گیسو موحد ، به دلیل اتفاقات مجهول گذشته با خودِ واقعیش تفاوت زیادی پیدا کرده.در این بین چیزهای زیادی از دست رفته؛چیزهایی که بازگشتشون محال به نظر میرسه! اما ماه همیشه پشت ابر پنهون نمیمونه! با روشن شدن جریانات گیسو قدم در راهی نامعلوم میذاره، راهی که همه چیز رو عوض میکنه! همه چیـز! . . . . پایان خوش

ژانر : عاشقانه، انتقامی، هیجانی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۴۱ دقیقه

مطالعه آنلاین شعله شب
نویسنده : Miss Farnoosh

ژانر: #عاشقانه #انتقامی #هیجانی

خلاصه :

گیسو موحد ، به دلیل اتفاقات مجهول گذشته با خودِ واقعیش تفاوت زیادی پیدا کرده.در این بین چیزهای زیادی از دست رفته؛چیزهایی که بازگشتشون محال به نظر میرسه!

اما ماه همیشه پشت ابر پنهون نمیمونه! با روشن شدن جریانات گیسو قدم در راهی نامعلوم میذاره،

راهی که همه چیز رو عوض میکنه! همه چیـز! . . . .

پایان خوش

به نام او

دستش دور سرم میچرخید و به وضوح میتونستم کم شدن حجمشون رو از روی صورتم حس کنم،با هر چرخش نفسهام کشدارتر میشد و حلقه دستام سفت تر

نمیخواستم به این فکر کنم که بازهم از موفقیت نشونه ای نباشه..نمیتونستم فکر کنم بازهم یه شکست خورده به تمام معنا هستم و همه هست و نیستم تباه شده ست!... درست همون لحظه میون افکار مغشوشم،جریان هوا رو روی پوستم حس کردم

پوست صورتم باد خورد و خنک شد...یه چرخش دیگه دور سرم و حالا........

کامل شده بود...تمام باندها کنار رفته بود...اینو میتونستم از سبکی صورتم حس کنم!..

چشم بستم تا نبینم....

چشم بستم تا مجددا برام همه چیز یاد اوری بشه....

چشم بستم تا چهره ام رو تو خاطرم نگهدارم و یادم بمونه کی بودم....

خیلی چیزا قرار بود از همین لحظه تغییر کنه خیلی از چیزهایی که از مدتها قبل براشون برنامه داشتم.....خیلی چیزا!..

لهجه غلیظ انگلیسی اش تو فضای مسکوت منعکس شد:

-نمیخوای چشماتو باز کنی گیسو جان؟ با دستش به اینه سمت چپم اشاره کرد:قوی باش دختر!

مردمک چشمام دو دو میزد،پریدن پلک راستم رو حس کردم، لبخند مرموذی روی لبهای پروفسور هانس نشسته بود

لبخندی که ترغیبم میکرد به پاهای بی جونم حرکت ببخشم تا به جلو حرکت کنم. مقایل اینه ایستادم و موهای بلندم رو از روی پیشونیم کنار زدم

با دقت به دختر تو اینه خیره شدم...نمیشناختمش...اصلا برام اشنا نبود....این دختر با چشمای نسبتا درشت و پوستی صاف و سفید هیچ چیز رو برام یاد اوری نمیکرد

با تعجب به اجزای صورتم دست کشیدم

پروفسور هانس: چطوره؟ راضی هستی؟

با بهت برگشتم: پس.....پس اون سوختگیهایی که میگفتین هیچ وقت امکان درمان نداره....

پروفسور هانس حرفم رو قطع کرد اون سوختگی ها امکان درمان نداشت، اما با مشورت تیم پزشکی تصمیم گرفتم برای اولین بار فرمول خودم رو روی صورتت امتحان کنم

تکرار کردم: امتحان کنین؟؟

به سمت میز قهوه ای اش حرکت کرد بعد از نشستن روی صندلی دستهاش رو تو هم قلاب کرد: درسته....امتحان کنم. ریسکش خیلی بالا بود ممکن بود هیچ وقت نتونم حتی اون صورت قبلتو برگردونم.....حتی برای انجام اینکار تعهد نامه رو هم امضا کردم که در صورت وقوع هر شرایطی برای تو،هر مجازاتی رو قبول کنم...حتی انصراف همیشگی از کاری که عاشقشم.

ایستاد و دستاش رو از هم باز کرد: اما میبینی که فرمول جواب داد و موفق شدم

لبهام لرزید: اما شما به من در این مورد کوچکترین حرفی نزدین!

پروفسور: نمیخواستم امید واهی بهت بدم

لب زدم: حتی به قیمت تباهی چهره ام و نابودی ارزوهام؟؟؟!

یه سمتم حرکت کرد: هی اروم باش ...همه چیز کاملا نرماله..جای نگرانی نیست. چشم بستم و حرف پروفسور رو تو ذهنم تکرار کردم

:-باشه...من باید چیکار کنم؟

پروفسور با دستش کمی چونه ام رو چرخوند: جای دوتا لکه روی گونه سمت چپت باقی مونده...البته خیلی کم رنگه...مهم که نیست؟

سرمو به نشونه منفی تکون دادم،همین که تونسته بود چهره جدیدی رو برام برگردونه به اندازه کافی قابل قبول بود،دو تا لکه به اندازه قبل عذاب اور نبود!

-با گذر زمان کاملا محو میشه..تا یک هفته مقابل نور خورشید نمیری،دور افتاب گرفتن رو یه خط قرمز میکشی تا منافذ پوستت ترشحی نداشته باشن در غیر این صورت عوارض خیلی بدی برات بوجود میاد....از هیچ مرطوب کننده ای استفاده نمیکنی،کرم های ساخت دست خودم رو برات تجویز میکنم

قوس بینی رو اروم لمس کردم که لبخندی روی لبهای پروفسور نشست:

-کوچیکه و عروسکی،فکر نمیکنم کسی تو زندگیش همچین تنوعی رو تجربه کرده باشه...مگه نه؟

به سمت اینه برگشتم و به تیغه بینیم دستی کشیدم:

-بهتره بگیم کسی تو زندگیش چنین بدشانسی رو تجربه نکرده!

پروفسور: برای تو که بد نشد دختر! البته فکر میکنم موی کوتاه با این چهره جدیدت تصویر دلنشینی رو بوجود بیاره

اخم کوتاهی کردم:حرفتونو نادیده میگیرم پروفسور

بلند خندید: دختر اینجوری که تو روی موهات تعصب داری یه مرد روی دوست دخترش نداره!!

با تک خند غمگینی کمی اتاق رو متر کردم: کار دیگه ای هم مونده پروفسور؟!

-آها....اره..اصلاح نمیکنی گیسو حتی در بدترین شرایط

تقریبا جیغ زدم: مثل میمون؟؟؟؟

سعی کرد خنده اش رو کنترل کنه و برای اینکار دستی به لبهاش کشید: یه همچین چیزی!

سر تکون دادم با حرص گفتم: بسیار خب پروفسور جان هانس!

روی صندلی چرخدار چرم مشکی نشست و با تک خنده ادامه داد:ترجیح میدم جان صدام کنی. دستاشو تو هم گره داد و به جلو متمایل شد:

-روی پیشنهادم فکر کردی؟

-کدوم پیشنهاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رشته ات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تحکم جواب دادم: هرگـز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گیسو محض رضای خدا یکبار هم که شده حرفمو گوش کن ضرر نمیبینی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من تو این پیشنهاد جز ضرر چیزی نمیبینم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولی تو دختر باهوشی هستی به راحتی میتونم کمکت کنم پزشک حاذقی بشی،فقط کافیه تغییر رشته بدی و پیش خودم تعلیم ببینی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شقیقه هامو مالش دادم: من هدف بزرگتری دارم پروفسور...حتی بزرگتر از اینکه تو کل امریکا سرشناس بشم،هدفی که 7 سال منتظرش موندم تا با یه اشاره به سمتش برم..نمیتونم و نمیخوام که از دستش بدم..اونم بعد از این همه وقت!....کم سختی نکشیدم و شما هم شاهد سختی هام بودین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو و رایان از یه جنس هستین،دقیقا سیب از وسط نیمه شده! هردو کله شق و خودخواه...فقط به خواسته های خودتون فکر میکنین...رایان میتونست بزگترین پزشک تو قاره بشه،اونم با وجود پدری چون من،احتیاجی به یک هزارم سختی نداشت!اما چیکار کرد؟!رفت و مثلا راهش رو جدا کرد...دکترای مدیریتش رو بالاخره گرفت،اما تنها فایده مفیدی که داشت این بود که معلوماتش رو به تو اموزش داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره شده به پنجره زمزمه کردم: گاهی زندگی همه شرایط رو تغییر میده شرایطی که هیچ وقت انتظارشو نداشتی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هنوزم دیر نشده...تو خیلی جوونی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند غمگینی زدم: ولی برای عملی کردن هدفم خیلی زیاد دیر شده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور پوفی کشید در حالیکه روپوشش رو در میاورد حرف زد: اوه خدایا....من که نفهمیدم این هدف والای تو چیه؛اما به هرحال... مراقب خودت باش سرتو به باد ندی با این هدفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها به زدن لبخند بزرگی اکتفا کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور: راه بیفت بریم..آندیا تدارک دیده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما ترجیح میدادم حداقل امشب خونه خودم باشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور سعی کرد ایرانی حرف بزنه به سختی ادا کرد: یه امشب رو مهمان ما باش بانوی زیبا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از لهجه مثلا ایرانی پروفسور که امیخته با غلظت انگلیسی بود با صدای بلندی خندیدم،اونم خندید دستشو پشت کمرم گذاشت و منو به سمت در هدایت کرد...با خروجم از در اتاق میشل ،منشی پروفسور که زنی سی ساله بود از جاش بلند شد با لبخندی به سمت من اومد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میشل- اوه خدای من گیسو واقعا خودتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو فشردم:چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با محبت بوسه نرمی روی گونه ام کاشت: محشر شدی دختر،و با این حرفش دستم رو گرفت و یه دور چرخوند رو به پروفسور ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کارتون معرکه شده پروفسور...صورتش کوچکترین نقصی نداره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور همراه با شوخی گفت: کارای من همیشه معرکه ست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میشل-البته ...وقتتون رو نمیگیرم...فقط پروفسور فردا میرین شورای پزشکی یا من به بیمارا وقت بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور نگاهی به ساعتش انداخت: ترجیح میدم بیام مطب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میشل با گفتن بسیار خب سرش رو تکون داد ...: به آندیا سلام برسونین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند ازش فاصله گرفتم.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی از ماشین پروفسور پیاده و وارد خونه شدم نفس عمیقی کشیدم،حیاط سرسبز خونه پروفسور هنوزم همون دلچسبی و لذت گذشته رو داشت که بدون شک همه اینها شادابی ها بابت رسیدگی های مداوم آنی بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ورودی باز شد و آندیا همسر پروفسور به استقبالم اومد...یقینا صدای ماشین رو شنیده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا-گیسو جان بالاخره اومدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با محبت بوسیدمش: چطوری آندیا؟مایه دردسر شما ها هم شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا زن فوق العاده مهربون و خوش قلبی بود که تنها 45 سالش بود،اما با وجود اجزای کوچیک چهره اش و رسیدگی های مداوم به خودش بیشتر از 30 نمیزد...گاها شده بود که هنگام خرید رفتن ها منو آندیا رو خواهر خطاب کنن و ما هم خرسند از این موضوع با لبخند بزرگی تاکید میکردیم...با حرفم اخم ظریفی کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هی گیسو...ازت دلخور میشما ..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی به چهره غربی و بورش زدم و متعاقبا انگشتم رو میون ابروهاش کشیدم: باشه دختر..اخم نکن زشت میشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد خونه شدم و روی کاناپه لیمویی رنگ خودم رو پرت کردم: هوا فوق العاده گرم شده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا با لیوانهای اب پرتقالی که در نهایت سلیقه، پرتقال حلقه شده رو روی اونها قرار داده بود از سینی برداشت و به دستم داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر میکنم تو این هوای داغ برات دلچسب باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خوشحالی جرعه ای از اب پرتقال رو نوشیدم: شاهکارای تو همیشه معرکه ان...عالیه...مثل همیشه...تو چیکار میکنی با این اب پرتقالات؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند موذی ای زد: توشون ورد میخونم جادوشون میکنم بلند خندیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا-خب تعریف کن ببینم چیکار کردین؟تا کجا پیش رفتین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اب پرتقال رو فاصله دادم کمی غر زدم: نباید حتی اصلاح کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور هانس همون لحظه بهمون ملحق شد..آندیا رو به پروفسور با بهت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حقیقت داره جان؟ و پروفسور در کمال خونسردی سرشو تکون دادُ اب پرتقال رو از روی میز برداشت...همین خونسرد بودن بی اندازه ش باعث شد بیشتر حرص بخورم!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا- این بدترین مجازات برای یه زنه!چجوری میخوای دووم بیاری دختر؟ خوشحال از اینکه همدرد پیدا کردم دهن باز کردم تا حرف بزنم اما پروفسور زودتر از من ادامه داد: باید دووم بیاره آنی جان...تا زمانیکه لایه های نازک صورتش کاملا محکم بشن مجبوره که تحمل کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا با ناراحتی رو به من جواب داد: امیدوارم هرچی زودتر بهبود پیدا کنی عزیزم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی به نشونه تشکر به صورتش پاشیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان اب پرتقال رو به دهنم نزدیک کردم و تو همون حین گفتم: شماها چه خبر...نزدیک سه ماه نبودم،رایان کجاست؟نمیبینمش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من اینجام پرنسس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با برگشتنم لبخند بزرگی روی لبهام نشست: رایان...خودتی؟ همزمان از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. رایان با مهر بغلم کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دلم برات تنگ شده بود پرنسس...هیچ معلوم هست کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودت که در جریان هستی..نمیتونستم با اون صورت مومیایی شده بیام بیرون!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک تک اجزای چهره ام رو از نظر گذروند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چهره جدیدتو دوست دارم..زیبا شدی...خیلی زیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش رو فشردم: چشمات زیبا میبینه رایان جان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان همیشه برای من یاداور حسهای خوب بود... حسی مثل پناه...حسی مثل پشتیبان و حامی...حسی مثل برادری که داشتنش رو هیچ وقت تجربه نکرده بودم...در عین حال احترام زیادی براش قائل بودم،با اینکه تنها یکماه از من بزرگتر بود،اما باز هم نماد تمامی حسهای خوب دنیا بود برادری بود که همه جوره همراهم بود و هیچ وقت حمایتش رو دریغ نکرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمو کشید و در حالیکه روی مبل کنار آندیا مینشست منو هم سمت راست خودش نشوند .. خودش ما بین منو آندیا قرار گرفت...خم شد و بوسه محکمی روی گونه های سفید آندیا کاشت و با دست ازادش چتری هامو بهم ریخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان-آنی واسه اومدنت کلی تدارک دیده ....به ایرانی ادا کرد: قرمه سبزی درست کرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برق چشهامو به خوبی حس کردم از جا پریدم و با ذوق گفتم: راست میگی؟ و آندیا با خنده از رفتارم سرشو به نشونه مثبت تکون داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت اشپزخونه پرواز کردم که رایان با خنده گفت:کجا میری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در قابلمه رو باز کردم: هوووممممم....حدس میزنم محشر شده باشه قاشقی برداشتم و تو خورشت فرو کردم ،چشیدمش...حسابی داغ بود ولی از رو نرفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا-چطور شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شدت سوزش دهانم نمیتونستم حرف بزنم...انگشتمو به معنی اوکی بهش نشون دادم و در جا اب سرد رو تو دهنم خالی کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان با خنده کفت: یواش دختر...به همه میرسه!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا-اعتراف میکنم خیلی برام سخت بود..اما با اینحال به تجربه شیرینی تبدیل شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان ادامه داد: منم شاهد بودم..وب سایتی نبود سراغش نرفته باشه،از هرجایی که بگی دستور پختشو کرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیوان اب رو روی میز گذاشم: آنی این محشره ...همزمان جلو کشیدمش و گونه اش رو محکم و پر سرو صدا بوسیدم که پروفسور و رایان به خنده افتادند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم اون صحنه ی لعنتی بود...باز هم هرم داغ اتشی که از فاصله دور هم صورتمو میسوزوند...بازهم جیغ و فریاد های گلرخ بود که من هیچ کاری از دستم بر نمی اومد و تنها تماشاگر بودم.... باز هم جیغ میکشید و من فقط بهت زده به خونه ای با نمای اجری خیره شده بودم... شیشه شکسته شد...با ترس یک قدم به عقب رفتم و به گلرخی خیره شدم که تنش تو اتیش میسوخت و جیغ کشون سعی میکرد خودش رو از شر اون اتیش خلاص کنه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدونستم خوابم...میدونستم تنها یه کابوسه..ولی نمیتونستم حرف بزنم..نمیتونستم اراده کنم و چشمامو باز کنم...تنها گلرخی رو میدیدم که جیغ میزد و خودشو به در و دیوار میکوبید دستهام مشت شد...نفس نفس زدنم رو حس میکردم،قلبم انگار توی یک میلیمتری از نبض گردنم میتپید....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلرخ جیغ میزد...فریاد میزد...تنش با اتیش یکسان شده بود...بوی بد سوختگی رو تو بینی ام حس میکردم...دیگه گلرخ جیغ نزد..دیگه خودشو به دیواری نکوبید...تنها با فریادی کوتاه نقش بر زمین شد اما شعله های اتیش همچنان از تنش بالا میزد... رعشه اندامم رو حس کردم و بلافاصله سیلی محکمی که باعث شد شوک زده از اون حال بیرون بیام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره سفید شده از گچ و ترسیده رایان جلوم نقش بست...با فریاد سیلی دیگه ای به صورتم زد و ازم میخواست بیدار بشم...بیدار بودم میددیمش...ولی پلکام انگار بسته بود و اون نمیفهمید...تنم سفت شده بود و نمیتونستم حتی اندامم رو حرکت بدم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور رو دیدم که ترسیده و نگران بالای سرم ایستاد ..پروفسور نبضم رو گرفت و بعد از اون صداش بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گیسو جان...گیسو...صدا مو میشنوی؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میشنیدم ولی از جواب دادن عاجز بودم..حس میکردم میبینم ولی چشمام بسته بود...پروفسور با ملایمت ازم خواست تا چشمامو خیلی اروم باز کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- جان...حالش خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور جواب داد: دچار فلج خواب شده....دوباره صداش کنار گوشم بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گیسو....دخترم سعی کن چشماتو باز کنی...نترس اتفاقی نمی افته...فقط اروم پلکاتو از هم باز کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلاش کردم تا به حرف پروفسور گوش کنم احساس میکردم بیدار شدن تو اون لحظه سخت ترین کار ممکنه....با هر مشقتی که بود چشمامو باز کردم..ولی انگار لال شده بودم و نمیتونستم بدنم رو حرکت بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور- خدایا شکرت...گیسو ریلکس باش...اندامتو شل کن...اتفاقی نیافتاده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه حس کردم دارم به حالت عادی برمیگردم،انگشت اشاره ام رو اروم بالا اوردم دهنم خشک بود و مزه بدی میداد...هنوز هم نبضم زیر گردنم میتپید و صدای جیغ تو گوشم اونگ میزد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا با چشمای اشکی بالای سرم ایستاده بود و رایان شونه هاش رو ماساژ میداد تا اروم بشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور- باز هم کابوس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم بستم تا تایید کنم اما بلافاصله تن سوخته از اتش گلرخ جلوی چشمام جون گرفت حالم بد شد...نفسهام تند تر شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور-اروم باش...اروم باش...چیزی نیست...نمیخواد حرف بزنی...رایان یه لیوان اب بیار رایان به سرعت خارج شد و پروفسور از تو کشوی سوم یه ورق قرص بیرون اورد آندیا شونه هام رو گرفت و وادارم کرد به تاج تخت تکیه بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چیز رو میدیدم و میشنیدم ولی انگار تو اون برهه نبودم،انگار هنوزم 7 سال پیش بود و من اینجا توی این اتاق و کنار ادماش به کلی غریبه بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور- گیسو دهنت رو باز کن ..این قرص رو بخور...زودباش دختر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اراده خیره شده به دیوار زبون باز کردم...چهره گلرخ اتیش گرفته رو تو دیوار سفید اتاق میدیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوخت....بازم سوخت....اتیش گرفت و من بازم فقط نگاه کردم...بازم سوخت و من فقط یه گوشه وایسادم...هیچ وقت نتونستم برم جلو و نجاتش بدم...بو....بو میده...بوی تن سوخته اش تو دماغمه...بازم اون سوخت و من هیچ کاری از دستم بر نیومد...داره میسوزه.....داره میسوزه...تو رو خدا یه کاری کنین...داره جیغ میزنه...داره میسوزه...برین جلو...این بار دستمو روی گوشام گذاشتم و کاملا غیر ارادی جیغ کشیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تور و خدا برین نجاتش بدین...تو رو خــــــدا...از تنش شعله های اتیش بیرون میزنههههه...کمکش کنین...من یه بز دلم...من یه احمقم..کاری از دستم بر نیومد....داره میســــوزههههه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا با هق هق سرمو تو اغوشش پنهون کرد و رایان گیج به حالتهام خیره شده بود....پروفسور که متوجه شد نمیتونه هیچ جوره قرص رو بهم بده سرنگی از کشو دراورد و به رایان گفت دستهامو بگیره تا کار احمقانه ای ازم سر نزنه...کمی بعد سوزش ریزی رو تو پوست دستم حس کردم و دستهام از روی گوشام پایین افتاد....ادمهای اتاق رو تار میدیدم....اخرین بار فقط اروم تر از حد معمول زمزمه کردم: سوخـت! و دیگه هیچی نفهمیدم؛ غافل شدم..از هرچی که اطرافم بود! چون این بار به خواب عمیقی فرو رفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم باهات میام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من احتیاجی به بادیگارد ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من تو رو تنـــها نمیــذارم ...میفهمی اینو؟؟؟؟ کیفم رو پرت کردم زمین:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من بچه نیستم که تو هر دقیقه میخوای دنبالم راه بیفتی...وایسا ببینم..تو مگه امروز پروژه نداشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان-گور بابای پروژه!! ولت کنم که بعد سه ماه بشی مثل هفته پیش؟حال روز خودتو دیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قرار نیست وسط خیابون خوابم ببره که بشم مثل هفته پیش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی به موهای تازه کوتاه شده اش چنگ انداخت و انگشتشو تهدیدوار جلوی صورتم تکون داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجا خونه منه پس من میگم چیکار کنی چیکار نکنی..میخوای بری همین حالا راه بیفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی دندونامو روی هم ساییدم:تو کاره ای نیستی که واسه من تعیین تکلیف میکنی ...اینو تو گوشات فرو کن رایان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- و تو هم انقدر خود سری که هر غلطی دلت میخواد میکنی! این پنبه رو از تو گوشات در بیار گیسو، دیگه محاله...شنیدی؟ محاله که ولت کنم به حال خودت...تو این 7 سال یه کلمه از اتیش سوزی نزدی و حالا هم در کمال وقاحت میخوای بری هوا بخوری...منم که گوشام مخملی!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور و آندیا با ترس به بحث ما نگاه میکردن آندیا دخالت کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رایان اروم تر...این چه وضعه برخورده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من- اره میخوام برم هوا بخورم..به تو چه؟؟؟؟؟ هوا خوردنم مالیات داره؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرفسور- رایان داری زیادی شلوغش میکنی...گیسو مختاره هر تصمیمی واسه خودش بگیره...تو حق تو کاراشو دخالت نداری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه پیروز مندانه ای بهش انداختم اما رایان با حرفی که زد دهن باز نشده ام رو کاملا بست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان با فریاد- شلوغش میکنم؟؟؟؟؟اوکی...ولی مختار نیست هر غلطی که بخواد سرخود انجام بده!این دختر میخواد منو رنگ کنه؟؟؟ رو به من فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر کردی انقدری احمق و نفهمم که نمیدونم به هوای پیاده روی میخوای بری بلیط بگیری تا فردا برگردی ایــران؟؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ باختم،تک تک اعضای تنم شل شد...این بار آندیا و پروفسور هانس با تعجب به من نگاه میکردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم حرفش رو تکذیب کنم اما نتونستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- چیه؟؟موش شدی!تا دو دقیقه پیش که خوب حرف میزدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار پروفسور تشر زد: رایان!..کافیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- کافی نیست جــان!...کافی نیست!این خانوم باید بفهمه فقط خودش زرنگ نیست...رو به من ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مارو چی فرض کردی؟احمق؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبهای خشک شده ام رو زبون زدم و با یه صدای از ته چاه درومده جواب دادم: تو نمیتونی برای من تصمیم بگیری . اما رایان با فریادش تلافی صدای اروم منو دراود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اتفاقــا میگیرم گیسو...برای تو تصمیم میگیرم...7 سال تمومه دای دستی دستی خودتو نابود میکنی...همه ش هم یه بهونه داری...هدف دارم...هدف دارم...اون هدف تو چیه بگو لا اقل ماهم بفهمیم داری بیخ گوشمون چه غلطی میکنی!! ... حرف نمیزنی نمیزنی..وقتیم میزنی ..دستی به صورتش کشید: اوه خدای من! گیسو تو داری چیکار میکنی؟ هیچ میفهمی داری چه بلایی سر خودت میاری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو پایین گرفتم،حق با رایان بود...انکارش بی فایده بود..7 سال تموم دم نزدم..نگفتم چه بلایی به سرم اومده...نگفتم با چه اوضاع فلاکت باری حقیقت رو فهمیدم...هیچ کدوم از اینها رو نگفتم و تنها مشکلات همیشگی رو بهانه میکردم..اما امروز چی؟امروزی که مقابل این خانواده وایسادم چی میگفتم؟من دیگه حرفی برای گفتن نداشتم...من دیگه ارزویی نداشتم..تک تک ارزوهای گیسو موحد نابود شد...درست همون شب اتش سوزی نابود شد و حالا خاکسترهاش لحظه ای رهام نمیکنن! زندگی گیسو اون شب تموم شد و تنها یک چیز براش موند...یک هدفی که به تموم تحمل این سختی ها می ارزید....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور با لحن ملایمی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گیسو میخوای برگردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیتونستم بی گدار به اب بزنم...نمیدونم این تصمیم احمقانه از کجا به ذهنم رسیده بود...تصمیم بازگشت به وطنم...به وطنی که خاطره های بدش پررنگ تر از اونی بود که خاطرات خوشمو تداعی کنه...روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بین دوراهی گیر کردم...حالم بیشتر از هر وقت دیگه ای بده...دیره...به خدا برای عملی کردن هدفم دیره...ولی من هنوز امادگیشو ندارم...با بیچارگی سرم رو بالا واوردم به چشمای رایان دوختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- 7 سال کمه؟ من 7 سال تموم منتظر یه فرصتم...منتظر یه اشاره .... ولی حال و روزم رو ببین!.. خوب منو نگاه کن ...انقدر بز دلم که حتی نمیتونم اراده داشته باشم چند سال دیگه باید تحمل کنم تا این کابوس لعنتی از ذهن و روحم پاک بشه!؟ چند سال دیگه تحمل کنم تا اون بوی بد سوختگی از مشامم خارج بشه؟من فقط 25 سالمه!ولی روحم اندازه یه ادم 50 ساله زخم خورده و این زخم اونقدری کهنه شده که حتی نمیتونم مداواش کنم...منو خوب ببین رایان...انقدر ترسو هستم که حتی نتونم حرف خودم رو عملی کنم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور و آندیا که متوجه شده بودن رایان تنها میتونه ارومم کنه عقب گرد کردن و از اتاق خارج شدن..رایان به طرفم اومد و جلوی پام زانو زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هدفت چیه گیسو؟منظورت از این همه پا فشاری چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم: مهم نیست...مهم اینه که من انقدری ضعیفم که فقط میتونم به فکرام پروبال بدم نه تو واقعیت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- گیسو جواب منو بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز هم به دیوار سفید اتاق زل زدم...چهره ترسیده اون و تن سوخته از اتش گلرخ جلوی چشمام زنده شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالم بده رایان...با این حرفم دستمو به سمت گردنم بردم و چنگ زدم،دست دیگمو روی بینیم گذاشتم ...حس میکردم فضای اتاق برام زیاد از حد معمول خفقان اوره رایان بلند شد و پنجره رو باز کرد..کمی از هوا رو تنفس کردم..رایان دستهامو تو دستش گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گیسو بهم اعتماد کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اجزای صورتش رو از نظرم گذروندم،میشد بهش اطمینان کنم؟رایان همیشه حمایتم کرده بود اما اگه این بار محروم میشدم چی؟ شاید تردیدمو از چشمام خوند که دستمو محکمتر فشرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیذارم پشیمون شی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی دیوار سفید سایه بلند قامت مردی رو دیدم که بی سر و صدا ، در کمال ارامش ،دست در جیب فرو برده بود و قدم زنان رد میشد...خودش بود...هدفم....!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من هیچ وقت عمه ای تو امریکا نداشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرفم ابروهای رایان از شدت تعجب بالا پرید: پس...پس...تک و تها تو هواپیما مقصدت کجا بود..؟تو اون موقع هنوز کامل 18 سالت نبود.. و اگه اشتباه نکنم..این..یعنی اینکه هنوز به سن قانونی نرسیده بودی گیسو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر لب :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من فقط دنبال یه پناه میگشتم...رسما بی کس و کار شده بودم رایان، خونواده پدریم پدرم رو کاملا طرد کرده بودن به دلیل ازدواج با زنی که مادرم محسوب میشد،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان-پس خانواده مادریت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تلخی زدم...چقدر سخت بود حرف زدن..حرفایی که یه روزی تو بدترین شرایط ممکن متوجهشون شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مادری که خانواده ای نداشت! سرمو پایین انداختم و با خجالت گفتم: مادر من زن خوبی نبود رایان! به همون دلیل خانواده پدریم پدرم رو طرد کردن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگ نگاهش عوض شد...خوند..تا تهشم خوند که شوک زده شده بود!دستای گرمم تو دستای سردش تناقض عجیبی باهم داشتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم که اومدم اشکام پهنای صورتم رو خط انداخته بودند...خیلی سخت بود...سخت بود برای کسی حرف بزنی که 7 سال تموم اونهارو تو وجودت دفن کرده باشی!یه روزی با شنیدن این حرفا حس میکردم نفسی برای کشیدن ندارم...فکر میکردم همه اش یه مشت دروغ و عقده و کینه ست...اما همه اش راست بود و تنها وجه شبهش با افکار من همون کینه بود و بس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هق هق افتاده بودم...از تعریف گلرخی که با چشمای خودم سوختنش رو دیدم...از تعریف پدری که جلو چشمای خودم جون داد....از تعریف شنیدن حقایق زندگیم...نفس کم اوردم از تعریف بدترین اتفاق زندگیم..اینکه سوختم و چیزی از صورتم باقی نموند! سوختم و با خودم ارزوهامم سوخت...سوختم و امیدهامم سوخت..سوختم و حالا بعد از گذشت 7 سال خاکسترش روی زندگیم سایه انداخته بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم بستم و ساکت شدم که رایان منو جلو کشید و تو اغوشش پنهونم کرد به یقه پیراهنش چنگ زدم و اون منو به ارامش دعوت میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخت بود با این روحیه، بخوام دست به کاری بزنم که تموم این مدت به اسم"هدف"ورد زبونم شده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم چقدر گذشته بود که ساکت شدم...و تنها صدای تک و توک هق هقهام فضارو پر کرده بود...دست رایان نوازشگرانه روی سرم نشست با درد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم میتونستم به همه ارزوهام برسم...منم میتونستم بزرگترین پزشک بشم...شاید حتی از پروفسور هم بالاتر میزدم..اما نشد...نشد رایان...همه چیز تو زندگیم دست به دست هم دادن تا منو از رسیدن به خواسته هام منع کنن،تا حقیقت زندگیمو پتک کنن و بکوبونن تو سرم..انگیزه هام سوخت و تباه شد،همه استعدادم نابود شد...این گیسویی که میبینی هیچ چیز نداره رایان...نه یه سرپناه..نه یه اوضاع روحی مناسب...نه حتی یه اراده که بتونه کارهاشو پیش ببره..هیچ چیز ندارم رایان...تموم دلخوشیم همین چند سالی بود که کنار شما زندگی میکردم..ولی از این به بعد رو نمیدونم باید چیکار کنم،از امروز کجا برم،از این لحظه با زندگیم چیکار کنم..از حقیقتی که هیج وقت نمیتونم ازش فرار کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- هیش دختر...هنوزم دیر نشده...من مطمئنم تو اگه اراده کنی به همشون میرسی...در ضمن تو جات تا ابد تو همین خونه ست کنار خانواده هانس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

--ولی من....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتش روی لبهام نشست: برام مهم نیست گذشته ات چی بوده و چی به سرت اومده...گذشته تو سوخته حتی اون گیسویی که یه روزی همه میشناختنش! از امروز تو صورت جدید داری که کسی اونو نمیبینه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم تند تند میزد باز هم با یاداوری نقشه هایی که داشتم هیجان زده شده بودم ...باز هم"هدف" حول محور ذهنم میچرخید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان-و هویت جدیدی خواهی داشت که هرگز کسی اونو نمیشناسه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی از روی تفکر روی صورتم جا خوش کرد رایان ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کمکت میکنم گیسو...تا هر کجای هدفت بخوای پا به پات میام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب کرده بودم و نمیتونستم حرف بزنم رایان که متوجه حالتم شد ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونجوری که میخوای میشی....هدفتو باهم میسازیم، چیزی از هویت قبلت نمیذارم باقی بمونه....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولی رایان من نمیتونم...مطمئنم ده سال هم بگذره نمیتونم خودمو تغییر بدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان-بهم اعتماد کن گیسو،تو تغییر میکنی فقط خودتو باور کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این امکــــان نداره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اروم باش....اینا اصلا مهم نیست...ما این همه مدت تلاش بیهوده نکردیم که با شنیدن یه خبر که معلوم نیست راسته یا دروغ بخواییم بهم بریزیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه دستی به پیشونیم کشیدم: نمیتـــونم تحملش کنــم!!میفهمی یعنی چی؟؟؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اینکه جو رو عوض کنه با لودگی گفت: اره کاملا میفهمم یعنی نمیتونی تحملش کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داد زدم: رایـــآن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زهرمار!صداشو انداخته رو سرش هیچی حالش نیست..الان آندیا بلند میشه باز میگرنش شروع میشه غر زدنش میمونه واسه منه بدبخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه از شنیدن خبر مزخرفش دندونامو روی هم ساییدم: خونه نیستمممم!!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رایـــان! تو این موضوع رو ول کردی چسبیدی به جایی که من هستم؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه به جون گیسو! نچسبیدم..نشستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدایا این پسر منو اخرش رسما دیوونه میکرد: خبر بعدی تو بگو که اصلا حوصله ندارم زود باش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ملچ مولوچ اومد انگار داشت چیزی میخورد..اعصابم بهم ریخت: رایــآن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جون خودم نباشه جون تو خیلی ترشه...حالا خر نشو و ازونجایی که دل تو دلت نیست بهت میگم .یه پسر داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام گشاد شد که رایان ادامه داد: یه پسر بزرگ...حدودا 33-34 سالشه...مجردم هست...از اون سگــ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن این خبر سرم به دوران افتاد این بار داد زدم: ساکـــت شو! صداش دیگه بلند نشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اب دهنم رو با استرس فرو دادم..دستام به لرزش افتاده بود...خدایا چرا الان؟چرا بعد از این همه وقت؟چرا وقتی یه قدم بیشتر به رسیدنش نمونده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گیسو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شنیدن صداش عذاب اور ترین صدای ممکن بود چشمامو بستم..گوشی رو گذاشتم رو ایفون و روی مبل پرتش کردم...شقیقه هامو ماساژدادم....نمیشه ..نمیشه ...نمیـــشه...همه چیز داره خراب میشه..همه چیــز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- هوی گیسو با توام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- هی...مردی به سلامتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جام با شتاب بلند شدم..نمیتونستم دست روی دست بذارم و بشینم یه گوشه شاهد حرص خوردن خودم باشم ... کیفم رو از تو اتاق خواب برداشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- هوووو گیسو با توامااا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فعلا خدافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- گیسو خر بازی درنیـ.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهش مهلت حرف زدن ندادم و ارتباط رو قطع کردم..بهم ریخته تر از اونی بودم که با نصیحت رایان حالم مساعد بشه سوییچ رو از کانتر چنگ زدم ...اسانسور طبقه سی و سوم برج بود...به محض اینکه به طبقه مورد نظرم یعنی هفدهم رسید با شتاب خودمو به داخل اتاقک شیشه ای پرتاب کردم... در حال پایین رفتن بودیم که متوجه مرد جوان شیک پوشی شدم...مرد با تعجب به چهره سرخ شده از خشمم زل زده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالتون خوبه خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم لبخندی روی لبهام بنشونم اما موفق نشدم و لبخندم بیشتر به پوزخند کج و کوله ای مشبه بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به پارکینگ برج رسیدم با قدمهای محکم خودم رو به ماشینم رسوندم اون مرد هنوز به من خیره بود بی توجه به چتری های بلوندم که حالا تو صورتم بود و حالت اعصاب خرد کنی رو برام بوجود اورده بود با اخرین توان پام رو روی پدال گاز فشردم و با یه فرمون از پارکینگ خارج شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اتوبان اول که رسیدم نتونستم تحمل کنم....پام رو بیشتر فشردم که ماشین از جاش کنده شد....دیوونگی محض برای توصیف حالتم کوچکترین مورد ممکن بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار همراه با لایی کشیدن از میون ماشینها با داد به فرمون ضربه میزدم: چــــــرا الــــــان......خـــــــــــــداااااا...چــرا بعد این همه مدت!!!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خــــــدا کجــــــاییی! چرا منو نمیبینی!!!! چرا این گیسویی که جلوی چشمات داره هر لحظه جون میــده رو نمیبینـــی! چشمام سوخت....نه ..الان نه...الان وقتش نبود...من لحظه ای از خودم ضعف نشون نمیدم...سه سال تلاش نکردم که ماحاصلش بشه قطره های اشکم...سه سال تموم خودمو به اب و اتیش نزدم تا بشم همون گیسوی ضعیف گذشته!! چیزی از درونم داشت لحظه لحظه میسوخت و این گر گرفتن به مغز سرم هم نفوذ کرده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک محلی بودم که همیشه باهاش اروم میشدم اما تازه یادم افتاد کلیدش اخرین بار خونه پروفسور تو اتاق رایان جا مونده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دور برگردون رو دور زدم و به سمت خونه پروفسور حرکت کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خونه کاملا ساکت بود...بدون اینکه کفشهامو در بیارم مستقیم به طرف اتاق رایان حرکت کردم...درست حدس میزدم...کلید روی میز کارش بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از برداشتن کلید در اتاقش رو محکم بهم کوبیدم که آندیا با جیغی از اتاق کناری خارج شد و منو دید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گیسو چــرا......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش رو قطع کردم : الان نه آندیـا...در خونه رو با عصبانیتی وصف نشدنی بهم کوبیدم و مجددا سوار ماشین شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سالن رو باز کردم،بدون اینکه ببندمش با گامهای بلند خودم رو به پشت میز رسوندم....به قسمتی که تنها متعلق به خودم بود...قسمتی که تنها هدف گیری های مداوم باعث ارامشم میشد و ارامش رو به بند بند تنم تزریق میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عینک مخصوص رو روی چشمام گذاشتم و همزمان گوشی رو تو گوشهام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستای لرزون اسلحه رو از کشو بیرون کشیدم و پرش کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو مستقیم نگهداشتم...درست مقابل پیشونیش....سعی کردم لرزش دستم رو کنترل کنم.... صدای رایان تو سرم پخش میشد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" همه چیز عوض شده"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسهام شمرده شمرده شده بود....اما قفسه سینم از شدت خشم به مراتب بالا پایین میپرید....نگاهم رو به پوستر اتش پشت سرش دوختم... یاد گلرخ خشمم فوران کرد،چشم بستم و انگشتم رو روی ماشه کشیدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین تیر رو رها کردم...روی گوشهاش فرود اومد...این مهارت تیراندازی رو مدیون سام هستم...گیسویی که هیچ وقت کسی فکرش رو نمیکرد ازارش به یه جوجه هم برسه این بار جرئت اینو پیدا کرده بود که یه ادم رو از کره زمین نیست کنه...نابودش کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دومی رو رها کردم...این بار روی بینیش نشست..نه این هدف من نبود..هدف من دقیقا وسط سرش بود..دقیقا وسط پیشونیش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم رو مستقیم تر نگهداشتم و این بار گلوله رو با خشم عجیبی رها کردم... ..باید موفق میشدم..باید....سه سال به کمک رایان و سام و تینا روی خودم کار کردم،اون گیسوی گذشته رو کشتم و از خودم یه ادم کینه ای ساختم کسی که محبت براش ناشناخته ست..کسی که غرور با در صد صد براش تعریف شده...کسی که "هدفش" تو الویت خواسته هاش قرار داره...نمیتونستم به اون همه تمرین و نتیجه پشت پا بزنم یا بیخیالش بشم...باید موفــق میشدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش بود...تیر دقیقا روی سرش نشسته بود...بعدی و بعدی و بعدی..... همه ی گلوله ها درست روی پیشونیش قرار میگرفتن...شیرین بود..لذتی که توی انتقام بود تو هیچ چیز دیگه ای خلاصه نمیشد...لذتی که با هر بار تیر اندازی شیرینی اش به رگهام منتقل میشد و مثل دیازپامی با دوز بالا توی سلول به سلول تنم عمل میکرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه دستم نمیلرزید...بازهم ارامش به سراغم اومده بود...اسلحه رو پایین گذاشتم وعینک رو دراوردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واااوو..براوو گیسو! بدون استثنا همشون رو هدف گیری کردی و دقیقا جایی خورد که باید میخورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای رایان سرم رو چرخوندم با لبخند شروع کرد به کف زدن:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- دیگه احتیاجی به حدس نداره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استفهام امیز نگاهش کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- اینکه هروقت خل میشی میای اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کف دستهام رو روی میز گذاشتم و خم شدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دارم دیوونه میشم..نمیتونم تصور کنم بعد از این همه وقت.....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفمو برید: هی هی...ما کاری به وضعیتش نداریم..ما فقط کار خودمونو پیش میبریم...کاری که سه سال از عمرمون رو تلف کردیم تا اون روز رو با چشمامون ببینیم...پس این چیزی نیست که دیوونگی داشته باشه...قبلا حرفشو زده بودیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما قبلا این حرف به واقعیت تبدیل نشده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو این راهی که ما قدم گذاشتیم همه چیز غیر قابل پیش بینیه...هیچ چیز محال نیست..پس باید انتظار هر چیزی رو داشت،این خشم های دقیقه ای تو هم بی دلیله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عصبانیت کمر راست کردم و فریاد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بی دلیله؟؟؟چیش بی دلیله؟؟؟کجاش بی دلیله؟؟؟اینکه کسی که سه سال طعمه من بود حالا قدرت تکون دادن دست و پاشو نداره،کسی که سه سال تموم هدف من بود و حالا لال شده و تموم نقشه هامو نقشه بر اب کرده عصبانیت براش بی دلیله؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدام تو اون فضا اکو میشد و باعث میشد خشمم هر لحظه فروکش کنه...به ارومی و در عین ریلکس دستهاشو تو جیبش گذاشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- بی دلیله ...داری بیخودی خودتو اذیت میکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داد زدم: رایان تو نفهمی یا خودتی زدی به نفهمی؟ اخم کرد...دلخور شد..برام اصلا مهم نبود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون مرد الان با یه تیکه گوشت تفاوتی نداره...مرده و زنده اش دیگه به چه کار من میاد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-داری تند میری گیسو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت سرمو چرخوندم...سام با چهره ای اخمالود در سالن رو بست و کنار منو رایان ایستاد،رایان دستی به صورتش کشید و خواست حرفی بزنه که سام با همون قیافه برزخی دستشو به معنی سکوت بالا اورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به زیر بینیم کشیدم و با پوزخند برگشتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جالبه ..تند میرم...هزار افرین به شما چند نفری که عین خیالتون نیست و ککتونم نمیگزه... انگار بازهم زیر اتش عصبانیتم شعله کشیدن لبام رو به دندون گرفتم چرخیدم گوشی هارو تو گوشم گذاشتم واسلحه رو بالا بردم بی وقفه چهره مردی که همه معادلاتم رو بهم ریخته بود نشونه میگرفتم و هیچی برام مهم نبود...وای که اگر جلوی چشمام بود...وای که اگر مقابلم ایستاده بود....به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمیکردم،شانس باهاش خیلی یار بود که مقابل تیر رس نگاهم نبود...وگرنه با همین دستام انقدر گلوشو فشار میدادم تا به خرخر بیفته! گلوله ها تموم شدن،باز هم کشو رو بیرون کشیدم تا خشاب رو پرکنم که این دفعه رایان با حالتی عصبی اسلحه رو ازم گرفت و گوشی و عینکو دراورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیوونه شدی گیسو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شتاب دستشو پس زدم: برو اونور رایان ...برو اونور حالم اصلا خوب نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- د اخه دختره روانی هنوز معلوم نیست این خبر راسته یا دروغ تو اینجوری خودتو باختی وای به روزی که بخوای باهاش رو به رو بشی معنی این کارای تو چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داد زدم: خفـه شو رایان! هیچ چیز دروغ و کلک نیست...واقعیت جلوی چشمام داره رژه میره داره لحظه به لحظه وجود نحسشو به رخم میکشه،کیو داری گول میزنی؟من دیگه اون گیسوی خام و احمق سه سال پیش نیستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان سکوت کرد ،دستشو پشت گردنش گذاشت و عصبی با پاهاش روی زمین ضرب گرفت...سام با لحنی نه چندان دوستانه دخالت کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهتره تمومش کنی گیسو هر قدر بیشتر کشش بدی بیشتر همه رو اذیت میکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدایا چرا اینا نمیفهمیدن؟!چرا حالیشون نبود طعمه من دیگه به دردم نمیخوره..من برام یه چیز اهمیت داشت..انتقام از مردی که اول مادرمو بدبخت کرد بعدم گلرخ رو جوون مرگ! این جماعت چه میفهمیدن از دردی که ده سال تموم تنهایی به دوش میکشیدم و سعی میکردم خودمو مقاوم نشون بدم! دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما ها هیچی نمیفهمین...نمیفهمین نابود شدن ارزوهات اونم جلوی چشــمات چه معنی میـــده.!!!..شماها سوختن خواهرتونو به عینه ندیدین که حالا مقابل من قد علم کردین و حرف از ارامش میزنیــن..کدوم ارامش؟؟؟؟کدوم تند رفتن؟؟؟اون احمقی که این خبر رو بهتون داده تمـــام نقطه ضعفهــای من دستش بــوده...من حاضــرم قسم بخورم اون مـــرد هنوزم دنبال منــه!شــاید خودش با یه تیکه گوشت فرقی نداشته باشه اما قســم میخورم بعد از ده سال بیخیال من نشــده!! حالیتــونههههه؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم تو دهنم خشک نشده بود که فریاد دیوانه وار سام تک تک اجرها رو به لرزه انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اونی که باید خــفه شو تویی گیــسو! اگه قرار به داد و هوار باشه من صدام از تو بلند تره و بدتر از تو میتونم داد بزنم شیـــر فهم؟؟؟پس بشین سرجات و انقدر با حرص خوردنای بیخودی جو رو تشدید نکن...گرفتــی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لرزون دستم رو تکیه گاه میز کردم تا بتونم روی رفتارم کنترل داشته باشم، اخم غلیظی کردم اخمی که با ترس امیخته شده بود رایان با وجود دلخوریش بازهم تنهام نذاشت برای اینکه نذاره سام بیشتر از این زیاده روی کنه به سمتش رفت و شونه هاش رو گرفت تا بشینه...دلم بدجور گرفت صدای باز و بسته شدن سالن همه مون رو به خودمون اورد تینا کیفش رو از دور گردنش باز کرد و روی اولین صندلی گذاشت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تینا- چه خبرته سام؟صدات کل خیابونو برداشته با دیدن چهره رنگ پریده اما همچنان مصر من دستم رو گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گیسو حالت خوبه؟ با تشر به سام ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برات متاسفم..هیچ وقت نمیتونی درست و منطقی رفتار کنی، شنیدن این خبر این چیز کمی نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سام با خشم دستشو رو به من نشونه گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو هم داری طرفداریشو میکنی؟؟ شما زنا همیشه با احساس جلو میرین و گند میزنین به همه کارها..اونی که منطق نداره تویی! این خبر چیزی نیست که خودشو ببازه..باید باهاش کنار بیاد بـــایـــد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تینا- ولی نه واسه گیسو...اون تحت فشاره،خودتو جاش بذار..مطمئنن نمیتونی تحمل کنی...پس الکی صداتو بالا نبر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سام که میدید بحث کردن با تینا فایده ای نداره کلافه صورت سرخ شده از خشمش رو با دست پوشوند ...با صدایی که به علت داد و هوار دو رگه شده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ساعت پرواز؟؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تینا-سه و نیم صبح

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان که حالا به راحتی و روونی طی این سه سال با شرکت تو کلاسهای مختلف و اموزش من فارسی صحبت میکرد به سمتم اومد و روبروم ایستاد ..لبخند گرمی به روم پاشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگران نباش ...این فشار متعلق به همه ماست..وضعیتتو درک میکنم ولی تو این شرایط تنها کاری که از دستمون بر میاد ارامشه و بس...خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی وقت بود گریه نکرده بودم..درست از سه سال پیش...گریه برای من حکم ضعف داشت و ضعف تو قانونم بی معنی و پوچ بود! با کمک رایان بهترین افراد رو انتخاب کردیم...افرادی که مورد اطمینان بودن و حتم داشتیم که تا ته راه همراهیمون میکنن...تینا و سام درست از سه سال پیش امتحانشون رو پس داده بودن و حالا درست کنار من و هدفم پشت من و همراهم ایستاده بودن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای تایید حرفش سر تکون دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تینا با ترس گفت:- بچه ها همین الان طبق اخرین اماری که الما داده همه چیز مرتبه.اما اون خونه میمونه و بیرون نمیاد..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همینو کم داشتیم!چشمامو بستم و ضربه ارومی به پیشونیم زدم..نفسهام کشیده کشیده شده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نعجب از سرو صورت رایان میریخت..میون حالات اشفته ما سه نفر سام با ارامش خاصی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نقشه عوض شد...مجبوریم اتفاقی عمل کنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- پسر نمیشه بی گدار به اب زد!..ممکنه با کوچکترین حرکتی لو بریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سام از جاش بلند شد: اگه بخواییم اینجوری فکر کنیم تا چند سال دیگه بتمرگیم سرجامون و تکون نخوریم...باید از یه جایی شروع کرد..و به من نگاه کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم اشاره کردم: مــن؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سام اخم کرد: نه پس لابد من!...نکنه یادت رفته کی تو هسته مرکزی قرار داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت اشاره امو به سمتش گرفتم: هی..بهت اجازه نمیدم تا ده ساعت دیگه هرچی از دهنت در میاد بهم بگی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوکی گیسو!... ببین برای این کار باید خودت جلو بری ...تینا کی میره فرودگاه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و تینا سریع با تبلتش چیزی برای الما فرستاد... :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پسرش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سام اخم کرد: تنها؟! تینا سر تکون داد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم سام جاشو به لبخند بزرگی داد: عالیه...گیسو میدونی که باید چیکار کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدونستم..اعتراض کردم: این واقعا بچه گانه ست! کار ما فیلم و رمان نیست که با دو تا برخورد اتفاقی بتونیم بهم گره بخوریم!...اینجا واقعیته سام نه توهم و خیال پردازی!! محاله با یه برخورد اتفاقی بتونیم بهشون راه پیدا کنیم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تینا- منم با گیسو موافقم، این کار بچه باز ی نیست...گذشته از این راه،اون مرد هم خون شاهرخ تو رگهاش جریان داره...محاله به دختری تو نگاه اول اهمیت بده بهتره دنبال یه ایده بهتر باشی سام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سام-شما راه حلی بهتری رو سراغ دارین؟! ما کمتر از 48 ساعته دیگه اونوریم...تا کی باید دست روی دست بذاریم؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان که تا اون لحظه ساکت بود با ملایمت بهم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گیسو لطفا کوتاه بیا..حق با سامه...چاره ای جز برخورد اتفاقی نداریم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنتــی! چرا بعد سه سال درست لحظه ای که هدفم در یه قدمیمه! چرا درست اون شاهرخ عوضی باید لحظه ای این تصادف براش اتفاق بیفته که ده سال منتظرش بودم!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت چرخیدم و گوشی ها رو تو گوشهام گذاشتم و عینک زرد رنگ رو روی چشمام خشاب رو با یه حرکت پر کردم دستم رو مستقیم به سمت عکس اون عوضی نگهداشتم...اولین قطره اشکم از زیر عینک ازاد شدو اینو کسی ندید....اولین گلوله مصادف شد با خروج دومین قطره.. بی وقفه تیر ها رو رها میکردم .... گلوله ها تموم شدن.... اسلحه رو به ارومی پایین اوردم خیره به عکس لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نابودت میکنم عوضی! حتی نابود تر از چیزی که الان هستی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نوک انگشت اشکش رو پاک کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رایان هواشو داشته باش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان لبخند زد: آنی کافیه...تا الان نزدیک به پارچ اشک ریختی! و با این حرفش مادرش رو بغل کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور: تصمیمتون برای موندن جدیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این موندن موقتیه پروفسور...چیزی نزدیک به دو سال شایدم بیشتر..اما بهتون اطمینان میدم باز هم پیش خودتون برمیگردیم...هنوز هم نمیتونستم پروفسور رو با نام کوچیک"جان" خطاب کنم...پروفسور همیشه برای من پروفسور میموند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام این مدت رایان با شیطنت خاصی نگاهم میکرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان دستی چونه اش رو با حالتی نمایشی خاروند :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میگما... دوستی رفیقی چیزی اونور سراغ نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب کردم: چطور مگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- خب...از تو چه پنهون دلم یه دوست دختر شرقی میخواد.. با چشم و ابروی کمون مشکی..خسته شدم از این بلوندا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پروفسور بلند بلند خندید و من با حرص تشر زدم: رایــــان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا با چشمای اشکی گوشش رو پیچوند: هی پسر..بخوای اونجا گیسو رو اذیت کنی با من طرفی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- وای آنی...اوکی...بیخیال..ول کن ...کی میتونه با تو در بیفته..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اندیا با گفتن خوبه ای گوش رایان رو رها کرد..همون لحظه اعلام شد که هواپیمای امریکا-ایران تا دقایقی اینده میپره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و دستامو برای بغل کردن اندیا باز کردم: دلم برات تنگ میشه مهربونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آندیا- گیسو قول بده مواظب خودت باشی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدش کمی از من کوتاه تر بود و تا سر سینه ام میرسید...با محبت روی سرش رو بوسیدم: مواطب خودم هستم..تو هم قول بده در نبود من بیکار نمونی و غصه نخوری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفم اشکهای آندیا شدت گرفت ..این بار محکمتر بغلش کردم و بعد از جدا شدن پروفسور پدرانه پیشونیم رو بوسه زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-احتیاجی به گفتن نیست چون میدونم انقدری عاقلی که خودت از پس خودت بر میای..پس تنها میگم امیدوارم بهت خوش بگذره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستاشو گرفتم: شما برای من کم از پدرم...ندارین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دوستون دارم پروفسور...خیلی به من محبت کردین...امیدوارم بتونم این محبتها رو..این لطفهارو یه روری جبران کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اون با لبخندی رو ضربه به شونه هام زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سفر خوبی داشته باشی گیسو جان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از فاصله دور تینا و سام رو دیدم که تینا با عجله به سمت ما میدوید و سام مثل همیشه خونسرد و اروم چمدونهارو با خودش میکشید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

4 نفری پاسپورت به دست تو صف ایستاده بودیم ... مرد امریکایی الالصلی پاسپورتم رو گرفت و نگاهی بهش و نگاهی به خودم انداخت..با لبخند پاسپورتم رو تحویل داد و سفر خوبی رو برام ارزو کرد..تنها به زدن لبخندی اکتفا کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پشت شیشه دیدم که پروفسور دستش رو دور شونه های اندیا حلقه کرده .... دستم رو به نشونه خداحافظی بالا بردم و اندیا با باز و بسته کردن چشمهاش بدرقه ام کرد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صفحه اول پاسپورتم نگاهی انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-صحرا مالکی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پوزخندم اجازه دادم روی لبهام پخش بشه...اسمون امریکا رو به گرگ و میش صبح میرفت زمزمه کردم: برای بزرگترین سورپرایز عمرت منتظرم باش..شاهرخ تباری!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان جلوتر ایستاده بود: هی ...زودباش دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاسپورت رو تو جیبم رها کردم و محکمتر دسته چمدون رو به دنبال خودم کشیدم: دارم میام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شماره بلطیم رو به سمت مهماندار گرفتم و اون با لبخندی به سمت صندلی هدایتم کرد ...رایان درست کنار من مینشست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میشه جاتو با من عوض کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- تا جاییکه میدونم دخترا عاشق اینن که کنار پنجره باشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم: محاسباتت اینبار اشتباه از اب درومد اقای با تجربه...میبینی که من همچین تمایلی ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان خنده ای کرد: خوبه...تمرینهات برای قالب یخ بودن به خوبی داره جواب میده خصوصا با اون لبای کج و کوله ات! اما به یه شرط جامو باهات عوض میکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودت برام یه دختر شرقی دست و پا کنی..جان تو بدجور تو کفشون موندم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ام گرفته بود اما سام که شنیده بود با جدیت تشر زد: رایان حواست باشه ما برای گردش و خوش گذرونی نمیریم..وای به حالت دست از پا خطا کنی...گرفتی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرف سام چیزی با خنده قطعی فاصله نداشتم اما خودمو کنترل کردم و جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس حسابی بمون تو کف تا تمیز شی! این بار قیافه شل و وارفته رایان منو به خنده وادار کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بلند شو نخواستم اصلا...یکی از یکی خسیس تر..حالا انگار خودم چلاغم!حیف پرنسس که به تو میگم!پاشو بشین تا از همینجا اویزونت نکردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند جامو باهاش عوض کردم و کمر بند رو بستم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایان- ولی یه روز این کارتو تلافی میکنم پرنسس بد ریخت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده کوتاهی زدم،چشمامو بستم و به خودم اجازه دادم تا زمان رسیدن به وطنم استراحت جزیی بکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با باز شدن پلکهام متوجه شدم دستی دور تنم حلقه شده .کمی به خودم تکون دادم ...دستهای رایان رو دیدم..لبخند زدم و سرم رو از روی شونه اش برداشتم ..سام با دیدن چشمهای بازم کمی به سمتم چرخید: بیدار شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اوهوم..صبح بخیر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-صبح تو هم بخیر...داریم فرود میاییم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زورکی ای زدم و سرم رو به نشونه باشه تکون دادم...خم شدم تا از کیف دستی همراهم شال و مانتو رو بپوشم ...شال رو ازادانه روی موهام گذاشتم رایان با تکونهای مداوم من بیدار شد: رسیدیم؟ با کمی استرس سرم رو تکون دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چونه ام رو گرفت: چیزی واسه ترسیدن وجود نداره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تحکم جواب دادم: نترسیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولی نگرانی... همه چیز اونجوری که ما میخواییم پیش میره پس جایی واسه نگرانی نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سام نگاهی به ساعتش انداخت که با وقت ایران تنظیم شده بود: همه چیز مرتبه... گیسو اماده ای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم بستم...سه سال تلاش کرده بودیم ولی نه برای این لحظه برای روبرو شدن با شاهرخ تباری! ولی حالا.... همه چیز عوض شده بود...یاد گلرخ وجودم رو به اتیش کشید...مصمم شدم برای انجام کارم!..بدون حتی لحظه ای مکث جواب دادم: اماده ام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افراد زیادی پشت شیشه برای استقبال ایستاده بودند،افرادی که برام با وجود همه محدودیت هاشون تازگی داشتن..من متعلق به این سرزمین بودم...میتونستم دلتنگی برای تمام این محدودیت ها رو حس کنم...هرچند ازادی واقعی رو ده سال تجربه کرده بودم اما ته دلم چیزی به اسم دلتنگی تکون میخورد...دلتنگی برای تمامی خاطره های خوب و بدم...شالم از سرم کنار میرفت که سام از پشت اونو روی سرم مرتب کرد و لبخندی زد: داره میاد...برو...اگه بتونی که مطمئنم میتونی تو همین برخورد اول کارمونو راه میندازی.فقط به هدفت فکر کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرتکون دادم: اقامتمون ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تینا حرفم رو قطع کرد: همونجاست... برو گیسو...اور کت مشکی تنشه..با پیرهنی مشکی...یه جین سفید هم پاشه،میتونی ببینیش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی میون افراد مختلف سر چرخوندم تا د رنهایت پسری قد بلند با چهره ای امیخته به اخم همراه با مشخصاتی که تینا داده بود دنبال کسی میگشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیدمش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تینا-خوبه..برو عزیزم..هواتو داریم.. چشم هاشو برای ارامشم باز و بسته کرد دسته چمدونم رو کشیدم و به سمت سالن راه افتادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی شلوغ بود..خیلی زیاد.. چیزی باهاش فاصله نداشتم ...سنگینی نگاه چندین نفر رو روی خودم حس میکردم...از عمد پاشنه پامو به اون یکی پام گره دادم و درست زمانیکه داشتم از بغلش رد میشدم روی زمین افتادم و برای اینکه نشون بدم اتفاق بوده کتش رو چنگ زدم تا مانع از افتادنم بشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه اونم با من بیوته دستش رو زیر بغلم گرفت، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای اینکه نشون بدم چیزی از حرفاش نفهمیدم با گنگی نگاهش کردم... اولین چیزی که متوجه شدم ابروهاش..بینی اش بود...بینی که هزار بار نشونه گرفته بودم ...بینی اش با شاهرخ کوچکترین تفاوتی نداشت! به خودم اومدم..رنگ نگاهم رو عوض کردم،با لهجه غلیظ انگلیسیم بیان کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-متوجه نمیشم چی میگی...میتونی انگلیسی صحبت کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرف زدنم چند نفر به سمتم برگشتن...پوفی کشید و با همون اخمش جواب داد: میتونم...حالت خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از یه همچین تیپ و قیافه ای بعید نبود نتونه صحبت کنه..چه بسا اینکه به دلیل کارش دائم در رفت و امد کشور های خارجی بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبم... کمی حالت دستپاچگی به خودم دادم..جالب بود..!بازیگر قهاری بودم!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من اینجا کسی رو نمیشناسم..میتونی کمکم کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کسی برای استقبال نیومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو به اطراف چرخوندم:ظاهرا نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به محل پیاده شدن مسافرا انداخت و بعد از دیدن فردی اخماش باز شد..با البته ای جوابم رو داد.خوشحال بودم که تونسته بودم نقشم رو اجرا کنم..هرچند با کلی نقص و کم و کاستی...مهم این بود الان مقابل کسی ایستاده بودم که ده سال تموم برای پدرش برنامه ریخته بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسری بهمون ملحق شد و بعد از دست دادن رو بهش به فارسی گفت: جدیده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جالبه..پس دختر باز حاذقی هم هست..بی اراده اخم کردم.. پسر شاهرخ که متوجه ناراحتیم شده بود به من معرفی کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اریا..یکی از دوستان خوبم..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید