پِقی زد زیر خنده منم از خنده ی بیتا خندم گرفت . همیشه همینطور بود . انقدر خنده دار میخندید که بی اراده منم هم پاش به خنده میفتادم . مامان اخم کرد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی ؟ درست بگو ببینم کی بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه هام و بالا انداختم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه میدونم . میگفت محمد . گفت بهنام بره پیشش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بسته ی پاستیل و کنار گذاشتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان گشنمه . شام چیه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبر کن بهنام یکی دو ساعت دیگه میاد شام میخوریم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا یه ساعت دیگه من تلف شدم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همینطور که از اتاق بیرون میرفت جوابم و داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نترس نمیشی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمزمه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این همه محبت قلنبه شده ی مامان من و داره کم کم شرمنده میکنه . یعنی گشنگی ما به درک !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا از پای چرخ خیاطی بلند شد و از اتاق بیرون رفت دوباره با خودم زمزمه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینم از توجه خواهر گرامی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه دونه دیگه پاستیل برداشتم و به سبک خودم مشغول خوردن شدم . یهو چیزی به ذهنم رسید سریع از جام بلند شدم . نگاهی به بیرون انداختم بیتا پیش بابا نشسته بود و مامان هم تو آشپزخونه بود . برگشتم تو اتاق . در کمد لباسا رو باز کردم دوباره سرکی بیرون کشیدم و وقتی مطمئن شدم کسی نمیاد تو دوباره مشغول کارم شدم . ته کمد زیر لباسایی که کمتر میپوشیدمشون یه جعبه ی مشکی ساده قایم کرده بودم . سریع برداشتمش و نگاهی توش انداختم یه سری وسایلی که بی خودی بود و برای جلب توجه نکردن روش گذاشته بودم و کنار زدم . نگاهم به چیزی که میخواستم افتاد لبخندی روی لبام نشست سریع برداشتمش و جعبه رو دوباره سر جاش برگردوندم . در کمد و بستم و روی تختم نشستم . یه دفترچه ی سفید بود که خط های نامنظمِ صورتی داشت نه زیاد بزرگ بود و نه زیاد کوچیک . دو سال بود که توش مینوشتم . البته نه هر روز . فقط روزایی که حال خوشی داشتم . برگ برگش برام حکم طلا رو داشت . دوست نداشتم به این زودیا برگاش ته بکشه ! حالا نه که اسرار مهم ِ مملکتی رو توش نوشته باشما نه ! بیشتر از خودم نوشته بودم . دوست نداشتم یه وقت بی هوا دست بهنامِ جونور بیفته . اگه میفتاد که تیکه بزرگم گوشم بود ! اصلا نمیخواستم به این قضیه فکر کنم . حتی بیتا هم از این دفتر خبر نداشت . خودکاری از توی کیفم در آوردم و دفتر و باز کردم . یه صفحه ی سفید پیدا کردم . خودکار و روی لبم گذاشتم و فکر کردم . لبخندی بی اراده روی لبم نشست . مدام تو سرم استاد فلاح میچرخید . بالاخره خودکار و روی کاغذ آوردم و حرکت دادم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" 16 مهر 1390

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يکي را دوست می دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولي افسوس او هرگز نميداند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش ميکنم شايد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بخواند از نگاه من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید