مادرم جیغ می کشد، مادر بزرگ دستپاچه است… بیست و هفت رمضان است. خاله رابعه هن و هن کنان رسیده است، ماتش برده است…. مادرم جیغ می زدند و من بی تابم و در جا وول می خورم. بیست و هفت رمضان است سال هزار و … بقیه اش را نمی دانم… آنها هم نمی دانند. مادر بزرگ فقط می گوید……

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ روز و ۱ ساعت و ۱۴ دقیقه

مطالعه آنلاین زمستان بی بهار
نویسنده : ابراهیم یونسی

ژانر : #عاشقانه

خلاصه :

مادرم جیغ می کشد، مادر بزرگ دستپاچه است… بیست و هفت رمضان است. خاله رابعه هن و هن کنان رسیده است، ماتش برده است…. مادرم جیغ می زدند و من بی تابم و در جا وول می خورم. بیست و هفت رمضان است سال هزار و … بقیه اش را نمی دانم… آنها هم نمی دانند. مادر بزرگ فقط می گوید……

مادرم جیغ می کشد، مادر بزرگ دستپاچه است... بیست و هفت رمضان است. خاله رابعه هن و هن کنان رسیده است، ماتش برده است.... مادرم جیغ می زدند و من بی تابم و در جا وول می خورم. بیست و هفت رمضان است سال هزار و ... بقیه اش را نمی دانم... آنها هم نمی دانند. مادر بزرگ فقط می گوید بیست و هفت رمضان و همیشه هم با تعجب که با این حال چرا این همه نااهل! بیست و هفت رمضان سال هزار و ... روز تولد من است....

خاله رابعه رفته است ماما را صدا کند درد مادرم شدت کرده است من بیتابم بازیم گرفته است مادربزرگ بی قرار است ای این خاله رابعه چقدر طول داد! خاله رابعه همسایه ی ما است... همسایه ی همه است بی خود و بی جهت برای همه کار میکند برای همه فرمان می برد بی هیچ توقعی و سپاسگزار همه است و بی خود وب ی جهت خانه ی کسی چیزی نمی خورد همیشه همه چیز خورده است و همه چیز را همین الان خورده... خدا زیاد کند! با این همه مقدمش در هیچ خانه ای گرامی نیست هرچند همه به او کار می سپارند و او کار همه را انجام می دهد بی هیچ چشمداشتی... عیبش این است که همه را همسر و همبر خود می داند...

خاله رابعه هنوز نیامده است و درد مادر شدت کرده است و من بی تابم. خیال دارم به سلامت ورود کنم و خیال دارم به سلامت از همان بدو ورود پهلوان میدان باشم هیچ خوش ندارم مثل بچه های داستانی با من رفتار شود که تا ورود می کنم بروم توی فریزر و باشم تا موقعی که نویسنده هوس میکند خورش کدویی یا بامدجانی برای خواننده بپزد و آن وقت مرا از فریزر در اورد و بخورد خواننده بهد نه می خواهم از همان اول در جریان باشم همه چیز را ببینم و همه چیز را بدانم...

کافیه مادر بزرگ دردش گرفته... کافیه مادر من است دختر ته تغاری خانواده است از اسمش پیداست مادر بزرگ پنج دختر اورده است آخریش مادر من است کافیه یعنی که کافی است دیگر دختر نمی خواهد پیداست روی سخن باکیست هرچند اشاره زیاد صریح نیست با این همه مخاطب نکته را دریافته منتها به کفایت مطلق از آن تعبیر کرده وزان پس رشته را به کلی بریده و مادرم نقطه ی پایان این فصل خانوادگی است اگر اشتباه نکنم مادر بزرگ پسری هم داشته به نام مصطفی که ما جز در سوردهای عزا اثری از او ندیده ایم.

باد سردی می وزد گویا اوایل پاییز است پاییز سال هزار و ... مابقی را نمی دانیم نه من هیچ کس ... چرا چرا چیزهایی می دانیم سالی که بز سیاه مادربزرگ دوقلو زایید هفت هشت سالی ئپیش از امدن شاه نظر خان و همان سال عید که قربان وکیل رمضان علی خان با شوشکه سرجوخه برجعلی خان را کور کرد و یاور اسدالله خان وکلی رمضانعلی خان را خواباند و تخته شلاق کرد و هزار ضربه شلاق زد و مردکه خیلی قبراق از روی تخته شلاق پائین آمد و به یاور اسدلله خان سلام نظامی داد... انگار نه انگار هرچند آنطور که میگفتند از مردی افتاد.

اینها تواریخ شهر کوچک ما است و من ورود میکنم تا در تاریخ آن جایی بیابم.

با سردی می وزد... گویا اوایل پاییز است پاییز سال بز سیاه و شوشکه و شلاق و مردی و نامردی سالی ماقبل اوتول و شاه نظر خان....

مادر بزرگ مقدمات کار را فراهم کرده اتاق عمل امده است دیگچه و خاکستر و قیچی... تجهیزات کامل است پرستار اتاق عمل برخلاف پرستارهای امروزی ضمن انجام کار از دلداری دادن به بیمار و دل گرم کردنش غافل نیست در اینجا هم مثل همیشه نمونه و سرمشق خود او است

"دخترم من خودم شش شکم زاییدم آخ نگفتم... وای وای چه اشکی... مادرت بمیره! یکی ندونه خیال میکنه رستم زال می خواد بزاد... والله اینی که من می بینم از یه بچه گربه هم کوچولوتره قربونش برم!"

نمی دانم آیا دهنش را هم غنچه می کند یا نه نمی بینم ولی مثل این که ان تو ناراحت شدم آخر وقت هایی که اشاره ای به ناچیزی و درماندگیم می شد بی اختیار لب ور میچیدم و به گریه می افتادم... مادرم جیغ کشید.

"این زنیکه چرا دیر کرد! فرشته هم که همیشه ی خدا اینجا بود امروز غیبش زده...!"

مادرم باز جیغ کشید.

مادرم شکم اولش بود می ترسید طفلکی... زن های بسیاری را دیده بود که سر زا رفته بودند یا که آل آنها را برده بود... اما ترس اصل کاریش از چیز دیگری بود می ترسید اگر دختر بزاید بابا زن بگیرد به خصوص که او دختر رعیت بود و بابا یک لقب خانی فکسنی را یدک می کشید با کلیه ی تبعات و عوارض آن چون خوانین بلانسبت مثل خر مانده منتظر چُِشه اند و از خدا می خواهند زنشان یک جوری کم وکور شود که زن دیگر بگیرند... زن گرفتن با قرض و قوله از اداب »خانیت» بود، مادرش هم این وسط آتش بیار معرکه بود، و سرکوفت بود که مدام به بابا می زد، که آبروی خانواده را برده با این وصلت، و باید یک جوری این آبرو را لحیم کند، و مادر بزرگ بود،که این «فن»ها را باید بدل می زد... و آخرین تکنیک بدل دراین میانه من بودم ، که اگر پسر بودم ، باید می أمدم و رشته های أن یکی مادر بزرگ را پنبه می کردم... و حالا داشتم ورود می کردم ، یا نصیب یا قسمت !

‏صدای عصا و مخلفات از دالان به گوش رسید... مادرم احساس راحت کردی مادر بزرگ آرام گرفت ، و من خودم راکشیدم بالا و آن پشت مشت ها یک جایی قایم شدم...

‏ماما پیرزن لنگ و زهوار دررفته ای بود _معروف به «حاجی زن (زن حاجی) ». رانش گویا مدت ها پیشی، در زمانی که هیچ بشر زنده ای بیاد نداشت شکسته بود، و لنگ شده بود، و حالا راه که می رفت راه رفتنش نوعی «راک اندر ول» بود، با دورِکم. در هر حرکت سه راک و دو رول: دو پا و یک عصا، و گردش سینه وکمر.

‏با ریتم مخصوص وارد شد؛ شال و لچک را از سر وگردن گشود! «اتاق عمل» را از نظر گذراند... و به معاینه بیمار پرداخت _ من دررفته بودم. پس از فراغت از معاینه با مادر بزرگ نشستند به بحث در مباحث پزشکی، و «پیرا پزشکی».

‏تو می گویی پسر می زاد؟

‏خدا می داند، الله اعلم، هرچه خدا بخواد... آنطورکه از جمع و جوری شکم معلومه باید پسر باشه ، قاعدتأ، آنطورکه می گویی ویارش هم «شیرینیجات» بوده...

‏مادربزرگ گفت: «خودت که مادری ،میدونی، زن های نوشکم شرم می کنند بگن چی دلشون ‏میخواد، ولی من می دیدم بابآش هر وقت خرما می آورد خاله بااشتها می خورد...» ماماگفت: « قاعدتأ باید پسر باشه... انشاء الله پسره ...رچی خدا بخواد... بسلامتی...» نشنیدم کسی بگوید نوش جان یا گوارای وجود!

مواقعی که بابا با دوستانش مشروب می خورد استکان راکه بالا می بردند می گفتند: «بسلامتی!» و حاضران می گفتند: «نوش جان،گوارای وجود! یا فقط گوارای وجود!»

‏در این ضمن مادرم چندین بار جیغ کشیده بود، و من چندین بار دست و بال تکان داده بودم ، و اطرافیان چیزها یی به دلداری گفته بودند _ولی من بی تاب بودم... مادرم را بر پهلو خوا بانده بودند... مادرم را باز نشاندند رو دیگچه؛ خاله رابعه کار تهیه مقدمات کاچی را رهاکرده بود و آمده بود شانه های مادرم را می مالید و زیر لب پیاپی می گفت: «یا فاطمه _ یا فاطمه !» و مادرم افتاده بود رو غلتک و پیاپی جیع می ‏کشید _ و مادر بزرگ دستپاچه بود؛ من هم کنجکاو بودم این همه دستپاچه اند، و از آن بالاها آمده بودم دم در ببینم...

ماما گفت:« یه‏زور دیگه بزنی تمومه... ما بارک الله دختر خوب! ها بارک الله ! دندان هاتو رو هم فشار بده... یا... عـ..لی!»

مادرم که سر رد به دستهای خاله رابعه تکیه داده بود با صدایی بی رمق گفت: «نمی تونم... ‏حاجی زن...نمی تونم!

طفلکی خیس عرق بود.

ماما نگاهی دقیق به پیش روکرد و با بهت و سراسیمگی آشکارگفت: «اِ... این دیگه چیه! همین را کم داشتیم!...کارمان در آمد.»

مادر بزرک که می کوشید قضیه راکم اهمیت جلوه دهد با قدری ناراحتی گفت: «وا!»

خاله رابعه برای این که موجب تعجب را بیند به جلو خم شد و مادرم را به جلو راند. ماما فریاد زد. «چیکار داری می کنی، زن ! چی را میخوای ببینی!...» و در این هیروویر مادر بزرگ فرصت گیر آورده بود و می گفت: «حاجی زن ترا به خدا بچه ام خفه نشه...» منظورش از بچه من بودم. ماما با اوقات تلخی گفت: «ویش! تو این هیروویر بیا زیر ابرومو بگیر!» آری، منظور از بچه

من بودم، و من برخلاف هر بچه ای «سواره» آمده بودم ! یعنی به جای این که مثل دیگران اول سرم را از ان دنیای ناشناخته به این جهان ناشناخته واردکنم تصادفأ سقراطی عمل کرده و برخلاف سایر وقایعی که بعدها در زندگیم روی داد با احتیاط پیش آمده بودم: دیده بودم به جای اینکه در ورود به این جهانی که از نظر من ناشناخته بود خطرکنم و سر راکه فرمانده بدن است به خط بیفکنم بهتر است پا را، که بعدها خیر چندانی از آن ندیدم، به مخاطره بیندارم ، بنابراین پاسایان به اطراف داشتم می آمدم که با این گفت و شنود مواجه شدم ظاهر مثل این که از آمدن پشیمان شده بودم ، چون تعجلی به خرج نمی دادم _ شاید هم از این که می شنیدم مادر بزرگ ترس برش داشته من هم به تقلید از بزرگترها ترس برم داشت بود.کس چه می داند، شاید در آن لحظه فرکانس موج احساس مادر بزرگ با فرکانس امواج احساس من منطبق بود.

‏سال ها بعد در یکی از افسانه های ژاپنی خواندم (در یکی از قبایل آنجا) وقتی کودک می خواهند به دنیا بیاید پدر خانواده دهنش را روی موضع مادر، یعنی همسر، می گذارد و صدا می زند: «اوی؛ سو‏زاکی (نام کودک از قبل معلوم است)... اوی، سوزاکی گوش کن ببین چی مگم.! کوپن مارماهی اعلام نشده، تازه دولت میخواد "سوبسید" بعضی ازکالاهای اساسی مثل خرچنگ و قورباغه و مار را حذف کند... پول آب و برق و تلفن هم گران شده، میکن أب هم ... کوپن می شه. کرایه مسکن کمر شنکنه، و و ای به وقتی که بیمار بشی ، هر کی هر کی است..دکترها حسابی می چپابند...» و خلاصه از گرانی و ارزانی اجناس و تورم و سنگینی هزینۀ زندگی، و رفتار پیشوایان دین و دولت و وضع محیط و آزادی، و گروه های فشار و رانی و ارزانی دلار و این جور چیزها شمه ای می گوید، که دیگر جای گله و اعتراض نباشد و کودک – سوزانی – بعدها نگوید که شما به خاطر یک دم خوشی خودتان مرا دچار این مخمصۀ زندگی کرده اید. پدر این چیزها را می گوید و کودک می شنود، حتی اگر سئوالی هم داشته باشد می کند، و تصمیم می گیرد: اگر خواست می آید، اگر نه خودش را می کشد بالا – می رود ته زاهدان. من خیال می کنم اگر کسی پیدا می شد و به طریقی به من می فهماند که چنین و چنان خواهد شد، و فلان و بهمان وقایع را از سر خواهم گذراند، و خیری از زندگی نخواهم دید... باز هم خطر می کردم و از این همه دریا و دهلیز می گذشتم و می آمدم... می خواهم خودم ببینم، برادر! عجب حرفی می زنی... تازه چه کسی به نصیحت دیگران گوش کرده که من بکنم یا از تجزیۀ دیگران پند رفته که من بگیرم – تو هم توقعی داری! – هر کس دلش می خواهد کتک خودش را خودش بخورد!

این جور آمدن ها غیر عادی است – سواره آمدن را می گویم – هر چند مادربزرگ، بعدها این را هم برحسب نیاز ذهنی و روانی خود تفسیر کرد و در توجیه آن حدیث کوچکی از جائی از جیب های گشاد گنجینۀ ذهنش بیرون کشید. می گفت از اول هم می دانسته که سواره خواهد آمد: «خانزاده که پیاده نمی آید!» و پوزخندی می زد که مادرم کم می ماند مثل مار پوست بیندازد.

مسافر با این که سواره آمده بود خسته بود – خسته بود یا که می ترسید، و در آمدن عجله نداشت، چندان که از پیاده هم دیرتر به مقصد رسید.

«خاله زهرا مژده بدین، برایتان پسر آوردم!... یک پسر کاکل زری!» بله، قربان، این کله را این جوری نبین – این کله یکوقت کاکل زری بوده!

مادربزرگ ناباورانه گفت: «خودش مژده باشی، حاجی ژن! قربان آن دستهات برم...» و وقتی مدارک هویت را دید و مطمئن شد که پسز آورده صدایش را مثل دختر بچه ها نازک کرد و لبانش را کرد عین یک آلوچۀ چروکیده، و گفت: «آخی بمیرم، بمیرم... کوچولو... کوچولو... قد یک بچه گربه!» روی سخن با مادرم بود، اما گیرندۀ پیام من بودم.

ماما که می دید من همچنان در آمدن عجله ای ندارم دست هایم را آزاد کرد و آهسته آهسته بیرون کشید، و به قول خودش تا این کار را کرد پدرش درآمد، چون بند ناف به گردنم پیچیده بود و می ترسید خدای ناخواسته خفه بشوم و او پیش خاله زهرا رو سیاه بشود!

باری، ورود کردیم، با تن خیس و کوفته؛ و بوق زنان جائی را برای جائی را برای پارک کردن در خانواده مطالبه کردیم... گذاشتم روی سینۀ مادرم – مادرم که لحظاتی پیش وسایل و تجهیزاتم را دیده بود از سر سبکباری آه کشید – صدای آهش را شنیدم... و قطرات درشت عرقی را که بر پیشانی اش نشسته بود، به یک نگاه نفهمیدم چطور شد، چون برخلاف امروز که بچه را به محض ورود می شویند آنقوت – حالا هم کم و بیش – شستشو را به حال کودک مضر می دانستند و بچه را در پله «بران» یعنی چهل روز بعد از تولد در حمام می شستند، و اغلب حمام رفتن همان بود و سینه پهلو کردن همان – و برگشتن – همان منتها از راه دیر. مختصر سوزشی احساس کردم: با قیچی زنگ زده ای که از وسایل روی طاقچه بود و با آن نخ قند گرفته تا پوست بزغاله همه چیز می بریدند بند نافم را بریده بودند! ولی من از بس خساه بود که نای جیغ کشیدن هم نداشتم، ونگی زدم و به خواب رفتم... آخر بقول مادربزرگ نه ماه را آمده بودم. نمی دانم چقدر خوابیدم، اما ناگهان گرسنگی شدیدی احساس کردم و بی اختیار به چپ و راست لب کج و کوله کردم – و گریه سر دادم. این یکی دو روز بعد از تولد بود، انگار.

مادربزرگ گفت: «واخ واخ، چه پسرۀ بدعنقی! چه قشقرغی راه انداخته!» و بینی کوچکم را که قد یک کشمش بود با ملایمت لحن دخترانه گرفت و گفت: «صورت نداره هیچی، دماغ قد نخودچی...» و بعد با همان لحن دخترانه افزود: «عینهو بابا!» و بسم الله گویان مرا برداشت و خطاب به مادرم گفت: «بگیرش دخترم... اول یکم فشار بده چربی شیر درآد، بعد...»

مادرم انگاز که غلغلکش بیاید، در حالی که لب ورمی چید، با ناراحتی پستانش را فشار داد – دردش می آمد، ته پستان سفت بود؛ دردش می آمد, و عر زدن من دستپاچه اش کرده بود – من همچنان عر می زدم تا سرانجام چربی نوک پستانم را بر لبم احساس کردم. نوک پستان را محکم چسبیدم و شروع کردم به مک زدن: مادرم غلغلکش می آمد؛ چانه ام را که خسته می شد مکث می کردم و بی اختیار به خواب می رفتم. مادرم با سر انگشت محلی را چاه زنخدان است – اگر باشد – و من اکر مالک چاه نفت نیستم لااقل صاحب چنین چالکی هستم که به هیچ درد نمی خورد، چون، ای، اگر دختر بودم باز یک چیزی: ممکن بود دری به تخته بخورد و شاعری خوش کند و یوسفی را هل بدهد و در آن بیندازد تا منتی بر خلق خدا بگذارد و با طناب گیسوان خودم او را از تو دربیاورد... باری، مادرم هرچند گاه با انگشت این محل را غلغلک می داد و من باز مک می زدم و از نو به خواب می رفتم. مادرم با مهربانی و باصدای دخترانه می گفت: «چه پسر بازیگوشی! از حالا داری بازیگوشی می کنی، آره؟» و در حالی که با شرم؛|، زیرچشمی مادربزرگ را نگاه می کرد، با سرانگشت چاه زنخدان را غلغلک می داد. چندی بعد شنیدم مادربزرگ گفت: «خوابش برد.» و مرا داد دست مادربزرگ، و مادربزرگ مرا در محلی کنار مادرم خواباند.

پس از چندی بیدار شدم و نگاهی به اطرافم انداختم: انگار در سایۀ منار مسجدی بودم؛ گردن بند گنده ای به گردن منار بود، و مقداری وسایل، از قبیل خنجری بزرگ و قیچی کذائی و جوالدوزی بزرگ در کنار آن بود. از دیدن این چیزها تعجب کردم: بعدها فهمیدم که این چیزها برای این بوده که «آل» نیاید و مرا نبرد و مادرم را نزند.

آل جانور عجیبی بود؛ نمی دانم به چه دلیل، امّا با زنان زائو بد بود و می خواست به هر قیمت شده آنها را از بین ببرد. مادربزرگ می گفت چون خودش اجاق کور است چشم دیدن زائو را ندارد. مادربزرگ بارها او را دیده بود؛ دیده بود که خودش را لوله کرده و از دودکش اجاق دیواری پائین آمده و مترصد فرصت است... آل روح بود، بنابراین آمدنش از دودکش و این جور جاها مشکل نبود: می آمد و وفتی کسی دور و بر نبود، یا همه خواب بودند، یا وسایل دفع اجنّه از قبیل چاقو و قرآن و سوزن و این جور چیزها نبود، به زائو نزدیک می شد و با کف دست محکم به پشتش می کوفت و با همان یک ضربه او را می کشت. مادربزرگ جای پنجه های او را بر پشت بسیاری از زائوهائی که به یاری آل از رنج زندگی رسته بودند دیده بود. مادرم دو سه بار دیده بود که به قیافه ی زن بلند بالائی -شبیه مادر پدرم- از دودکش پائین آمده ولی از ترس چیزهایی که کنارش چیده بودند جرأت نکرده نزدیک شود -و مادربزرگ را صدا زده بود! مادربزرگ هر بار، انگار قبلاً از قرار ملاقات آل خبر داشته، بسم الله گویان آمده، و آل چپکی نگاهی به مادرم انداخته و رفته بود! مادرم می گفت حالت قیافه اش مهربان بوده، اوّل ها طوری می آمده که انگار می خواسته بغلش کند و نوازشش کند. مادربزرگ می گفت: «اینم از پدر سوختگیشه. میخواد گول بزنه. دخترم، هر وقت دیدی داره میاد بسم الله بگو و قیچی را وردار!»

انگار که طایفۀ آل همه جا همین جورند. من آن وقت داستان های گوگول را نخوانده بودم و نمی دانستم در روسیه هم آل هست و هر وقت پیدایش می شود کافی است با انگشت اشارۀ دست راست علامت صلیب روی دمش بکشی تا در لحظه رام و سر به راه شود. ولی آل های طرف های ما دم نداشتند، یا اگر داشتند چون پیراهن کردی بلند است و تا روی قوزک پا را می پوشاند دمشان پیدا نبود، و کسی ندیده بود که دُم و سُم و این جور چیزها داشته باشند، و بعد برخلاف آل های مسیحی کمی هم چموش بودند و گاه از خود قرآن هم رم نمی کردند، بسم الله که دیگر جای خود داشت. و عیب کار این بود اگر مادری را آل می برد (یعنی که روحش را می برد) بچه هم مقصّر بود. انگار بچۀ مادر مرده با آل پروتکل امضا کرده بود! طوری نگاهش می کردند که انگار یک حزبی بوده و با سازمان امنیت یا سیا همکاری کرده و برادرش را لو داده است! مادر مجید همسایۀ ما را آل برده بود. یادم هست هر وقت مادربزرگ به او می رسید سعی می کرد تا آنجا که ممکن است او را نبیند، یا اگر می بیند به خوش و بشی کوتاه اکتفا کند و بگذرد. طبیعی است با این اوضاع و احوال من هم دل تو دلم نبود؛ می ترسیدم مادرم را آل ببرد، و اگر طول موج و فرکانس امواج افکارم با طول موج و فرکانس افکار دور و بری ها میزان بود و وسیلۀ انتقال احساس یکدیگر را می شناختیم شکی نبود می فهمیدند که من هم به قدر کافی دلواپسم. مادربزرگ که به نوعی دریافته بود که هر وقت کافیه -یعنی مادرم- با دستپاچگی بسم الله گفته و او را صدا زده من هم مقارن آن، به قدرت خدا، جیغ کشیده ام...!

برای این که آل مجال و فرصتی پیدا نکند و زن زائو را نزند، تجربه به نسل های بشرِ حوالی کوهستان های ما آموخته بود چگونه او را بی خطر سازند. کوزه ای در کنار زائو می گذاشتند، تسبیحی به گردن کوزه می آویختند و خنجری در کنارش می نهادند. این برای گول زدن و به اشتباه انداختن آل بود، که کوزه را آدم بپندارد و جرأت نزدیک شدن به زائو را پیدا نکند؛ و برای محکم کاری قرآنی هم به این تهیّات اضافه می شد تا اگر آل خط اول دفاع را شکافت خط دومی هم باشد و «دفاع» یکسر در هم نریزد. تجربه باز به این مردم کوه نشین آموخته بود که در برابر آل از این ترتیبات کار چندانی ساخته نیست و آل کوزه را به جای آدم نمی گیرد؛ اوّلها، ای چرا، جا می خورد امّا بعد با کمی دقّت می فهمد که کوزه کوزه است و آدم آدم؛ فرآن هم مثلاً به علت ناپاکی خانواده یا معصیت همسایه یا علل و جهات مشابه یا صرفاً برای تنبّه خانواده تعمداً مداخله ای در قضیه نمی کند. بنابراین ضعف دفاع را با «کشیک» یا شب زنده داری جبران می کردند: از همان شب اول عده ای از جوان های محل می آمدند و در اتاق زائو -یعنی در تنها اتاق خانه- چون خانه ها یک اتاق بیشتر نداشتند- می نشستند و تا صبح شبچره می خوردند و قصه می گفتند و آواز می خواندند و می خندیدند و سر به سر همدیگر می گذاشتند کشیک می دادند. بیچاره زائو! حتی فرصت شاشیدن هم به او نمی داند، و گاه پیش می آمد که خودش را خیس می کرد -اگر جرأت می کرد، و این عمل طبیعی صورت واقعه ای رسوا کننده به خود نمی گرفت و مسخرۀ محل و شهر نمی شد...

جوان ها می نشستند، و گوش می خواباندند تا کسی چرتش ببر، و کلکی به بزنند. این کشیک هفت شب دوام می کرد. در یکی از شب ها پسر خاله رابعه خوابش برد؛ بچه ها گوش خواباندند، خوب که خروپفش بلند شد یواشکی با حوصله گره بند تنبانش را گشودند و تخم مرغی را شکستند و سفیده اش را به رانش مالیدند و بیدارش کردند. خودش زیاد سخت نگرفت، کمی زرد و سفید شد، و بعد مثل دخترها زد زیر گریه، ولی خاله رابعه قشقرغی راه انداخت آن سرش ناپیدا.

-همه اش تقصیر خاله زهرا است: «خاله رابعه، بذار صالح هم بیاد! کجا بیاد؟ مگه من صالحمو تو همچین لات و لوت هایی می فرستم! من دونه دونه موهای سرم را پای صالحم سفید کردم...» راست هم می گفت؛ صالح یکی یک دانۀ خاله رابعه بود، و خاله رابعه هستی و زندگیش صالح بود -امّا صالح هم چه صالحی، به قول مادربزرگ، قدرتی خدا عینهو کژه شتر. و آنقدر زرد و ضعیف که باز به قول مادربزرگ بیچاره به برف می شاشید آب نمی شد. "صالح من کجا و این لات و لوت ها کجا... پسر پینه دوز بیاد سفیده ی تخم مرغ به اونجای پسرم بماله. یعنی که اونطور! یعنی همان کاری که با خودش و جد و برجدش می کنن!..." مادربزرگ گفت:"ناراحت نشو، جوانند، شوخی کردند!" من سر و صدا را می شنیدم، ولی سر در نمی آوردم، جیغ زدم؛ مادربزرگ از جیغ من برای خواباندن دعوا استفاده کرد و هول هولکی گفت:"وا خاک عالم! بچه ام ترسید!" و بعد خطاب به من با مهربانی، و به لحن جوانانه ای که هیچ خوشایند نبود گفت:" چی شد، چی شد ننه، ترسیدی! آره!" و مرا داد دست مادرم. مادرم گفت:"بسم الله!" نرمی پستان را بر لبم احساس کردم و آرام گرفتم.

با تمام این تفاصیل قضیه ی ال ساده نبود؛ چه با این همه از غفلت حضار استفاده می کرد و زائوی مادر مرده را می زد. این بستگی به نوع آل داشت- صحبت ضعف مادر وکم خونی و این جور چیزها در میان نبود- ای دنیا، آن وقت از ویتامین و سرم و این قبیل چیزها خبیر نبود- گاه آل بزن بهادری پیدا می شد که مقید این جنگولک بازی ها نبود و بی ترس و واهمه می آمد و روز روشن، جلو چشم همه، مادر را می برد. یادم هست یک بار می خواست جلو چشم همه خاله فرشته را ببرد. مادربزرگ جیغ می زد و صورت می خراشید و خاله فرشته که رنگش شده بود عین گچ دیوار و سیاهی و سفیدی چشمانش قاطی هم شده بود بی هوش و بی حال افتاده بود و دانه های درشت عرق از پیشانیش جوشیده بودو هرگاه کره ی چشم می غلتید و سفیدی چشم از لای دو پلک پدیدار می شد مادربزرگ همچنان که بر سر خود می کوفت داد می زد:"یا فاطمه، یا فاطمه!" و به او توصیه می کرد:"گوش نده، گوش نده!" و با هر یک از این توصیه ها گیس خاله فرشته را می کشید و کله اش را به شدت تکان می داد. هرگاه خاله فرشته چشم می گشود و با بی حالی چشم به اطراف می گرداند مادربزرگ شک نداشت، که فریب خورده و دنبال آل می گردد، تا از پی اش به راه بیفتد. خالو رحیم- برادرزاده ی مادربزرگ- آمده بود و با تفنگ سرپرش پیاپی آتش می کرد، که شاید آل از صدای تیر رم کند و پی کارش برود. هر وقت صدای تیر بلند می شد خاله فرشته یکه می خورد، و دور و بری ها همه خوشحال می شدند، و هر وقت چشم می گشود و به اطراف خیره می شد مادربزرگ آشفته وار فریاد می زد:"رحیم! رحیم!" و رحیم آتش می کرد، و ما بچه ها در اطراف می پلکیدیم، و هو می کشیدیم، و از صدای تیر کیف می کردیم... تا سرانجام خاله فرشته چشم گشود و سراغ احمد، پسر بزرگش را گرفت- شب هفتم شب نامگذاری بود، و شب نامگذاری شب "سور" و "سرور" بود- البته اگر نوزاد پسر بود. پلوی و خورشی تهیه می دیدند و ملا و اشخاص سرشناس محل را دعوت می کردند و در گوش نوزاد- که در این مورد به خصوص من بودم- "بانگ" می گفتند: طرف های ما به اذان می گویند "بانگ". اگر در گوش بچه بانگ نگویند- البته نه هر کس، بانگ را حتما باید ملا بگویند...اگر ملا در گوش بچه بانک نگوید و متعاقب گفتن بانگ نامش را چندین بار در گوشش تکرار نکند روز قیامت کر خواهد بود، و چیزی نخواهد شنید، و پای ترازو و میزان نخواهد توانست حساب و کتابی از خود ارائه کند، و بدا به حال چنین موجودی! مثل این است که مسافر باشی و به گمرگ آلمان وارد شده باشی و گمرگچی مثل بیشتر کارمندان، و همه ی کارمندان آلمانی، تمایلی به مساعدت نداشته باشد و هی از تو بپرسد فلان چیز را داری یا فلان چیز را نداری، یا از کجا می ایی و چکار داری و چقدر می مانی... و تو چیزی نفهمی و جواب ندهی و یا احیانا عوضی جواب بدهی، و او با آن چشمان سرد و بی احساس براندازت کند و چیزهایی پیش خودش بلغور کند و کلمات ناآشنا به کله ات بخورند و بی هیچ تاثیری کمانه کنند، و او دست و بال تکان دهد، و تو مثل یک توله ی غریبه ی ترسووار نگاهش کنی، و او نگهت دارد، در حالی که مسافران دیگر تند تند از کنارت می گذرند و پی کار و زندگی خود می روند و تو ترس برت دارد نکند نگذارد از مرز بگذری!... من این جریان را شخصا تجربه کرده ام: چندی پس از پایان جنگ (جهانی دوم( از فرانسه برای معالجه به آلمان می رفتم، و چه خوشحال بودم که به آلمان می رفتم: ما آریائی، آنها آریائی. برادری بودم که به خانه ی برادر می رفتم. غمی نداشتم. به مرز که رسیدیم برادر آلمانی از غیر اریائی ها چیزهایی پرسید، جواب هایی گفتند و گذشتند؛ نوبت به من رسید، او چیزهایی گفت که من نفهمیدم؛ من چیزهایی گفتم که او نفهمید. گذرنامه ام روی میزش بود. سرانجام برادر آریائی اشاره کرد بمانم، ولی در لحن صحبت و حرکت دستش نشانی از محبت نبود. من منتظر بودم بپرد و در آغوشم بگیرد و سر و صورتم را غرق در بوسه کند، ولی او سرد و بی احساس ایستاده بود و دیگران را رد می کرد، و من همچنان با چوب زیر بغل ایستاده بودم. همه که رفتند به سر وقت من باز آمد، باز چیزهایی گفت که من نفهمیدم، و من باز چیزهایی گفتم که او نفهمید، تا بالاخره یک مرد فرانسوی پادرمیانی کرد. معلوم شد نمی داند کجایی هستم، گفتم ایرانی هستم، باز نفهمید، مرد فرانسوی به او گفت persan (پارسی،ایرانی) هستم، ولی گذرنامه را چسبیده بود و بهempire de L Iran (امپرتوری ایران) اشاره می کرد، در تعجب از این که این چه ربطی به موضوع دارد!؟ تا سرانجام انگار به کشف مهمی نایل آمده باشد لبخندی در چهره اش پخش شد، و گفت:" verstand– ها، فهمیدم!"... و فهمید که عربم! و با حالت چهره و حرکات دست و دهان، که صدای مسلسل را تقلید می کرد، به کمک یکی از چوب های زیر بغل خودم فهماند که می داند عرب ها با انگلیسی ها در حال جنگند:

دوران ملی شدن صنعت نفت بود، و آبادان شلوغ بود، و او بسیار متعجب بود از این که این چگونه است که کشور ما مستعمرۀ انگلیس است، و من انگلیسی بلد نیستم! راستش، خودم هم تعجب کردم...

(این از برادری نژادی ــ و امّا برادری ایدئولوژیک، به اصطلاح امروز ــ در بلغارستان بودم... زمان شاه ــ راهنمایی به ما داده بودند که دانشجوی سال آخر دانشکدۀ حقوق بود. خوشحال شد از این که فهمید ایرانی هستم ــ چند روز پیشترش «پرزیدنت هویدا، دبیر کل حزب کمونیست برادر ایران»! از اتحاد شوروی دیدار کرده بود. گفتم که پرزیدنت هویدا از رفقا نیست، و چنین و چنان است... رفیق راهنما کلی ناراحت شد... اختیار دارید! اینجا روزنامه ها خیلی تعریف کردند... گفتم من از رفقا بودم، محکوم به اعدام بودم، هفت هشت سالی زندان بودم... طرف به ریش نگرفت. از سیبی که قاچ کرده بود به دو تن از همسفرانمان ــ یکی بلژیکی و یکی آمریکایی ــ تعارف کرد، و مابقی را خودش خورد... و ما رفقای سابق را ــ من و زنم را ــ حذف کرد! البته سیبش خوردن نداشت ــ به نظر من کال بود!)

آری، این مراسم پر بی حکمت نیست: تولد، زناشویی، مرگ: در تولد است که به تو می گویند باید گوشهایت را باز کنی؛ اسمت فلان است، هر کار که بکنی، با این اسم می کنی و با این نام است که از خود دفاع می کنی یا به حقوق خلق الله تجاوز می کنی. این اسم حتی وبال بچه ها و نوه ها و نتیجه ها هم هست. خانوادۀ فلان، پسرهای فلان، نوۀ فلان... گوشهایت را درست باز کن! با این نام زن می گیری، زن هم که گرفتی باید مواظب باشی که «دوستان» قُرش نزنند، چون اسم تو روی اوست، وقتی هم که مُردی با همین نام دفنت می کنند؛ خطاب به این نام است، چشمت باید باز باشد. جناب کی سینجر هم به مشتریان جهان سومِ همین جهان هم باز این توصیه را کرده، که مشتری باید چشمش باز باشد که کلاه سرش نرود... البته تفاوت امر در این است که در آنجا کلاه بردار و کلاه ¹گذار نیست، و سیاست Pealpolitik جناب کی سینجر محلّی ندارد ــ البته بهتر است قدری هم زبان خارجی بلد باشی... ولی بعد از همۀ این حرف ها وقتی ناشنوا باشی همۀ اینها مالیده، گیرم که متخصص زبان هم باشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب هفت شد، و مهمان ها آمدند. سکوت اتاق را، پیش از ورود مهمان ها احساس می کردم. مادرم از بستر برخاسته بود، به عبارت دیگر با اینکه ضعیف بود او را به اجبار بلند کرده بودند؛ لولۀ لامپا ترک برداشته بود و تکه ای از آن جدا شده بود؛ برای اینکه فتیله دود نکند در این چند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

1.واقع بینی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب جای این تکه را کاغذ سیگار چسبانده بودند. امشب لولۀ لامپای روسی تازه ای خریده بودند، و اتاق بسیار پرنور بود، به حدّی که نورِ لامپا از لای درِ پستو، اتاقک من و مادرم را مثل روز روشن کرده بود. فتیله هم «میزان» می سوخت، و این از شاهکارهای پدربزرگ بود، می گفت در تمام شهر کسی مانند او فتیلۀ چراغ را میزان نمی بُرد. کمی بعد از نماز عشا دستجمعی از مسجد آمدند. صدای پدربزرگ در دالان خانه پیچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«زهرا،زهرا! چراغ...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ چراغ را برداشت و از در بیرون رفت، و ضمن این که می رفت به مادرم گفت: «دخترم، پستو تاریکه، یه بسم الله بالای سر بچه بگو!» مادرم زیر لبکی گفت: «بسم الله... بسم الله!» سین بسم الله را قد یک دسته بیل می کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندی نگذشت که صدای پا به همراه نور چراغ به درِ اتاق نزدیک شد: پیشاپیش همه ملاحسن بود: مادربزرگ کنار در ایستاده بود و چراغ را نگه داشته بود. گفت: «ملاحسن مواظب باشید، سرتان را پائین بگیرید!» درِ اتاق کوتاه بود، برای داخل شدن باید کلّی خم می شدی: معلوم نبود چرا، هرچند پدربزرگ در توجیه آن فلسفۀ خاصی برای خودش یافته بود. می گفت در را برای این کوتاه می سازند که اهل خانه وقتی وارد می شوند به اجبار خم شوند و به بزرگ خانه تعظیم کنند و خواهی نخواهی بپذیرند که بزرگی هست و کوچکی هست، و اگر خم نشوند و نپذیرند سرشان به تاق بخورد. شاید هم درست می گفت چون در شهر کوچک ما درِ همۀ خانه ها کوتاه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهمان ها آمدند و نشستند. اول یک چای تمیز خوردند و کلی از عطر چای تعریف کردند، و مادربزرگ ضمن خوشحالی کلّی اظهار تأسف کرد، که متأسفانه آنطور که می خواسته جا نیفتاده و رنگ و عطر پس نداده ــ کو چائی های قدیم! ــ انشاء الله بماند برای دفعۀ دیگر: ملاحسن گفت: «انشاالله برای عروسیش...» و مادربزرگ معطل نکرد و چاب دوم را هم ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخن از هر دری آغاز شد: که در شهر ما یکی دو در بیش نبود. اول از گرانی که کمر مردم را شکسته بود: واقعاً آخرالزمان است: سابق یک شاهی که دست بچه می دادی توتون که می خرید هیچ، مقداری هم نخود و کشمش و سنجد و سقز برای خودش می خرید و تازه کلی می نالیدیم که ای وای به چه روزگاری افتادهایم که پول ارزشش را از دست داده! و حالا صنار که به بچه بدهی چیزی با خودش نمی آورد. ملاحسن می گفت روی سنگ یک قبر دیده که مردی وصیت کرده روی قبرش بنویسند ما آدمهایی بودیم که یک بز را به یک «پناباد» ــ یعنی به یک ده شاهی ــ خریده ایم و زن هایمان را طلاق نداده ایم! حاج رشید آهی کشید و گفت «آخرالزمان می خواهی چطور باشد! استغفرالله، العیاذ بالله آخرالزمان که شاخ و دم نداد. سابق بر این یک قران که می دادی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیزم زمستانت تامین بود ، حالا هیزم را باید بخری باری بک عباسی ؛ روغن را باید بخری منی پنج قران . ما دل شیر داریم آقا ، قدیمی ها جای ما بودند یک روزه زهره ترک میشدند . از ما که گذشت ، خدا به بچه هامان رحم بکند !»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله گفت :« تازه اینجا خوب است ؛ عجمستان را ببینید چه میگویید ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویا یکبار به همدان رفته بود ، و منظورش از عجمستان همدان بود ، و در مجالس ، بسته به مورد ، عجمستان مظهر و نمونه ی خوبی و بدی بود . « اخرالزمان آنجا است ؛ حد بین زن و مرد شکسته شده ؛ زن آقای خانه است ؛ چادرش را سرش میکند و میرود توی کوچه به هوای چیز خریدن چشم چرانی . مگه مرد جرات میکند بگوید بالای چشم خانم ابروست ؟! نطوقش در بیاد با لنگه کفش میفتد به جانش ، حالا نزن کی بزن !.» اما اگر صحبت از راحت و اسایش و اینجور چیز ها بود می گفت :« راحتی میخواهی ، عجمستان . چاردیواری اختیاری که می گویند همانجا است ؛ یارو مست کرده تو خیابان نشسته به اواز خواندن . مامور رسیده ، گفته بلانسبت حاضرین مرد که چرا اواز میخوانی ؟ یارو دست برده چهار تا سنگ ریزه برداشت گذاشته اطرافش گفته چاردیواری اختیاری _ مامور که اینطور دیده دمش را _ حاشا من حضور _ گرفته لای دو پا و رفته ! آنجا قانون هست قربان ، نه مثل این خراب شده که هر امنیه ی بی سر و پایی هر وقت هوس کرد بیاد تو خانه ات جلو زن و بچه ابرو برات نگذارد . کلات را یکوری میذاری و شاه را هم به فلان پسرت حساب نمیکنی ، بلانسبت . انجا هر چیزی برا خودش قانون دارد ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ که به اتکای سن و سالش اجازه داشت در چنین مجالسی پای سماور بنشیند گفت : « پناه بر خدا ! » ولی از سخنش پیدا بود که بی میل نبود گاهی اوقات خدمتی از ان قبیل که زن های عجمستان به شوهرانشان می کنند به پدربزرگ بکند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله در ادامه سخن گفت :« بله ، عرض میکنم _ حتی دختر ها . بله خاله زهرا ؛ باز رحمت به خودمان ؛ انجا ها حیا را درست و حسابی غورت داده اند و یک کاسه آبم روش خورده اند . »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت :« خدا نیاره اون روز و روزگارو ! » و گوشه ی لچکش را به دندان گرفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملاحسن گفت :« کتاب می فرماید ....» _ معلوم نبود کدام کتاب ، ولی همیشه مفتاح کلام همین کتاب بود که کعلوم نبود .« می فرماید وقتی حرمت علما از بین رفت منتظر آخرلزمان باشید . خودمانیم ، علما حرمتی ندارند ؛ بگذریم از خودتان ؛ چه وقت کسی بدون توقع گفته این کله قند را ببرم خانه فلانی ؟ اگر گفته و اورده حتما کاری داشته ، و میخواسته قسم دروغی را راست و ریس کند ، یا طلاق افتاده ای را دست کند ، و من باید بنشینم و یکی توی سر خودم و یکی تو ی سر کتاب بزنم و بگردم و از جایی « قیل » صعیفی پیدا کنم و محض رضای خدا مینه ی اقا و خانم را جوش بدهم . من نمیگویم ، و زوری هم ندارم که بگویم الاللله باید بفرستید ، نه ؛ ولی رفتار مردم با علما طوری است که انگار علما مرتکب جنایت شده اند که رفته اند علم خوانده اند ؛ سلامی هم اگر میکنند انگار به حکم دولت است . سابق براین مجلسی بود ، « مولوی » خوانی ای بود . حالا شده است شاهنامه خوانی ، و ترنه1 بازی و شاه و وزیر . باور می کنید که همین رمضان فطریه ی مسجد ما جمیعه بیست و چهار قران بود ؟ ان وقت با بیست و چهار قران من و هفت سر عائله یک سال آزگار باید سر کنیم و من قران و حدیث بخوانم برای این مردم ! ان وقت می گویند چرا اخر الزمان ؟ آخرالزمان به خاطر معصیت ، اخرالزمان به خاطر همین بی حرمتی ها ؛ اخرالزمان به خاطر همین بی اعتنایی به علما ....! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ که پیرمرد خوش قیافه ای بود و در زندگی جز با رنج با پیشه س دیگری اشنا نبود و مشاغل عدیده ای را ازموده بود تا سرانجام در خیاطی ماندگار شده بود و همیشه سوزن نخ کرده ای _ معمولا نخ سفید _ به یقه ی قبایش بود گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« امروز ماموری امده بود کاروانسرا ، می گفت باید « سجین » بگیرید » _ منظورش سجل بود . ملاحسن سخنش را تصحیح کرد و گفت : « سجیل » .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت :« بله ، سجیل . گفتم سجیل دیگر چه صیغه ای است ؟ گفت سجیل چیزی است که اگر نداشته باشی مثل این است که کر و لالی ، اسم نداری . گفتم همه می دانند که من کر و لال نیستم ، و اسمم دارم . گفت اسمن چیه ، گفتم اوستا صالح . گفت شهرت ، گفتم شهرت چی باشد ؟ گفت دِ همین ! شهرت یعنی این که اگه دو تا اوستا صالح باشند از کجا بفهمم تو همانی که من میخواهم ؟ گفتم خوب این که کاری ندارد ، از هر که بپرسی بهت میگه ، اتفاقا توی این شهر دو تا اوستا صالح هست ، یکی من که اوستا صالح پسر صوفی فیض اله هستم یکی هم اوستا صالح پسر اوستا رحمان . مامور سجیل گفت : اولا اگه از شهر خودت دور باشی و بگی من اوستا صالح پسر اوستا فیض اله هستم از کجا بدانند که هستی و اهل فلانجا هستی یا نستی . سجیل برای این است که یک کاغذی پیشت باشد تا هر وقت گفتند عمو تسمت چیست ، کجایی هستی ، پدرت کیست ، شهرتت چیست ، شغلت چیست ، اسم زنت چیست ، چند تا زن داری ، فوری کاغذ را رو کنی و مهرش را نشان بدهی ، و والسلام و نامه تمام . بگی مثلا من اوستا صالح فیض الله زاده یا ... پدربزرگت اسمش چه بوده ؟ گفتم محمود گفت یا صالح محمودی ... همین پهلوی پهلوی که میگن این که پدر رضا شاه نیست که _ این شهرتشه . گفتم مگر من مرض دارم که شهرم را ول کنم و برم یک جای دیگر که ازم سجیل بخواهند یا اسم زنم را بپرسند _ همین مانده بود ! گفت خلاصه حکم دولته ، دو ریال هم باید بدی .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملاحسن گفت :« یعنی دو قران و ده شاهی ؟! مردم این پول را از کجا بیاورند ؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ در ادامه ی سخن گفت :« گفتم اگر این سجیلی که میگی نگیریم چی میشه ؟...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رشید که براق شده بود گفت:« هیچی ، گفت حکم دولته ، همه باید بگیرند .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج رشید گفت :« صحیح ! که کاغد و بیندازیم گردنمان و اسم زن و بچه مان را جار بزنیم ! .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله گفت :« تو عجمستان هم همه گرفته بودند . خانه ای بود که من یه اتاقش را کرایه کرده بودم ، صاحبش را صدا می زدند توتونچی ، چون گویا یک وقتی توتون خرید و فروش می کرده . یکی هم رو به روی خانه اش مغازه داشت _ انجا به همین دکان های خودمان میگن مغازه _ بله ، او را صداش میزدند عطاریان .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ :« اتفاقا بعد از این که رفت ملاصادق امد ؛ جریان را همانطور که برای شما تعریف کردم برای او هم نقل کردم . خیلی ناراحت شد ، و گفت این پهلوی بلاخره ته مانده مذهبی هم که داریم از دستمان میگیرد . امروز برای خودت سجیل می دهد فردا برای زن و بچه ات .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی رشید گفت : « استغفرالله ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت :« خدا اون روز را نیاره ایشالله ! » و دنباله ی لچک را که رها شده بود گرفت و به دهان برد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت :« بله ، ولی مثل اینکه اورده .» تا اینجاش یعنی تو دیگه خفه خون بگیر ، و بعد « چون انطور که پاسبان می گفت برای همه ی اهل خانه باید گرفت ! حتی برای بچه ی یک ماهه .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملاحسن گفت :« برای تک تکشان هم باید دو ریال داد ، یا برای همه ؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت :« درست نمیدانم ، نپرسیدم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملاحسن گفت :« چون اگه قرار باشه برای هر نفر دو ریال داد اون وقت حساب زندگی ما با کرام الکاتبینه .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت :« از ملاصادق می گفتم . میگفت این سجیل و اینجور کارا شرعی نیست .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی رشید گفت : « کجاش میخواهی شرعی باشه ؟ بیان در دکانت ، کشان کشان ببرنت اداره که الاللله باید سجیل برایت بنویسیم ، و دو ريال هم بدهی ! این که نشد معادله من یک چیزی رو باید بخواهم که تو قیمت روش بگذاری ، تا اگر خواستم بگیرم ، اگر هم نخواستم که نه ، تو به خیر و من به سلامت . اولا من که نخواستم ، ثانیا امدیم و خواستم _ یک تکه کاغذ دو ریال ؟ ! وانگهی تا حالا بی « سجیل » زندگی کردیم عیبی داشته ، پدر و پدربزرگم « سجیل » نداشتند نتوانستند درست زندگی کنند ؟ اتفاقا خیلی خوب هم زندگی کردند . پدربزرگم ، خدا بیامرز ، پنج تا زن را نان میداد ، من یکیش را هم به زحمت نان میدم . تازه انطور که میگویند گردنش در زه پیرهن نمی گنجیده . سجیل برای انهایی خوب است که سال تا سال می نشینند زیر سایه و سرشان به مهمانی و شکار گرم است ... و پائیز ها هم ، شخم نزده و درو نکرده خرمن برمیدارند ...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی رشید شوهر خاله فرشته بود ، و داشت به بابا و ، واسطه ی او ، به مادربزرگ نیش میزد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت : « ای بابا ، اینام توشان خودشان را می کشد و بیرونشان مردم را _ مثل موریانه اند ، همه چیر را می خورند غیر از غم صاحب خانه ؛ هشتشان گرو نه شانه . سال تا سال یک دست لباس برای زن و بچه شان نمی خرند _ این ها را ، همان از دور باید دید ...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ که تمام فیس و افاده اش به بابا و خانواده اش بود ، گفت :« خوبه دیگه ! ما خودمان نمیخواهیم ، والا انگشت تکان بدم همین فردا دکان حاجی فتح الله را میاره خانه .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله گفت :« شهدالله ، یک دانگ از همین ده کوره ی دم جاده اش را به من بدهد تمام ثروتم را رو دست همین ملاحسن حاضری بهش هبه می کنم ...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت :« هی هی ... تو تکان دادی و او اورد ! فعلا پاشو ، یک لقمه نان بده بخوریم ...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم با تنفر لب ورچید ، و من گریه سر دادم . مادرم با صدایی آهسته گفت :« وا ، فهمیدی صحبت باباتو میکنند ! ای ناقلا ! » و مرا بر دامنش گذاشت ، رشوه ی معمول را داد ، و چالک چانه ام را غلغلک داد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ « مجمعه ی » غذارا اورد ، و حضرات به خوردن مشغول شدند ، و ضمن خوردن گفت و گو را ادامه دادند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملاحسن گفت :« البته ملاصادق ملای دوازده علم است ، و بی دلیل حرف نمیزند ، ولی خیال میکنم« پول گرفتن » را خلاف شرع دانسته ف چون کلمه ی « سجیل » در قران هست . در سوره ی ابابیل می فرماید :« و ترمیهم بحجارة من سجیل و کعصف ِ مأکول .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی بر لبان پدربزرگ نقش بست ، انگار در دلش می گفت :« قربان خدا بروم که فکر همه چیز را کرده است ، حتی « سجیلی » را که رضا شاه میخواهد بدهد ! » اما به جای ابراز شادمانی ابراز شگفتی کرد و گفت :« سبحان الله ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک چند جز صدای لقمه های که در دهان می گشت صدای دیگری به گوش نمی رسید _ در این احوال صدایی که شنیده میشد به درامد ِ « چاچا » شبیه بود ... سرانجام این رشته اصوات از هم گسیخت _ حاجی رشید گفت :« ماموستا ، این کلاه پهلوی و شاپکایی هم که صحبتش را میکنند ...؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن سوالیِ گفتار نشان میداد ، که دنباله ی همان فکر سابق است و پرسنده می خواهد بداند ایا از این عجایب هم در جایی به اشاره یا به صراحت یاد شده است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملاحسن گفت :« بله ...منتها ... نه به این الفاظ ...! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت :« حلجی فتح الله باید بداند شاپکا چه جور چیزی است _ نه حاجی ؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله گفت :« بله ... شابکا چیزی است مثل همین لگن دستشویی » و به لگن دستشویی کنار کفش کن اشاره کرد « اما لگن نمدی ... مثل نمدی روسی _ چکمه های نمدی را که دیدی ، تو جنگ بین الملل ؟ اینم همانطور ، منتها کمی ظریفتر و سفت تر .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت :« که تو لگن نمدی دست و صورت بشورند _ ؟! ..و سبحان الله ؟! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لقمه در دستش مانده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله کله ی کوچکش را به عقب راند ، و قاه قاه خندید . « نه حاجی ، دست و صورت توش نمی شورند . شابکا کلاه است . بله ، حاجی لگن را باید بگذاری سرت ... خواستی دست و روت هم توش بشور ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت :« سبحان الله ...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی رشید گفت :« کاسبی مان در امد ، ان وقت می ماند یک انتر _ و لوطی ها لوطی 2 ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ از پشت پستو گفت :« پسر خاله زینب از بغداد برگشته بود می گفت « قنسور 3 » انگریز4 را دیده که یک همچو چیزی داشته ، سرش میگذاشته ، که زبانم لال ، استغفرالله ، اسمان و خدا را نبینه .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله گفت : « بله درست گفته _ همینطوره . من هم تو شامات ین انگریز ها را دیدم ... نه هیچی را نمیشد دید .»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی رشید گفت :« اروای باباش ( بابای پهلوی ) خیال میکند با اینجور کارهاش می تواند مردم را از خدا دور کند ! ما نمی بینیم ، خدا که میبیند ! باید فکر انجا را بکند ...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملاحسن گفت :« کتاب می فرماید زمانی خواهد رسید که کلاه مرد ها چیزی خواهد بود شبیه کفر شتر لاغر ... و به فرمایش کتاب این یکی از نشانه های ظهور آخرازمان است . این شاپکایی که صحبتش را میکنند خیلی به فرمایش کتاب شبیه است . خداوند ان روز را نیاورد . عجب سر پر مکافاتی داشتیم ما _ یک جرعه اب ِ خوش از گلومان پایین نرفت ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله اهی کشید و گفت :« هیهات ! خداوند ان روز را اورده ، ماموستا . این را هم سرمان می گذاریم تا ببینیم بعد خداوند چه پیش می اورد ، و چه مکافات دیگری برامان مقدر کرده ... الحکم اللله ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شام پایان پذیرفته بود ، پدربزرگ گفت :« زهرا ، بی زحمت مجمعه را بردار ، افتابه لگن بگذار ! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهامان ها از دسپخت مادربزرگ تعریف کردند و مادربزرگ طبق معمول با مقادیری شکسته نفسی و غرور گفت که خوب از خود آنهاست وگرنه او کاری نکرده،و ان طور که او انتظار داشته برنج خوب در نیامده و خورش خوب جا نیفتاده،و خلاصه باید به خوبی خودشان ببخشند،ان شا الله یک وقت دیگر.مثل این که باز برای مادره خواب دیده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افتابه لگن مخصوص مهمانی های رسمی بود.سایر اوقات از افتابه لگن خبری نبود:پس از خوردن غذا ، اگر غذا گرم بود،هر کس بسته به وسعش با دستمالی که سالی ماهی یک بار شسته میشد یا با دنباله استین پیراهن، که معمولا به دور سر استین قبا بسته میشد،دستش را پاک میکرد یا به ابرو میکشید.اخر میگفتند در روز قیامت تمام اعضای اطلاعاتی بدن شروع مکنند به لو دادن ادم، چشم میگوید ان جور نگاه حرام کردم،دست میگوید ان جور کار حرام کردم و پا.... و خلاصه هر یک انچه کرده یا دیده را میگوید جز ابرو که میگوید خبر ندارم_بنابر این باید او را داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در میهمانی های رسمی و غیر رسمی هم دو جور عمل میشد:یا افتابه لگن را میگرداندند،بدین معنی که لگن را جلوی شخص مورد نظر میگذاشتند و روی دستش اب میرختند و طرف بعد از خیس کردن دست با تکه صابون رخت شوری که کنار لگن بود دستش را _معمولا دست راست را که با ان غذا خورده بود_صابون میزد و بعد مشتی آب توی دهان میگرداند و غرغره میکرد و دوباره دست ولب را صابون میزد و اب میکشید و توی لگن تف میکرد. او که تمام میکرد لگن را جلوی بغل دستی میگذاشتند و عمل تکرار میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمال بزرگی بر دوش افتابه لگن دار بود که شخص پس از این که دست و دهانش را میشست و با انتهای ان دست و دهانش را پاک میکرد. گاه که عده زیاد بود یا افتابه لگن داری نبود افتابه لگن را پایین اتاق میگذاشتند و هر کس که از خوردن فارغ میشد از جای برمیخواست و بی توجه به دیگران که میخوردند میرفت و غرغره میکرد و اخ و تف راه می انداخت، وباز می امد و سر جایش مینشست، و مینشست به خلال کردن دندان ونگاه کردن و لقمه شمردن، و اخلاط بیرون دادن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار که افتابه لگن داری نبود_چون زن ها معمولا از این کار معاف بودند و پدر بزرگ هم سنی ازش گذشته بود_ افتابه لگن را مادر بزرگ گذاشته بود پایین اتاق جلوی در پستو و خودش امده بود توی پستو با مادرم شام بخورد. همین که امد خنده ای از روی اوقات تلخی کرد_از ان خنده ها که خودش میگفت"از لجم میخندم!"_خنده ای تو سینه ای_هیس!وگفت راست گفته اند والله"شکم ملا تغار خدا، شکم سید پناه بر خدا"هیچی روی سفره باقی نذاشت!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مادرم نشسته بودند، میخوردند و ارام صحبت میکردند. صدای ابی که مهمان ها به نوبه غرغره میکردند، و اخ وتفی که میکردند و در لگن میریختند در پستو به خوبی شنیده میشد_"اغغخخ،تف!" و هر بار که طرف به "اخ و تف!" میرسید مادرم با صدای که شاید فقط من میشنیدم میگفت "زهر مار!" و زهر مار را با تاکید و تشدید ادا میکرد."زهر_مار!" سومین زهر مار را هم گفت و موسیقی پس از شام پایان پذیرفت ،صدای ملا حسن بود که پایان موسیقی را اعلام میداشت:"حاجی رشید، بی زحمت از ان جاروب چند شاخه رییز جدا کن دندان هایمان را خلال کنیم. بعد از غذا سنت است!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی رشید از جاروبی که کنار در به کنج اتاق تکبه داده شده بود شاخه ای جدا کرد و شاخه را جلوی مهمانان گرفت، حضرات هر یک شاخه ی کوچکی از ان جدا کرد دست اخر خود او شاخه ی کوچکی از ان کند و تتمه ی ان را انداخت ته اتاق، انجا که جاروب بود. مهمانان به خلال کردن دندان مشغول شدند.... اتاق ساکت بود، و جز وزوز افسرده ی سماور و صدای تخلیه ای هر چند گاه خضرات از سینه بیرون میدادند و ته صدای اخلاطی که مجددا"در معده انباشته میکردند صدایی به گوش نمیرسید. مادر بزرگ هول هولکی چند لقمه ی اخر را زد و برای دادن دور دوم چای اماده شد:همیشه این طور بود: دو استکان چای پیش از شام و یک استکان چای متعاقب ان، و بعدبسته به فصل، کمی انگور یا خربزه یا مویز و انجیر خشک. مادر بزرگ لقمه ی اخر را فرو داد و به مادرم گفت :"دخترم کم کم بچه را اماده کن!"_این هم البته کاری نداشت اگر خواب بود بیدارش میکردند_من خواب و بیدار بودم. مادرم در بیدار کردنم تعجیلی به خرج نداد:اول یکی دو بسم الله گفت بعد چالک چالک چانه ام را قلقلک داد، من بنا به معمول تکانی خوردم و اه اهی کردم بنا بر عادت به دنبال پستان لب گرداندم، وتا او پستان را از لای چاک گریبان در بیاورد گریه را سر دادم. مادرم زر لبکی به مهربانی گفت:"واخ واخ چه پسر عجولی!صبر نداره!" وپستانش را در دهانم گذاشت، و من به مک زدن پرداختم،هر چند گاه چشم میگشودم و به چهره اش خیره میشدم، و او در صفای چشمانم خیره میشد،انگار ته دلم را میخواند، ودر حالی که لبخند به لب داشت، نوک پستانش رالای دو انگشت اشاره و میانیگرفته بود و به چانه ام میفشرد.نرمی پستان باعث میشد از نو به خواب روم: چانه ام لخت میشد، از فشار لبم کاسته میشد و نوک پستان از دهنم در میرفت و شیری که مک زده بودم و ننوشیده بودم روی لب زیرین و چانه ام پخش میشد. مادرم با نرمه ی کف دست به نرمی دهانم را پاک میکرد. اما این بار مثل این که وضع غیر عادی بود، و اجازه ی خواب نداشتم. به ارامی بلندم کرد .سرم به شلی به گردنم اویخته بود_یک چند مقابل خودش نگههم داشت. دهن دره کردم . گفت :"واه بمیرم، خوابت میاد!اخی بچم خوابش میاد!" مرا باز روی دامنش گذاشت. مادر بزرگ باز در پستو را گشود گفت:"دخترم بچه را بده!" مادرم مرا انگار سینی غذا یا هدیه مقدسی باشم،بر روی دو دست ، و بسم الله گویان از لای در پستو به مادر بزرگ داد و مادر بزرگ انگار رعیت ازاد شده که قباله مالکیت زمین را از شاهنشاه میگرفت با همان احترام، دو دستی،مرا از مادرم گرفت_ ولی بر خلاف رعایای صاحب زمین شده زانو نزد و قباله را که من باشم_ یا دست مادرم را_نبوسید،بسم اللهی گفت و یک راست رفت طرف ملا حسن، و مرا دو دستی به او پیشکش کرد، و او انگار نماینده ی عالی دولت باشد و هدیه ای را از سوی رئیس حکومتی توسط سفیری تقدیم شده باشد بگیرد مرا گرفت، و همچنان،در حالی که خودش چهار زانو نشسته بود ،مرا انگار که عکسی قاب گرفته باشم، با دو دست جلوی صورتش گرفت و در خطوط طرح سیمای تصویر دقیق شد_انگار اولین بچه ای بودم که به او معرفی میشدم، و نمیدانست با من چه کند، و مثل نماینده ی عالی دولت به نطقی می اندیشید که باید به مناسبت این موقعیت ایراد کند. قبلا به او گفته بودند که پدرماظهار علاقه کرده که اگر پسر باشد اسمش ابراهیم باشد، و ماذر بزرگ در توجیه این وجه تسمیه شمه ای بیان داشت که بله ابراهیم خان عموی پدر بزرگ مادری داماد ما بوده که در شکار گزار از اسب زمین خورده و مرده و چون جوان خوشگل و خوش قد و بالا و خوش اخلاق و برومندی بوده... ملا حسن گفت :"خداوند بخت و اقبالش را برومند دارد"مادر بزرگ گفت:"امین"_ملا حسن دیگر فرصتی به مادر بزرگ نداد و سوره ای را تلاوت کرد،چیزهای دیگری هم گفت که من نفهمیدم، اما دیگران انگار که میفهمند با قیفه ای احترام امیز نشسته بودند و سرا پا گوش بودند. در این ضمن چند جوان اواز خوانان از جلوی در خانه گذشتند_ یکی از ساخته های "روز" محل را میخواندند:"پنجره رو ببایه،گچی بیه ماچت کم،ازادی رضاشایه" قیافه ها در هم رفت، حال و هوای تصنیف با حال و هوای مجلس ناسازگار بود. حاجی رشید با لحنی عصبانی گفت:"بفرما ،دختر بیا ببوسمت، ازادی رضاشاه است .ازادی بیدینی_ازادی هرزگی!هیچ مناسبت دارد؟!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملا حسن با ناراحتی اخر سوره را موکد تلفظ کرد:"ان شانئک هوالابطر"_ با صدای ایرانیک _ وحرکت سر در مایه ی گوتیک، وبا حالت و قیافه و نگاه کابویی،به حاجی فهماند که رعایت مجلس را بکند، و به احترام قران سکوت کند."ابطر..."انگار یک خروار "ر" را در گلو ورز بدهد!.صدای غرغره ایرانیک میرزا مرا به خود باز اورد،بوی مادرم را نشنیدم گریه کردم.مادربزرگ گفت:"غریبی میکنه!" ملا حسن گفت:"به قدرت خدا بچه از همان دقیقه ی اول بوی مادرش را میفهمد"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ که در مقام ور دست ملا حسن عمل میکرد دو سه بار با ملایمت بر سینه ام کوفت و پیش پیشی گفت،به سبک بریژیت باردو. ان وقت ها پستانک و این جور نبود ،پیش پیش و بعدها پس پس_پس گردنی ، تنها وسیله ی ساکت کردن بچه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملا حسن پس از تلاوت سوره ی مبارکه چندین بار در گوشم اذانخواند:الله اکبر، الله اکبر، اشهد ان لا اله الا الله ... وبعد درحالی که سرش را به گوشم نزدیک کرده بود چندین بار توی گوش راستم گفت :"ابراهیم ، ابراهیم خان..." و بعد اروغ زد وهمین غمل را با گوش چپم تکرار کرد، سپس همچنان که مرا به مادر بزرگ باز پس میداد گفت:" خوب اینم از ابراهیم خان... خداوند عاقبت به خیرش کند"حضرات گفتند:"امین!اجمعین!"...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای تصنیفی که از ازادی رضاشاه حسن استفاده را کرده بود و دختر را به بوسیدن دعوت میکرد همچنان در کوچه طنین انداز بود.شب هفته ی پس از بیست و هفتم رمضان به پایان خود نزدیک میشد، و من بر دست مادربزرگ خوابم برده بود، و دختری که پنجره ی خانه اش بادگیر بود و به بوسیدن دعوت شده بود به بستر میرفت، یا که رفته بود،و باد همچنان در غوغا بود،که میهمان ها بلند شدند و رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز شده بود که من و مادرم و مادز بزرگ و پدر بزرگ با جوانانی که دختر را به بوسیدن دعوت کرده بودند،با دختری که به بوسیدن دعوت شده بود،با فواصلی،چشم از خواب گشودیم. پدر بزرگ خیلی زودتر از ما با شنیدن اذان صبح برخاسته و رفته و نماز را در مسجدی که صد قدمی خانه ی ما بود خوانده بود و باز امده بود_همیشه این طور بود، نمازش را که میخواند برمیگشت و باز میخوابید:خواب پس از نماز صبح سنت است،مادر بزرگ میگفت فرشته ها دست و پای نماز گزار را میمالند، مادر بزرگ نماز نمیخواند،مادرم هم نمیخواند،یک بار در جواب پدربزرگ که او را به نماز خواندن تشویق میکرد به مادر بزرگ گفت:"بابا هم تکلیف عجیب و غریبی به ادم میکند تو ان خانه مگر میشود نماز خواند!" منظورش خانه ی پدرم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداهای غریبی به گوشم خورد ،انگار پشت سر هم ،یک ریز توپ در میکردند از این سر و صدا بیدار شدم_مادربزرگ چیزهای قهوه ای رنگ درشتی داشت بهدرشتی طالبی یا هندوانه_ در چشم نوزاد من_بر هم کوت کرده بود، وداشت این چیز های گرد را چند تا چند تا دور و بر خودش میچید_این چیزها گردو بودند...عجیب این است که اگر این چیز ها را قصه نویس از خودش جعل کند و از زبان خودش بنویسد خواننده ها همین ها را به عنوان احساس کودک چند روزه میپذیرند، اما اگر خود کودک مدعی چنین احساس و ادراکی شود نمیپذیرند. من این چیزها را هرگز جرات نکردم برای مادربزرگ تعریف کنم_بزرگ هم که شدم جرات نکردم،چون فورا انها را به نبوغ ذاتی خانواده ی پدرم میچسباندند، و مادرم ناراحت میشد، یا از این بدتر به نبوغ برادرش،خالو شریف، که با این که گلستان را هم تمتم نکرده بود در نظر او ارسطوی زمان بود،در حالی که همسایه ی دیوار به دیوار گورخر بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزهای عادی، تشریفات چای صبح و عصر خیلی ساده بود: روزهای مهمانی، یعنی روزهایی که مهمان داشتیم، سماور مسواری بود و لگنی برنجی و چند استکان گلدار کمر باریک و لب طلایی با زیر استکان های برنجی که مادرم آنها را با گرد آجر سابیده و با فشار دادن انتهای شست نقش هایی بر آنها زده بود؛ و بعد قوری چینی تمیز و پاکیزه ای با سرپوشی پارچه ای و گلدوزی شده که دستکار مادرم بود، و هر مهمانی که می آمد و می دید تعریف می کرد، و مادربزرگ در حالی که قند توی دلش آب می شد فی الفور شجره ی نقش و نگارش را تعقیب می کرد و می رساند به روپوش قوری های خانه ی مرحوم فلان خان که آن وقت ها که حاکم شهر بوده برای شرفیابی به حضور نایب السلطنه به اصفهان رفته بوده و این نقش و نگار ره آورد آن سفر بوده... و اگر مهمان حال و حوصله ای داشت و علاقه ای نشان می داد و قبلاً همین افسانه را بارها از دهن خودش نشنیده بود ماجرا را به افسانه های دیگری می کشاند، و چای را زهرمار مهمان بینوا می کرد. این قصه های تکراری و خنک سوهان روح مادرم بود. در این گونه مواقع هروقت مادربزرگ رشته ی سخن را به دست می گرفت مادرم به بهانه ی آوردن چیزی یا شستن کهنه های من از اتاق بیرون می رفت. بگذریم، در اوقات معمولی این سماور و قوری و مخلفات در مقام وسایل تزیینی و آرایه های اتاق خدمت می کردند: زیر استکان های برنجی را به کمک دو میخ سیاه بنفش بر پیکر دیوار تکیه می دادند، و قوری و « سرقوری » و سماور با لگن مربوط در سایه ی آنها استراحت می کردند. در روزهای عادی، مادربزرگ « هفت جوش » را آب می کرد و می گذاشت توی بخاری دیواری، وسط آتش ها؛ و قوری کهنه ی بندزده ای را که به کره ی جغرافیای با مدارات برجسته شبیه بود، با دو استکان و نعلبکی که هر یک از تیره و طایفه ای خاص بود بر سینی حلبی در کنارش جای می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« هفت جوش » به خلاف سماور جوش آمدنش مقدمات و مراحلی نداشت: سماور ابتدای امر ساکت است، پس از چندی «تک وز» ی می کند؛ صدای تک وز، وزهای دیگر را برمی انگیزد...تا اینکه مجموعه ای از وزها بر گرد تک وز اول اجتماع می کنند و موسیقی جالبی به وجود می آورند... نظیر سمفونی معروف شوستاکوویچ، که اول صدای یک تک تیر بیش نیست، و بعد غلغله ای می شود از پژواک تیرهایی که صدا به صدای هم داده اند! آهنگ هم سرایی شتاب می گیرد و صدای نفس نفس زدن در غلغل محو می شود، و غلغل است که اوج می گیرد، و بخار است که از دو سوراخی که در دو جانب سرپوش سماور تعبیه شده اند بیرون می زند. کدبانوی خانه ــ و همه ی اهل خانه ــ دستپاچه می شوند، تو گویی موجودی آتش گرفته است و فریاد می زند: « سوختم، سوختم ــ خاموشم کنید!» در این گونه مواقع سماور با تمام وجود می لرزد، و مادربزرگ انگار بخواهد این «موجود» را خاموش کند، اول کاری که می کند قوری را شلاقی برمی دارد و شیر سماور را باز می کند، و آبِ داغ ، «شُری» در قوری می ریزد، با صدای مخصوص به خودش، با صفیر «شین» مجوّف یا مفخّم ــ انگار از لای لثه های یک پیرمرد، به هنگام خوردن آش داغ. بعد دو زایده ی کوچک طرفین سرپوش را که راه بر بخاری بسته اند که له له زنان راه خروج می جوید و می خواهد به هر طریق که هست خود را هر چه زودتر از آن جهنم داغ نجات دهد، بالا می زند... سماور نفس می کشد... آخی! اما همچنان می لرزد. مادربزرگ پس از این که روی قوری را آب گرفت درِ سماور را برمی دارد و یک کاسه آب سرد در آن می ریزد. فریاد و جلز و ولز سماور به آسمان می رود، و سماور از نفس می افتد، انگار به زبان سماوری خود بگوید: «آخیش!» و تو انتظار داری که پا دراز کند، و بلمد. در عالم خود می لمد، و با صدایی افسرده نالیدن آغاز می کند... دوران نقاهت آغاز می شود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« هفت جوش » اینطور نیست. خلقیات هفت جوش مثل خلقیات دادگاه زمان جنگ پدر و پسر است: یک مرحله بیش نیست. امّا برخلاف دادگاه زمان جنگ، که سرعت رسیدگی از ویژگی های آن است، او در بند گذشت زمان نیست ــ بی ابراز هیچ تأثری وسط شعله ها می ماند و با حوصله ی تمام به آخرین دفاع متّهم گوش می کند، یا نمی کند، انگار نه انگار که موجودی است، یا که متهمی است که بر لبه ی مرگ و زندگی نوسان می کند: نه تذکری، نه اخطاری، نه پرسشی. من هروقت این سردی و بی احساسی هفت جوش را می دیدم یاد قصه های حاجی فتح اللّه می افتادم ـــ قصه های بامزه ای تعریف می کرد. می گفت آن جزیره ای را که کیکاووس را در بحر محیط در آن زندانی کرده بودند را دیده ـــ این را به رسول آغا می گفت، که مفسر شاهنامه بود، و در شاهنامه خوانی ها همگام با خواننده متن را به کردی برای مجلس باز می گفت. از سفر حج می گفت: آن وقت حج رفتن کار ساده ای نبود. حجاج طرف های ما اول با کاروان به یکی از شهرهای عراق می رفتند؛ از آنجا می رفتند بصره، و از بصره با « گمیه۱» ــ حاجی فتح الله به کشتی می گفت گمیه ــ می رفتند به پرت سعید ــ پرت سعید را هم می گفت پردی۲ سعید. در طول راه، منزل به منزل، قاصد می فرستادند. این قاصد هم آمدن و اتراق کردنش تماشا داشت: یکوری لم می داد، و قلیان می کشید، که بدانند قاصد است ــ قاصدها همه قلیان می کشند، می گفت ــ حاجی فتح الله را می گویم ــ می گفت با سایر حجاج که از یک کرور هم بیشتر بوده اند در «پردی» سوار گمی شده و در بحر محیط بودند که «گمی چی» دیده جزیره ای از دور پیدا شده ــ حاجی فتح الله جزیره را چزیره به سکون «چ» تلفظ می کرد _ گمی جی همانجا لنگر انداخته و حجاج هرکس با دیگ و دیگچه و آفتابه و توبره ی نانش پیاده شده و در جزیره اتراق کرده و آتش افروخته و دیگ ها و دیگچه ها و هفت جوش ها را به کار انداخته بودند. داشتند نماز می خواندند که یک وقت چشمت روز بد نبیند، دیدند که جزیره به حرکت در آمد. قیامتی شد که نپرس، سگ صاحبش را نمی شناخت، فریاد واخدا و وامحمدا گوش فلک را کر می کرد. تو نگو جزیره نبوده و نهنگ بوده که «گمی چی» را به اشتباه انداخته، و این همه مردم روی پشتش اتراق کرده و حیوان زبان بسته حالیش نبوده! می گفت خدا به بچه ها رحم کرد، وگرنه حالا هرتکه از استخواهامان تو شکم یک ماهی بود. می بینی؟ حیوان خدا این همه روی پشتش رفتند و نفهمید! و با این همه آتشی که روی پشتش افروخته بودند و آن همه دیگ و دیگچه و هفت جوش لابد خیال کرده بود پشه کوره ها هستند که سر به سرش گذاشته اند! آخر سری هم انگار نه انگار سلانه سلانه راه افتاده و رفته تو دریا! راستی هم که خدا رحم کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هفت جوش هم عینهو همین نهنگ، یا مثل درویشی که یکهو مجذوب می شود و یاد مرادش می افتد و بی مقدمه هو می کشد و سر از پا نشناخته بلند می شود و کف بر دهان دور خودش می چرخد و سر به در و دیوار و ستون تکیه می کوبد. قدری که بزرگ شده بودم به هفت جوش می گفتم «درویش هفت جوش!» مادربزرگ خودش را می زد به عصبانیت و می گفت: «خفه شو! غوره نشده ادای مویز در میاری! خدایا شکرت، پشکل هم داخل مویز شد! از حالا سر به سر پیر و مشایخ می گذاری! بابات گذاشته چی شده که تو بخوای بشی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هفت جوش هم هویی می کشد و روی چهار دست و پا می رقصد ــ حالا نرقص کی برقص! بدمصب انگار با تیغ کُند دلاکی ختنه اش کرده بودند! امروز هم هویی کشید و شروع کرد به چاچا رقصیدن و غل زدن ــ غل هم که می زد مثل پیرمرد بی دندان شُل شُل می کرد. مادربزرگ از کنار جوال گردوها خودش را به سنگینی کشید کنار اجاق ــ مادربزرگ زنی بود فربه و علّت نماز نخواندنش هم همین فربهی بود، امّا از آنجا که فربهی عذر شرعی نمی توانست بود مدعی بود که «باد مواصیل» دارد، و برای اثبات این مدعا پایش را با قیافه ای متظاهر دراز می کرد ــ در حالی که با هر دو دست ران را در حوالی زانو نگه داشته بود ــ آرام آرام، تا در محل مفروض، که او می دید، و بیننده نمی دید، «تقی» صدا کند ( که بیننده باز نمی شنید) و او خود را با یک تکان عقب بکشد و بگوید: « آها!» و چشمانش را به نشان فراغت از درد بر هم بگذارد... باد مفاصل وزیده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باری، آمد کنار اجاق و با «دستگیره» ــ کهنه ی پای سماور ــ دسته ی هفت جوش را گرفت و آن را از میان شعله ها بیرون کشید ــ هفت جوش همچنان فش فش می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ لحاف را از روی صورتش پس زد و به لحنی اعتراض آمیز ــ هرچند بسیار خفیف ــ گفت: « امروز هم نگذاشتی چشم هم بگذاریم... شب هم که مهمان ها نگذاشتند درست و حسابی بخوابیم... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ کفری شد. گفت: « تو که همیشه ی خدا خوابی! کی جلوتو گرفته بود، می خواستی بخوابی! راستی که! مهمانات! انگار بچه را از خانه ی آن یکی شوهرم آورده م! » منظورش از بچه مادرم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت: « سبحان الله... » و سرش را کرد زیر لحاف.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت: « خودش را جزو این خانه نمی داند... مهمانات!» حال آنکه پدربزرگ چنین لفظی را به کار نبرده بود. « می خواستی دختره را بگذارم تو کوچه بزاد! دیگه چی؟ به حق حرف های نشنیده... شوهر کردیم و سمه کنیم همه اش وصله کردیم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت: « سبحان الله! عجب غلطی کردیم، یک حرف ساده را صد بار باید مزه مزه کرد!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت: «همیشه اینطوره... چه وقت اینطور نبوده... باد دلت را خالی می کنی بعد یک چیزی هم طلبکار میشی! همین مانده که بگی بفرما راه باز جاده دراز!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ لحاف را پس زده بود و در بستر نشسته بود؛ مادرم مرا روی دامنش گذاشته بود و پستانش را در دهانم نهاده بود، و خم شده بود و آهسته آهسته می گریست. یکی دو قطره اشک روی گونه ام ریخت، چندشم شد؛ و او هربار با ملایمت، با کناره ی کف دست، صورتم را پاک کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینی نان و ماست وسط بود (طرف های ما صبحانه به جای نان و پنیر، نان و ماست می خوردند). مادربزرگ ضمن این افاضات قوری بند زده را آب کرده و کنار آتش گذاشته بود ـــ استکان ها را روی نعلبکی ها می گذاشت و همچنان غر می زد: « به حق چیزای نشنیده! دختره حق نداره تو خانه ی بابابش بزاد. باید بره تو کوچه...!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ خطاب به مادرم گفت: « دخترم، تو صبحانه ات را بخور، ناراحت نشو، بگذار هرچی می خواد بگه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم مظلومانه گفت: « دارم می خورم بابا. » راست می گفت، به خاطر دل بابا، با اینکه گریه می کرد، نان را تک می زد. در فاصله ی بین تلاطم های مادربزرگ سکوتی بر اتاق حاکم شد که صدای دانه های اشکی که گاه از چشمان مادرم بر روی نان می چکید چون دانه ی تگرگ صدا می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ چای صبح را خیلی جنگی می ریخت؛ انگار وقتش خیلی ضیق بود، عینهو صندوق دار یک «سوپر» شلوغ، که وقتی ندارد تا با مشتری همیشگی یا حتی دوست و اقوام حال و احوال کند: بهای اجناس را روی ماشین جمع می زند، پول را می گیرد، باقی را به مشتری پس می دهد و جنس را می سُراند روی تسمه ـــ و مشتری بعد! مادربزرگ هم همینطور بود: نفر اول ــ همیشه پدربزرگ بود: چای نفر اول را می ریخت و می گذاشت جلوش، بعد مادرم ــ که در مواقع عادی خودش می بایست دست دراز می کرد و استکان را بر می داشت ـــ و بعدها من، و بعد خودش. هیچکس هم حق نداشت زیاد لفتش بدهد؛ معطل می کردی فوری اخطار می گرفتی ـــ حتی پدربزرگ: « سرد که شد دیگه نگو مثل دهن مرده است!» و بعدها به من «چایتو کوفت کن. الآنه که رفقای کوچه گردت درو از پاشنه دربیارن!». از لگن پای سماور کمی آب توی استکان می گرداند و استکان را از نو پر می کرد بی معطلی به طرف می داد. جیره ی هر نفر دو چای بود، و این قانون لایتغیّر بود. مواقعی که صبحانه با اوقات تلخی شروع می شد مادربزرگ تعمداً کاری می کرد که اتفاقی بیفتد تا یک چیزی هم طلبکار بشود: این بار هم خودش را زد به بی حواسی و بی اینکه کهنه را زا کنار اجاق بردارد دست دراز کرد و دسته ی هفت جوش را گرفت، و بعد انگار مار دستش را زده باشد دستش را به تندی پس کشید و شروع کرد به «اوف اوف» کردن: « این مرد فکر و حواس برای آدم باقی نمی ذاره! اوف، دستم کباب شد ــ هوش و حواس برای آدم نمی ماند!» و دستش را، چون خانمی که حوصله اش سر رفته باشد و بخواهد دستکش نازکش را بی کمک دست دیگر با حرکت پنجه ها از دست درآورد محکم تکان داد، و بعد دو انگشتش را در دهان فرو برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت: «یک خورده آب سرد بریز روش. حالا چه عجله داری، نشستیم دیگر!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« هوم، نشستیم دیگر! اگه نشسته بودی...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پا در دالان خانه پیچید: خاله رابعه بود که از ده برگشته بود: با صالح رفته بود به پدرم مژده بدهد که صاحب پسر شده. گفت که آقا بسیار خوشحال شده و احوال کافیه خانم را پرسیده و قول داده یک تغار گندم ــ تغار نه پوطی ــ مژدگانی به او بدهد و برای صالح هم یک تنبان بخرد، و گفته که فردا پس فردا خودش هم میاد شهر ــ و بی تعارف نشست. مادربزرگ استکانی چای برایش ریخت و گفت اگر صبحانه نخورده بخورد، و خاله رابعه مثل هر فقیر شریفی گفت که نه خدا زیاد کند تو راه خورده و گرسنه نیست، که البته دروغ می گفت ــ و از این دروغ ها به حساب آبروداری کم نمی گفت. چای را خورد و نشست. مادربزرگ چای دیگری برایش ریخت، و زیر چشمی نگاهش کرد، خاله رابعه آن را هم خورد و نشست، ظاهرا چیزهایی داشت. مادرم چیزی نگفت؛ پدربزرگ هم چیزی نگفت، چون می دانست که مادربزرگ در اموری که به خانواده ی پدرم مربوط می شد او را بیگانه می داند ــ پرس و جویی نکرد، بلند شد و رفت. گویا از اول هم با ازدواج مادرم با بابا مخالف بوده و بارها بچه که بودم می شنیدم که وقتی مادربزرگ خودش را به عصبانیت می زد و پشت سر پدرم بدو بیراه می گفت پدربزرگ تنها چیزی که می گفت ــ اگر می گفت ــ این بود که گِلی است که خودت به سر خودت زده ای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گردو ها را برای من جور می کرد- نه برای من، به خاطر من. طرف های ما وقتی خانواده ای صاحب پسر می شد صبح فردای شب هفتم- که شب نامگذاری است- گردو به بچه های محل می دهند، شاید هم گردو و یک چیز سمبلیک، وکنایه ای از عضوی از اعضای نوزاد باشد- درست نمی دانم. هر چه هست این تشریفات به دقت رعایت می شود، تولد دختر تشریفاتی ندارد؛ شب یا روز تولد دختر، خانه ماتمکده است و اهل خانه انگار عزیزی را از دست داده باشند ماتم می گیرند. می گفتند وقتی خاله فرشته شکم اولش را زائید و دختر درآمد حاجی رشید شوهرش، پس از نماز عشاء می خواست به خانه برود؛ و ملا حسین ناگزیر شد برای آرام کردنش چند حدیث و روایت از گوشه و کنار حافظه اش دست و پا کند، و مصلحت و مشیت الهی را به او یادآوری کند. در این گونه مواقع اعلب مادر بیچاره وقتی می شنید که دختر آورده سر زا می رفت – می رفت به آن یکی دنیا ودیگر بر هم نمی گشت- او هم از دختر بیچاره قهر می کرد! به همین جهت بود که اگر نوزاد دخترهم بود ماما و وردست او و دیگران همه با هم فریاد می زدند:« پسره، پسر کاکل زری!» ولی لحن سخنشان اغلب گویای فاجعه بود؛ برای همین هم بود که وقتی من به دنیا آمدم مادر بزرگ برای اینکه مادرم خاطر جمع شود که واقعا پسر آورده بلندم کرد و مرا مثل یک تکه گوشت جلو چشمان مادرم گرفت، و من لخت و عور، با آلات و ادوات آویزان، در حالی که با تمام وجود عر می زدم، دیدم که مادرم با نگرانی، بیمناک از اینکه از دست مادربزرگ زمین بیفتم، به سرعت نگاهی به پایین تنه و صورت و تمام بدنم انداخت و وقتی مرا در نگاهش شست و دید که پسرم و نقصی ندارم لبخند خسته ای بر لب آورد و آه کشید – انگار تمام خستگی و درد از تنش رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آفتاب بالا آمده بود. بچه های مجل، دختر و پسر، آمدند- یک یک و دو دو، پابرهنه، از دالان می گذشتند، و می آمدند و سهم گردوی خود را می گرفتند و می رفتند: پسرها پنج گردو و دختر ها سه گردو، اولین پسری که وارد شد مادر بزرگ همچنان که گردوها را در جیب کوچکش می ریخت رو به طرف مادرم کرد، و ظاهرا خطاب به من گفت:« لوطی! گردوها را حرام نکنی!» یعنی که می خوام مرد باشی و تخم داشته باشی لااقل به درشتی این گردوها، و اگر نباشی و نداشته باشی آن وقت وای بر من که رنجم به عبث بوده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من چیزی نگفتم. گریه کنان از خواب پریدم، مادر بزرگ خطاب به من گفت:« نترس دروغ می گن-» مادرم گفت:«بسم الله» من این بار هم چیزی نفهمیدم. بعدها شنیدم که می گفت بچه برای این گریه کنان از خواب پرید که اجنه در گوشش گفته اند بابات مرده، و بچه که خبر مرگ پدرش را می شنود گریه می کند. هر وقت هم که در خواب لبخند می زند برای این است که از مابهتران گفته اند که مادرت کرده و بچه که همین یک لحظه پیش پستان مادر را در دهان داشته به دروغ انها می خندد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لفظ «ازمابهتران» نخودچی کشمشی بود که مادر بزرگ به اجنه می داد؛ به این لفظ از انها یاد می کرد که به دل نگیرند- مثل دهاتی های ما که به مراد سپور می گفتند «جناب رئیس!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها گردو را می گرفتند و می رفتند گردو بازی. هر بچه ای که می امد مادر بزرگ می گفت:« دیگه این آخریشه، دیگه تموم شد.» و تمام نمی شد – تا بالاخره تمام شد. حساب بچه های محل دستش بود: البته گاه اشتباه حسابی هم پیش می امد. چون باز تک و توک می آمدند؛ و حالا که گردو تمام شده بود مادر بزرگ باز انها را دست خالی بر نمی گرداند:«ناندانی»(سفالینه ای خمره مانند) گلی کهنه ای داشتیم که مادر بزرگ در ان انجیر و مویز نگه می داشت، این ناندانی در پستو بود و یک بار مادرم دیده بود که مار گنده ای از ان بیرون امده بود، که مادر بزرگ می گفت جفت هستند، و نگهبان خانه هستند و به اهل خانه کاری ندارند، نمک گیر شده اند – پیشتر ها برایشان آب و نمک گذاشته بود- انصافا هم کاری نداشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر بزرگ به این بچه های دیر آمده انجیر و مویز می داد: پسرها انجیر و مویز را در جیب های کوچکشان می ریختند و شلنگ زنان می رفتن، و دختر ها دامن پیراهن کوچکشان را جلو می اوردند و تنبان کوچکشان را، که پاچه اش در اطراف مچهای کوچکشان جمع شده و چین و چروک جمع شده بود نشان می دادند، و خوشحال می رفتند، و چون به حیاط می رسیدند نوک زبانشان را در می اوردند و چشمان شیطنت بارشان را گرد می کردند و سر به راست و چپ می گرداندند و زبانک می انداختند، و با این حرکت به بچه هایی که گفته بودند و دیگر خبری نیست و منتظر بودند که دیگر خبری نباشد، می گفتند: «دلت بسوزه، می بینی!» یا انگشت کوچکشان را تند تند به کنار بینی می زدند، یعنی که دماغ سوخته می خریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تشریفات که تمام شد مادربزرگ و خاله رابعه نشستند؛ مادربزرگ خود را با جمع و جور کردن وسایل چای مشغول کرد؛ ظاهراً تفاهمی ضمنی در کار بود؛ منتظر بودند خانه خالی از «اغیار» بشود تا خاله رابعه آنچه را که دیده و شنیده بود تعریف کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم از «اغیار» بود؛ و درنگ و تعلل خاله رابعه در بازگویی مشهودات و مسموعاتش به واسطه ی وجود او بود- هرچند قضیه مربوط به او بود و طفلکی می خواست بشنود، میخواست بداند به قول خودش در آن «جهنم» چه آشی برایش پخته اند یا که خواهند پخت، و حضرات این ماجرای پسر آوردنش را چگونه تلقی کرده اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکی نداشت که پدرم خوشحال شده، ولی آخر به قول او، با آوردن وروره ی جادو- یعنی مادرِ پدرم- و آن پنج اژدها- یعنی عمه هایم- که مثل اجنه دورش کرده بودند، او کاره ای نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنها بودند که بارها و بارها به پدرم گفته بودن که این زن، یعنی مادرم، دختر خیاط که هست هیچ خوابگرد هم هست و همین مانده که در یکی از این خوابگردی های رعیتی، نوکری او را بگیرد و هزار بلا سرش بیاورد- همان هزار بلایی که در یک بلا خلاصه یم شود. ولی همین وروره خانم با آن دو چشم دریده اش دخترهایش را نمی دید که در عالم بیداری با همین رعیت ها و نوکرها در طویله و بیرون طویله و دشت و کوه و جنگل چه فضیحت ها که به بار نمی آورند- آری، این جور مواقع دو تا چشمش کور می شد، اما در عالم خیال این احتمال را به واقعیت ترجمه می کرد و آن را به قیافه ی ننگ و رسوایی مجسم خانواده می دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای امان از این وروره جادو! مادرم می گفت مواقعی که دستاویزی نداشتند که با تمسک به آن مستقیماً به او بپرند یا اوقاتی که پدرم بود و رعایت م یکردند، به طعن و کنایه متوسل می شدند و نیش می زدند. اختر خانم به سلطنت خانم میگفت: «سوزن و نخ نداری؟ می خوام کمی خیاطی کنم» و «خیاطی» را جوری م یگفت که انگار از خودش رکیک تر نیست. و سلطنت خانم بی هیچ شرم وخجلتی می گفت: «از کافیه خانم بگیر- اون باید داشته باشه!» و جمله ی آخر را با لحنی می گفت که به مار می گفتی پوست می انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم در این گونه مواقع می نشست و پیش خودش گریه می کرد. گاه همین گریه کردنش را دستاویز می کردند و به او می پریدند- بیشتر مادر پدرم. می گفت: «چیه، خوشی شاخ می زنه به شکمت؟ هر روز خدا گریه! چون بابات خیاطه دیگه اسم سوزن نخم باید عوض کنیم!» عمه ها می خندیدند، و مادرم کباب می شد، اما چیزی نمی گفت، چیزی هم نداشت که بگوید، اگر هم داشت جرأت نداشت: این زن، آنطور که من دیدم، حریف ده مرد بود. زنی بود بلندبالا، سرخ رو، با موهای حنایی و چشمان گودافتاده ای که به زردی می زدند- به قول مادربزرگ عینهو نسناس- درشت استخوان و بزن بهادر، نعره ای که بر سر کلفت و نوکر می کشید و فحشه های چارواداری و نخراشیده ای که می داد از دهن یک امیر ارتش رضا شاه درنمی آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پدرم، اگرچه بزرگ خانواده بود، مثل یک بچه مدرسه ای رفتار می کرد، و پدرم با اینکه از این رفتار رنج می برد تحمل می کرد و چیزی نمی فگت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکبار خواست توسط خالو رحیم- برادر مادرش- برایش پیغام بفرستند که او دیگر مرد است و زن گرفته است و از این پس بهتر است مواظب رفتار و گفتارش باشد. و خالو رحیم، با آن سبیل گنده و شل و ول و آویخته اش، انگار گربه بود و چلچله ای را به دندان گرفته بود، با کمال وقاحت جلو مادرم گفته بود: «زن که چه عرض کنم، ولی خوب البته بچه هم نیستی!» و پدرم، به قول مادرم، با کمال بی غیرتی فقط گفته بود که «بهر حال بهش بگو. وگرنه یک روز جلوش درمیام» و تمام از جلو درآمدنش این بود که یک روز سر یکی از همین توهین هایی که به مادرم شده بود و آمده بود شهر خانه ی مادربزرگ، و پانزده روزی مانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معمولاً هر وقت می آمد دو روزی بیش نمی ماند. بعد هم به قول مادربزرگ دمش را لای دو پایش گرفته بود و با گردن کج برگشته بود، انگار نه انگار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شنیده بود مادرش پیش هر کس و ناکسی گفته که می داند عاقبت این زن خیاط چه به روزش خواهد آورد: اول دخترش را انداخت بغلش و گرفتارش کرد، حالا هم که دارد برایش دلالی می کند- «چشمم روشن، خوب جای پدرت را گرفتی! حقا که قبای حکومت را به قامت تو بریده اند!» و پدرم که دیده بود از پسش برنمی آید ناچار دمش را لای دو پایش گرفته و دست از پا درازتر «سرِ خانه و زندگیش» رفته بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می گفت- پدرم می گفت- «زن سلیطه سگ بی قلاده است، حالا این زن آدم باشد، یا مادرش، فرقی نمی کند. سلیطه سلیطه است؛ ابرو برای آدم باقی نمی گذارد؛ وای به وقتی که پسیله کند! العیاذ بالله پیغمبر هم باشی از پس اینها برنمی آیی، من هم که یک بشر عادی بیشتر نیستم»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راست هم می گفت: «مادربزرگ را می دیدم- بعد هم آن یکی مادر بزرگ را- می دیدم العیاذبالله هیچ پیغمبری از پس اینها برنمیامد، هریک در قلمرو خودش آیتی بود ... این مادر بزرگ، در برابر آن مادربزرگ، برای دفاع از دخترش اقدام به عملیات تاکتیکی متعدد و متنوعی می کرد: می داد پدربزرگ به تعداد زن های خانواده کلیج و قبا و پیرهن می دوخت، و می فرستاد؛ شیرینی و کماج درست می کرد و می فرستاد، حتی غذا می پخت و دیگ دیگ می فرستاد: چون خانواده ی خان حالا وضع درستی نداشت، و غذای گرم برایشان حکم کیمیا پیدا کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این همه به قول مادرم، انگار نه انگار، حیا را درسته غورت داده و یک کاسه آب رویش خورده بودند. غذا را با ولع می خوردند و آروغ نزده نیششان را می زدند: می گفتند توی کوفته سوزن و نخ پیدا کرده اند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلیج را می پوشیدند، اگر تنگ بود و اگر گشاد، یا حتی اگر اندازه هم بود- چون چسبان نبود که به تن خوب بایستد- یا گشاد نبود که آدم بتواند در آن به آزادی دست و بالی تکان دهد ... بر پدر خیاط لعنت می فرستادند، در حالی که می دانستند دوزنده اش کسی جز پدرِ مادرم نیست؛ و مادرم می بایست این ناسزاها را نشمرده تحویل بگیرد و توی دلش انبار کند و دم برنیاورد.. بکپار پدرم به خواهرکوچکش _به سلطنت خانم _گفته بود: «خجالت بکش زن! بس کن دیگر!» و مادر پدرم ترقه شده و به بابا پریده بود: «هیزی نکرده که خجالت بکشد! راست میگه اندزه نیست. تازه مگه خیاط همین پدرزن تو است؟ راستی که!» و بابا دیگر چیزی نگفته بود، در عوض به مادرم توپیده بودکه تا حرف می زنند پقی می زند زیر گریه و زندگی را به همه تلخ کرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏مادر بزرگ خطاب به مادرم گفت: «دخترم، تو یواش یواش دیگه باید بلند شی. حالا که بچه خوابه برو تو حیاط در لانه مرغ ها را واکن، خودت هم قدمی بزن و هوایی بخور _همه اش که نباید نشست. ولی خودت را خوب بپیچ سرما نخوری.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم بی آنکه اعتراضی بکند یا چیزی بگوید پا شده شال پشمی را ازکنار اجاق برداشت و آن رإ روی دوش اند اخته و از اتاق بیرون رفت. سایه اش از روی پنجره اتاق گزشت: خانه پدر بزرگ یک طبقه بود، با یک اتاق و یک پستو، و یک طویله. اؤل یک پنجره بیش نداشت ، بعدها پنجره دیگری هم واکردند. جام های سالم پنجره جولانگاه و آرامگاه آنوع و اقسام حشرات بوده از ریز و درشت ، وکسی زحمت تمیزکردنش را به خود نمی داد؛ سالی یک بار، اگر مادر بزرگ حوصله ای می کرد و وقتی و فرصتی دست می داد شیشه ها را می شست، و جام های شکت را کاغذ می گرفت _ مثل صورت کوفته و لهیده ای که نوار چپ چسبانده باشی _و باکهنه ای چرب که به سر یک چوب می بست روی کاغذها را چرب می کردکه نور بیشتری عبور دهند... همین ‏که مطمئن شدند مادرم گوش نایستاده و دور شده است خاله رابعه، انگار بنابر توافق قبلی ، ‏شروع کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏«ای امان ازاین خانه! وای خاله زهرا، ماشاالله این کافیه دل شیرداشته که دورازجانش تا حالا دق مرگ نشده! وای، عینأ نرنره جادو.» خاله زابعه وروره را می گفت نرنره. «مثل زینب قازچران، با ‏ان هیکل لندهورش !... بعدش هم اون چی چی خانم _سلیطه خانم...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏مادر بزرگ که أشکارا ناراحت بود از این که بیگانه ها به زشتی از «اقوامش» یاد کنند به نرمی آمیخته به تلخی گفته اش را تصحیح کرد وگفت: «سلطنت خانم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله رابعه گفت: «آره ، همان ! وقتی رسیدم مهمان داشتند، حسین خان، پسرعموی آقا اونجا بود...همانی که بافور می کشد... نشسته بودند با آقا بافور می کشیدند...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر بزرگ در دفاع از پدرم گفت: «او بافور نمی کشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏«چرا، من خودم دیدم...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دیدی، ولی نه... لابد تفریحی بوده، برای این که می دانم تو خانه بافور نیگر نمیداره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

»حالا نیگر داره یا نداره، به ما چه! ارث بابای ما را که تو سولاخ بافور نمیکنه... آره، داشتم اینو می گفتم...داشتند بافور میکشیدندکه من با صالحم رسیدم. همین که ما را دیدند معصومه خانم،-معصومه خانم مادر پدرم بود _ «گفت چی شده؟» _ زبانم لال، زبانم لال - «کافیه مرده؟» گفتم «واه نه خانوم _خدا نکنه! مژده آوردم...کافیه خانم پسرزاییده _ یه پسرکاکل زری قد یه بچه گربه» خاله رابعه انگار بچه گربه را ذرکف دست داشته باشد دستش را به مهربانی ، ‏طوری که بچه گربه صدمه نبیند، به شکل قاشق درآورده و لب ها را با ترحم آمیخته به محبت، نسبت به بچه گربه ، ورچید و درادامه سخن گفت: «تا این راگفتم آقا، از خوشحالی، همچنین از جاش پرید». مادر بزرگفت: «أخه خیلی دلش پسر می خواست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏خاله رابعه گفت: «حسین خان ، انگار بزمجه ای که به پستان بز آویزان شده باشه داشت به بافور میک می زد، همین که این راگفتم لبش انگار خشک شد.گفت سلیطه خانم...» مادر بزرگ گفت: «سلطنت خانم...»گفت: «سلیطه خانم بی زحمت یه جای برام بریز... نصفه... پررنگ!» بعدش گفت: «مبارکه، پسرعمو، دورگ هم پیداکردیم ! خیلی وقت بود نداشتیم...!» خاله زهرا، باورکن اینوکه شنیدم مثل این بودکه یک طشت خاکستر و دوغ به سرم ریختند...!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏مادر بزرگ، آبر وداری را به کناری نهاد، وگفت: »دورگ جد و آبادشه ! دورگ قوم و قبیله شه!» دورگ تیره و طایفه شه! دورگ به سگی می گفتندکه از اختلاط دو نژاد عالی و پست به وجود آمده باشد. «آره، دهات و خانی را پشت قباله ننه شان انداخته بودند! سگی به بامی جسته گردش به ما نشست! باباهای ما هم اگه سرگردنه گیربودند می شدند خان و خانزاده، حالا که نگرفتندکافر شدندکه نان حلال درآوردند! تازه اگه گهی هم بودند باز یک چیزی... مردکه بافوری! خودم خانم برارم سلطان، خودم پیرهن ندارم برارم تنبان! پنبه لحاف کهنه شان را باد میدن...!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏بعد به کلاف نخی که جلوش بود قدری وررفت ، سپس پرسید: «باباش چی گفت؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

‏«آقا هیچی نگفت... چی بگه... همین تو هم رفت ، ولی چیزی نگفت. خو اهرا پری زدند زیر خنده ، حلیکه حلیک (شیهه، شیهه ریز کره مادیان) کنان گفتند: «دایه خانم... ؟ایه خانم مژده بدین نوه دار شدین!» نرنره جادو هم به طعنه گفت: «آره، به آرزو خواسته بودم _خیلی... مدتا جادو جمبل کرده بودم...گونی هم تنم می کنم !» طرف های ما در میان خانواده های اعیان رسم بر این بودکه اگر مادر خانواده آرزو یی داشت و مثلأ از خدا می خواست که عروسش صاحب پسر بشود و آرزو برآورده می شد به نشان خاکساری و شکرگذاری تلاش می پوشید، و برای خشنودی خدا یکی دو روزی خود را به قیافه عوام الناس درمی آورد خاله رابعه در دنبالۀ سخن گفت: «نره نرۀ جادو که این را گفت دخترها زدند به کرکر و هرهر، و از اتاق رفتند بیرون؛ منم که وضعو این طوری دیدم بلند شدم؛ خیلی ام خسته بودم؛ صفلک صالحم پاش خونین و مالین بود. آقا گفت بنشینید، چیزی بخورید، حتی نوکرشم صدا زد، ولی من، بدت نیاد خاله زهرا، دلم فتوا نداد تو اون لانۀ مار بمونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت: «باباش دیگه چیزی نگفت؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چرا، گفتش که مژدگانی منو حواله می کنه، و برای صالحم یه تنبان می خره، و فردا نه پس فردا خودش میاد شهر.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخن که بدینجا رسید مادربزرگ که نگران احوال مادرم بود صدا زد: «کافیه، کافیه! من نگفتم که تمام روز تو حیاط راه بری. سرده، مادر، سرما می خوری.» و مادرم به اتاق باز آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردا نه پس فردا پدرم آمد. اوایل غروب بود: صدای سم اسب سکوت تاریک و روشنی شامگاهی را شکافت. مادرم صدا را که شنید قیافۀ بی اعتنا به خود گرفت، امّا با این همه فتیلۀ چراغ را بالا کشید و جلو آینه دستی به سر و رویش کشید، و بی اعتنا کنار گهوارۀ من نشست: ته رنگ سرخ ضعیفی در گونه هایش دویده بود. بچه های محل بنا به معمول دور اسب ها جمع شدند، پدرم با سه برادر و یک نوکر. پدرم چکمه پوشیده بود. همین که پیاده شد یکراست آمد تو _ تو اتاق. مادرم همچنان کنار گهواره نشسته بود، مادربزرگ، بی اعتنا _ تهیّاتی دیده بود: شامی و مربّایی... امّا حالا با بی اعتنایی خودش را در پستو به کاری مشغول کرده بود، انگار خبر نداشت، یا اگر داشت برایش اهمیتی نداشت. همینکه پدرم وارد شد مادرم بی اختیار سلام کرد (مردها سلام نمی کردند) و بابا یکراست آمد به طرف من، حال و احوال مختصری با مادرم کرد: «حالت چطوره، خوبی؟» و گونه های کوچولوی مرا با دو انگشت گرفت. مادرم در جواب احوالپرسی بابا با صدای نازک دخترانه گفت: «از احوالپرسی های شما...»و بعد به لحنی گرم تر افزود: «از بیرون آمدی، هوا سرده، بچه ناراحت میشه.»و اتفاقاً من ناراحت شدم و جیغ زدم. پدرم گفت: «دِ پدرسوختۀ لات! از حالا شدی بچه ننه، فوری فهمیدی مادرت چه گفت!» و لبخندزنان کنار گهواره ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم گفت: «آن نمی فهمه که شما می فهمی.» پدرم متلک را به ریش نگزفت، و رفت روی رختخواب هایی که جمع کرده بودند نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ از پستو آمد بیرون و با قیافه و حالتی که می گفت هیچ منتظر نبوده، با پدرم خوش و بش کرد؛ سماور با تمام وجودش می لرزید، مادربزرگ چای را دم کرد، و به پدرم گفت: «چکمه هاتو در نمیاری؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت: «می خوام برم پیش حاکم، کار دارم، برمی گردم. ممکنه کمی دیر برگردم، ولی بهرحال شام میام.» و یک استکان چای خورد و رفت؛ از درکه بیرون رفت مادربزرگ هن و هن کنان دنبالش رفت و در دالان خانه به او رسید. و آهسته گفت: «برا کافیه چی آورده بودی؟» پدرم گفت: «تو ده چیزی پیدا نمیشه، گندما را هم که هنوز نفروخته م، گندما رو که فروختم چشم.» مادربزرگ گفت: «هی هی، بزک نمیر بهار میاد! اون حرفهاتون که با یه من عسل نمیشه خورد، اینم عملتون. خدا خودش به داد این دختر و این بچۀ معصوم برسه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و به اتاق باز آمد، و ضاهراً دنبال چیزی به پستو رفت ودو لیره ای را که در کهنه ای ته «ناندانی» قایم کرده بود درآورد و پیش مادرم آمد و گفت: «اینا رو شوهرت داده، می گفت گندماشو که بفروشه گوشواره و النگو هم برات می خره.» مادرم نشست با لیره ها عشق کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب که پدربزرگ از نماز عشا آمد خانه را در احوالی غیرعادی یافت: سماوری و لگنی و استکان های کمر باریک و بوی برنجی که تمام کوچه را برداشته بود. حال و قضیه را به یک نظر دریافت، امّا به روی خود نیاورد. همین که نشست مادربزرگ به مادرم گفت: «کافیه، چیزهایی را که شوهرت برات آورده به بابات نشان بده.» مادرم لیره ها را درآورد و داد به بابا. پدربزرگ چنانکه عادتش بود لبخندی بر لب آورد و سکه ها را تو دست گرداند و گفت: «به به، طلای احمر!» نمی دانم این لفظ را از کجا شنیده بود ولی هر طلایی را که می دید زرد کمرنگ هم که بود «طلای احمر» را فراموش نمی کرد_ ظاهراً مرادش از این کلمه «تمام عیار» بود. قدری آن ها را در دستش گرداند، و باز به به و چه چهی گفت، و آن ها را به مادرم برگرداند و با خیال راحت_ و با قبول شکست_ قبول شکست از مادربزرگ_ شامش را خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیروقت بود که پدرم برگشت: یک چند پس از نماز عشا بود... دیروقت بود. مردم شهر ما تاریک و روشنی غروب شام می خوردند و می خوابیدند. من داشتم آخرین وعدۀ شیرم را می خوردم. وقتی بابا آمد من بغل مادرم بودم و شیر می خوردم. مادربزرگ گفت: «کافیه تو بلند نشو، بذار بچه شیرشو بخوره.» و به این ترتیب به بابا حالی کرد که اگر بلند نشده قصد بی حرمتی نداشته_ مادرم همیشه جلو پای پدرم بلند می شد. بابا نشست و مادربزرگ سهم غذای او را که جلو اتاق گذاشته بود که گرم بماند برداشت و روی «مجمعه» گذاشت_ و گذاشت جلو بابا، و بابا مشغول خوردن شد. همانطور که می خورد پدربزرگ پرسید: «آغا، لیره ها را دانه ای چند خریدی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت: «لیره_ کدام لیره؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ که دید همین حالا است که گند قضیه درآید هول هولکی گفت: «آن دو لیره ای که برای کافیه آورده بودی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت: «آه!... این مرد که هوش و حواس بارم نگذاشته. از بس پیشکش دادیم از هستی ساقط شدیم. لیره ها را دانه ای هشت قران و یک پناباد خریدم _ چطور؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر بزرگ گفت : « گران خریدی ، هشت قران بیشتر نیست . »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت : « خودم نخریدم ، شاید هم همان طور است که شما می گویی . » و افزود : « حاصل را که فروختم انشاالله گردنبند هم براش می خرم . »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم گفت : « بازم یه ساعت نگذشته ، النگو را فراموش کرد ! » خطابش به مادربزرگ بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر بزرگ گفت : « حوصله داشته باش دخترم ! خدا سلامتی بده اونم می خره . »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم خندید ؛ پدربزرگ خمیازه کشید ؛ مادربزرگ شلاقی مجمعه را برداشت و وسایل را جمع کرد و رختخواب ها را انداخت . بابا یک طرف ؛ پدربزرگ و مادربزرگ یک طرف و من و مادرم زیر پای آنها .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

4

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز ها و شب ها می گذشتند و من کاری به گذشت آنها نداشتم ؛ گهواره ام گرم بود و به موقع و بی موقع شیر می خوردم و می خوابیدم . گاهی هم خوابم نمی برد . در این گونه اوقات مادرم می آمد و دست هایم را آزاد می کرد تا با بازی با گردو ها و خرت و پرت هایی که از تیرک گهواره آویخته بودند خودم را مشغول کنم . طرف های ما هنوز هم بچه را زمستان و تابستان توی گهواره می خوابانند . این گهواره تختخواب کوچکی بود که دو منتهاالیه آن دو کمان چوبی بود . بر وسط هر یک از این کمان ها ستونی بود که تیرک سقف رو نگه می داشت . این دو کمان با تیری طولی به هم متصل می شدند – این تیر طولی در واقع برای نگه داشتن آسمانه گهواره بود ، چون مواقعی که هوا سرد بود ، یا در تابستان که پشه و مگس زیاد بود گهواره پوش روی آن می انداختند و به این وسیله تماس بچه را با محیط پیرامون قطع می کردند . برای سرگرمی بچه از این تیرک استفاده دیگری هم می شد ؛ چنانکه گفتم گردوها و صدف ها و خرمهره ها یی که هم اسباب بازی و هم اسباب دفع چشم زخم بودند ، از آن می آویختند . طوری که بچه مواقعی که دست هایش آزاد بود می توانست با آن ها بازی کند . وقتی بچه را می خواباندند ، دست هایش را به پهلو تکیه می دادند و لحاف کوچکش را روی سینه و دستهایش می کشیدند و با تسمه هایی که از زیر تشک کوچکش رد شده بود او را محکم می بستند . یادم هست در این گونه مواقع قشقرغی راه می انداختم که مپرس – نمی خواستم دست هایم را ببندند ، آخر آن وقت دست جای همه چیز بود – آن وقت ها ، مثل دوران کمال عمر ، با دست و پا فکر می کردم و آزادی دست ها آزادی بود ... من آن وقت ها هم آزادی اندیشه را دوست داشتم ، آخر آن وقت ها هنوز دیکتاتوری بود – حالا هم اگر فرصت و جرأتی باشد روحاً از مفید بودن اندیشه همین قشقرغ را راه می اندازم ، و حتی نق هم می زنم، اگر گوش شنوا باشد... راست است، گاهی مادر بزرگ ها، امریکا یا انگلیس، در نقش مادر بزرگ، با واسطه ی خاله رابعه ی حقوق بشر و سایر خانه ها، واسطه می شوند و غری می زنند ولبی ورمی چینند، ولی «حکومت مادر» گوشش زیاد به این حرف ها بدهکار نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیغ می زدم و تا آن دستم را به پهلو می چسباند این یکی دستم را آزاد می کردم، و تا این یکی را می گرفت آن یکی را از زیر لحاف می کشیدم: لحاف و تشکیلاتش را بهم می زدم، و مادرم که دلش نمی آمد دستم را زیاد فشار بدهد، وقتی رختخواب را برهم می زدم عصبانی می شد و روی سرم جیغ می کشید ـ اما همان وقت هم نیرویی در من بود که از سطح این جیغ ها و فریاد ها و عصبانیت های ظاهر می گذشت و به رگه های محبت می رسید؛ همین که به رگه ی محبت می رسیدم دیگر پروا نمی کردم و به مقاومت جیغ می کشیدم؛ آن وقت ها هم آزادی بیان بود ـ بعد از «بیان» یک خرده اشکال داشت. آنقدر جیغ می کشیدم که مادر بزرگ دخالت می کرد. می گفت: «چیه، ولش کش بچه را، لابد خوابش نمیاد!» و مادرم با همان اوقات تلخی ساختگی می گفت: « امان از دست این اژدها، منو خورد، جونمو گرفت، خدا جونشو بگیره!» مادر بزرگ می گفت: «چطوری دلت می یاد!» و مادرم با اوقات تلخی می گفت: «باشه، به درک؛ اینقدر سرما بخور تا بمیری!» ـ این، فرمان آزادی من بود ـ آزادی برای مردن! رویش را برمی گرداند، و من که حال قضیه را این طور می دیدم ساکت می شدم، و به قول مادرم شروع می کردم به جفتک انداختن. اول کاری می کردم پاها را بلند می کردم و دست می بردم و انگشتان شست پا را می گرفتم و به اصطلاح مادر بزرگ شروع می کردم به «قاغ و قوغ»، یعنی به حرف زدن با خودم، یا بازی با گردوها و خرمهره هایی که از تیرک گهواره آویخته بودند. گاهی هم در عین خوشی گریه سر می دادم. این موقعی بود که با ناخن های کوچکم ندانسته صورتم را خراشید بودم. آن وقت مادرم بود که می آمد و با نگرانی می گفت: «خوب شد، تا چشمت کورشه! خوب شد، دِ بخور ـ کور شدی!؟ مادر بزرگ می گفت: «چی شده؟» مادرم می گفت: «هیچی، بازم صورتشو خونین و مالین کرده. آخه من اینو می شناسم. این بچه نیست، اژدها است!» ـ این طلیعه ی ظهور دیکتاتوری بود، و پیدا بود که چون از آزادی سوءاستفاده شده اعمال دیکتاتوری امری است ناگزیر. مادرم باز با اوقات تلخی رختخوابم را اگر هم درست به نخورده بود عمداً برای این که نشان بدهد از دستم عصبانی است زیر و رو می کرد و نیچه ای را که به «چپق» شبیه بود و به قوطی که به زیر گهواره بسته می شد راه داشت و «عضو» مردانه ام را در آن جا می داد که رختخواب را تر نکنم از نو مرتب می کرد، تشک را صاف می کرد و زانوهایم را با فشار می خواباند، در حالی که می گفت «پدر سوخته، این دفعه تکون خوردی نخوردی ها! می زنمت ها!» و این بار با تمام وجود روی گهواره ام می افتاد، به قسمی که همچنان که وول می خوردم صورتم را امواج گیسوانش که روی لحاف و سینه ام ریخته بود گم می شد، و دیگر چشمانش را نمی دیدم ـ دو تا دستم را با سرعت به پهلوهایم می چسباند و در حالی که کف دست را بر سینه ام می فشرد تسمه ای را که به شانه ام نزدیکتر بود می کشید و بعد تسمه ی دوم و سوم ـ و تمام! اکنون تنها گردنم آزاد بود و برای این که آزادی آن را هم سلب کند، همچنان که زانو زده بود گهواره را به طرف خودش کج می کرد و تندی پستانش را از چاک گریبان در می آورد و در دهنم می گذاشت و من که مقاومتم در هم شکسته بود مانند مردم ممالک مستعمره به لقمه موجود دل خوش می کردم و سرانجام به خواب می رفتم. هنوز درست به خواب نرفته بودم که مادرم می خواست پستانش را از دهنم درآورد؛ تا احساس می کردم، چانه را به حرکت درمی آوردم، و او را مدتی بیشتر در کنار گهواره ام نگه می داشتم. مادرم، سرانجام وقتی می دید که واقعاً به خواب رفته ام بسم الله گویان، پستانش را آهسته از دهنم بیرون می کشید؛ یکی دو دقیقه گهواره را می جنباند... گاه برایم آواز هم می خواند، و زن خوشگل برایم می گرفت، و اسب و تفنگ و این جور چیزها... و بچه ام را خودش بزرگ می کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزها و شب ها می گذشتند و با خلقیات و اوقات تلخی های مادرم آشنا می شدم، و او بدقلقی ها و لج بازی های مرا تحمل می کرد، و با جریان زمان پیش می رفتیم، و مادر بزرگ در این میان واسطه ای بود که بیشتر به نفع من عمل می کرد. هروقت مادرم اوقات تلخی می کرد او بود که فوری پادرمیانی می کرد و می گفت: «پسرمو کاریش نداشته باش؛ ولش کن، چکارش داری، بذار برای خودش بازی کنه!» مادرم گاهی لج می کرد و شیرم نمی داد، و درجواب جیغ و فریادم می گفت: «باشد، تو لج کن منم لج می کنم. می بینیم کدوممان پیش می بریم!» و من که از لحن صدایش یقین داشتم که پیش می برم، و می دانستم که مخصوصاً رویش را برگردانده تا مرا نبیند و دلش نسوزد، در این مواقع ناگهان صدایم را می بریدم؛ مادرم که فکر می کرد نکند غش کرده یا طوری شده باشم هول هولکی برمی گشت، و وقتی چشمش توی چشمم می افتاد ـ و من همیشه خنده ای در اعماق چشمانش می دیدم ـ با همان اوقات تلخی ساختگی می گفت: «حالا اون دو تا چشمت کور شد، آره!» و گاه برای اینکه نشان دهد که واقعاً کور شده اند دو انگشتش را آرامی بسیار روی دو تا چشمم می گذاشت و من بالا تنه و سینه ام را بالا می دادم و شروع می کردم به پا زدن و ورجه ورجه کردن و نفس نفس زدن... گاه چشمانم را می بستم، و نفس نمی زدم. مادرم با لحنی تعجب آمیز، و متوحش ـ آخر زیرزیرکی نگاه می کردم ـ می گفت: «مادر بزرگ، بچه نیستش... رفته ـ نمی دانم کجا رفته... خودشو قایم کرده... مادر بزرگ، تو ندیدی!» مادر بزرگ می گفت: «وا، کجا رفته!» در صدای او هم رگه ی ترس و تعجب بود... «بگرد، شاید همین جاها باشه... شاید رفته تو ناندانی... حالا اینجاها را بگردیم...» و دست سایان به اطراف می آمد، او نرسیده من غش غش می خندیدم، و خودم را به مادرم می چسباندم. مادرم می گفت:«وای شیطان!پس اینجا قایم شده بودی!...» و مادربزرگ بوم را بر می داشت و پس گردنم را قایم می بوسید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا دیگر همه اش در گهواره نیستم.یک روز مادربزرگ،از با صدای نرم و دخترانه ای که از یک هنجره ی شصت هفتاد ساله ساخته بود،از زبان من به مادرم گفت:«مامانی،حالا دیگر پسر خوبی شده ام.یه شرین پشتم بذار یواش یواش برای خودم بشینم!»مادر می گفت:«زوده حالا،مادر،می ترسم!»مادربزرگ گفت:«از چه می ترسی ؟بچه شش ماهشه،یواش یواش دیگه باید بشینه.بدش به من...!»مادرم مرا که مثل یک تکه گوشت بودم و سرم روی گردنم بد نمی شد و یک یا دو دستم همیشه در دهانم بود به مادر بزرگ داد.مادر بزرگ شرینی آورد و گذاشت و مرا به شرین تکیه داد.اولین بار بود که می نشستم،و چون شروع به ورجه وورجه کردم به پهلو افتادم.صدای برخورد کله ام و غش و ریسه ای که رفتم و جیغی که مادر کشید،مادربزرگ را هول کرد.تخم مرغی که می خواست در تابه بشکند از دستش افتاد و شکست.گرمی تن مادرم را احساس مردم و کم کم آرام گرفتم.مادر بزرگ در حای که با کهنه،بقایای تخم مرغ را از روی گلیم جمع می کرد گفت:«واه،با این جیغی که کشیدی بند دلم پاره شد،گفتم چی شده؟!»مادرم در حالی که کله ام را می مالید گفت:«گفتم مادر،الان زوده،چه وقت نشاندنشه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت:«بچه اس،میوفته،دست و پاش می شکنه!کم کم عادت می کنی!من همسن تو بودم دو تا بچه بزرگ کرده بودم!ای امان از دست بچه های دور و زمونه!ببین دیگه تخم مرغ هم نداریم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا دیگر می نشینم.شرین را از پشتم برداشته اند و یه اهنگ مشکی که مادر بزرگ می زند:«شلق،شلوق»یک _ دو «شلق ،شلوق» یک _دو» بالا تنه ام را جلو و عقب می برم و برای خودم خوشم.حالا با پدریزرگ هم می جوشم.سابق پدربزرگ که غروب از سرکار می آمد در کنار بخاری می نشست و شام می خورد،سپس دو استکان چای می نوشید و سر می افکند و هیچ نمی گفت تا وقت خواب؛آن وقت لمپا را در تاقچه ی بالا سرش می گذاشتند،مدتی در کنار آن می ایستاد در کنار آن می ایستاد و شروع می کرد به جوریدن پیراهنش، شپش ها را می گرفت و در لوله ی لامپا می انداخت.سپس بیچاره "پتی" صدا می کرد،شعله ی چراغ قدری بالا می امد و می افتاد و اتاق تاریک و روشن می شد و بقایای شپش روی لبه ی جا فیتیله ای می افتاد..این کار را مدتی ادامه می داد،آن قدر که لبه ی جا فیتیله ای پر از پوسته می شد.آنگاه مادربزرگ که به بستر رفته بود می گفت:«فردا نان می پزیم،زودتر بیا که لباس هات رو بتکونم.»این یعنی شپش کشی موقوف.آن وقت ها از این گرد های جور و واجور اسمی نبود،صابون هم به زحمت پیدا می شد.انچه بود چوبک بود،وسیله ی دفع شپش هم همین جوریدن و تکاندن بود.همین که نان پزی تمام می شد و شعله های تنور فرو می نشست و اتش های ته ان کم کمک کرک می انداخت مادربزرگ همه را دور تنور جمع می کرد،لخت می شدیم،جاجیم یا چادر شبی به دور خود می پیچیدیم و چندک می زدیم و در کنار تنور منتظر می ماندیم.مادربزرگ لباس ها را تک تک را به نوبه مدتی در درون تنور می گرفت و می تکاند،شپش ها تک تک و دو دو و سه سه و مشت مشت توی اتش می افتادند و بسته به لاغری یا چاقی خود با صدا های مختلف می ترکیدند.عمل را انقدر ادامه می داد که دیگر صدایی به گوش نمی رسید و لباس شروع می کرد به دود گرفتن و بو پس دادن.ان وقت لباس را از تنور می کشید بیرون و می انداخت جلو ی صاحب لباسو تکه ی دیگر را می گرفت.ان وقت ها که هوا سرد بود لباس ها را در هوا می قاپیدیم و داغ داغ می پوشیدیم و از خوشی درجا می لولیدیم؛راستی هم کیف داشت.این کار محدود به تنور خودمان نبود،همسایه های دیگر که نان می پختند می رفتیم و از تنورشان استفاده می کردیم.اگر مادربزرگ حوصله نمی کرد،زن همسایه یا خاله گل اندام یا خاله فاطی یا خاله رابعه یا هر خاله ی دیگر لباس هایمان را می تکاندند.گاه مادربزرگ قوم و خویش هایی را که از ده هم امده بودند ر به همراه من _ در مقام استوانامه _ به خانه ی همسایه برای تکاندن لباس می فرستاد.از ده اده بودند،جانور داشتند.در این گونه مواقع زن همسایه هم کمک می کرد هم تماشا؛ما هم زیر جاجیم در حالی که لباس هایمان از ریز تا درشت آویزان بود منتظر می ماندیم تا حداقل شلوار را بگیریم...یادم هست در یکی از این لباس تکانی ها یکی از قوم و خویش مادربزرگ،فقی بود برای زن همسایه حدیث می گفت؛همانطور که چندک زده بود،با تاثر از جو فضا و محیط،گفت:«کتاب می گوید حضرت شیخ باقی _ که نمی دانستیم کیست _ قدس الله سره تا موقعی که زنده بود عورت خودش را ندید.»زن همسایه همچنان که لباس می تکاند،در حالی که از بوی گند لباس و کباب شپش و گرمی تنور ابرو درهم کشیده بود و لب ورچیده بود گفت:«ماشاالله از این همه حوصله!» و تبسم کرد،پیدا بود کلی ارادتش زیاد شده،چون این نشانه ی اعتماد بود.طرف انقدر اعتماد به خودش داده که حتی زحمت نگاه کردن را هم نمی داده.پرسیدم:«دائی،چرا نگاهش نمی کرد؟»به عوض او خاله فاطی جوابم را داد:«چه حرف ها!فکر می کنی استغفرالله او هم مثل تو است که دائم بب خودش وربره!»در حالی که من به خودم ور نرفته بودم.قوم و خویش مادر بزرگ گفت:«رحمت به پدر ادم فهمیده!»و بعد به خطاب من«هیچ وقت تو حرف بزرگتر از خودت ندو،پسرم..!» خواستم بگویم که من توی حرف کسی ندویده ام.اما او مجال نداد«آره پسرم، این را از من داشته باش!» لباس تکانی که تمام می شد «دستت درد نکنه ای» به زن همسایه می گفتیم و می امدیم و ان شب را بی جنب و جوش به صبح می اوردیم.گاهی زن هسایه سفارش می کرد:«به مادر بزرگت بگو اگه می خواد کرد تنوری کنه،بفرسته!اگه نه در تنور را بذارم!»بعد از لباس تکانی تنور،مخصوص کدو و آب گوشت بود_اگر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا دیگر پدربزرگ بعد از نماز مغرب که به خانه می امد،اخم نمی کرد؛حالا دیگر جورش با من جور بود.اول ها اخم می کرد و مرا به چشم مهمان ناخوانده و اضافه بر نان خور دیگری که مادرم باشد می دید.پدرم چیزی به عنوان خرجی به مادرم نمی داد،علاوه بر انکه نمی داد برای رفت و امد هایش که باری بر دوش پدربزرگ بود از مادربزرگ هم دستی پول می گرفت _ یعنی قرض می کرد , و این دئنی بود که هرگز ادا نمی شد و بین دین و مدیون همیشه این تفاهم بود.مادربزرگ مدام برای ابروداری و تحکبم موقعیت مادرم و جلوگیری از زن گرفتن پدرم؛مدام از خرج خانه می زد، و همیشه چند قرانی به دنبال لچکش بود و تا پدرم دم از بی پولی می زد،اول رویی ترش می کرد و بعد همین چشمش به چشم بابام می افتاد و لبخندش را می دید،بیهوا سر کیسه را شل می کرد،دنباله ی لچک را می گرفت و گره می گشود:هر دو گره را_هم گره ی لچک و هم کار بابا را.در این گونه مواقع مادرم رو بر می گرداند، و وقتی پدرم می رفت به مادربزرگ اعتراض می کرد:«خواهراش هر کدام برای خودشان هرچی میخوان می فروشن اونوقت خودش میاد اینجا گدایی..بیچاره بابا،صبح تا شب سوزن می زنه که اقا برداره برای خودش کیف کنه...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینجا بود که مادربزرگ منفجر می شد:«لابد عاشقش شدم که بهش پول میدم!...پول میدم که هوو سرت نیاره...راستی که!بابا صبح تا شب سوزن می زنه!بابا!بابای پولدار هم داشتی باز یه چیزی.آره جون ودت،رو خزینه ی بابات نشسته ام!اونوقت که من اومدم همین خانواده ی بابات نان می گفتند جان می دادند...حالا شده چیز میز دار...خدا به برادرم سلامتی بده به بابای تو احتیاج ندارم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه دروغ هایی!برادرش تو جیبش شپش برای یک شاهی سه قاپ می انداخت.هر وقت هم که می امد با ان گردن کلفت و قیافه ی بُلهش مادربزرگ را می برد توی دالان و تا چیزی نمی گرفت گورش را گم نمی کرد.گاهی مادربزرگ زیرزیرکی به او پول می داد تا جلوی بابابزرگ و ما به خواهرش،یعنی به مادربزرگ،تعارف بدهد! این جور وقت ها دیدن قیافه ی بزرگ منشانه و ساختگی خالو شریف و خودنمایی دروغین مادربزرگ واقعا چندش آور بود.خالو شریف ابتدا از سر بزرگواری نگاهی به همه و اطراف می انداخت و با تآنی پولی را که قبلا از مادربزرگ گرفته بود از جیب در می آورد و با لبخندی احمقانه زنجیره یک قرانی و دو قرانی ها را از نظر می گذراند،و وقتی خوب مطمئن می د که نقصی ندارند باز با همان قیافه ی ساختگی،و لحنی ساختگی تر،می گفت:«زهرا، اینها را بردار و برای خودت به دردی بزن!»و پول را جلوی مادربزرگ می گرفت.مادربزرگ با خنده و شرمی ساختگی می گفت:«نه جان تو،خدا زیاد کنه؛پول داریم.معطل که نمانده ایم برادر!»اما با این همه دستش را دراز می کرد،می ترسید اگر کمی اصرار کند پول به سر جای اولش برگردد و برود جایی که عرب نی انداخت.خالو شریف می گفت:«بگیر برای خودت و بچه ها خرج کن،تا بعد ببینیم خدا چه پیش می اورد!» _یعنی اینکه این کمک دنباله دارد _ برای یکبار نیست.مادربزرگ می گفت:«چه خبره؟!این همه را بردارم؟!اقلا نصفشو بده!» و همه را بر می داشت.خالو شریف میگفت:«این همه مگه چقدره!سه چهار قران که اینهمه ندارد!» مادربزرگ می گفت:«خدا سایه شما را از سر ما و بچه ها کم نکند،برادر!» و پول را سر جای اولش می گذاشت.بابابزرگ زیر لبکی می خندید _ یعنی که خر خودتی! و خالو شریف و مادربزرگ قیافه ی بُله و احمق به خود می گرفتند،و ما ته دلمان خوشحال،چون مادربزرگ برای اینکهنشان دهد مال باد اورده ای رسیده از این بخشش قلابی ناگریز میوه ای چیزی می خرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آری،مهمان ناخوانده بودم و مزاحم؛چون بعضی شب ها به راستی زندگی را به همه تلخ می کردم؛گاهی هم تقصیر نداشتم،دلم درد می گرفت و گریه می کردم،گاهی هم خوش داشتم چراغ روشن باشد و همین که چراغ را خاموش می کردند گریه سر می دادم؛گاهی هم به قول مادر لج می کردم و پستانش را پس می زدم و رگ های گردنم را کلفت می کردم و سیاه و کبود می شدم...از حالا می خواستم بفهمانم که مردم...وای از این اژدها!مادرم کفرش در می امد،و چون خودش را زیادی و نا خوانده می دانست در کنار گهواره ام می نشست و سروع می کرد به گریه کردن، و اغلب وقتی سرش روی سینه ام بود خوابش می برد.در اینجور مواقع پدربزرگ به حرف می امد.می گفت:«دخترم،با بچه که نباید لج کرد،لابد دلش درد می کند.قنداغی،نبات داغی چیزی درست کن بهش بده!»مادرم می گفت:«نمی دونم چه دردشه،بابا؛همین قدر می دونم که زندگی رو به همه تلخ کرده!» و چون بغض گلویش را می گرفت دیگر چیزی نمی گفت، و باز پدر بزرگ بود که با آن صدای آرام و مهربانش می گفت:«ناراحت نشو،بچه ست دیگه...حال بچه مثل هوای بهاره،یه وقت خوبه یه وقت بد.پاشو نبات داغی چیزی برایش درست کن!» راستی که پدربزرگ مرد خوبی بود،با ان دهان بی دندان و ریش یک دست سفید و صورت سرخ گونه و پرتو افکنی که صفای درونش را به خوبی نشان می داد؛با آن سر کوچک و چشمان نافذ و صورتی که خده در آن موج می زد، و حالتی که انگار لطیفه و نکته ای هم اکنون یادش امده که می خواهد بگوید...و نمی گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می نشستم با استخوانی که به دستم داده بودند ور می رفتم:دندان در می اوردم و آب از لب و لوچه ام سرازیر بود؛با استخوانی که مدام به لثه هایم می کشیدم عشق می کردم.ولی گربه مزاحم بود،یک لحظه که غفلت می کردند استخوان را قاپ می زد و می رفت و من در عزای استخوان شیون به پا می کردم.گربه ای خال خالی داشتیم که مادربزرگ اسمش را گذاشته بود درویش حسن؛خال هاش به وصله های قبای درویش حسن شبیه بود...دم اجاق قوز می کرد و خرخری راه می انداخت که نپرس.هر وقت صدای رفت و امد موش ها بلند می شد از خواب می پرید و یواشکی می رفت دم سوراخ موش ها و می نشست و با حوصله گوش می خواباند؛گاه دزدانه سرش را جلو می برد و وضع را از نظر می گذراند و سر را پس می کشید.بعد یک یهو می دیدی که پرید و موش را گرفت...مادربزرگ می گفت نخجیر...و نخجیر را هم «نچیر» می گفت...و ما که می گفتیم موش ناراحت می شد.می گفت گربه از لفظ موش بدش می اید و دندانش کند می شود و دیگر موش نمی گیرد و وای به حال روزی که موش ها بو ببرند.ولی همین که گربه ای در خانه هست خودش نعمتی است.و ما مواقعی که می خواستیم سر به سر مادربزرگ بگذاریم؛خودمان را می زدیم به آن راه و تعمدا می گفتیم موش،آن هم چندین بار.و مادر بزرگ که می دید تعمدی در گفتن موش ها هست براق می شد و زبان به تهدید می گشود:«خیلی خوب،باشه.گُهت به گیسم اگه اون زبون صاحب مرده ی تو را داغ نکردم.بگو،خدمت تو را هم می رسم.» و گاه حسابی هم می رسید.این حرف ها مواقعی بود که گربه حضور نداشت؛مواقعی بود که صحبتش را نمی کرد.می ترسید از طایفه ی از ما بهتران باشد...برای مادرم تعریف می کرد،یادم هست دم دمای غروب بود و گربه نبود،و مادربزرگ همانطور که تعریف می کرد نگاهی به در اتاق می انداخت تا مبادا بی هوا سر برسد یا خدای ناکرده گوش ایستاده باشد...و ان وقت لال شود و زبانش لال زهرش را بچه اش بریزد.می گفت خانه ی پدرش...پدر مادربزرگ...گربه ی سیاهی داشته اند...گربه ای معمولی،که مثل همه ی گربه ها مواقعی که بیکار بوده می آمده کنار بخاری قوز می کرده و «خُر» می زده و کاری به کار دیگران نداشته.مادربزرگ می گفت شاید صدبار هم وقتی از کنار بخاری بلند شده و پشتش را کمان کرده و خودش را به او مالیده..پشتش را کمان کرده و خودش را به او مالیده ـ مثل هر گربه ای، وقت هایی که خودش را می کشد؛ و مادربزرگ خیالش هم نبوده، تا اینکه یک روز غیبش زده و دیگر برنگشته ـ انگار شده یک قطره آب و رفته زیر زمین. بچه ها همه تعجب می کردند، ولی مادر مادربزرگ انگار می دانسته ، و خیلی توهم بوده، و می دانسته که دیگر برنمی گردد؛ تا یک وقت روی اصرار مادربزرگ جریان را برایش تعریف کرده ؛ مادربزرگ آن وقت ها دختر دم بخت بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ با انبر، آتش های درون بخاری را جابه جا کرد، و نگاهی به در اتاق انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« آره، دخترم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم با دلواپسی گفت:« خوب، بعد چی شد مادر؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت: « هیچی، من بچه بزرگ خونواده بودم ـ دم بخت بودم ـ و خواستگار بود که پشت خواستگار می اومد ـ ولی پدرم خدا بیامرز می گفت حالا چه وقتشه، حالا بچه است ، هنوز دهنش بوی شیر میده...البته بزرگ بودم، خوب و بد را می فهمیدم، ولی بابا همیشه طوری با من حرف می زد که انگار یه الف بچه ام...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم گفت:« مادر، اینارو می دونم، گربه را می گم، اون چطور شد؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ دمغ شد ، و گفت: « آره میدونین، اگه می دونستین زبونتون اینهمه روم دراز نبود...می دونم!» ـ وای از این مادربزرگ از هر چیزی به نفع خودش بل می گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم دیگر چیزی نگفت. مادربزرگ که دید تیرش به سنگ خورده و مجالی برای بحث و اوقات تلخی پیدا نکرده دنباله داستان را گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« آره، مادرم گفت این گربه سیاهه هر روز خدا می آمد و مثل همین گربه خودمان دم بخاری قوز می کرد ـ » برای اینکه مطمئن شود که گربه خودمان گوش نایستاده، او را صدا زد، گفت: « پیش پیش پیش!» و چون از گربه خبری نشد در ادامه سخن گفت:« هر چی می گفتیم، هر چی می کردیم، انگار نه انگار، او خروپف خودش را می کرد و ما هر چه می خواستیم می گفتیم و هر چه می خواستیم می کردیم، و اصلا خیالمان نبود. آخر گربه هم ، می دانی، مثل افراد خونواده است ـ کسی چه می دانست! هزار دفعه مثل همین گربه خودمان استخوان از دست ما بچه ها قاپیده بود و هزار دفعه دمش را گرفته بودیم روی گلیم کشیده بودیم ، حتی یکبار هم پنجولمان نزده بود!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ قدری مکث کرد و در افکار و عوالم خود فرو رفت، در همان حال که بر شعله های آتش چشم دوخته بود به انبر ور می رفت. مادرم قدری جا به جا شد، زیر لبکی بسم اللهی بالای سر من گفت و بی هوا پستانش را در دهنم گذاشت. از بس مادربزرگ گفته بود از ما بهتران از ما بهتران، که مادر بیچاره داشت از ترس قالب تهی می کرد ـ و بیشتر به خاطر من. در صورت مادربزرگ زل زده بود ، و چشم انتظار مابقی داستان بود. مادربزرگ که اشتیاقش را دید، کم کم شروع کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« آره! مادرم یک چند روز تو هم بود، همه اش ورد می خواند... تا اینکه بالاخره همانطور که گفتم جریان را برای من که دختر بزرگ و پا به بخت خانواده بودم تعریف کرد...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت گربه کنار بخاری قوز کرده بود و خر و پف می کرد؛ پدرم( یعنی پدر مادربزرگ ) خوابیده بود، چراغ خاموش بود، و آخرین شعله های آتش افتان و خیزان بالا می آمدند و پایین می رفتند و اتاق گاهی روشن و زمانی تار بود، که پدر مادربزرگ که تازه چشم هایش گرم شده بود و داشت به خواب می رفت، صدایی شنید. در صدا نکرده بود، کسی در نزده بود، به همین جهت پدر مادربزرگ تعجب کرد و گوش تیز کرد: فکر کرد ممکن است دزد باشد. اتاق ساکت و صامت بود و جز صدای نفس بچه ها و خر و پف گربه صدایی به گوش نمی رسید. پدر مادربزرگ شنید که کسی گفت:« لوطی 1 شعبان، لوطی شعبان!» . پدر مادربزرگ توی خواب و بیداری خواسته بود بگوید: « عوضی آمدی، اینجا خانه لوطی شعبان نیست» ولی یکهو متوجه قضیه شد و گوش تیز کرد و از زیر لحاف یواشکی نگاهی به جلو بخاری انداخت. گربه سر جای همیشگی خودش بود و خر و پف می کرد. یکی دو ثانیه ای گذشته بود و تازه وارد که پدر مادربزرگ او را نمی دید از نو گفته بود « لوطی شعبان، لوطی شعبان!» این بار گربه سر برداشته و ، انگار نه انگار، خودش را کشیده بود و آرام آرام رفته بود جلو رختخواب ها و همه را یکی یکی نگاه کرده بود. پدر مادربزرگ هم که قضیه را اینطور دیده بود خودش را به خواب زده بود، و گربه که مطمئن شده بود همه خوابند و کسی بیدار نیست چشمکی به« تازه وارد» زده بود... و رفته بود سر صندوق رخت ها، و رخت های پدر مادربزرگ را درآورده بود و پوشیده بود ـ قبا و تنبان و کمر و پیچه را...! و شده بود یک مرد درست و حسابی. تازه وارد گفته بود « حاضری؟» لوطی شعبان گفته بود « آره » و به زبان جنی چیزهایی به او گفته بود و راه افتاده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر مادربزرگ با اینکه متوجه قضیه شده بود و وحشت کرده بود ، مع هذا چنان تحت تاثیر کلمات و الفاظ « جنی » واقع شده بود که سر از پا نشناخته بود و یواشکی از بغل مادر مادربزرگ درآمده بود و هول هولکی چیزی روی دوشش انداخته بود و دنبال لوطی شعبان و رفیقش راه افتاده بود. خدا بیامرز همیشه می گفت: « هیچ چیز مثل زبان اجنه نیست ، تا طرف دهان باز می کند و چند کلمه ای به آن زمان می گوید آدم دیگر خودش را فراموش می کند، و دنبالش راه می افتد... آدم را جادو می کند... البته آدم چیزی نمی فهمد، ولی باز جادو می شود...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاریک شب بود،... آنها را تعقیب کرد و ... تعقیب کرد ... تا از رودخانه گذشتند و از شهر خارج شدند و رسیدند پای کوه... دید ای دل غافل! جمعیت، چه جمعیتی!... زن و مرد و بچه ـ و چه قیل و قالی! دید همین که لوطی شعبان را از دور دیدند. جماعت از ما بهتران همه با هم شروع کردند به شعار دادن و غریو کشیدن و تمبک زن کوبید رو تمبک و جماعت دست ها را در هم انداختند برای رقص چوبی و لوطی شعبان سرنا را از پَرِ شالش بیرون کشید و دمید تو سرنا، حالا نزن کی بزن! پدر مادربزرگ ماتش برده بود و همانطور انگشت به دهان از دور ایستاده بود و تماشا می کرد. چه دردسر بدهم، جماعت رقصید و رقصید تا دم دم های صبح- عروسی از ما بهتران بود! شاباش بو که می دادند، آن هم چه؟ پوست پیاز، که از چپ و راست تو هوا خواسته بوده، که فکر کرده پوست پیاز است، تو نگو لیره هستند این پوست پیازهایی که شاباش می کنند! هوا که روشن شد پدرمادربزرگ دو تا پا داشته دوپای دیگر قرض کرده و دوان دوان آمده بود؛ دیده بود که گربه کما فی السابق دم اجاق قوز کرده، دیگر نخوابیده بود، لباسش را پوشیده بود و رفته بود مسجد. صبح خیلی گرفته و تو هم بود و سرانجام به اصرار مادر مادربزرگ حال و حکایت را تعریف کرده و مادر مادربزرگ که مثل اکثر زنها راز نگه دار نبوده تا پدرمادربزرگ سرکار رفته رو کرده به گربه که کنار بخاری خروپف می کرده و گفته بود: یالله،لوطی شعبان! دیشب خوش گذشت!؟ و گربه چپکی نگاهی به او انداخته و پیفی کرده و رفته بود- برو که رفتی؛ دیگر هم برنگشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ آهی کشید و داستان را پایان داد و به مادرم گفت: دخترم اگه بچه خوابیده چراغو روشن کن، بابات حالا دیگه میاد. و مادرم بسم اللهی گفت و بلند شد و چراغ را روشن کرد. اتاق که روشن شد احساس راحتی کرد و گفت: بیدار هم نماند تا بابا بیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اما پدریزرگ برای رعایت احوال گربه ها توجیه دیگری داشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می گغت این که می بینی، بینی گربه اینقدر قشنگ است اثر انگشت حضرت است، و می افزود وقتی بزرگواری مثل حضرت صلی الله علیه و سلم این حیوان را روی زانویش نشانده و نوازش کرده دیگر تکلیف ما معلوم است؛ و به خلاف دیگران که می گفتند چشم گربه زهر دارد و نباید سفره را زیاد نگاه کند او به این علت لقمه ی اول را به گربه می داد که حیوان مقدسی بود- و در توجیه این قداست قصه ای نقل می کرد؛ من این حکایت را بارها و بارها از دهن خودش شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی ابوهریره رض الله عنه(آن وقت ها یی که بزرگ شده بودم و به مدرسه می رفتم به اینجا که می رسید رو به من می کرد و می گفت: اصلاً هیچ می دانی ابوهریره یعنی چه؟ و وقتی من جوابی نداشتم یا تعمداً جواب نمی دادم می گفت: ها، همین دیگر... ابوهریره یعنی پدر بچه گربه! و بعد ادامه می داد)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

، بله، یک روز ابوهریره بلند شد برود مسجد برای نماز مغرب گربه ای داشتند که شاید تا آن وقت ابوهریره حتی دستی هم به پشتش نکشیده بود. چند قدمی رفت- ابوهریره را می گویم- نگاه پشت سر کرد که دید اِه گربه هم یواش یواش دارد می آید! پیشته پیشته ای گفت، ولی گربه اعتنایی نکرد چند قدمی که رفت بازگشت و به گربه توپید ولی گربه انگار نه انگار محلی بهش نگذاشت. حتی خم شد تا سنگ ریزه ای بردارد و گربه را بترساند ولی نه گربه همانطور بی اعتنا و مصمم می آمد. از خانه تا مسجد نبی راهی نبود- بلانسبت مثل همین خانه ی ما و مسجد جامع... وارد کفش کن مسجد که شد وضع را همچنین غیر عادی دید- انگار به قبرستان وارد شده بود! همه جا سوت و کور بودچند صحابه ای که تو کفش کن بودند حال درستی نداشتند. حال و قضیه را جویا شد جواب درستی به او ندادند ناچار وارد مسجد شد دید بله جماعت نشسته اند و انگار خاک مرده روشان پاشیده باشند ماتم گرفته اند. چشمش که به تاریکی عادت کرد کم کم علت نگرانی را دریافت: چشم ها و حواس ها همه متوجه محراب و حضرت بود... یکی از اصحاب که کنار دستش نشسته بود به اختصار برایش تعریف کرد که بله حضرت نشسته بودند و می فرمودند که یکهو چیزی از سقف گلوله شد و افتاده روی حصیرها- یک مار گنده به چه کلفتی!... بله صحابه ریخته بودند او را بکشند. حضرت فرموده بود کاریش نداشته باشید با من کار دارد و صحابه واپس کشیده بودند و مار خزان خزان رفته بود خدمت حضرت صلی الله علیه و سلم. حضرت تقاضایش را پرسیده بود مار عرض کرده بود جانم به فدای یک تار مویت عرض خصوصی دارم می خواهم آن را در گوشتان عرض کنم و حضرت سرش را جلو برده بود و سرجلو بردن همان و پیچیدن مار به دور گردن حضرت همان! فریاد و غریو صحابه به آسمان رفته بود و حضرت صلی الله علیه و سلم در آن احوال همین قدر توانسته بود به حضرات بگوید که کاری نکنند که احساس خطر کند که اگر احساس کند حتماً می زند و کار نسنجیده ای نکنند که عاقبتش پشیمانی باشد؛ و مار همانطور به دور گردن حضرت پیچیده بود و هرچندگاه زبان دوفاقش را در می آورد و به حضرت عرض می کرد: خودت بگو کجا را بزنم؟ و حضرت رضا به قضای الهی داده بود و مار سرش را می آورد طرف های بینی و زیر لب ها و بیخ گوش حضرت و هر وقت چنین می کرد صحابه منقلب می شدند و فریاد وااسفا بود که به آسمان می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اینجا صدای پدربزرگ خش برمی داشت گویی ماجرا را به چشم می دید و در هول و هراس جماعت سهیم بود... طبعاً ابوهریره هم منقلب بود و هرچند دلش رضا نمی داد که حضرت را در آن احوال ببیند به هر حال نگاهی به محراب انداخت و اما عجبا چه دید! گربه- گربه ی خودش- که از پشت سر آمده و بی آنکه او متوجه شده باشد رفته کنار حضرت صلی الله علیه و سلم و حرکاتی می کند! فکر کرد عوضی می بیند؛ اما نه خوب که نگاه کرد دید نه عین واقع است! دید گربه رفت جلو و چیزهایی در گوش مار گفت: گفته بود خر نشو اینطوری اگر بزنی از دست جمعیت خلاصی نداری تکه ی بزرگت گوشت خواهد بود. صبر کن تا من جایی سوراخی چیزی برایت گیر بیاورم که تا زدی در آن بخزی ما که دیده بود گربه درست می گوید تأمل کرده بود و گربه یکی دوبار آمده بود توی محراب گشتی زده بود و یکی دو بار لبه ی حصیر را با پنجول هایش بالا زده بود و زیر حصیر را نگاه کرده بود و باز رفته بود سراغ مار... و صحابه مات و مبهوت! صدا از احدی درنمی آمد؛ حضرت هم رضا به قضای الهی داده بود و مقدر را انتظار می کشید.باری گربه رفت و در گوش مار گفت: عجله نکن پیدا کردم؛ می خواهی خودت هم ببینی؟ مار گفت: آره کو کجاست؟ گربه گفت: همین جا ببین! و لبه ی حصیر را با پنجول بالا زد و گفت: ببین! مار سرش را آورد جلو سوراخ که گربه پرید و گردنش را گرفت و انداختش زمین و صحابه ریختند روی سرش و تکه پاره اش کردند. آن وقت بود که ابوهریره فهمید چه کلکی زده و آن وقت بود که حضرت صلی الله علیه و سلم گربه را بر دامنش نشاند و با مهربانی نوازشش کرد: این بینی قشنگی که دارد مال همان تلنگری است که حضرت از روی مهربانی به آنجاش زده و به قدرت خدا مار هم هر وقت بخواهد این حیوان را بزند همانجا را نشان می گیرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می نشستم و با استخوانم عشق می کردم.وقت هایی که پدربزرگ می آمد اگر نشسته بودم بی اختیار استخوان را ازدست می انداختم و از خوشحالی در جا بال می زدم و اگر روی دامن مادرم بودم صدای پایش را که می شنیدم پستان را ول می کردم و شروع می کردم به بیقراری، مادرم به لحنی آرام و تشویق آمیز می گفت: پاشو پاشو بابا آمد! و من جفتک را ول می دادم و پدربزرگ کفش هایش را در می آورد و لبخندی به لب می آورد که می گفتی خستگی تمام روز را از تن به در کرده؛ لب های بی دندانش را غنچه می کرد و موچ می کشید و می آمد و مدتی در مقابلم چندک می زد- وای که چه قیافه ی تو دل بروی داشت!- و من در حالی که با چاک پیرهن مادرم بازی می کردم مدتی نگاهش می کردم و بعد ناگهان می خندیدم و سرم را در سینه ی مادرم پنهان می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ می گفت: قدرت خدا از حالا می فهمه! برای هیچکی اینطور ذوق نمی کنه! می خواست با این تمهیدات رابطه ی بین پدربزرگ و مرا تحکیم کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و پدربزرگ شاید هم به خاطر دل مادرم می گفت: خانه ی بی بچه عینهو آسیاب بی آب، می بینی همین کوچولو ما را چقدر سرگرم کرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مادرم در حالی که با سرانگشت در جستجوی جانور سرم را می کاوید به لحنی پوزش آمیز می گفت: بابا شبها را هم بگو که اینقدر عر می زنه که نمیذاره چشم روی هم بذاری! پدربزرگ می گفت: خوب بچه همینه همه همینطور بودند. و بعد کنار بخاری دیواری می نشست و برخلاف سابق که سر فرو می افگند هرچندگاه سرش را به دامان مادرم نزدیک می کرد و مثل گربه ای که بخواهد موش بگیرد با چشمان پرفروغش در چشمانم خیره می شد و بعد یکهو سرش را می دزدید و من قاه قاه می خندیدم و پدربزرگ از ته دل می خندید و مادربزرگ قند توی دلش آب می شد و مادرم با انگشت می کوبید روی چانه ام- چانه ام به چانه ی بابا شبیه بود- و من سرم را می کوبیدم تو شکم مادرم- و پدربزرگ می گفت: آی پدرسوخته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزها و شب ها گذشتند؛ دندان در آوردم؛ مادربزرگ این بارهم مقادیری منت بارم کرد و برای خودشان و بچه های همسایه ، دانه، بار گذاشت؛این دانه مخلوطی از نخودسیاه و گندم بود که آب پز می کردند و نمک روی آن می پاشیدند و می خوردند- که دندان های من قوت بگیرند! برای خالی نبودن عریضه یکی دو نخودی هم توی دهن من گذاشت، ولی من ابرو در هم کشیدم و تف کردم. بچه ها طبق معمول امدند، پابرهنه-آن وقت ها کفش بچگانه معمول نبود و بچه ها کاملاً راحت بودند و یادم هست که تمام روز در کوچه سگ دو می زدیم و بالا و پایین می پریدیم و اصلا خیالمان نبود و تنها شبها بود که یاد پاهایمان می افتادیم و حوادثی را که بر انها گذشته بود از نظر می گذراندیم. این گونه مواقع کنار بخاری می نشستم و در حالی که مادربزرگ چنته ی غرولندش را خالی می کرد و مرا به الفاظ ولگرد و کوچه گرد و اوباش و سگ پاسوخته و این جور چیزها می ستود با سوزن خارهایی را که در کف پا و انگشتانم رفته بود در می اوردم و شکاف ها و ترک های پاشنه پاشنه و پشت پا را با پیهی که در کهنه ای پیچیده شده بود و مرهم ساخته و پرداخته ی مادربزرگ بود مرمت می کردم. کهنه را جلوی اتش می رفتم. پیه که داغ می شد ته کهنه را فشار می دادم. پیه که داغ می شد ته کهنه را فشار می دادم پیه داغ ته کهنه گلوله می شد و از خلل و فرج کهنه بیرون می زد خوب که بیرون می زد ان را می چکاندم لای درزها و شکاف های پاشنه و پشت پا- پیه داغ که در شکاف می ریخت،اخیشی، می گفتم و احساس سبکباری می کردم. گریس کاری که تمام می شد با بیتابی منتظر شام می ماندم-انقدر خسته بودم که حال نشستن نداشتم و نشسته خواب می رفتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها دوان دوان امدند. مادربزرگ از قبل پیش بینی کار را کرده و دیگچه را برده بود پایین اتاق گذاشته بود. سر و کله ی بچه ها که پیدا شد گفت: همین یه دقیقه پیش جارو کردم نیایید رو بَره(گلیم) همونجا وایسید تا بیام. و بلند شد و رفت طرف دیگچه گفت: یکی یکی دستاتونو بگیرید! بچه ها وول می زدند دست های کوچولو و کثیفشان را مشت می کردند و مادربزرگ با قاشق چوبی بزرگی که توی دیگچه بود نخودهایی را که هنوز داغ داغ بودند توی دستشان می ریخت-یکی یک قاشق. بچه ها بر اثر داغی نخودها انگار روی شن داغ باشند این پا ان پا می کردند و منتظر می ماندند تا دیگران هم سهمشان را بگیرند و چون به تخمین در می یافتند که زیاد سرشان کلاه نرفته است به اتفاق دوان دوان دالان خانه را زیر پا می گذاشتند و می رفتند دم در- تیله بازی،یا جفتک چارکش،یا کنار رودخانه سراغ الاغ های بی صاحب مادر مرده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزها و شب ها می گذشتند و من نیرو می گرفتم: اکنون مادرم را می دیدم: مادرم زنی بود سبزه رو باریک اندام و بلندبالا با چشمان نافذ و گود افتاده و نزدیک به هم و ابروان سیاه و بهم پیوسته. رنگ چهره اش به زردی می زد؛ بینی اش قلمی و لبش قیطانی بود. آن وقت ها از آنچه زنها می گفتند معلوم بود که لب قیطانی باب روز بود: یکی از صفات زن زیبا-لب قیطانی و کمر به نازکی خیاطه بود.-خیاطه نخ ظریفی بود که با آن سوزن دوزی می کردند. مادرم سیگار می کشید؛خیال می کنم یکی به علت اینکه زنِ پدرم بود، و خانواده خوانین اهل تفنن بودند و هرکدام توتون و دستگاه مخصوصی برای خود داشت(در خانه پدرم پنج شش مشک کوچک به دیوار اتاق ها اویخته بود که هر یک محتوی توتون شخص بخصوصی بود؛ و توتون هریک به ماده ی معطر خاصی الوده بود. مادرم اب نعنای کوهی به توتونش می زد.یکی از عمه ها سقز قاطی توتونش می کرد و هروقت پک به سیگارش می زد چرق چروق و بوی سقزی راه می انداخت که انگار خر داغ می کنند) باری، یکی هم به این علت که همه بدانند که غم و غصه اش زیاد است- و مادرم یک عالمه غم داشت- پدرم زیر فشار مادرش و بوالهوسی خودش می خواست زن بگیرد و مادرم بود که وقت و بی وقت قوطی سیگارش را از روی تاقچه برمی داشت وسیگار می پیچید و با نوعی خودنمایی شروع می کرد به دود کردن. دستی هم زیر چانه می زد و همچنانکه دود می کرد به نقطه ای در فضا خیره می شد. من می نشستم و بال می زدم و چون توجهی نمی کرد آخرین حربه را به کار می زدم و گریه را سر می دادم. صدای مادربزرگ در می امد: دختر تو دیگه شورش را در اوردی!هی سیگار هی سیگار-چقدر می کشی؟ دنیا که خراب نشده مگه بلال مرد قحط اذان گو شد. بیابان که نماندی. ملک خدا تنگ نیست مادر میان گندم خط گذاشته اند روزی خودت را می خوری؛ شکر خدا سقفی بالای سرت هست؛بچه ات هم که ماشاالله مثل دست گله- هرچی باشه پسره... این را دیگه نمی توانند ازت بگیرن! یعنی که پسرداری و پسرت بزرگ می شود و جای باباش را می گیرد و رئیس خانواده می شود و آن وقت خانم هی خانم نانت توی روغن است و دق دل است که باید بیاری- یعنی که بزک نمیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرم به لحنی مظلومانه و مغموم می گفت: از باباش چه گلی چیدم که از خودش بچینم! و آه می کشید و من همچنان عر می زدم تا سرانجام ظاهراً از روی بی میلی برم می داشت و با حرکتی که حاکی از اوقات تلخی بود اما اوقات تلخی نبود با دست چپ لمبرم را به نرمی و ظرافتی که من به خوبی احساس می کردم می راند به طرف دامنش و باز با همان بی میلی پستانش را از چاک گریبان در می اورد و می گفت: بگیر زهر مار کن! و من پستان را در هوا می قاپیدم و ناخن های کوچکم را در تار و پودش فرو می بردم. گاهی اوقات مادرم - واخی- می گفت و خودش را عقب می کشید و دستم را می گرفت و از پستانش جدا می کرد و به قول خودش در - ناخن های سگم- خیره می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی هم شیطنت من گل می کرد و همانطور که می مکیدم گازی هم به پستانش می زدم؛مادرم یکه می خورد و -اُخی-می گفت و قایم روی گونه ام می زد و خنده ام را به گریه بدل می کرد و من جیغ می کشیدم و صدای مادربزرگ در می امد که: بازم دق دلت را سر بچه خالی کردی! بچه بیچاره چه تقصیر داره؟ مادرم پستانش را نشان می داد که جای دندان های من رویش چاپ شده بود و من همچنان غش و ریسه می رفتم و او با همان لحن مخصوص می گفت:نمیدم تا کور شی... عینهو سگ! و بالاخره ان یکی پستانش را در می اورد و همچنانکه می گفت: گاز گرفتی نگرفتی ها؛ همچی می زنم که اون چشمای هیزت بپرن بیرون! پستان را عرضه می کرد و قضیه تکرار می شد. مادرم همیشه اخر سر می گفت: باشه خدمتت می رسم؛این ممه را هم لولو می بره! باشه! و سرم را به سینه اش می چسباند . بیهوا نگشتانش را در جستجوی جانور در موهای سرم می گرداند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اکنون چندی است چارچنگولی راه می روم... وای چه لذتی! همینطور نشان می کنم و می دوم و همانطور که می دوم چیزهایی پیش خودم بلغور می کنم. وای راحت شدم از این سینه خیز رفتن؛ مدت ها بود مادرم مرا روی شکم می خواباند و می رفت پی کارش؛ و من که این کله ی صاحب مرده را نمی توانستم بکشم با کمک ارنج و شکم هن و هن کنان یک سانتیمتر راه می پیمودم و سپس خسته و کوفته می افتادم و وقتی خوب درمانده می شدم بوق خطر را به صدا در می اوردم و مادرم می امد و مرا می نشاند-برای رفع خستگی. وای که برای رسیدن به قیچی یا قوطی کبریت چه رنجی می بردم؛ و وقتی به ان می رسیدم و می گرفتم و به دهن می زدم چه لذتی داشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا مواقعی که پدربزرگ به خانه می اید مثل فرفره می دوم جلوش؛ به مقابلش که می رسم سر بالا می کنم و با ایما و اشار و نق و نوق از او می خواهم که بلندم کند و بغلم کند و پیرمرد با یک دنیا مهربانی مرا که خسته شده ام و به قول او دلم چون خایه ی حلاج می زند بلند می کند و دهن بی دندانش را به گونه و گردنم تکیه می دهد و مرا به خود می فشارد... مادرم می گوید:بیحیا نمیذاره بابا حتی کفشاشم دربیاره! تا از در خانه میاد تو مثل توله سگ شروع می کنه به نق نق کردن!. بعد خطاب به من می گوید: رو بابا نشاشی ها! بابا مواظب باش! حالا دیگر وسایل خانه را-قیچی کبریت قوطی قندان چای یالا استکان، همه را قایم می کنند از دست این اژدها...! و مادربزرگ است که می گوید راست گفته اند: بچه که را افتاد سرکو(هاون سنگی) را هم باید گلمیخ کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزها و شب ها گذشتند و من کم کم از چارچنگولی راه رفتن خسته شدم.ازمایشی بکنیم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم کنار دیوار و اهسته اهسته پاشدم؛مادر و مادربزرگ و پدربزرگ همه با خوشحالی مراقبم بودند و من همه هوش و حواسم متوجه خودم بود؛پاشدم و بعد زانوهایم لرزید و افتادم؛همه زیر چشمی نگاه می کردند و وقتی افتادم و برگشتم همه وانمود کردند که ندیده اند و همه لبخند به لب داشتند. دستم را به دیوار می گرفتم و یکی دو قدم می رفتم و می افتادم.چندبار که می افتادم مادربزرگ که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت می امد و بلندم می کرد و پس گردنم را محکم ماچ می کرد یا گاز می گزفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا گاه که بابا می اید تا ساعتش را در می اورد و کوک می کند و به گوشش می چسباند گوشم را جلو می برم و ساعت را گوش می کنم. چیزی نمی فهمم ولی طوری بابا را نگاه می کنم که انگار خیلی هم می فهمم-با قیافه متعجب- و بابا می گوید: افرین پسرم ساعت هم یاد گرفته! حالا شب ها نوعی واسطه شده ام بین پدربزرگ و مادربزرگ پیرمرد و پیرزن روبروی هم می نشینن و من که روی زانوان مادربزرگ نشسته ام پا می شوم؛ مادربزرگ نوک انگشتش را که از بس وصله کاری کرده و سوزن خورده قاچ قاچ شده به دست کوچکم می دهد و پدربزرگم را نشان می دهد و می گوید: برو بابا! و من با ترس و لرز انگشتش را رها می کنم و یکی دو قدم به طرف پدربزرگ بال می زنم و می خواهم بیفتم که پدربزرگ به موقع دو دستش را پیش می اورد و من با سر در دامنش می افتم و همه می خندند. قدری خستگی در می کنم این بار پدربزرگ است که نوک انگشتش را پیش می اورد و مادربزرگ را نشان می دهد گاه همانطور که بردامنشان نشسته ام شاشم را رها می کنم و انها همین که گرمی شاش را احساس می کنند یکه ای می خورند و با لب خندان اوقات تلخی می کنند و مرا تندی برمی دارند و به مادرم می دهند یعنی که مال بد بیخ ریش صاحبش! این بازی مدتها ادامه می یابد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا دیگر مواقعی که هوا خوب است وقتی پدربزرگ می اید مادرم در اتاق را باز می کند و من با لنگر می دوم تو دالان خانه به استقبال و تا سر حیاط می روم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندی است(ماما) و (بابا) و چیزهای دیگر را یاد گرفته ام اما این دو کلمه را خوب می دانم و به موقع و بی موقع بکار می برم. مادرم همانطور که من بغل پدربزرگ نشسته و جاخوش کرده ام از من می پرسد: توله کی را از همه بیشتر دوست داری؟ جواب نمی دهم؛ خودم را لوس می کنم و سرم را عقب می اندازم و پشتم را به دست بابابزرگ تکیه می دهم و سینه ام را بالا می اورم. مادرم مرا راست می کند و می گوید: لوس نشو دیگه! گفتم کی را از همه بیشتر دوست داری؟ و من می گویم:باباه...- به تقلید از مادرم به بابابزرگ می گویم:باباه... و همه خوشحال می شوند و مادرم نگاه نمکینی به بابا می اندازد و به من می گوید: افرین پسر خوب! و بعد بابا است که شوخی اش می گیرد و می گوید: توله بگو ببینم تو احمق تری یا بابا؟ و من مثل شاگردی که درسش را فوت اب باشد بلافاصله جواب می دهم: بابا. و بابا قاه قاه می خندد و مادرم با چشمخند می گوید: تف به اون روت بیحیا!خجالت نکشیدی.. به بابا گفتی! . دست دراز می کند که مرا از بابا بگیرد. من به گردن بابا می چسبم و یک چند گونه ام را به پشت گوشش می چسبانم . جنب نمی خورم. در این گونه اوقات بابا با مهربانی پاهایم را نوازش می کند و به مادرم می گوید: می بینی پدرسوخته مثل کنه چسبیده. و من از فرصت استفاده می کنم و تندی سربرمی گردانم و مادرم معطل نمی کند و دست می اندازد و مرا که مقاومت می کنم و دست و پا می زنم از پدربزرگ جدا می کند؛پدربزرگ همانطور ایستاده است و می خندد و مداخله ای به نفع من نمی کند و من دمغ می شوم و مادرم می گوید: از ظهر نشاشیده حالا است که بازیش بگیره و ابرومو پیش بابا ببره! و مرا می برد بیرون و سرپا می گید و در حالی که زانوانم را ارام ارام با سرانگشت می مالد می گوید:جیش! و من می شاشم و مادرم می گوید: وا خاک عالم خوب شد رو بابا نشاشیدی! و با همان اوقات تلخی معمول می گوید: کور شده حالا دیگه زبان داری اقلاً بگو جیش؛ و بعد هم مدتی معطل می کند سپس می گوید: خیر سرت تمام شد؟ من چیزی نمی گویم بالاتنه ام را بالا می کشم یعنی که تیر تمام.. و با هم برمی گردیم ایوان و کنار بابابزرگ-تابستان است....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبها و روزها گذشتند کار از حد خبر گذشت و زن گرفتن بابا صورت جدی به خودش گرفت... مادرم گاه راه می افتد و در اتاق قدم می زند من بلند می شوم و به پر و پایش می پیچم و می خواهم که بغلم کند و او به ارامی با وک زانو کنارم می زند-مخصوصاً اگر مادربزرگ هم باشد- و بغلم نمی کند و من که سرم را لای چین های پیراهنش می برم و گریه سر می دهم مادربزرگ مواقعی که هست مداخله می کند:بچه رو اذتش نکن.دخترم. بچه چه تقصیر داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و مادرم کما فی السابق می گوید: باباش چه گلی به سرش زده که بچه بخواهد بزند، گریه می کند به جهنم- من جون ندارم که این خوکچه را بغل کنم، با این وصف خم می شود و بغلم می کند با می نشیند و مرا روی دامنش می نشاند و انگشتانش بی اختیار لای موهای سرم اواره می شوند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاصدهای غیرحرفه ای می رسند و محض رضای خدا و خرما خبر می اورند که امروز یا فردا فردا است که عروس جدید وارد خانه پدرم بشود. مادربزرگ مثل بوقلمون پیر بغض کرده است و تلنگر بزنی منفجر می شود؛ مادرم روز به روز زردتر و ضعیف تر می شود و سیگار است که پیاپی دود می کند پدربزرگ و مادربزرگ کمتر با هم صحبت می کنن؛ پدربزرگ می خواهد به هر نحو که شده ازفشار رو خیک- که مادرمحی مادرم بکاهد- غروب ها که می اید حتماً چیزهایی با خودش می اورد: پنیرخیک-که مادرم دوست دارد- گلابی خربزه کلیج توی که خودش دوخته و گلابتون دوزی کرده، یا پیراهنی که برای من دوخته... و هر روز همین که می رسد با مادرم که روبرو می شود در حالی که من در بغلش جاخوش کرده ام و با گوشش بازی می کنم و بینی اش را می چلانم می گوید: نه ماشاالله امروز حالت خیلی خوبه رنگ و روت وا شده! و مادرم برای اینکه پیرمرد ناراحت نشود لبخندی به رویش می زند و قیافه شاد به خودش می گیرد و همچنان که چیزهایی را که اورده از نظر می گذراند می گوید: وای بابا چه گلابی هایی!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خبر می اورند که تهیات امر در جریان است و کار تمام شده و مردم دعوت شده اند و دهل چی و سرنازن و انتری اورده اند و بهر حال دیگر امیدی نیست و جریان را دیگر باید مختومه تلقی کرد... خاله رابعه که رفته بود سر و گوشی اب بدهد خبر امید بخشی با خود نمی اورد و حالا مادربزرگ است که مدام حواسش پرت است و گاه دو و حتی سه بار نمک در غذا می ریزد و به جای اب گرم چای را با اب سرد دم می کند و تا پیرمرد لب بترکاند و اعتراضی بکند کولی بازیی در می اورد که مرد می خواهد میدان را خالی نکند... پدربزرگ بیچاره را متهم به تنگ چشمی می کرد می گفت چشم ندارد که این دختر و این -یک لقمه- بچه را ببیند- این یک لقمه بچه من بودم خیال می کنم مادربزرگ مرا با کالیبر دهن خودش می سنجید چون زن تنومندی بود و من و امثال من اگر یک لقمه اش می شدیم. پدربزرگ بیچاره-لا حول-ی می گفت و سکوت می کرد و مادرم که دنبال متمسک می گشت که دلی خالی کند بغضش می تر کید و من مات و مبهوت می ماندم و کم کم لب ور می چیدم و پذربزرگ برای رهایی از مخمصه اگر شب بود بلند می شد و شلاقی عقد نماز می بست و چند رکعت-نماز تاکتیکی- می خواند و اگر روز بود به اصطلاح خودش- زهر ماری- را که جلوش گذاشته بودند کوفت می کرد و می رفت... بعد خاله رابعه بود که می امد برای اظهار همدردی خاله رابعه زنی بود میانه قامت و سیاه سوخته با چشمانی که در اصل میشی بودند و اکنون رنگ چوب سیگار نایلونی جرم گرفته را داشتند. دست ها و صورتش چروکیده بود انگار پوست چروکیده بر انها کشیده بودند حالت چشمانش طوری بود که گویی در دریایی از وحشت می نگریست. این زن که مدام پابرهنه بود و زمستان ها اگر کفش کهنه ای بود می پوشید برای-صالح-ش زندگی می کرد مثل سگی که برای صاحبش زندگی می کند- او هم اسیر صالح بود و جز صالح فکر و ذکری نداشت معمولاً هرکس حسب و نسبی دارد خانواده ای دارد؛ من هرگز نفهمیدم دخترکی بوده با چه کسی نسبت دارد و اصولاً کسی بوده است که با او نسبتی داشته باشد. چون قصه و داستانی درباره اصل و نسبش نمی گفت حتی نمی گفت که فرزند زحمت است چون زحمت را سرنوشت خویش می دانست می گفت یک وقتی در دهی بوده-کدام ده،کجا،کی،چه می کرده،معلوم نبود.. کسی به سراغش نمی امد.انگار همینطور امده و یک هو-صالحی- را زاییده و غائله ختم شده بود.!بهار و تابستان به کوه و دشت می رفت و علف وسبزی می چید و می اورد و می فروخت،زمستان ها هم با اب کشی و رختشویی روزگار می گذراند. بهار و تابستان همینکه از کوه می امد و سبزی و علفی را که آورده بود می فروخت و آزاد می شد در اختیار همسایه ها بود:خاله رابغه قربونت برم یه دو کوزه آب برایم بیاور – خاله رابعه آب می آورد؛خاله رابعه قربونت برم یه کم هیزم ببر دم تنور،فردا نان پزان داریم – و خاله رابعه می برد – و از این قبیل خرده فرمایشها زیاد و همه هم بی مایه که از لحاظ خاله رابعه فطیر نبود.هروقت تعارفی می کردند که بنشین لقمه ای نان و پنیر بخور قسم و آیه می خورد که همین حالا با صالح نان و انگور یا نان و هندوانه خورده و از بس خدا زیاد کند خورده که دیگر جا ندارد نفس بکشد – و همه می دانستند دروغ می گوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله رابعه در اظهار همدیدری هم خدمتگزار بود- در اینجا هم بی مایه و هم با مایه – صدایش خش برمی داشت و به حاشیه ی اشک می رسید، و در همانجا می ماند.می آمد و می نشست و نگاه مادرم می کرد و آه می کشید.مادرم فرصت را غنمیت می شمرد و سیگاری می پیچید و با هودنمایی دود می کرد؛ و خاله رابعه برمی گشت و انگار با خود اما خطاب به مادربزرگ زیرلبکی می گفت:"بمیرم الهی طفل معصوم یه بارکی آب شده!چه کند طفلکی،درد کوه را هم آب می کند!"و اولین غل را می زد و می آمد به لبه ی اشک."طفلکی از جوانیش خیری ندید الهی بمیرم برات خاله!"و غل دوم را می زد و باز از اشک خبری نبود - شاید هم آبی اضافی در بدنش نبود که بخواهد به صورت اشک به دیگران ببخشد.مادربزرگ کاردش می زدی خودنش در نمی آمد.مادرم که مجالی برای نمایش غم و غضه هایش یافته بود پک های محکم به سیگار می زد ولی پیش خاله رابعه خودش را از تنگ و تا نمی انداخت نه گریه می کرد نه هم کمترین اشاره ای به موضوع می کرد اما به قول مادربزرگ مگر این زنیکه ول کن قضیه بود؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می گفت:"خوش به حالش راحت شد.بیچاره آن زنی که تو اون خانه بره خانه نیست لانه ماره!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ می گفت:"کافیه،پاشو،پاشو مادر،بچه را ببر،سرپا بگیر - همین جور نشستی که چه؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی نشستی که به این شرّو ورها گوش بدی؟!مادرم جواب نمی داد – و من برای خودم خوش وبودم و خاله رابعه پس از مقادیر دیگری از این قبیل دلسوزی ها و خاله گفتن ها و الهی بمیرم ها بلند می شد و می رفت و هنوز از در نرفته مادربزرگ می ترکید:"ای امان از دست این زن!کله گنجشک خورده!یک ریز ور می زنه و مزخرف می گه.وای که دیوونه شدم!صالحم اینطور،صالحم اونطور – در حالی که بیچاره از صالحش حرفی نزده بود "لانه ی مار!آخه بگو زنیکه ی احمق به تو چه،تو را چه به این کار!شترهای شاه را نعل می کردند کبکه هم پاشو بلند کرد!مثل شپش لحاف کهنه چسبیده ول کن نیست!مثل مورچه سواره مدام یه پاش تو این خونه است یه پاش تو آن خانه؛انگاری موشو آتیش زدند.شده خاله ورورو؛آخه خاک کوچه واسه باد سودا خوبه!"و با غیظ تقلید خاله رابعه را درمی آورد و می گفت:"بمیرم برات خاله درد کوه را هم آب می کنه!"راست میگی معطل چی هستی گورتو گم کن بمیر – زنیکه ی وراج!..."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شبها و روزها گذشتند و مادرم روز به روز تکیده تر شد.خاله ها و زن های محل جمع می شدند و مجلس بحث و مشاوره تشکیل می دادند و فهرست بالا بلندی از دوا و درمان را توصیه می کردند:یکی زنجبیل پرورده،یکی رازیانه و شکر، یکی عسل و عرق شاهتره، و یکی آبگوشت خارپشت!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در این ضمن خبر رسید که بله عروس به سلامت وارد خانه ی بابا شده و مادرِ پدرم بنا به نذری که کرده بود به شکرانه ی وصلت جدید گونی به تن کرده و با همان گونی رقصیده و خواهرها نقل و نبات روی سر عروس پاشیده اند و هنگامه ای بوده که بیا و ببین!خبر می گفت که اتاق مادرم را به عروس داده اند و وسایل مادرم را جمع کرده و در پستویی گذاشته اند و درش را قفل کرده اند – یعنی که خوش آمدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ مدام رو تیغ بود و زیرلب غر می زد:عروس!آره،اروای بابات،بعد از ده تا شوهر باز هم عروس!بعد از هفت کرّه ادعای بکارت!آره اروای باباش،اون شپشش منیژه خانومه!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث می کرد،و انگار به نتیجه منطقی کلام رسیده باشد می افزود:"راست می گن،اون یکی را می خواد که چشمش هزار کار بکنه ابروش خبردار نشه – آره،حرام خورم،اونهم شلغم!عروس ما عیبی نداره،کوره،کچله،سرگیجه داره!آره،حکیم جوجه خروسش فرموده – داماد جوان،عروس پیر – سبد بیار جوجه بگیر – اروای بابات!"و به عنوان تامل فلسفی این تکلمه را اضافه کرد می کرد:"لایقش همونه،خوک تا غذاشو به کثافت آلوده نکنه نمی تونه بخوره!"عروس بیوه زن بود و کلام آخر مادربزرگ اشاره به بابا بود که مقلد خوک شده بود و خوراک نیالوده را که مادرم باشد ول کرده بود و رفته بود سراغ خوراک دهن زده – که در "کتاب"مادربزرگ اکل آن به شدت منع شده بود.از این بخش از مساله که فارغ می شد به سراغ بخش دوم می رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"ای امان از این مردم ، زنیکه ی هرزه!"این زنیکه ی هرزه خاله حبیبه."انگار خودش با اون چشم های هیزش دیده!نقل و نبات پاشیدن!آره اروای بابات نقل و نبات! خانه ی خرس و بادیه ی مس!شکم خالی و گوز فندقی!سال و روز خدا مثل چلچله باد می خورند،باد هم می کنند! – نقل و نبات!"صدا را در ته گلو می غلتاند انگار"نقل"گلویش را گرفته باشد:"نقل – و – نبات!انگار ندیدیم،هویج دستشان بدی خیال می کنند گز اصفهانه...نان ندارند اون وقت یک گز زبان دارند – گنده بغل و ندیمی شاه!تازه به تو چه ،زنیکه ی هرجایی!آمدی مثلا داغ به دل یخ بگذاری؟!انگار قحط شوهره – تو سر هرسگی بزنی ده تا شوهر از دهنش می ریزه – اونهم چه شوهری!آره،سقف آسمان سوراخ شده همین یکی افتاده.آره،اروای باباتون کلاغ ها سیاه می پوشند!تو نباشی یارِ من خدا بسازد کار من!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دور خودش می چرخید و بیجا و بجا،این ضرب المثل ها و زبانزد ها را یک ریز قطار می کرد –

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای خالی نبودن عریضه سهم دلجویی مادرم را هم از یاد نمی برد-حالا مثلاً پاشده بود آب توی تیان بریزد،یا لپه بیاورد و پاک کند،یا عدس-"غیر از اینه که مثل شتر شاه همیشه پا برهنه بودی!؟"و چون مادرم چیزی نمی گفت،او سکوت را تأیید تلقی می کرد و دنبالۀ حرف خودش را می گرفت و می رفت:"یکی نان نداشت بخوره پیاز می خورد اشتهاش واشه!اونهم شکر خدا سمّ قاطر خورده،اگه نه تا حالا ده تا شکم زاییده بود،و مرد که همینطوری ولش نمی کرد-خوشم باشه،همسایه ها یاری کنید تا من شوهر داری کنم!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و باز من بودم که مادرم باید به امید من بنشیند و خوش باشد،چون طرف سمّ قاطر خورده بود..."باشه،حالا که قورباغه آوازه خوان شده بگذار بیات گاو بخوانه-نوبت ما هممی رسد....یار باقی صحبت باقی!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دانم چند قت از بستری شدن مادرم می گذشت که یک روز وضع خاه غیر عادی شد؛حیاط و ایوان پر جمعیت بود.خاله فرشته و خاله رعنا بر بالین مادرم نشسته بودند و با پنبه آب در دهنش می چکاندند و لبانش را که خشک شده بود با پنبۀ خیس پاک می کردند.مادرم هر چند گاه با بی حالی چشم می گشود و نگاهی به اطراف می انداخت.من بغل دادا گلچین دختر خاله فرشته بودم-او هم گریه می کرد.مادرم برای آخرین بار چشمانش را گشود و کرۀ چشمانش را گرداند،انگار به دنبال من می گشت،چون مرا دید قطره اشکی از چشمانش جوشید.صدای شیون خاله ها و زنها بلند شد؛مادربزرگ بر سرش می زد و جیغ می کشید و گیس هایش را می کند و صورت می خراشید.من مات و مبهوت بودم؛صدای پسر خالو شریف را می شنیدم که با صدای خواب آوری قرآن می خواند....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دادا گلچین همانطور که گریه می کرد مرا که سیبی به دست داشتم به کوچه برد.از حیاط که گذشتیم دیگ های بزرگ و پر آبی را در حاشیۀ غربی خانه،که حیاط خلوت بود،دیدم که زیرشان را آتش کرده بودند و دخترها در اطراف می لولیدند.پدربزرگ را دیدم که یک قوطی حلبی کوچک به دستش بود و گریه می کرد،دست هایم را گشودم که بغلم کند،بابا بزرگ در پاسخ به تمایل من رو گرداند و در حالی که قطرات اشک بر موهای سفید صورتش می لغزید گفت:"خدایا شکر،هزار و هزاران بار شکر!ولی خیلی زود بود!"و بی صدا چند غل زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دادا گلچین مرا که به طرف پدربزرگ خیز برداشته بودم راست کرد و گذشت،به کوچه رسیدیم،با دست اشک هایش را پاک کرد،و گازی به سیبم زد،بعدها فهمیدم قوطی حلبی ای که دست بابابزرگ بود قوطی آب زمزم بود که می خواستند بریزند روی زلف های مادرم،که از شراره های آتش دوزخ مصون باشد.این یک محکم کاری بود،چون مادرم عمری نکرده و خیری از زندگی ندیده و گناهی نکرده بود،تازه در این قصبه چه گناهی بود که بکند؟یک مشت مردم توی هم می لولیدند،زندگی می کردند که رنج ببرند و رنج می برند یعنی که زندگی می کنند.اگر مصیبتی روی می آورد خدا را شکر می کردند،اگر هم نمی آورد باز هم شکر می کردند؛بچه که به دنیا می آمد شکر می کردند،از دنیا می رفت باز شکر می کردند،و وقتی هم هیچ چیز نبود باز می گفتند:"خدایا به داده و نداده ات شکر!" به قول پدرم خوب و بد را نمی فهمیدند،حس تشخیصشان را از دست داده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی با این همه آیا اینها واقعاً شکر بود؟چون حالا که بزرگ شده ام مصیبت که رو می آورد،کفری می شوم،و کلمۀ شکر را اصلاً فراموش کرده ام-البته محیط هم دیگر آن محیط سابق نیست.شاید آن شکرگزاری ها هم در معنا رگۀ طعن و طنز داشت و مردم می خواستند از این راه متلکی بار "حکومت" کنند؛و اگر درست دقت کنی از متلک هم بدتر بود.مثل این است که کسی بیخود و بی جهت توی گوشت بزند و تو در جواب بگویی"متشکرم!"-این تشکر برای یک آدم متمدّن و فهمیده اط صد ناسزا بدتر است؛ولی آدم متمدن هم که بیخود توی گوش کسی نمی زند!بهرحال،کسی ظاهراً به ریش نمی گرفت،و عجب آنکه این بی اعتنایی به عوض آنکه مردم را عصبانی و عاصی کند آنها را به تمکین بیشتر وا می داشت.و "کار بدستان" طوری با اخبار و اقوال و مقاومت مردم هم را درهم کوفته بودند که خلق الله مقداری هم بدهکار می شدند.مار و اژدر مار بود که در خیال این مردم رژه می رفتند و ناسپاس را به "گزش پارتی" دعوت می کردند-مارهایی مثل مار پیر باغچۀ خاله "غنچه" که صدها سال عمر کرده و چاق و چله شده بود و بعد یک شب مادربزرگ صدای جیغ و فریادش را شنیده بود؛فرشته ها زنجیرش کرده بودند و به آسمان می بردند-برای استفاده ساواکی که آقایان با توّهم خود و بنا بر تفکر و احساس خود ساخته بودند-و مار جیغ می کشید،حاضر نبود که در آن "دایره" خدمت کند!بنابر پنداشت این ناصحان خدای این مردم کسی بود که بی آگاهی قبلی میلیاردها زن و مرد را آفریده بود و بی توجه به فضایل و رذایلشان آنها را به عذاب ابدی محکوم کرده بود-مسیحی ها این طور می پندارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این خدا،در جایی از آسمان هفتم،بالای ابرها،بارگاهش را دایر کرده بود.سقف بالای سرش فیروزه بود و زمینش زبرجد،و اسباب و اثاثیه اش همه از طلای ناب بود،و در دهلیز خانه اش، به قول شاعر معاصر،به جای آویز،خورشید به چنگکی گلاویز بود.خدا روی تختش لمیده بود؛همه چیزش به قاعده بود:به قول پدربزرگ "واحدالقهار "بود-و منظور پدربزرگ از این کلام،بی همتا یا چیزی در این حدود بود.یک وقت فرشته ای را می فرستاد که شلاق بر پشت ابر بینوا فرود آورد و نعره های هولناک از حلقوم و سیل باران از دیدگانش درکشد،یک وقت فرشته ای را مأمور قبض ارواح می کرد و در طرفة العینی جان هزاران نفر را می گرفت،و گاه به خاطر بندۀ صالحی،عمر دوباره به هزاران نفر می داد(من این داستان را از پدربزرگ شنیدم.پدربزرگ هر وقت از خدا و قیامت صحبت می کرد صدایش از لحن معمول خارج می شد و به لحنی آشنا به گناه،و خدا،و معترف به تقصیر،میل می کرد:مثل عضو حوزه ای که با یک مقام بالای حزب صحبت کند-و بسته به مورد اشک می ریخت،یا هیجان زده لبخند می زد.می گفت شیخ عبداقادر گیلانی،غوث العظم،قدس الله سرّه العزیز،عبد سیاهی داشته که مواقعی که می خواسته وضو بسازد آب روی دستش می ریخته؛یک روز صبح حضرت غوث،قدس سرّه،برای ادای نماز از خواب برخاسته،و عبد را نیافته،و چون از خدمتکار خانه سراغش را گرفته،دریافته که مرده است.کی؟-همین دیشب...مرده است!و او نمازش قضا می شود!حضرت شیخ در عالم کشف چرخی زده،فلک اول را گشته عزرائیل را نیافتهففلک دوم را گشته،باز او را نیافته-و خشمگین و شتابان راهی فلک سوم شده.در فلک سوم گیرش آورده!پدربزرگ به اینجا که می رسید هیجان زده می شد.می گفت:"فرمود بده!"...عزرائیل با تعجب نگاهش کرد...یعنی چه!؟ممکن نیست،عمرش تمام شده..."بده!چی چی را بده!؟" حضرت شیخ تکرار کرد و فرمود:"گفتم بده!" و کدویی را که عزرائیل ارواح قبض شده را در آن نهاده بود و به عرش می برد محکم چسبید...حالا این بکش آن بکش،و در این کشاکش و تقلا کدو افتاد زمین و شکست و چهل هزار روح قبض شده انگار زنبورهایی که از کندو درآمده باشند پرواز کردند و به بدنهای صاحبانشان برگشتند.عزارئیل به حضرت باری شکایت برد،حضرت باری تبسم فرمود،و فرمود:"خوب،عبدالقادر است دیگر،کارش نداشته باش،دیوانه است!"و آن روز به خاطر همان عبد چهل هزار نفر زنده شدند!" یک وقت به خاطر یک لواط ساده،که امروز هواخواهان علنی بسیاری یافته است،شهر سدوم را با خاک یکسان می کند.باری،فرشته است که بال زنان به زمین می آید و از اعمال خلق الله امثال مراد و درویش رحیم و حسن "کردار=خرکچی" ملاحسن و دیگران یادداشت برمی دارد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دم در خانه ایستاده بودم،یعنی اینکه دادا گلچین ایستاده بود و من بغلش بودم،و گریه می کردم"با گاز محکمی که به سیبم زده بود چیزی از آن باقی نگذاشته بود،و من به دنبال چیزی که برگشت پذیر نبود عر می زدم،و او دستپاچه بود و برای اینکه ساکتم کند طول کوچه را به سرعت می پیمود و به سر جای اولش باز می آمد.جماعت زیادی توی حیاط وول می خوردند.خاله فاطی،همسایۀ دست راستی،با چشمان گریان از حیاط درآمد.و مرا از گلچین گرفت.من در آغوش خاله فاطی احساس راحت و آرامش می کردم:با سینه اش الف و انستی داشتم؛او هم بچه ای قدّ من داشت،و آن وقت هایی که مادرم مریض بود و شیری در پستان نداشت مرا شریک بچه اش کرده بود؛و گاه پیش می آمد که در آن واحد هر دوی ما را روی دامنش مش نشاند و به هر یک از ما یکی از پستانهایش را می داد؛و ما انگار با هم مسابقه گذاشته باشیم تند تند مک می زدیم؛در حین مک زدن گاه پستان را رها می کردیم،نگاهی به همدیگر می انداختیم و گاه دستی دراز می کردیم و پنجولی به صورت هم می کشیدیم-این مواقعی بود که سیر شده بودیم؛آن روز استثنائا هر دو پستان را در اختیار داشتم،و شکمی از عزا درآوردم.خاله فاطی مرا به خانۀ خودشان برد و خواباند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گویا زیاد نخوابیدم،بیدار که شدم دادا گلچین آنجا بود،بغلم کرد و آمدیم دم در خانه.بابا با چند نفر دم در ایستاده بود.بابا سر به زیر افکنده و ابرو در هم کشیده بود،و خسته بود.همین که بغل گشودم مرا از گلچین گرفت-ولی نبوسید.چشمانش نمناک بود،برخلاف معمول صورتش را نتراشیده بود و بوی عطر نمی داد-من از بوی عطر خوشم می آمد.از توی ایوان صدای جیغ و فریاد مادربزرگ می آمد:"نمی هوام چشمم به روش بیفته؛ببینمش جوش می دم؛خرخره اشو می جوم؛بچه مو دق مرگ کرد...!"صدای خالو شریف می آمد:"...عیب است،خوب نیست..." بابا رنگش پریده بود و لبهایش می لرزید،انگار کتکش زده باشند.به دادا گلچین گفت:"بی زحمت بچه را بگیر!"و مرا به دختر خاله ام پس داد.همهمه ای درگرفت،یکی از جماعت صلوات فرستاد و همه گفتند:"اللهم صل علی محمد!" و زنها شیون سر دادند،صدای خاله فرشته و خاله رعنا را در آن میان تشخیص می دادم....صدای جیغ مادربزرگ احتیاجی به تشخیص نداشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله فرشته می گفت:"وای خواهرم-وای خواهرم-خواهرم!خواهرمو نبرید-نبر-ید!-وای،خواهرمو کجا می برید؟وا...خدا...اوهو هو هو!" و بعد انگار دنبال چیزی دویدند،و بعد انگار عده ای مانع شدند.صدای مادربزرگ برید؛بعدها شنیدم،گفتند غش کرده...مردم از حیاط ریختند بیرون،با صندوق درازی که روی دست می بردند،و لا اله الا الله گویان بیرون رفتند؛من نگاه می کردم که خاله گلچهره رسید به گلچین توپید که "دختر گنده"تو حالا دیگه بزرگی،خوب و بد می فهمی-بچه را اینجا نگه داشتی که چی!راستی که!"و گلچین مرا که مایل به ترک این صحنه نبودم به خانۀ خودشان برد،که چسبیده به خانۀ ما بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غروب گلچین مرا بغل کرد و به خانه برد:مادربزرگ خواسته بود مرا ببیند.علاوه بر چراغی که روشن بود چراغی هم بر پلۀ ایوان می سوخت؛رختخواب مادرم را جمع کرده بودند-و مادرم نبود.گونه های مادربزرگ خونین بود،صورت خاله فرشته و خاله رعنا هم خراشیده بود.زنها گوش تا گوش نشسته بودند؛همین که وارد شدم انگار جن دیده باشند همه با هم شروع کردند به جیغ زدن و فریاد کشیدن و من مات و مبهوت کم کم لب ورچیدم و بی اختیار گریه سر دادم؛تا من ابراز وحشت کردم و زیر گریه زدم همه خاموش شدند و صداهایی در اوج بودند و فرود آمدند و به ضد اوج میل کردند؛و مرا در دامن مادربزرگ انداختند.مادربزرگ مرا به خود می فشرد و در حالی که خود را می جنباند و مرا با خود پیش و پس می برد به آرامی می گفت:"قربان خودت برم،قربان مادرت برم...اوهو هو....!"و در همان احوال از من پرسید:"مامان کجا است؟"و من نگاهی به رختخواب همیشگی مادرم افکندم و گفتم "مام" و صدای شیون خاله ها و مادربزرگ و جماعت به آسمان رفت....و من باز به گریه افتادم و ناچار مرا به خانۀ خاله فرشته بازگرداندند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چراغ چندین شب روی پلۀ ایوان می سوخت،و کار مادربزرگ گریه و زاری بود،پدربزرگ هم خاموش او را همراهی می کرد...همسایه ها هم همیشه بودند،غذامی آوردند،حیوان ها را می دوشیدند،به کارهای خانه می رسیدند-راستی که مردم سادۀ شهر کوچک ما مردم خوب و انسانی بودند:هر دو ایوان پر از جمعیت بود،مردها در ایوان ضلع غربی،کنار درخت تبریزی،و زنها در ایوان ضلع جنوبی خانه..."ملا حسن هم بود،و مدام برای مادربزرگ حدیث و خبر می گفت که بله "خداوند خودش می دهد،خودش می بَرد...این زندگی ودیعه ای است که صاحب ودیعه هروقت اداره کرد می گیرد،یکی را زود می گیرد یکی را دیر،یکی را دیرتر،و خوشا به حال کسانی که زودتر از این دنیای فانی می روند و رخت به سرای باقی می کشند-هر چه زودتر سبک تر و کم گناه تر.آیا بهتر نیست که شخص اگر به توفیق خدا از صلحا باشد در خدمت حضرت ابراهیم و حضرت رسول الله صلی الله علیه و سلّم و سایر انبیاء و اولیاء باشد تا در یک همچو محیطی که سراپایش گناه و فسق و شقاوت است؟-"مادربزرگ به خلاف مرسوم،از فرط غم و درد،در سخنش دوید و گفت:"والله کافیه ام از برگ گل پاک تر بود؛طفلک خیری از زندگی و جوانیش ندید."و گریه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملاحسن گفت:"خوبفپس انشاالله جزو صلحا است،و الان روحش در فلک سوم در خدمت حضرت عیسی علیه السلام است،و انشاالله همین طور هم هست."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی پرسید:ماموستا*،راست است که در شب سوم روح متوفی برمی گردد؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملاحسن گفت:"بله،کتاب می فرماید ارواح همه برمی گردند،آزمایشی است؛برمی گردند تا نتیجۀ اعمال خوب و بدشان را ببینند،و الآن که ما صحبت می کنیم روح متوفی حیّ و حاضر است و ما را می بینند و حرف های ما را می شنود-این چراغی هم که می گذارند روشن بماند برای همین است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بینوا مادربزرگ،فوری مرا به خود فشرد و حبّه قندی در دهنم چپاند،که روح مادرم را ببیند و شاد بشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صلحاء!بیچاره مردم شهر کوچک ما!مثل حیوانات به دنیا می آمدند و بی جهت زنده مي ماندند، تازه اگر مي ماندند و از انواع بيماري ها، از آبله و سرخک و حصبه و تيفوس و سينه پهلو گرفته تا سل و ساير بيماري هاي ناشناخته، جان سالم به در ميبردند. آن وقت ها انفارکتوس و آپانديسيت و اين جور چيزها نبود، آن چه بود مرگ مفاجات و دل درد و پهلو درد بود. مرگ مفاجات مخصوص اخيار و ابرار بود: ميديدي مثلا ماموستا که مرد با خدايي بود گلي را بو ميکرد و ميميرد. اين بزرگترين مرگ بود؛ عزرائيل ديگر آن گاز و چنگک مهيب را براي گرفتن جانش به کار نميبرد؛ چون آدم خوبي بود گلي جلو دماغش ميگرفت و همينکه نفس را فرو ميبرد چنگک کوچکتري را بفهمي نفهمي گير ميداد ـ والسلام و ختم کلام! فلاني مرد ـ چطور شد مر؟ ـ سينه پهلو کرد. فلاني مرد، ـ چطورشد؟ ـ «ژان» (1) کرد، يعني طرف راست يا چپ شکمش درد گرفت و «تمام» کرد. ديگر از ضميمه اعور و آپانديسيت اثري نبود. مردم ميمردند و زنده مي ماندند و طبيعت به توزيع طبيعي و غير طبيعي و بقاي «اخشن» خود ادامه ميداد و خشن ترين و لجوج ترين کسان را نگه ميداشت ـ يعني که از پسشان بر نمي آمد ـ و بقيه، برو که رفتي! چند سالي که به عنوان کودک در کوچه ها شلنگ تخته مي انداختي يا دنبال گاو و گوسفند عرق ميريختي يا مثل مور براي زمستان هيزم از کوه مي آوردي به جواني ميرسيدي: آن وقت جفتک چهارکش، و شب گردي در کوچه ها و آوازخواني و دعوت کردن به آواز از دختران همسايه به بوسه ـ آن هم با ذکر نام و نام پدر ـ و زمستان ها جوراب بازي، و شب چره خوري و شرکت در نگهباني زائو و دفع «آل». بعد هم يکي از همان دخترها را ميگرفتي و بچه اي چند مي آوردي؛ از اين عده تعدادي را به خاک ميسپردي و چندي بعد بقيه را به اميد خدا ميگذاشتي و ميمردي. با اين همه مدام در خوف و رجا بودي: هر چه ميکردي خدا ميديد و هر چه مي انديشيدي، خدا ميدانست و راه فراري نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها عشقبازي اين مردم نگاه هاي عاشقانه و معصومانه اي بود که دخترها و پسرهاي بالغ به هم مي انداختند ـ و چه زيبا بود اين ابراز عشق ساده! عصرها مادربزرگ دم در خانه مينشست و به سير آفاق و انفس ميپرداخت. دخترها به هنگام رفتن به چشمه به مقابل او که ميرسيدند سلامي ميکردند و مکثي مينمودند، بخصوص در راه بازگشت ـ کوزه را زمين ميگذاشتند ـ براي رفع خستگي. و اين رفع خستگي اغلببيش از اندازه به طول مي انجاميد. پسرها هم از گيس سفيد مادربزرگ حسن استفاده را ميکردند و قبلا مي آمدند و جا خوش ميکردند ـ همه همديگر را ميشناختيم و همه به نحوي با همديگر خويشي داشتيم؛ و همه به مادربزرگ خاله ميگفتند ـ همه زنهاي شهر خاله بودند ـ ولي مادربزرگ سمت خاله بزرگي داشت (هر چند مواقع دعوا حواله هاي فحش و بد و بيراه را بر عهده «زهرا خيکي» مينوشتند.) مجلسي که تشکيل ميداد محل بحث در کليه امور بود. علاوه بر زن هاي محل مردها هم که براي گردش به لب رودخانه ميرفتند تک پايي و گاه مدتي بيشتر درنگ ميکردند، و صحبت که کُرک مي انداخت مي ماندند ـ هم فال بود و هم تماشا: چشمي مي چراندند و درد دلي ميکردند، يا کسب خبري. اين جور وقت ها شکوفه را که به عزيز دل داده بود ميديدي، يا خديجه را ميديدي که رشيد دوستش داشت: اکنون که مينويسم و مدت ها از اين جريان گذشته است شکوفه را باز ميبينم که يواشکي آه ميکشيد و کره چشمان زيبايش را بفهمي نفهمي متوجه عزيز ميکند؛ سينه اش ورم کرده است، انگار تازه از حمام در آمده باشد عرق بر گونه اش نشسته و لبش خشکه بسته است، اشتياق از يک يک ذرات وجودش مي تراويد. عزيز متوجه است، اما زياد مطمئن نيست. و مقابلش را نگاه ميکند، زن ها هم متوجه اند، و نشان ميدهند که متوجه اند و نگاه ها را در هوا مي قاپند. شکوفه رنگ ميگيرد و رنگ ميدهد، سرخ و کبود ميشود و سر فرو مي افکند. عزيز را ميبينم: رنگش کمي به سپيدي گراييده و نفسش به شماره افتاده است و ميخواهد نشان بدهد که غمي و خيالي ندارد: راستي عاشقان هر قدر هم ساده و بي آلايش باشند باز ميخواهند در ديده معشوق مبهم و مرمور جلوه کنند ـ و خود را لو ندهند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنها نگاه هاي معنادار به هم ميکنند و گاه از روي شيطنت چشمکي هم به هم ميزنند و لبخندي بر لب مي آورند. شکوفه سراسيمه ميشود، ميخواهد برود ولي مادربزرگ که به قول خودش گيسش را در آسياب سفيد نکرده و به ته و توي قضيه رسيده مانع ميشود و شروع ميکند به سوال کردن از اين در و آن در: گاوشان چه وقت ميزايد؛ بزشان که زائيده شيرش چطور است، بابا خيال ندارد گوسفندي بخرد ... و از اين قبيل، و مدتي، در منتهاي امتنان دو دلداده، نگهش ميدارد. عزيز مي ماند ـ همه رفته اند ـ او مانده است. تا يک روز بالاخره مادربزرگ طلسم را ميشکند، ميگويد: «اگر همينطور پسر خوبي باشي و به کار و کسبت بچسبي خودم ايشاالله دستي برات بالا ميزنم و ميرم خواستگاري.» عزيز انگور فروش است. سبد انگور و ترازو را روي سر ميگيرد و کوچه به کوچه و کو به کو ميرود و به آواز انگور ميفروشد. غروب ها قباي تميزش را ميپوشد و مي آيد لب رودخانه براي گردش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عزيز که از اين پيشنهاد مادربزرگ غافلگير شده به هيجان مي آيد و بي اختيار به عشق خود اعتراف ميکند؛ ميگويد: «خاله جان، فکر ميکني باباش قبول ميکنه؟» مادربزرگ بي هيچ تعارفي ميگويد: «غلط ميکند قبول نکند، از سرشان هم زيادي هستي!» عجيب است، همه زن ها حتي زن هاي عفيف و ديندار و امل و پاي بند خشک به اخلاق هم در مورد عشق موافق اند. ـ البته به شرط اين که دختر و پسر مال خودشان نباشد ـ و ميخواهند در اين کار خير مشارکتي داشته باشند و عاشق و معشوق به وصال هم برسانند. وقتي به خواستگاري دختر خاله فرشته آمدند همين مادربزرگ چه بازي هايي در آورد، چه سنگ هايي پيش پاي خواستگار بيچاره انداخت! ميگفت: «هنوز گو تا شوهر کردن! ننه چه وقت شوهرشه؛ دهنش هنوز بوي شير ميده. هو ـ هنوز کو تا اون وقت!» ميگفت اگر سخت نگيرند دختر سبک ميشود و حرمتي برايش نمي ماند ـ و چانه اي ميزد با خواستگارها که نپرس: «مگر خر ميخريد؟ تابوتش را هم به دوش او نميگذاريم؟!» و کلي از اين حرفها، و حالا ناخواسته و ناطلبيده شده بود خواستگار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اين همه عشقبازي و تفريح مردم شهر کوچک ما بود، مگر اين که دري به تخته ميخورد و گيس سفيدها و ريش سفيدها بر آن ميشدند که استخواني سبک کنند و به زيارت مزار فلان پير يا اجاق زاده بروند ـ و اين، جشن و سروري به تمام معنا بود و از اختصاصات آن عشقبازي عملي جوانان و دلدادگان بود ـ آن هم در يک وجه: و آن تاب بود ـ تاب دو طرفه. طناب بلندي بر شاخه تنومند درخت مي انداختند و يک تاب دو طرفه درست ميکردند که بر دو سر آن، دور از چشم پدران و برادران، در هم مي انداختند: دختر پايي را ميان دو پاي پسر و پسر پايي را در ميان دو پاي دختر، در کشاله ران مي انداخت ـ و تاب ميخوردند. زنها در اين گونه مواقع دخترها و پسرهاي جوان را آزاد ميگذاشتند و خود به بهانه زيارت ميرفتند ... بچه ها مزاحم بودند، و گاه ميديدي مادري ويرش ميگرفت و پس از مدت کوتاهي سراسيمه بر ميگشت، و شکوفه و عزيز نوعي را که پا تو پا تاب ميخوردند غافلگير ميکرد ـ و شکوفه بود که سراسيمه، انگار جنايتي مرتکب شده باشد از تاب پايين ميپريد و گوشه چارقدش را به دندان ميگرفت، و مثل گربه دزد هراسان دور ميشد. گاه پسر و دختري، که در مبادله نگاه و آه تجربه اي نداشتند و به عشق متقابل خود مطمئن نبودند دست به کارهاي ديگري ميزدند: پسر سيبي را نقش ميکرد و به دامن دختر مي انداخت؛ دختر دستمالي را که خود خامه دوزي کرده بود بي هوا از دست مي انداخت و پسر دستمال را مي قاپيد و ديگر هم پس نميداد ... دستمال را در جيب ميگذاشت و به هر کس ميرسيد نشان ميداد! تا اينکه «معشوق» ميشنيد و پيغام ميداد و دستمالش را پس ميخواست، و طرف خود را کمي جمع و جور ميکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزها و شب ها گذشتند ... مادربزرگ و بابا آشتي کرده اند ... مدتي بود که بابا به خانه ما نمي آمد. حالا مي آيد و با مادربزرگ باز مثل سابق جورشان جور است ـ باز هم بده بستان دارند، ولي به اين شرط که از آن براي زنش چيزي نخرد. حالا من راه ميروم. مادربزرگ دم در مينشيند؛ زنها و جوان ها دورش جمع ميشوند ـ نشسته و ايستاده ـ و من براي خودم بازي ميکنم. مقابل در خانه ما جايي است که دخترهاي محل هر روز صبح سبد به دوش، زمستان و تابستان، سرگين حيوانات را در آن خالي ميکنند. در جاهاي نزديک رودخانه اين فضولات را در رودخانه خالي ميکنند، و يکي از خاطرات شيرين پدربزرگ اين است که با مادربزرگ نامزد بوده اما هيچ وقت پا نداده که با هم بنشينند و گپي بزنند تا اينکه يک روز صبح زود پدربزرگ در کنار رودخانه مادربزرگ را ديده که سبدش را در رودخانه خالي ميکند. مادربزرگ از اين برخورد ناگهاني دستپاچه ميشود و سبد را ول ميکند توي رودخانه، يعني که ميخواهد آن را تميز کند، و با پا فشارش ميدهد.پدر بزرگ مي ايستد و عاشقانه به نگاه کردن ميپردازد؛ مادربزرگ که از خجالت سر به زير افکنده بوده باز با پا سبد را در آب فرو ميبرد. پدربزرگ ديگر طاقت نمي آورد و ميگويد: «باز هم!» يعني که باز هم با پا فشارش بده، و مادربزرگ ميخندد و ماجراي عشقي به اين ترتيب به خوشي و خرمي ميگذارد! حالا هم پدر بزرگ شيريني اين ماجرا را احساس ميکند، و وقتي تعريف ميکند لب هاي نازکش در خط نازکي از هم سوا ميشوند و چشمانش جان ميگيرند و ميگويد: «با هم!» و ميخندد، و مادربزرگ سر به زير مي افکند و با آزرم خاصي لبخند ميزند و ميگويد: «چه کار کنم، تو که ماشاالله شرم و حيا را درسته غورت داده بودي ـ چکارت ميکردم!» و او هم لذت اين عشقبازي را هنوز احساس ميکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

... اين سرگين ها بر هم کوت شده بود و در چشم کودکانه ام کوهي مينمود به بلندي کوه الوند. راه ده پدرم از اين «کوه» ميگذشت، و من بارها پدرم را ديده بودم که سوار بر اسب از اين کوه گذشته بود و با نگاه او را تا دور راه تعقيب کرده بودم. تازه پا گرفته ام، اکنون يکي از شيرين کاري هاي مادربزرگ اين است که وقتي همه جمع ميشوند رو به زن ها ميکند و ميگويد: « پسرم خانه باباشم بلده!» زنها بي باورانه نگاهش ميکنند. مادربزرگ ميگويد: «ميگيد نه، حالا ميبينيد!» و رو به من ميکند و ميگويد: «ميري خانه بابا، آره؟» و من معطل نميکنم و بال زنان راه مي افتم، تا دامنه تپه ميروم، بعد ترس برم ميدارد و بال زنان برميگردم و خود را به دامان مادربزرگ که آغوش گشوده است و در عين حال که از شادي سر از پا نميشناسد نگران اين است که در اين شتابي که ميکنم زمين بخورم، مي اندازم. گاه هم نرسيده مي افتم و «نمک ها» را ميريزم و مادر بزرگ طوري ميگويد: «اي واي، نمک ها را ريختي!» که گريه يادم ميرود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب ها و روزها ميگذشت و من به تعداد به آنها بدهکار ميشدم: اول به خانه فاطي، که مرا شريک بچه اش کرده بود ـ البته قبل از همه خود مادربزرگ که پستان هاي چروکيده اش را در دهنم گذاشته بود و ميگفت به قدرت خدا بعد از بيست سال دوباره شير آورده بودند! از بس جلو مردم اين جريان را تکرار کرده که خودش هم باورش شده! همسايه ها قبلا باورشان شده بود، چون هر وقت تعريف ميکرد با حالتي سرزنش آميز آه ميکشيدند و رو به من سر ميجنباندند و ميگفتند: «قربان اين مادربزرگ بري! اگر اين نبود حالا هفت کفن پوسانده بودي. ما ميدانيم که اين زن چه زحمت هايي کشيد تا توانست ترا به ثمر برساند! به خداي ذوالجلال روزي هزار بار کفشاشو ببوسي و رو سرت بگذاري باز تلافي نصف اوني که در حقت کرده نکرده اي!» و بعد به لحني که حکايت از اين داشت که از وجود هر گونه احساسي نظير حقشناسي در وجود من و امثال من قطع اميد کرده اند مي افزودند: «اي خراب بشي دنيا، کو آدم حقشناس!» مادربزرگ ميگفت: «حقشناس، هوه! تازه کلي طلبکار هم هستند، ميگن ميخواستي نکني، کسي مجبورت نکرده بود!» و بعد مثل مدير يکي از مغازه هاي عمده فروشي فهرست بلند بالايي از درخت هايي را که از آنها بالا رفته و پايين افتاده بودم، و تبهايي را که کرده و آبله ها و سرخک هايي را که در آورده بودم، با ذکر درشتي تاول ها و سرخي دانه ها ارائه ميکرد و بي خوابي هاي را که کشيده بود بر مشتريان سخن عرضه ميکرد و نذر و نيازهايي را که کرده و دخيل هايي را که بسته بود برميشمرد، و سرانجام آهي ميکشيد و نتيجه معامله را در چند کلمه خلاصه ميکرد و تحويل من ميداد: «خدا رو تو سياه کنه که مومو سفيد کردي!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آري، به قدرت خدا بعد از بيست سال شير آورده بودند! نميدانم شايد هم اين خاصيتي که مادربزرگ ميگفت در فک و دهان من بود که از هيچ، همه چيز ساخته بود. هر چه بود اين شير حربه اي شده بود که مثل شمشير داموکلس مدام بالاي سرم در نوسان بود: وسيله تهديد و توبيخ بود: « حرام بشه اون شيري که بهت دادم! شيرم را حلال نميکنم!» و البته بعدها وسيله اي شد براي سر به سر گذاشتن با خانم ها: گاهي در محل کار، خانم هاي تازه زا، جمع ميشدند و از کم شيري خود شکايت ميکردند: و من نيمي به شوخي و نيمي به جدي قصه اعجاز فک و دهانم را تعريف ميکردم و ميگفتم: آزمايشش مجاني است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم بدهکاري به همه زن هاي بچه داري که پيش مادربزرگ مي آمدند يا از دم خانه ما ميگذشتند. همين که ميرسيدند مادربزرگ بلافاصله خواسته و ناخواسته، مرا در دامنشان مي انداخت و به گدايي شير وامي داشت. خانه ما محله پايين بود، و شهر دو محله بيشترنداشت، و من به تمام زن هاي محله پايين بدهکار بودم و از بخت بد با همه بچه ها «شير خورده» بودم. وقتي هم که شروع کردم به فهميدن بد و خوب زندگي ـ مخصوصا چيزهاي خوب ـ آن وقت هم تا اسم دختري را ميبردم ميگفتند: «شير خورده»ايم ـ خدا چکارت کند مادربزرگ، با اين آشي که براي ما پختي! زماني هم که بزرگ شده و به ناسلامتي سري تو سرها در آورده بودم گاه ميشد که در کوچه بي خيال از کنار زني ميگذشتم و زن برميگشت و ميگفت: «ابراهيم ...» ـ بي هيچ تعارف و عنوان و لقبي ... نه خاني، نه آقايي ـ هيچ، همان ابراهيم خشک و خالي ـ «ابراهيم، تف به اون روت! حالا ديگه عارت مياد يه سلام خشک و خالي هم بکني؟! حرامت باشه اون شيري که بهت دادم!» و من توهين را که بايد ميپذيرفتم هيچ، کلي هم بايد معذرت می خواستم و طرف تازه کلی طلبکار بود: «خراب بشی دنیا! اون وقت ها که مثل کنه به سینه ام می چسبیدی خوب بودم حالا اخ شدم، آره؟! حالا برای ما هم خودت را می گیری؟! یکی ندادند خیال می کند از ناف تهران آمدی! خراب بشی دنیا!» و من باز باید کلی به غلط کردن و این جور چیزها بیفتم تا خاله فاطی یا خاله حلیمه یا همۀ خاله های زندۀ محلۀ پائین رضایت بدهند و از سر ِ تقصیرم بگذرند. همه هم گله داشتند که چرا به خانه شان نمی روم، مگر با علی یا عبدالله یا شکوفه یا مریم شیرخورده نیستم -پس چه برادری هستم! چه می شد مثلا اگر ده شاهی می دادم و دو تا «روشور» ناقابل برایش سوغاتی می بردم! و عتابِ «تف به روت!» در تمام این گله گذاری ها مستتر بود و بی گوینده و شنونده در این خصوص تفاهم کامل موجود بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب ها و روزها گذشتند، و من از غم و دلواپسی رسته ام: یعنی که مادربزرگ رسته است! یعنی که من سرخک گرفته و آبله درآورده و انواع بیماری ها را پشت سر گذاشته ام و به تعداد چند برابر آنها موهایش را سفید کرده ام، و دیگر دلواپسم نیست. حالا بغل مادربزرگ می خوابم، و پیرزن شب ها انواع و اقسام قصه ها را برایم سر هم می کند تا بخوابم -بخصوص ماه رمضان که پدربزرگ دیر از مسجد برمی گردد- او روزه می گیرد، من هم روزه می گیرم تا ظهر، و ظهر که خوردم تا شب چیزی نمی خورم: پدربزرگ می کوید عیبی ندارد، و این دو قسمت را برایم چرخ می کند و به هم می دوزد! قصه می گیو؛ در این گونه اوقات هم قصه گو است و هم بازیگر و در نقش انواع و اقسام حیوانات ظاهر می شود؛ بخصوص ادای خرس و دیو را خوب درمی آورد: مادربزرگ با آن چشم های آبکی و مغشوش و لب های آویخته و چند تار موی سفیدی که بر چانه دارد خیلی به خرس شبیه است؛ مخصوصا وقت هایی که حمله می کند و پنجول هایش را در هوا تکان می دهد، و صدای خرسی از گلو درمی آورد. ولی وقتی گفتم به خرس شبیه است کلی تو لب رفت، و آن شب دیگر هر چه قربان صدقه اش رفتم قصه نگفت. قصۀ دیبه -مادربزرگ به دیو می گفت دیب- قصۀ دیبه را که می گفت می شد عینهو دیو: دیبه تو خانه اش آتشی روشن کرده و لم داده بود که شنید درمی زنند. با صدای «دیبی» اش گفت: «کی یه!» مادربزرگ صدا را به مایۀ بسیار بم می برد، انگار تو بوق دمیده باشند، و می گفت: «کی - یه!» من صدای مادربزرگ را که می شنیدم خودم را جمع می کردم و با دلهره نگاه چشمان آبکیش می کردم. ملک محمد گفت: «منم، مهمانم؛ واکنین!» دیبه که می دید امشب از گوشت آدمیزاد دلی از عزا درخواهد آورد دهانش آب می افتاد؛ زبانش را روی لبهایش می کشید و با همان صدا می گفت: «اوم!» مادربزرگ زبانش را روی لبهای شل و آویخته اش می کشید و موهای سفید روی چانه اش را می خاراند و سر می لرزاند و با همان صدای بم می گفت: «اوم! مهمان خوش آمد، قدمش بالا چشم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملک محمد کلون در را می کشید و می آمد تو و می دید -اما چه می دید! می دید دیب، و چه نرّه دیبی -اوم! ولی خودش را نمی باخت. دیبه می گفت: «مهمون خوش آمد -قدمش بالای چشم!» ملک محمد کفش های آهنینش را درمی آورد و می نشست... چندی که می گذشتدیبه همانطور که لم داده بود به ملک محمد می گفت: «جوان، اگه خسته نیستی یه کمی سرم را بجور.» -این اخلاق دیوها است، ماده و نرشان فرق نمی کند- و ملک محمد که می دید تو بد تله ای افتاده شروع می کرد به جوریدن سر ننه دیبه: شپش هایش را که هر یک قد یک غورباغه بود از لای موهاش می گرفت و می انداخت تو آتیش. اما دیبه که می خواست بهانه ای بجوید تا ملک محمد را لقمۀ چپش بکند می پرسید: «موهای قشنگن، نیست؟» ملک محمد می گفت: «عینهو گل و نرگس» دیبه می گفت: شپش های مادرم قد یه لاک پشت بودند» -با تأسف آه می کشید «مال من قد یه قورباغه اند.» در این ضمن بادی از دیبه جدا می شد و ملک محمد را بلند می کرد و می چسباند به سقف اتاق، لای تیرهای سقف. ملک محمد از همان بالا می گفت: «چه فرمایشی، مال شما هم خیلی درشت اند، از لاک پشت هم گنده تراند.» دیبه برمی گشت و سری بالا می کرد و می گفت: «ها؟ اونجاها رفتی چه کار؟» ملک محمد از لای تیرهای سقف می گفت: «خوب دیگه، رفتم...» چی بگوید مرد بیچاره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اینجا که می رسید از خنده روده بر می شدم... سرانجام ملک محمد به هر کلکی بود دیو را خواب می کرد و با نیم سوز چشمانش را کور می کرد و از دستش خلاص می شد. اگر تا آن وقت خوابم نبرده بود مادربزرگ برای اینکه آتش ریزش نکند و بالش و لحاف نسوزد نیم سوزها را جمع می کرد و می گفت: «خوب دیگه، بخواب، خسته شدم» و می خوابیدیم، و من خواب دیبه را می دیدم که در درگاهی اتاق ایستاد هبود و دمبش را گره کرده بود و می غرید و دندان قروچه می کرد، و جیغ می زدم و از خواب می پریدم. مادربزرگ می گفت: «بسم الله! چیه، خواب می بینی -نترس!» و مرا از این پهلو به آن پهلو می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا دیگر از صبح تا شب در کوچه ها ولو هستم. با بچه ها جفتک چارکش و تیله بازی می کنم یا می رویم کنار رودخانه و سر به سر الاغ های بی صاحب مادرمرده ای که پشتشان زخم برداشته و بی حال ایستاده اند و کلاغ ها بر پشتشان نشسته اند و زخمشان را نوک می زنند می گذاریم. شاید هم موهبتی باشیم، چون همین که نزدیک می شویم کلاغ ها از نوک زدن باز می ایستند و پر می کشند، و سواری ما شروع می شود. چند سگ گرسنه هم در اطراف سر را بر دو دست تکیه داده اند و منتظر نوبت اند. راستی جای انوشیروان عادل خالی، تا با آن عدالتی که به سیستم «اف اف» دایر کرده بود اقلا به احوال این الاغ های بیچاره می رسید. آن وقت می دیدی که همین الاغ بیچارۀ پشت زخم می رفت و با پوزش دگمۀ اف اف را می فشرد و انوشیروان با آن تاجی که همیشه روی سرش بود به گوشۀ ایوان کاخ می آمد و پس از استفسار از احوال الاغ، کاکا حسن یا صوفی رسول یا درویش رحیم را می خواست و از او دربارۀ وضع الاغ بازخواست می کرد، و خر به زمان پهلوی ساسانی عر و تیزی می کرد و درویش رحیم یا صوفی رسول تعظیم می کردند و پس پس می رفتند و انوشیروان لبخند شاهانه ای بر لب می آورد و در حالی که خیالش از بابت عدل و عدالت آسوده گشته بود به سرسرای قصرش باز می گشت و گوش به زنگ می ماند تا باز اف اف صدا کند و او برود و الاغ درماندۀ دیگری را از رنج روزگار برهاند و حق را به حق دار بدهد. «ای، کو انوشیروان عادل!» -این تحسّر پدربزرگ است- «حالا دولت شده قلغ(خدمتانه، مزد خدمت) و پیشکش! بدی کارت راه می افتد، مأمور سجیل را می نویسد، و آژدان طلبت را وصول می کند؛ ندی مهر گم شده، رئیس نیست، سجیل تمام شده و بدهکار طلبکار از آب درمیاد. روحت شاد شاه انوشیروان با دولت و عدالتت!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طرف های ما دولت به معنای نظامی بود؛ دهاتی هایی که به خانۀ پدربزرگ می آمدند، اولین سوالشان این بود: «دولت زیاد تو شهر هست؟» بابابزرگ می گت: «آره، این چند روزه دولت زیاد آمده» یعنی که مثلا یک گروهان سرباز به تازگی وارد شده؛ «یا دولت زیاد نمانده» -یعنی که سربازها رفته اند- حالا هم کمابیش همان است، دولت گاه زیاد است، گاه کم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا بابا هر وقت به شهر می آید با هم می نشینیم و دل می دهیم و قلوه می گیریم؛ او از این جا و آن جا می پرسد: از این که چه کرده ام، چه می کنم، مادربزرگ پولهایش را کجا قایم می کند، و بالاخره از حمام و آنچه در حمام دیده ام -آخر با مادربزرگ به حمام زنانه می روم- حمام را هم دوست دارم، هم ندارم: دوست دارم، چون دو روز پیش از آن مادربزرگ تهیه می بیند و از هندوانه گرفته تا کوفته و شامی، همه چیز می پزد و حاضر می کند، که با خودمان به حمام ببریم؛ و همه می دانند که پس فردا به حمام می رویم. تنها هم نمی رویم: مادربزرگ جمعی از زن های محل را دنبال خودش می اندازد؛ انگار به پرسه یا شیرینی خوران بروند. خاله فرشته پای ثابت حمام مادربزرگ است. ولی گرفتاری من این است که مادربزرگ طوری کف صابون را به خورد چشمانم می دهد که چیزی نمی ماند کور بشم: جیغ می زنم، فریاد می زنم، ولی او همچنان همانطور که روی زمین نشسته و من جلوش ایستاده ام روی من «کار» می کند: «سر تو بیار پائین، میمون! وای چه کثافتی! چرک و کثافت همه جاشو گرفته، بازم برو تو کوچه ها ولگردی! تو گوشاشم کثافت گرفته...» و با منتهای قوت سرم را می مالد و سپس شانۀ چوبی را برمی دارد و سرم را طوری شانه می کند که دندانه های شانه در پوست سرم می نشیند، وم ن سرانجام راستی راستی گریه را سر می دهم؛ ولی گوش مادربزرگ به این نغمه ها بدهکار نیست و تا کارش را تمام نکند به قول خودش بمیرم هم ول کن نیست. خوب که از پا درآمدم سطل آب را روی سرم خالی می کند، و باز سطل دیگر و من که نفسم بند آمده است، از آن زیر می گویم «هیهه!» -یعنی که خفه شدم- آن وقت سیب گندیده ایرا که آورده است به دستم می دهد و به خودش می رسد، و به نسخه دادن به زنها... خاله زهرا فلان جام فلان طور شده -دخترم می خواستی یه دونه تخم مرغ با خودت بیاری روش بشینی... «زنیکه از بس جادو جمبل کرده و گند و گه به خوردش داده که دیوونه شده، بچه ها، حیوونیها تا می جنبند چوب را برمی دارد و می افتد به جانشان» مادر، این که کاری ندارد یه خورده پشم خرس تو اتاقش کز بده درست میشه!...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله فاطی و خاله حلیمه با هم درددل می کنند، خاله گل اندام و خاله فرشته دل داده اند و قلوه گرفته اند، خاله ریحان و خاله حنیفه یک ور شده اند و سنگ پا می کشند، و همه با هم صحبت می کنند... عبدلم رفته بود بازار پیش باباش، رحیم نره خر انگار همسن و سال بچه مه همچین زده بود تو پهلوش که بچه ام یه ساعت غش و ریسه می رفت، خدا بهش رحم کرد... نذاشتم باباش بفهمه، می فهمید خون راه میا نداخت... زنیکه خیال می کنه با دستۀ کورها بازی می کنه! حالا ما به جهنم، ما کور، ما هیچی... خدا رو چی می گی، که جلو چشم او یارو را می فرستی دنبال نخود سایه و در را رو فاسقت چارتاق می کنی و بچه پشت بچه پس می ندازی و به ریش میرزا حسین بیچاره می بندی!... خدایا توبه!... اومده بود خواستگاری بنفشه، کورشی بخت! همه رو مار می گزه ما را خرچسونه... نره خر همین پریروزها، با اون قیافۀ بُهلش نشسته بود تو تاب و پاشو مثل دست خر چپونده بود تو اونجای راضیه... با او ننۀ ارنعوتش که یک لبش زمین را جاروب می کنه و یک لبش آسمان را، حالا مثلا اومده بود زیارت... حالا مثل گربۀ عابد دهنشو پاک کرده... بوی کباب شنیده، دیگه نمی دونه خر داغ می کنند...» «ماشالله که پوست لطیفی داره! عینهو شکم قاتم؛ شربت مویز که می خوره از زیر پوست گلوش پیدا است! چشم نگو، یه جفت فنجان، ماشالله به صنع خدا؛ از نگاش سیر نمی شی! عینهو پنجۀ آفتاب.» «حیف از این فرشته که دادنش به اون مردکۀ کچل بوگندو، برای اینکه پول داره! دختره از وقتی شنیده همچی مثل شمع داره آب میشه...» «شوهره رو چیزخور کرده؛ شوهره خیال میک نه فرخ لقا که میگن همینه، با اون لنبرهای آویخته و چشم های چپ اندر قیچی و پاهای نی قلیونی، مثل شیربرنج بی نمکه...» «هر روز خدا بند میندازه، با وجود این فرداش به قدرت خدا عینهو پاچۀ بزغاله...» «وای خاله چه وقت بند انداختنه...! ای امان از این دخترهای این دور و زمونه!» «شاش داری؟ بیا، بیا بشاش تو دستم! خوب برو اون کنار بشاش ، واه!» ... «چیه، با اون چشم های هیزت از حالا می خوای دخترمو بخوری؟! به باباش رفته، که از خر نر هم نمی گذره!» ... «وا چه حرف ها!... ببرش دم پاشوره سرپاش بگیر... یه خورده از اون هندونه ات بده به علی» «نمیدم...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه با هم حرف می زدند؛ راستی هم حمام زنانه بود. مادربزرگ وقتی کارش تمام می شد دستم را می گرفت، و از پله های تیز ِ خزینه بالا می رفتیم. مرا دَم خزینه می گذاشت و خودش می رفت تو... زنها تا گردن در خزینه بودند، سرشان را شانه می کردند؛ دو سه نفری در حالی که انگشت های شست شان را در گوش کرده و چهار انگشت دستشان را در دو پهلوی صورت، رو گونه ها، نگه داشته بودند و زیرلب چیزهایی می گفتند در آب می رفتند و درمی آمدند. مادربزرگ هم از این کارها می کرد. بعد هم که مرا بغل می کرد، و به خزینه می برد من هم می کردم... بغل مادربزرگ انگشتهایم را توی دو گوشم می کردم و می رفتم زیر آب. مادربزرگ می خندید و می گفت: «می بینی غنچه، پسرم داره غسل جنابت درمی کنه!» خاله غنچه می خندید و می گفت: «ای شیطون، کی جُنُب شدی؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ورود به خزینه اول کاری که می کردم شاش را رها می کردم. وای، چه کیفی داشت شاشیدن توی این آب گرم! و بعد شروع می کردم به شلپ شلپ کردن و دست و بال زدن، تا اینکه مادربزرگ خسته می شد و مرا می برد و روی اولین پلۀ داخل خزینه می گذاشت. بعدها هم که بزرگتر شدم اجازه نمی داد از پلۀ اول پائین تر بروم. از آن بالا که نگاه می کردم حمام قیافۀ عجیبی داشت: زنها همه لخت، بعضی لنگ بسته، بعضی بی لنگ: زن های گنده مثل مادربزرگ و خاله حنیفه و حاجی ژن، لنگ نمی بستند: لنگ به جائیشان نمی رسید؛ شکم آویخته شان روی همه جا را می گرفت؛ احتیاجی به لنگ نبود. یکی سنگ پا به پاشنه می کشید، یکی وسمه بسته بود و نشسته بود، یکی حنای سرش را می شست، یکی روشور میم الید، یکی «موم و روغن» به تن مالیده بود و دراز کشیده بود، یکی لنگ هایش را گشوده بود و روی تخم مرغ نشسته بود؛ یکی کیسه می کشید، یکی بچه اش را می شست -و همه با هم حرف می زدند- و بخار غلیظی همه جا را فراگرفته بود. صحنه به شب نشینی اجنه شبیه بود. گاه صابونی زیردست و پا می رفت و یکی می افتاد و جائیش می شکست، و غلغله ای به پا می شد؛ یک بار ماری از آب آمده بود در سکوی بالای خزینه چنبر زده بود. ابراهیم تون تاب آمد و با چوبی که در دست داشت او را کشت: زن ها غلغل کنان به «داروخانه» (واجبی خانه) رفتند و ما پسرها به رغم اعتراض مادرها و مادربزرگ ها ماندیم و جنگ مار و ابراهیم را تماشا کردیم: ابراهیم رفت توی خزینه و چوب را دراز کرد و مار را تا خواست بجنبد از پا درآورد و دمش را گرفت و انداختش کف حمام و خود مثل سرداری که از جنگ بازگشته باشد با قدم های سنگین از صحن حمام گذشت، حتی نگاهی هم به زن های لخت نینداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که خسته شده بودم کم کم به دهن دره می افتادم و مادربزرگ بغلم می کرد و بیرونم می برد و تندی خشکم می کرد: موها و توی گوش ها، و همه جا را؛ و لباس تنم می کرد و هر چه رخت و لباس بود رویم می انداخت، و به خواب می رفتم -ساعت ها می گذشت و مادربزرگ هنوز مشغول بود، تا سرانجام می آمد و بیدارم می کرد- حالا دیگر همه آمده بودند. تا بیدار می شدم مادربزرگ به خاله غنچه، زن جامه دار، می گفت: «غنچه جان، بی زحمت یه شربت برا پسرم بیار!» وخطاب به من با مهربانی می گفت: «وا قربون پسرم برم،خواب بودی، آره!؟» خاله غنچه شربت مویز را می آورد و من با لذت می خوردم، زنها به همدیگر تعارف می کردند... «ببر خدمت خاله زهرا... نه جون ِ شما، نه جون بچه ام، دستمو برنگردون، باید بخوری» من شربتم را می خوردم، از سهم مادربزرگ هم مقداری کش می رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا می گفت: «خوب ، که رفتی حمام، آره» با سر جواب مثبت می دادم و گونه ام را به آرنجش می چسباندم. می گفت: «خوب، درست بشین، درست بشین تعریف کن. خوب، چیها دید، کیها رو دید؟» می گفتم: «همه رو دیدم» - «پس تعریف کن ببینم!» مادربزرگ می گفت: «نه پسرم، گوش نکن، ولش کن بچه را، می خوای اونم مثل خودت خراب کنی!؟» بابا نمی گفت «خوب چیزهایی دیده می خواد تعریف کنه، کار بدی که نمی کنه، مگه ندیدی؟» می گفتم «چرا» و برای زمینه سنجی مادربزرگ را نگاه می کردم و خنده را در چشمانش می دیدم. بابا می گفت: «فلانی هم بود؟» با سر جواب مثبت می دادم. «اون یک چطور؟» باز با سر جواب مثبت می دادم «آن یکی چی؟» - «آن یکی» زن جوان یک پیرمرد بدترکیب بود؛ دهاتی بود، پدرش به این پیرمرد زبرتو بدهکار بود، پیرمرد پدر این زن را تهدید کرده بود که اگر طلبش را ندهد به «دولت» شکایت می کند، و خلاصه دختر را در ازاء طلبش گرفته بود؛ و گلدسته به راستی «گلدسته» بود. صورت سفید و گرد و ظریف و چشمان میشی درشتی داشت، به قول مادربزرگ عینهو دوپیالۀ قونیاغ-قونیاغ، کنیاک بود. نمی دانم مادربزرگ کنیاک کجا دیده بود! و موی بور، با قیافه و حالتی بسیار دخترانه و بسیار کم سن و سال. خالی گوشۀ لبش بود که بابا را «دیوانه» کرده بود، این را بابا خودش می گفت؛ می گفت «خالش آدم را حالی به حالی می کند.» و مادربزرگ عصبانی می شد و می گفت: «وای از شما مردها، که همه اش چشمتان دنبال فلان زنهای مردمه!» بابا گفته بود خال، مادربزرگ می گفت فلان!... یعنی چه؟ «آره، مال دیگران عسله! این مرد سیرمونه نداره!» بابا می گفت: «مگه میذاری حالا ما تو خیال هم شده انگشتی به این عسل بزنیم!» مادربزرگ می گفت: «خجالت بکش مرد، پیش بچه از حالا از این حرف ها نزن!» و به من می گفت «پاشو، پاشو برو تو کوچه برای بازی کن. گوش به این مزخرفات نده!» ولی من همچنان می نشستم و به بابا می چسبیدم، در حالی که تعجب می کردم این عسلی که مادربزرگ می گفت و بابا می خواست انگشت بزند کجا است و چرا آنجا!؟ آخر زن های لخت را تو حمام دیده بودم، هیچ جایشان عسل نبود. یکی دو روز بعد وقتی خاله گلدسته آمد پیش مادربزرگ دم در، تو گوش مادربزرگ گفتم: «بابا راست میگه، خالش رنگ عسله.» مادربزرگ دستش را محکم زد رو چانه اش و دندان هایش را به هم فشرد و چشم دراند و گفت: «وا خاک عالم! آبرومو می بری؟» -من باز نفهمیدم، عسل که چیز بدی نبود، ولی چشم غرّه ای که رفت خیلی جدی بود، و من همچنان در ابهام ماندم. حرف خاله گلدسته که می شد مادربزرگ منفجر می شد، چون خاله گلدسته همسایۀ ما بود. می گفت: «دیگه همین مونده که ته مانده آبرومم پیش در و همسایه ببرین.» و بابا می گفت: «ما که چیز بدی نگفتیم؛ داریم تعریفشو می کنیم؛ مگه خدای ناکرده چیز بدی گفتیم؟ گفتم خالش قشنگه؛ حالا تو میگی نیست، نباشه!» مادربزرگ می گفت: «از خودت که گذشته خدا عقل به بچه ات بده. پسرم، گوش به این حرف ها نده، شوخی می کنه.» بابا می گفت: «البته که شوخی می کنم؛ ولی مادر، میگم، جدا حیف این دختر! سیب سرخ و دست چلاق که میگن قضیۀ همین دختره است. اینی که میگن بز گر از سرچشمه آب می خوره درسته. مردکۀ هافهافوی بدبترکیب! -ای خراب بشی دنیا!» مادربزرگ باز دروغکی عصبانی می شد و به طعنه می گفت: «خیلی خاطرشو می خوای؟ -خیلی خاطرشو می خوای بگو حاشا(دست کشیدن از شوهر) بکنه بیاد زنت بشه؛ تو که می خوای زن بگیری، بفرما! گفتم شماها مثل خوک هستید، مثل خوک خوراک درست و پاکیزه دوست ندراید، خوراکتان حتما باید آلوده به کثافت باشه. بسه دیگه، حال و حوصلۀ مزخرفاتی که میگی دارم...» بابا می گفت: «کو! اگه حاشا بکنه خیلی هم ممنون می شم - حیف نیست برای اون مردکۀ زبرتو! اینو باید مثل دسته گل بو کرد. نـَفـَس این مردکۀ بدریخت مثل سوز زمستان این برگ گل را پلاسیده می کنه. پدرسگ دیو چطوری این فرشته رو به بند کشیده!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من عکس دیو را در کتاب عجایب المخلوقات خالوشریف دیده بودم، آخر خالوشریف هرچند سواد درست و حسابی نداشت رحلی و تعدادی کتاب زردنبو داشت؛ بابا راست می گفت؛ با اون قیافۀ چروکیده و سیاه سوخته و چشم های زرد و نزدیک به هم و چانۀ تیز و پیشانی چین و چروک خورده تنها دو تا شاخ و یک دم کم داشت وگرنه همه چیزش عینهو دیو. خله گلچهره هووی خاله گلدسته، طفلکی را چهارچشمی می پائید، پیرمرد هم برای دلخوشی خاله گلچهره می گفت گلدسته را در واقع برای کلفتی گلچهره آورده، آورده که دست تنها نباشد و کسی دم دستش باشد که کارهایش را بکند -کلیدهای خانه هنور پش خاله گلچهره بود، که طبق معمول آنها را به سینه اش سنجاق می کرد، -کلید صندوق قند و چای و نان- یعنی که رئیس خانه خاله گلچهره بود، و مادربزرگ هم مدام به او توصیه می کرد که یک وقت خامی به خرج ندهد و کلیدها را در اختیار این دخترۀ دهاتی نگذارد و با دست خودش زیر پای خودش را جارو نکند! آخر خاله گلچهره بی اولاد بود- خانۀ آنها در چند قدمی خانۀ ما بود؛ آن وقت ها خانه ها دیوار نداشتند: شاخه های جنگلی را می بریدند و دور ِ خانه را «تِیمان» (چپر کشیدن) می کردند. پیرمرد همین که با گلدسته برگشت چپر را تعمیر کرد- و گلدسته به راستی در بند بود. هر وقت جوان ها از پشت چپر می گذشتند و با اشاره به او دختر خیالی را به آواز به بوسیدن دعوت می کردند اگر پیرمرد خانه نبود گلدسته به بهانه ای پشت چپر می آمد و مدتی با دهان باز می ایستاد -این را خاله گلچهره برای مادربزرگ تعریف می کرد- و جوان ها را نگاه می کرد، در حالی که گوشۀ چشمی به خاله گلچهره داشت. حالا آمده بود مثلا دیگ و دیگچه بشورد، و مادربزرگ می گفت: «آره، اومدی لب بام قالیچه تکوندی / قالی گرد نداشت خودت را نماندی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راه از جلو خانۀ آنها می گذشت و به مسجد جامع می پیوست، پدرم اوقاتی که به بازار می رفت گاهی مرا هم با خودش می برد. گفته بودبه مادربزرگ نگویم ولی مواظب باشم هر وقت به در ِ خانه خاله گلدسته می رسیم اگر دیدم پشت چپر آمده یواشکی به او بگویم، و من هر وقت می آمد تند تند به بابا می گفتم: «بابا اومد! بابا اومد!» بابا که در مواقع عادی سرش پایین بود، سر برمی داشت و از زیر چشم چپر را نگاه می کرد و می گفت: «خوب، فهمیدم، یواش، یواش، فهمیدم!» و آن وقت دستی به سرش می کشید و نگاهی به اطراف می انداخت و اگر کسی آن دور و بر نبود از سرعت گام ها می کاست -هر چند هیچ وقت تند راه نمی رفت- و همچنان که می رفت از لای پرچین خاله گلدسته را نگاه می کرد: خاله گلدسته راست توی صورت بابا نگاه نمی کرد، از گوشۀ چشم نگاه می کرد؛ سرخ می شد، و نگران در ِ اتاق خوشدان بود. بابا بی این که به شخص معینی خطاب کند به چپر می گفت: «سلام.» خاله گلدسته از گوشۀ چشم نگاهی به اطراف می کرد، و لب می جنباند و همین. یکی دو قدم که رد می شدیم بابا می گفت: «آفرین، ماشاالله چه چشم های تیزی داری؛ از اون پشت چطوری دیدی! من که اصلا ندیدم.» و بعد دست در جیب می کرد و صنار درمی آورد و می گفت: «برای خودت گز بخر. به مادربزرگت نگی ها، خوب؟» با سر جواب مثبت می دادم، و هرگز هم به مادربزرگ نگفتم. یکبار بابا از پشت چپر به خاله گلدسته گفت: «گلدسته خانم، شمامه ها(دستنبو) را نمیدی بخوریم؟» خاله گلدسته سرخ شد و خندید. عجب! بابا در آن سن و سال بچه شده بود! خاله گلدسته بچه نداشت، و شیر هم نداشت. با صدای بلند خندیدم. بابا قدم ها را تند کرد و گفت: «نخند، نخند!» اوقاتش تلخ شده بود. سه چهار نفری گذشتند و سلام کردند، «سلام، سلام!» بابا با اوقات تلخی زیرلب می گفت: «سلام، حال شما... گفتم نخند، به چه می خندی پسر؟!» گفتم به چه می خندم، و گفتم خاله گلدسته که خانم نیست، چون زن خان که نیست! بابا گفت: «این که خنده ندراد، این یک تعارف است، مثل سلام، چطور میگی سلام، اینم میگی. البته بچه ها نمیگن، ولی خوب این سلام و احوالپرسی بزرگ ها است، تو هم که بزرگ شدی یاد می گیری -برای احترام به زن ها میگی- به مادربزرگت نگی ها!» قول دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز خاله گلچهره خانه نبود، رفتم خانۀ خاله گلدسته. پیرمرد هم نبود... مادربزرگ فرستاد دنبال هاون، ضمن صحبت پرسیدم: «خاله گلدسته اون خال شما عسله؟» خاله گلدسته جیغ کوچولویی کشید و همچنان که تا شده بود و دست روی دلش گذاشته بود گفت: «وا خدا، مُردم...» بعد انگاز قضیۀ خنده داری نبود راست شد و تعجب کنان گفت: «وا، چه حرف ها! اینو دیگه کی گفت؟!» گفتم: «بابا می گفت؛ می گفت اون خالش عسله؛ آدمو حالی به حالی می کنه.» خاله گلدسته انگار مطلبتوهین آمیزی شنیده باشد دروغکی لب ورچید و گفت: «مردم چه بیکارن، می شینن چه چیزا میگن! نه عزیزم دروغ گفته.» بعد با قیافۀ خنده رو در حالی که با آن چشمان قشنگش در چشمانم دقیق شده بود گفت: «اینا رو از خودت درمیاری، آره!» گفتم: «نه به خدا، بابا می گفت، به مادربزرگ می گفت.» خاله گلدسته یکهو جا خورد، و مثل مادربزرگ زد روی گونه اش و گونه اش را چلاند و گفت: «وا خاک عالم! آبروم پیش اون پیرزن هم رفت! عجب مردم بیکاری، می شینن چه دروغ هایی سر هم می کنن!» و قدری تو فکر رفت و بعد گفت: «مادربزرگت چی گفت؟» گفتم: «هیچی، عصبانی شد و به بابا پرید» خاله گلدسته گفت: «خوب کرد، می دونستم.» از کجا می دانست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم بابا از ده آمده بود تنها... گفتم که گفته دروغ گفته؛ مادربزرگ چشم غرّ رفت، و گفت «بچه را ول کن، خرابش نکن از حالا طفل معصوم را. به مادربزرگ گفتم مویز هم بهم داده، و مرا بوسیده. بابا گفت: «خوش به حالت،» و بعد مدتی از من که پسر خوب و عاقلی بودم و ماشاالله بزرگ شده بودم چیزهایی را که به من می گفتند برای کسی بازنمی گفتم. تعریف کرد و گفت انشالله چند سال دیگر یک زن خوشگل و حسابی، مثل گلدسته، برایت می گیرم. من از این حرف بابا خوشم نیامد. گفتم: «من زن نمی خوام یه اسب می خوام که مال خودم باشه که همیشه سوارش شم.» بابا به خنده گفت: «چه فرقی می کنه» وای از این بابا چه حرف های عجیب و غریبی می زد! پیرمرد چطوری سوار خاله گلدسته می شود، و شلاق را به دست پیرمرد می دادم؛ طفلک خاله گلدسته نمی توانست بدود، دلم برایش می سوخت! مدتی این فکر مرا به خود مشغول داشت، بابا اینقدر گفت و گفت که مادربزرگ کفری شد. گفت: «وا، دیگه چی؟! اصلا فساد تو خونته، تو دیگه پاک شورشو درآوردی، از حالا بچه رو فاسد کردی!» ولی بعدها فهمیدم که حالا که مادرم نبود، سخت که نمی گرفت هیچ حتی با حرکات و رفتارش بابا را در این جور کارها تشویق هم می کرد. بابا گفت: «حرف بدی که نزدیم، مادر. داشتیم شوخی می کردیم.» مادربزرگ گفت: «خوب بچه چه می دونه که تو شوخیت گرفته و مزخرف سرهم می کنی؛ بچه حکم طوطی را داره؛ این چیزها رو که میشنفه میاد پیش در و همسایه واگو می کنه و تتمه آبرویی هم که داریم می بره؛ چه حرف ها!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوب شد که بابا شوخی کرده بود؛ راستی راستی دلم برای خاله گلدسته سوخته بود. اما مشکلی دیگر بر مشکلاتم افزوده شده بود، سواری که چیز بدی نبود! ما بچه ها بازی که می کردیم از هم سواری می گرفتیم و همدیگر را هین می کردیم و می تاراندیم، هیچ هم بد نبود. حتی یادم بود بچه تر که بودم سوار بابا می شدم هین می کردم، و تو اتاق راه می افتادیم. یک بار گفتم: «هین، پدرسگ صاحاب!» بابا ایستاد، و گفت: «نه، این دیگر نشد...» و مادربزرگ با چشمخند گفت: «وا، خاک عالم! به بابا فحش دادی!» و بعد خطاب به بابا گفت: «نه، پسرم با شما نبود، با مجید حمّال بود!» بابا گفت: «اینطوره، آره؟» گفتم: «آره...» و سواریمان را ادامه دادیم. بهر حال، مادربزرگ با این اعتراضش کمکی به روشن کردن قضیه نکرد. من هم اصراری نداشتم، و مشکل همچنان باقی ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اکنون دقت می کنم و آنچه را که می بینم و می شنوم به دقت به خاطر می سپرم؛ زنها اغلب چون متوجه می شدند می گفتند «وا، از حالا با اون چشم های هیزش طوری نگا می کنه که انگار می خواد با چشماش با آدم جماع کنه!» از مادربزرگ پرسیدم: «مادربزرگ، جماع چیه؟» مادربزرگ بُراق شد و گفت: «بسم الله! اینم باز اون بابای بیشرفت یادت داد، آره؟» گفتم که زن ها چه گفته بودند. مادربزرگ گفت: «گه خوردند، با آن که یادت داد!» بیچاره بابا «تو هیچوقت از این حرف ها نزن. قرار نیست که دیگه همه چی رو بدونی.» با این همه من همه چیز را دقت می کنم و دیده ها و شنیده هایم را مثل بلبل برای بابا تعریف می کنم: «خاله حلیمه چطور بود؟ خاله فلان هم بود، خاله بهمان چه طور بود... بابا می خندید، و می گفت: دیگه؟» مادربزرگ خودش را می زد به عصبانیت و می گفت: «اوف! ولش کن مرد! این مرد دلش طاقچه نداره. نگاه کن، نگاه کن، واقعا که بچه ای!» بابا می گفت: «خوب، نگفتی دیگه چها دیدی...؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز که با مادربزرگ به حمام رفته بودم بابا گفته بود خوب نگاه کنم، ببینم چه می بینم. ولی من هر چه نگاه کردم چیزی نمی دیدم. جوان ها پیش گیس سفیدها قطیفه شان را باز نمی کردند. و در جایی هم که دارو می گرفتند بچه ها را راه نمی دادند. روی پلۀ خزینه نشسته بودم، که یکی از پله ها بالا امد، همین که رسید لبۀ قطیفه اش را کنار زدم. زن هول کرد، چیزی نماند از پل ها بیفتد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت: « دِ ـــ پسر مگه دیوونه شدی؟ با اونجای من چکار داری؟» هول کردم و بی هوا گفتم:« بابام گفته!» بابا را لو دادم؛ یکی دو زن که دور و بر بودند زدند روی گونه هاشان و گفتند:« وا خدا مرگم بده...!» زنها جمع شدند و رفتند پیش مادربزرگ و قشقرغی راه انداختند : که خوب یه بارکی پدرشو بیار، پدرش که از خر نر نمیگذره حالا که بچه را یاد داده نشونی های تن و بدن ما را ببینه و براش ببره ـــ راستی که! و مادربزرگ بود که می گفت ... بچه است، حالا یه چیزی گفته، بچه است، به دل نگیر... نگاهش که کردم دیدم دارد بدجوری برایم خط و نشان می کشد. خلاصه، زنها اتمام حجت کردند که دیگر خوب و بد را می فهمد و باید باهمان پدرش یا پدربزرگش به حمام برود ـــ و مادربزرگ قول داد ... دلش از دستم خون بود؛ از طرز دست گرفتنش، که فشار می داد، معلومبود که بد آشی برایم پخته است. ولی تو حمام یا تو کوچه کتکم نزد، نیشگونم هم نگرفت. به خانه که رسیدیم تا بابارا دید مرا هل داد، طوری که افتادم، وگفت:«بالاخره آبرو برام نذاشتی، خدا آبرو برات نذاره! رومو سیاه کردی، خدا روتو سیاه کنه!» و همچنان که این حرف ها را می زد با مشت می کوبید روی سینه اش«دیگه همین مونده سنگسارم کنند! زبونم مو درآورد از بس گفتم؛ صد بار گفتم این حرف ها را به این تخم سگ نزن، صد بار بهت گفتم تا بالاخره آبرومو تو محل بردی!» و یکی دو قطره اشک هم ریخت. بابا با خونسردی گفت:«خوب حال چی شده،اتفاقی افتاده؟!» مادر بزرگ ، انگارکه گریه کرده با همان لحن عادیِ عصبانیت گفت:«حالا چی شده؟! می خواستی چی بشه؟همین مونده که وکالت بدی تو حموم سوار مردم بشه...» باز هم مشکل سواری مطرح شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و من نشسته بودم و مثل توله ای که می داند عمل خطایی مرتکب شده، و می داند که صاحبش می داند، و جرات ندارد مستقیما در چشم او نگاه کند و نگاهش را از نگاه او می دزدد و سفیدی چشمانش را نشان می دهدسر به زیر انداخته بودم و زیر چشمی، دزدکی، نگاه می کردم، و مادربزرگگ نگاه هایی می کرد که آدم می خواست سوسک بشود و بچسبد به دیوار. در ادامۀ سخن گفت:« هیچی، قطیفۀ زن مردمو زده بالا و گفته باباش گفته نگاه کند! از این بیشتر چی می خواستی!» بابا باز با خونسردی و در حالی که خنده در چشمانش موج می زد گفت:« خوب، البته بدکاری کرده که گفته بابام گفته، چون من که اینطوری نگفته بودم ـــ اینجا را اشتباه کرده!» مادربزرگ با همان عصبانیت گفت:« لعنت بر پدرم اگه دیگه دست بهش بزنم؛ حالا که مثل سگ دمبش را گرفته اند و انداختنش بیرون، بذار تو چرک و گثافت بلوله! من دیگه کاری به کارش ندارم. راست میگی از این به بعد خودت تشریف بیار و با خودت ببرش حموم؛ من دیگه پشت دستمو داغ کردم ـــ آها!» و انگشت سبابه اش را محکم به دستش کشید، یعنی که پشت دستش را داغ کرد. «حالا خوب شد؟! حالاکه این مزخرفاتو یادش میدی و یادش میدی مه تنبان مردمو از پاشون درآره خودت می بریش حموم و بهش می رسی!» وای که چه دروغ هایی می گفت ایم مادربزرگ! دمبشو گرفتن انداختنش بیرون! تنبان مردم! هر چی دهنش می آمد می گفت. یکهو قطیفه شد تنبان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا باز با همان خونسردی گفت:«خوب، حالا طوری نشده ، مگه چی دیده!» بعد رو کرد به من وگفت:«حالا چی دیدی، چیزی هم دیدی؟» من زیرچشمی با ترس و لرز نگاه مادربزرگ کردم و باحرکت سر گفتم:«نمی گم.» مادربزرگ خیزی به طرفم برداشت و گوشم را گرفت و کله ام را کوبید به دیوار، و با آهنگ ضرب کله ام گفت:«نه جون خودت ـــ بگو ـــبگو!»، با هر «بگو» یک ضربه؛ و بعد همچنان که نرمه گوشم را سربالا می چلاند افزود:«پدرسگ، الثان داغت می کنم، اون زبان صاخب مرده تو داغ می کنم که دیگه از این بلبل زبانی ها نکنی!» و دویدطرف انبر ، که آن را در آتش بگذارد، و من گریه سر دادم، و بابا آرنجش را سپر کرد؛ وخودش همچون دید مادربزرگ جدا عصبانی است ماست ها را کیسه کرد... «اروای دلت، بابات همیشه اینجا است! داغی به اون دل بابات بگذارم که تا عمر داره فراموش نکنه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن شب مادربزرگ شده بود یک کاسه دُلمۀ اَخم و تَخم، و پدربزرگِ بیچارۀ از همه جا بی خبر مات و مبهوت، و من در خال عقب نشینی. آن شب مادربزرگ شام به من نداد، گفت:« زهرمار میدم بخوری» و من برای اینکه خودم را راحت کرده باشم پیش از او به رختخواب رفتم و لحاف را کشیدم رو سرم، و خودم را زدم به خواب ـــ چون مادرزرگ عادتش بود، یادش که می افتاد باز بازی در می آورد. پدربزرگ به مسجد رفته بود ــ ماه رمضان بود، تا سحر در مسجد می ماند ــ و بابا و مادربزرگ تنها مانده بودند. بابا گفت:«ابراهیم شام نخورده خوابید.» مادربزرگ گفت:«تا چشمش کورشه؛ چشم تو هم، کهدیگه از ایم مزخرفات یادش ندی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت:«بچه است دیگه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت:« دِ همین! بچه است که میگم نباید پیشش از این حرف ها زد؛ بچه است که هر چی میگی واگو می کنه؛ حرف راست را از کی باید شنفت؟ از دیوانه یا از بچه؛ بچه که میگه بابام گفته دیگه نمیشه گفت باباش نگفته.برا همینه که میگم ــ زبانم مو درآورد!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت:«خیلی هم بد نشد! بالاخره طرف...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت:«هی هی!من چی میگم تو چی می گی! ــ من که نمی توانم جلو الواطی های ترا بگیرم، خدا هم العیاذبالله نمی تواند؛ تو بحمدالله از این چیزات گذشته ـــ تو بحمدالله نه مال داری که دیوان ببره، نه ایمان داری که شیطان ببره! اینو دیگه همه میدونن؛ ولی طفل معصوم را چرا راحتش نمی ذاری؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت:«من به سن و سال او بودم برای بابام پیغام پسغام می بردم...» و بعد خنده کنان گفت:«راست میگی مادر، قطیفۀ زنکه را زد کنار و گفت بابام گفته؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت:« خدا مرگم بده! قطیفه شو زده بالا، زنیکه میگه با اونجای من چیکار داری، حرومزادۀ تخم سگت میگه بابام گفته اونجا را نیگا کنم و بهش بگم چه جوری بوده!» و درعین عصبانیت خندید؛ ازآن خنده های کم صدای توسینه ای«خس...س!» و گفت:«می بینی، از لجم می خندم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواستم از زیر لحاف بگویم:«دروغ میگی، من کی گفتم بابام گفته اونجا رو نیگا کنم و بعد بهش بگم چه جوری بوده، من فقط گفتم بابا گفته...» ولی جرأت نکردم. اصلا تکلیف آدم با این بزرگ ها معلوم نیست. سر یک حرف گوش آدم را می پیچانند و بعد خودشان که با هم خلوت می کنند همان حرف را می گیرند و می خندند. بابا هم خندید، بعد گفت:«عینا بچگی های خودم» مادربزرگ گفت:« نترس، هیچ به تو نگفته از اونجا پاشو بشین اینجا!» بابا گفت:«آره، پدرسوخته مو نمی زنه. ماشاالله با این سن و سالش خیلی هم توداره. خوب ، زنه چی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«هیچی قشقرغی راه انداخت اون سرش ناپیدا؛اگه من نبودم کله شو می کند.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آی دروغ! باز می خواستم از آن زیر بگویم:«دروغ میگی، حالا که این طوریه اصلا هیچی نگفت ــ عصبانی هم نشد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت:«جدی عصبانی شد؛ یا آبروداری می کرد!!؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ سری تکان داد . گفت:«هی هی! خدا بهت رحم کند، تو دیگه از نصیحت و نصیحت کردنت گذشته.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت:«خوب دیگر، با این چیزها هم خودمان را مشغول نکنیم با این همه گرفتاری از غصه می ترکیم... چه بکنیم، گرفتاریم...»و بعد«خوب، حالا نمیشه بیدارش کنی یه چیزی بدی بخوره؟» مادربزرگ گفت:«کوفت میدم بخوره... تو هم، تو را به جان آن «مادرجانت» دست از سر این بچه بردار، گناه داره، بچه است، معصوم است، این بازی ها را از حالا یادش نده... گناه داره... تو خودت «شکر خدا» همه جور حریفی، دست از سر این بچه بردار... آه، به خاطر این گیس های سفید! قَسَمت می دهمبه جوانیت!...» بابا چیزی نگفت، سرش را پایین انداخته بود و به فکر فرورفته بود. مادربزرگ آهی کشید، و گفت:« دیروقته، تو هم بگیر برای خودت بخواب...» و آمد زیرلحاف و به خیال این که خوابیده ام مرا قدری به خودش نزدیک کرد،وگفت:«بسم الله!» و کم کم به خواب رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

5

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تابستان بود؛ هنوز ازخواب برنخاسته بودم که یکی از بچه ها آمد و بیدارم کرد ـــ در ایوان می خوابیدم، تا هر وقت که می خواستم؛ مادربزرگ معتقد بود که«فتنه» هستم و فتنه در خواب باشد بهتر است، و فتنه را بیدارنمی کرد. یکی از بچه ها بیدارم کرد و با قیافه متعجب گفت:«بدو، اوتول اومده!» من که نمی دانستم اوتول چیست و از حالت و قیافه آورنده خبر پیدا بود که چیز مهمی است تند تند چشمانم را مالیدمو با سر انگشت ریق پلک ها را گرفتم و دوان دوان رفتیم ــ به دم درخانه خاله خنیفه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدم بله اوتول است، چه اوتولی! ــ ولی یک چشمش کور بود. جمعیتی دورش جمع شده بود: اولین بار بود که اوتول به شهر ما آمده بود. بعضی از بزرگ ها، مثل حاجی فتح الله و چند نفر دیگر که به قول خودشان شامات و حجاز و عراق را دیده بودند اوتول هم دیده بودند و چیزهایی تعریف می کردند، اما شهر ما اولین بار بود که با اوتول آشنا می شد: پای لاستیکش، اتاقش، اسباب های داخلش، آن همه ساعتی که به آن آویزان بود،همه مایه اعجاب بود. پنجره اش باز بود و مردم دست می بردند تو و با ترس و لرز به اسباب هایش ور می رفتند: می گفتند خودش راه می رود! ــ و این از عحایب روزگار بود. در این افکار بودم که ناگهان یکی دست گذاشت روی یکی از اسباب ها و صدای وحشتناکی، مثل صدای گاو، اما قدری تیزتر، بلند شد؛ همه از جا پریدیم، و در رفتیم؛ چند قدمی که رفتیم ایستادیم و به پشت سر نگریستیم، درست مثل خرگوشی که تازی دنبالش کرده باشد. چند نفری که پر دل و جرأت تر بودند چند قدمی که دویدند برگشتند. باز آمدیم خدمت اوتول. از یکی از جوان ها پرسیدم:«کاکه حمه1، این صدای چی بود؟» گفت:«هیچی، مثل اینکه غلغلکش دادند، خندید.» آه، پس غلغلکش دادند!از احمد دلاک هم غلغلکی تر بود: او هم تا از پنجره روبروی خانه اش انگشت می جنباندی از خنده روده بر می شد. ماندیمتا شوفر آقا آمد. جماعتی از مردم سرشناس شهر به احترام او در معیتش آمدند. حاجی فتح الله را از سقز آورده بود ــ مهمان حاجی بود.حاجی فتح الله هم از ملتزمان رکاب بود. شوفر آقا کلیدی از جیبش درآورد و در را گشود و رفت تو و درهای دیگر را گشود و حاجی فتح الله و میرزاقادر و میرزاصادق و یکی دونفر دیگر که اسمشان درست خاطرم نیست سوار شدند، و با طمأنینه لم دادند ــ به به چه تشک هایی! شوفرآقا کلید را انداخت و رکابی به اوتول زد و اوتول یک هو تکانی خورد و «پررٌی» صدا کرد و دود از تهش خارج شد و بچه ها هراسان از اطرافش پراکنده شدند، و میرزاقادر داد زد:«بچه ها برین کنار، برین کنار!» و بچه ها و بزرگ ها از ترس اینکه مبادا حیوانی لگدی چیزی بپراند دررفتند، و شوفر آقا اوتول را غلغلک داد و اوتول«ماق» بلندی کشید، و راه افتاد و ما راغرق در حیرت و گرد و غبار جا گذاشت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

1. 1. محمد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می گفتند شب دیرهانگام آمده بود؛ پسرخاله سکینه که خرکچیِ از همه جا بی خبری بود به تصور این که چشم اژدها است که از دور می درخشد فرار کرده و به کوه زده بود و تا صبح برنگشته بود؛ حال آنکه خاله رابعه که پشت بام خوابیده بود خیال کرده بود «ستارۀ لیلة القدر» است و کلٌی نیت کرده بود، نیت کرده بود که«ناندانی» خانه اش که خالی بود، پر از یک قرانی ناصرالدین شاهی شود! ترسیده بود اگر زیادتر بخواهد«دولت» ضبط کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسم شوفرآقا شاه نظر بود ــ شاه نظرخان، که تا رسید در تاریخ شهر کوچک ما رفت. و نه تنها رفت که شد مبدأ تاریخ:«ببینیم آن وقت شاه نظرخان آمده بود؟» یا «سال بعد از آمدن شاه نظرخان بود...؟» «شاه نظرخان هنوز نیامده بود!...» شاه نظرخان شخصیتی بود: هر شب خانۀ یکی از «پولدار»های شهر مهمان می شد و در صدر مجلس می نشست؛ بالشی زیر بازوی راست یا چپ می نهاد، و به اقتضای نوع و جهت خستگی، گاه بر پهلویی لم می داد و شاهکارهایش را مرور می کرد. از عجایب احوال شاه نظرخان یکی هم این بود که با این که مهمان بود صبحانه اش را در قهوه خانۀ حسن آقا می خورد. حاجی فتح الله که میزبانش بود، پای ثابت این مهمانی ها بود و رسالتش برانگیختن او به سخن گفتن بود. جماعت چارزانو یا دوزانو، بسته به دوری و نزدیکی به شاه نظرخان، می نشست و شاه نظرخان در صدر مجلس. همه می دانستند که امشب شاه نظرخان کجا دعوت دارند، و تقریباً همه می رفتند، کفش کن خانه پر از جوان و نیمچه جوان می شد. حاجی او را به حرف می کشید:«شاه نظرخان،جریان اون دزدها رو تعریف کن!» شاه نظرخان غبغبی مش گرفت، نگاهی به اطراف می انداخت، لبخندی می زد، و می گفت:«تعریف نداره، حاج آقا!» یعنی که قابل ندارد، و شروع می کرد به تعریف کردن که بله در راه اصفهان دزدها راه را بسته بودند و او با اینکه دو سه سالی بوده شوفر شده بود و هنوز درست به چمّ و خمّ اوتول وارد نبوده«رل» را طوری پیچانده، و وقتیدیده راه را بسته اند طوری پا را رو «کلاچ» گذاشته و ترمز گرفته که اوتول درجا چرخیده و طوری در رفته که باد هم به گردش نرسیده! ــ یا در سرازیری صلوات آباد، که وقتی دیده ترمز بریده طوری با «دنده یک» پائین آمده که خون از دماغ احدی از مسافرهاش نیامده! و رو می کردبه حاجی فتح الله و می گفت:«حاج آقا، صلوات آبادو دیدن، ایشون میدونن» حاجی هم خنده ای عالمانه می کرد و چند دندان طلایش را نشان می داد و می گفت:«بله، دل شیر میخواد...!» و سپس به لحنی که حکایت ازجهاندیدگی می کرد می افزود:«حالا این نیست که شما می بینید! راه اگر شسته باشد!» ــ شوسه را می گفت شسته ــ «تگرها یک وجب از روی زمین بلند میشن.» و بعد برای این که کمکی ذهنی به جماعت کرده باشد در توضیح کلام می افزود:«جادۀ شسته را دولت می سازد ــ صاف، مثل این کف دست!» و کف دستش راکه صاف هم نبود نگاه می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میرزا مصطفی بقال پرسید:«تگرا، کدوما است، حاجی؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله گفت:«همین چرخها،لاستیک ها ــ در واقع پاهای اوتول، رل هم اون آهن گردی است که مثل غربیل است، و در واقع افسار اوتول است که به هر طرف که به پیچانی همونطرف میره... بله،در جادۀ شسته یه وجب، و در جادۀ قیرتاب، شاید دو وجب،از رو زمین بلند می شن ــ و اونوقت برو که رفتی ــ آی میره این بدمصب، مثل باد صرصرا» و با قیافۀ اعجاب آمیز لبخند می زد، جماعت با حسرت و احترام در حاجی خیره می شد و درخود فرو می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاه نظرخان معتقد بود که اگر جاده خوب باشد اوتول روی هوا راه می رود، ولی اگر بد باشد پدر«تایر» درمی آید، و این گردنۀ خان از آن هایی است که «جون» تایر را حسابی می گیرد و خیال نمی کند به جز خودش رانندۀ دیگری بتواند راهی به این دشواری را بپیماید، و اگ سابقۀ دوستی و آشنایی با حاج آقا نبود پنجاه تومان هم می دادند نمی آمد، و اما خوب در مقابلرحاج آقا خودش را صاحب مال نمی داند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله غبغبی می گرفت و می گفت:« مال و صاحب مال سلامت باشند. خیلی ممنون، خانه ات آباد!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ورود شاه نظرخان به تاریخ شهر کوچک ما، تحولی در بازی ما بچه ها نیز ایجاد کرد: ما بودیم که اوتول می شدیم و«ترتر» می کردیم و دست ها را به رل خیالی می گرفتیم و می پیچاندیم و گاز می دادیم و بوق می زدیم:«ددید!» و با سرعت تمام می دویدیم و از یکدیگر جلو می زدیم. صبح تا شب کارمان شده بود بوق زدن و ترتر کردن، و با برخاستن هر گرد و غباری از راه، به انتظار اوتول ایستادن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدتی گذشت؛ باز صبح روزی دنبالم آمدند، که چه نشسته ای ــ البته خواب بودم ــ «اوتر پوستی» امده و پنجاه تا «آژدان» آورده! به بازار که رفتم دیدم بعله، بیا و ببین! آژدان آن هم با کلاه دولبه! آژدان ها باکلاه های دولبه و چوب کوچکی که به کمرشانبود قدم می زدند. صحیح! به قول ملاحسن آسمان را که نمی دیدند هیچ پس کله شان را هم ــ اسغفرالله ــ از چشم خدا مخفی کرده بودند! «اوتر پوست» با پنجره های بسیار در کاری ایستاده بود ــ عجب چیزی بود! به خلاف اوتول شاه نظرخان هر دو چشمش که سالم بود هیچ اوتول شاه نظرخان را هم توی جیبش می گذاشت. نمی دانستیم که آدم ــ اگر جرأت می کرد ــ آن تو می نشست چه احساسی به او دست می داد! همینقدر می دانستیم که چنین واقعه ای برای ما از محالات است. مردم به آژدان ها میوه و سیگار تعارف می کردند؛ هر کس به نحوی و به بهانه ای می خواست یکی دو کلمه باآنها حرف بزند، و هر کس که موفق می شد با قیافۀ فاتحانه ای که گویی مهمترین مسألۀ زندگی را با سرکار آژدان مورد بحث قرار داده برمی گشت و تأثرات خود را برای دیگران تعریف می کرد. می گفتند حالا دیگر اگر دو نفر با هم دعوا کنند آژدانها آنها را می برند و حبس می کنند ـــ سابق بر این نظامی ها این کار را می کردند ـــ و بعد هم جریمه می کنند، و اگر زنی از شوهرش یا پدری از پسرش شکایت داشته باشد باید در عوض خانۀ امام یا شیخ پیش اینها برود و شکایتش را آنجا بکند ــ این نشانۀ ظهور آخرالزمان بود ــ حرمت «همه چیز را» از بین برده بودند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آژدان ها برخلاف انتظار به زبان مردم ما حرف می زدند. یکی از آنها مدالی داشت ـــ و اسمش علی مدالی بود ــ علی آقا. می گفتند شجاع است، و به همین جهت مدال به او داده اند. می گفتند یک بطر عرق را یک نفس سر می کشد و خم بر ابرو نمی آورد. زیر گونۀ راستش جای زخمی بود، که می گفتند با رئیسش دعوا کرده و «شوشکه» خورده. پوست صورتش، کخ گوشتالو بود، سرخ تلخ رنگ بود، عیناً رنگ دمل سرباز نکرده، صدایش دو رگه بود ــ انگار توی گلویش را سنگ پا کشیده باشند. آدم جرأت نمی کردتوی صورتش نگاه کند، و او طوری نگاهمی کرد کهانگار می دانست در ذهن یکایک ماچه می گذرد، و اگر روز اولش نبود و رعایت نمی کرد مجرم بالقوه را به یک نظر از لای جمعیت بیرون می کشید و حبس می کرد! آژدان های دیگر به او می گفتند سرکار؛ گروهبان سوم بود؛روی بازوی چپش یک «هفت» سربالا داشت ــ من همین سرکار را یکی دو سالبعد که سگ کُشان بود و سگ های ولگرد را می کشتند دیدم ــ که می گفتند حکم دولت است، شب ها واق واق می کنند، نمی گذارند جناب سرهنگ با تهران صحبت کند و صحبت های تهران را خوب بفهمد. همین سرکار مدالی در دو قدمی سه تیر به سگ انداخت و نخورد، و وقتی ما بچه ها می خندیدیم، گناه نخوردنش را انداخت گردن ما ـــ و آمد یکی از بچه ها را زد ـــ با این همه معلوم بود که خیلی شجاع است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز مدتی گذشت، کلاه پهلوی آمد: یک روز عصر آژدانی آمد و متحدالمآلی1 به سر در

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

1. 1. بخشنامه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسجد جامع چسباند. میرزا احمد و میرزا مجید و پسر خالوشریف و عدۀ زیادی دور اعلان جمع شدند و آن را بلند بلند، به لهجۀ غلیظ کردی، در مایۀرشتی، خواندند. بعد همه ساکت شدند، به قول پدربزرگ انگار یک کاسه دوغ و خاکستر روی سر جماعت ریختند: قیافه ها همه افسرد و غبار غم بر چهره ها نشست ــ همه باید کلاه پهلوی سر بگذارند ـــ کلاه پهلوی اجباری است! کلاه پهلوی را همه دیده بودند، مدیر مدرسه کلاه پهلوی داشت، حاکم کلاه پهلوی داشت، رئیس گمرک هم داشت ـــ متحدالمآل به مردم اخطار می کرد که هر کس تا یک هفته کلاه پهلوی سر نگذارد پنج تومان و دو ریال جریمه خواهد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاقبت مصیبت موعود به شهر کوچک ما روی آورد، و کلاه پهلوی آمد و غم و غصه با خود به همراه آورد! آن شب سرشناس های محل در خانۀ حاج رشید، شوهر خاله فرشته، جمع شدند ـــ ملاحسن هم بود.همه غمزده و پکر بودند، و پدربزرگ و استاد رحمان خیاط از همه بیشتر.خالو شریف هم ناخوانده آمده، و میدان دار شده بود. میگفت به صلابه اش هم بکشند محال است چنین کلاهی را سر بگذارد و روسیاهی دنیا و آخرت را برای خود بخرد. می گفت:«استغفرالله، استغفرالله، حالا خدا و رسول به کنار، جواب زن و بچه مان را چه بدهیم؛ من کهجوابی ندارم.امروز کلاه است، فردا می شود تنبان، پس فردا قبا، و پسین فردا یک چیز دیگر. من یکی شاهرگم را هم بزنند نمی ذارم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی رشید گفت:«نمی دانم، ولی مثل اینکه«میرزا»ها درست از متحدالمآل سر در نیاورده اند؛ خیال نمی کنم این کار به این زودی سر بگیرد؛ کلاه کلاهدوز می خواد، پارچه میخواد ــ کو کلاهدوز!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت:«اونش که مسأله ای نیست. مگه سر و تهش چی هست ــ یه ریزه مقوا و یه کم سریش، پارچه هم که فت و فراوان تو بازار هست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله گفت:«غصه ضو نخور! اولا که کلاهدوز آورده اند ــ با همین آژدان ها؛ و همین حالا به سلامتی شما دکان هم گرفته ــ دگان حاجی مروت. ثانیا به قول صوفی صالح ــ »پدربزرگ صوفی بود،بیشتر مردم شهرما صوفی بودند، هر یک مرید یکی از مشایخ ــ «مایه اش یک ریزه مقوا و یک خُرده سریشه. باید فکر اساسی کرد.نمیذاری؟ وادارت می کنند بذاری؛ می برنت، بی حرمتت می کنن، پنج تومن و دو هزارم ازت می گیرن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خالو شریف رگ های گردن کلفتش را کلفت تر کرد و گفت:«بهتر از آن است که پیش خدا و پیغمبر بی حرمت بشیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله گفت:«مرد حسابی، مگه چند تا پنج تومن و دو هزار می تونی بدی؟ ما که روی گنج نخوابیده ایم. پول هم که علف خرس نیست. تازه وضع من این است، دیگران جای خود دارند.»یعنی تو که پول نداری خفه خون بگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدربزرگ گفت:«خوب حالا میگین چه کار باید کرد؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله گفت:«من نمی دانم ... کاری نمیشه کرد ــ آره ملا حسن؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملاحسن گفت:«واله چه عرض کنم، اونطور که شما میگین مگر خدا خودش رحم کند!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی فتح الله گفت:«مگر غیر از اینه؟ من دارم واقعیتو میگم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظاهرا امام جمعه و شیخ الاسلام و قاضی و پیشنمازهای شهر از این جریان معاف بودند، و ملاحسن هم یکی از آنها بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:«نخیر، درست می فرمایید.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خالو شریف گفت:«یعنی درسته که کلاه پهلوی بگذاریم؟!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملاحسن گفت:«من نگفتم درست است، از من فتوا نخواه؛ منکه مفتی نیستم ــ من میگم وقتی زور آمد قباله باطل است. زور را باید با زور جواب داد، ماهم کهمتأسفانه یا خوشبختانه زوری نداریم. حالا که نداریم باید راه دیگری پیدا کنیم. این راه به عقل ناقص من این است، که تا امکانش هست نگذاریم؛ تا هر وقت امکان هست نگذاریم، هر وقت نبود، الحکم للله، بگذاریم: دیدند بگذار، ندیدند نگذار. کتاب هم می فرماید رکن اساسی مسئولیت اختیار است و وقتی آدم مختار نباشد مسئول نیست، آن هم در پیشگاه عدل الهی، که هر چیزی را با مثقال و ذره می سنجند(و آیه ای خواند که یادم نیست)؛ و بعد مشت به درفش کوبیدن هم شرعا درست نیست، یک نوع خودکشی است، که آن هم می دانید از گناهان کبیره است ــ باید نشست و دید خدا چه پیش می آورد ...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و حضرات نشستند تا ببینند خدا چه پیش می آورد ... آژدان ها آخر هفته افتادند به بگیر بگیر، و شلمه و سربند پاره کردن و سوزاندن و جریمه کردن؛ و مردها و جوان ها بودند که در می رفتند و در خانه ها مخفی می شدند و زن ها بودند که با دیدن جال آنها به سر و سینۀ خود می کوفتند و نفرین می کردند، در شگفت از صبر خدا که این همه ظلم را می بیند و تخت و بختش را واژگون نمی کند ... و ما بچه ها ادای بزرگترها را در می آوردیم؛ با احتیاط در کوچه ها راه می افتادیم؛ وانمود می کردیم که ما هم جوانیم و می ترسیم سربندهایمان را پاره کنند و جریمه مان کنند. هر چندگاه یکی از خودمان هول هولکی، با قیافه ای که ترس از آن هویدا بود، داد می زد:«بچه ها آژدان!» و همه سربندها را از سر بر می داشتیم و می دویدیم، و در درگاهی خانه ها قایم می شدیم و بعد که «خطر» می گذشت از مخفی گاه در می آمدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک دو روزی گذشت، خبر آوردند که خالو شریف را گرفته اند و برده اند نظمیه. مادربزرگ سراسیمه دستم را گرفت و هن و هن به خانۀ خالو شریف رفتیم. تاریک روشنی غروب بود. دیدم غلغله ای است. زنش و دو دخترش و سه پسرش گریه می کردند، و عجب آنکه خالو شریف سُر و مُر و گُنده، امٌاافسرده و دل شکسته، نشسته و یک سبد دل و روده اش را ول کرده بود روی زمین، و یک کلاه پهلوی سیاه، که تهش به تمبک لوطی ها شبیه بود، روی رحل بود. مادربزرگ بر سینه اش کوفت و رفت و به گردن خالو شریف آویخت و بغضش ترکید ... خالو شریف هم درجا، چند غلبی مایه زد.مادربزرگ با گوشۀ لچکش چشمانش را پاک کرد، و نشست به آّب غوره گرفتن و فیش فیش کردن، و بینی پاک کردن. کاشف که به عمل آمد معلوم شد که کسی ــ گویا سلمانی ترکی که تازگی ها آمده بود ــ «لاپرت» داده که میرزا شریف کلاه پهلوی سر نمی گذارد و پشت سر دولت بد و بیرا می گوید. نظمیه سرجوخه «رضا سبیل» را فرستاده بود و خالو شریف را «جلب» کرده بود ــ اما کلبچه اش1 نکرده بود. خالو شریف از ترس ــ خودش می گفت از عصبانیت ــ سر برهنه از میان بازار رفته بود. فرستاده بودند کلاهی از دکان کلاهدوز آورده بودند؛ خالو شریف که پول «همرا» نداشته بود متوسل به حاجی فتح الله شده بود و حاجی فتح الله رفته بود و یک تومان پول کلاه را داده و یک قران«قلٌغ» رضا سبیل را پرداخته بود و خالو شریف با تعهد این که با همین کلاه از وسط بازار بگذرد و به خانه اش برود آزاد شده بود؛ جریمه را هم نداده بود، چون حاجی فتح الله قسم و آیه خورده بود که آه در بساط ندارد که با ناله سودا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

1. 1. کلبچه کردن: دستبند زدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کند و رئیس که دیده بود که پول کلاه را هم حاجی فتح الله داده زیاد سخت نگرفته بود و خالو شریف راه افتاده بود و خود را با ذکر خدا و رسول مشغول کرده بود و از بازار پائین آمده بود ــ و طوری با یاد خدا و رسول مشغول بود که انگار به قدرت خدا در هوا راه می رفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گریه کنان گفت:«برادر، کاش این دو چشمم کور می شد و تو را اینطور نمی دیدم ... فیش ش...! رضا سبیل خدانشناس...فیش ش!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خالو شریف با آن قیافۀ بغ کرده و لپ های گنده و کلٌۀ کلفتش این بار رفت و روی منطق مسیحایی و تقدیر و سرنوشت، و گفت:«خواهر، رضا سبیل بیچاره هم یکی است مثل من و تو، اون چه تقصیر دارد! مقدٌر این بوده که شریف بی کلاه و با کلاه از وسط بازار بگذرد، این را از روز ازل روی پیشانیش نوشته بودند. شاید هم ازمایشی است ، خدا را شکر، هزار بار شکر، شکر خدا که زنده ماندیم و این ازمایش را هم صبورانه از سرگذراندیم ، و امیدواریم پیش خدا رو سفید باشیم!...))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسن ، پسرش ، گفت:(( بابا که با کلاه پهلوی امد پائین مردم بازار چیزی نمانده بود بزنن زیر گریه؛ بغض گلوشان را گرفته بود ( مادربزرگ بغضش ترکید ، و سپس مثل لاستیکی که بادش خالی بشود گفت:(( فیش ش!)) _ و اب دماغش را گرفت(( طوری بود که رضا سبیل دست پاچه شد و دو سه دفعه برگشت و به یک عده چشم غره رفت.)) در حالی که اسماعیل می گفت وقتی از بازار رد می شده عده ای سوت کشیده و مسخره اش کرده اند. احمد با صدای بغض کرده گفت:(( مرد که خیال می کرد کجا را فتح کرده!))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت:(( امیدوارم به کرم خدا تاج و تختش تاراج بشه ، بچه اش کباب بشه...!))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خالو شریف دوید توی حرفش ، و با نگرانی گفت:(( یواش خواهر ، شیرپاک خورده ها باز میرن خبر میدن _ اینا دین و ایمان که ندارن!))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن دایی گفت:((حالا اونو چرا همونطوری رو رحل گذاشتی ، خیلی خوشگله!؟))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خالو شریف گفت:(( گذاشتم انجا که بدانند ما بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم . خداوند درون مردم را می بیند؛ به کلاه و شلمه کاری ندارد ؛ اگر داشت پادشاه ها با اون جقه هاشان همه اهل بهشت بودند. .)) دروغ می گفت؛ می ترسید اگر ان را به میخ اویزان کند ببینند و خبر بدهند و بگویند که کلاه را خریده است و سرنمی گذارد _ و حالا داشت نعل وارو می زد !_ اخر توی اتاق از کوچه پیدا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ :(( حالا این زهرماری چند تمام شد؟ جریمه ات هم کردند؟))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خالو شریف گفت:(( سگ کی بشند ! پول کلاه و ((قلغّ )) را گمان می کنم، حاجی فتح الله داد؛ من خودم که حال و حوصله درستی نداشتم . رئیس که دید خیلی ناراحتم و ممکن از کوره دربروم و کاری دستش بدهم پول را یواشکی از حاجی فتح الله گرفت؛ خیال می کنم رو هم شد یازده هزار .))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت:(( خدا ذلیلشون کنه ایشاالله! یازده هزار برای یه تیکه مقوا!))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خالو شریف گفت:(( قیمتش همینه ؛ اخه کلاهدوزه هم از خودشونه ، خواهر!))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت:(( پناه برخدا!))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماندیم، یکی دو چای خوردیم و پاشدیم که برویم؛ مادربزرگ طبق معمول خالو شریف را به کناری کشید و گره لچکش را گشود و پول کلاه را داد _ یک سر محبت خالو شریف به مادربزرگ همیشه به این گره لچک ختم می شد _ و امدیم . پدربزرگ نشسته بود . وقتی جریان را تعریف کردیم زهرخندی زد ، و مادربزرگ کفری شد و گفت می داند که او هیچ وقت نمی خواهد سر به تن خالو شریف باشد ، چون کسی را بالاتر از خودش ببیند_ و از این حرف ها ، مقادیری زیاد.پدربزرگ چیزی نگفت ؛ هیچ وقت هم کلاه پهلوی سرنگذاشت، برای اژدان ها مجانی لباس می دوخت و وصله می کرد ، و از بس مرد خوش صحبت و ساده ای بود که حتی اژدان ها هم حرمتش را داشتند . اما خالو شریف ، یک هو شد کلاّ ! قبا و عبایش ، بخصوص وقتی که به کهنگی می گرایید با حالت بی غمی اش بسیار جور بود. این قبای بلند چون ردای ((ابلومف)) به حرکات کاهلانه اش میدان جلوه و جولان عجیبی می داد. حالا دیگر عمامه سفیدی بر سر می گذاشت و یواشکی در کوچه و بازار افتابی می شد . ملاّهای شهر همه ناراحت بودند؛ کاردشان می زدی خونشان در نمی امد . غر می زدند: (( حالا دیگر میرزا شریف هم شده ملا ! ملاّی دوازده علم _ مردک ، الاغ را با ((طا)) ی دسته دار می نویسد ، و حالا یک من عمامه سرش گذاشته . ای خراب بشی روزگار که حرمت علم را هم از بین بردی ! هر کی بک ذرغ کتان سرش می پیچد ، چیه ، چی شده _ شده ملا ! مبارک است .)) البته انها خودشان هم فرق چندانی با خالو شریف نداشتند ، ولی خوب خالو شریف طبقه عرض کرده بود ، و این بدان معنا بود که حدود و ثغور طبقاتی را شکسته و بدعت گذاشته بود ، بعلاوه ، اگر جا می افتاد _ که سرانجام در دهات جا افتاد _ به قول تصدیق زمان ((پسر و پدر)) از(( مزایای قانونی )) این مقام استفاده می کرد ، شاید هم چیزی بیش از حد ((قانونی)) چون اگز طلاقی می افتاد از انجا که ((قیل)) و ((قال)) زیادی بلند نبود زیاد لفتش نمی داد و کار را زود راست و ریس می کرد. و خوب ، این امر اگر مصیبت نبود دست کم واقعه ای ناگوار بود _ به ویژه که خالو شریف در محله پایین ، بارویی که داشت میاندار بود بیجا و باجا در هر کاری مداخله می کرد _ هر چند ، گاه خیطی هم بالا می اورد . یکبار خودم شاهد خیط شدنش بودم : غروب روی دو چوپان با هم دعوایشان شد ، هر دو چماق های کت و کلفت داشتند و همدیگر را مثل خر می زدند ، و کسی جرات نمی کرد پادرمیانی کند و انها را از هم جدا کند . خالو شریف ، با قبای بلندش ، بی عمامه ، با عرقچین _ انگار فرصت نکرده بود عمامه را ببندد _ از خانه در امد و با قدم های شمرده و قیافه جدی رفت جلو و یکی یکی تف غلیظ انداخت توی صورت دو تا چوپان : طرف های ما رسم بر این است که وقتی بزرگی می خواهد دو نفر را از هم سوا کند ، برای تنبّه طرفین ، یکی بک تف را تو صورت صالح ، برادر ابراهیم تون تاب ، انداخت صالح رحیم چوپان را رها کرد و با چوبش افتاد به جان خالو شریف و یه چهار ضربه محکم به کتف و کمرش زد . مردم نگاه می کردند و می خندیدند ، من هم ایستاده بودم و کیف می کردم ، و خالو شریف چوب ها را می خورد ، و با هر چوبی که می خورد می گفت:(( حیا کن، خجالت بکش!)) تا سرانجام صالح به عنوان مشت در کونی چند تا ناسزا هم بارش کرد :(( جاکش ادای خرس درمیاره، هر گند و گهی را که تو گنداب حلقش ذخیره کرده همین طور بیهوا می ریزه بیرون_ پدر سوخته!)) و رفت ، و خالو شریف ، زرد و کوفته و کنفت به خانه رفت ، حتی به سلام من هم جواب نداد. اژدانی امد و صالح و رحیم را به نظمیه برد؛ می خواست خالو شریف را هم ببرد ، ولی خالو شریف مقاومت کرد و می گفت ریش سفید محل است ، و صالح می گفت که نخیر هیچ هم ریش سفید محل نیست و بی خود وارد معرکه شده . مردم به صالح اصرار می کردند و از او می خواستند ((رضایت)) بدهد و خالو شریف را رها کند ، و او می گفت :(( تا نگه غلط کردم ولش نمی کنم _ مردکه فضول!)) و خالو شریف با قیافه ای که می گفت غلط کرده ایستاده بود و بی انکه به شخص بخصوصی خطاب کند می گفت:(( کارش نداشته باشید ، عصبانی است ، می دانم ، یک ساعت دیگر پشیمان می شود !)) بالاخره صالح را راضی کردند به این که بگوید شکایتی ندارد ، و یک قران کف دست اژدان گذاشتند و خالو شریف را نجات دادند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جریان را برای مادربزرگ تعریف کردم . قبول نکرد . گفت:(( دیگه چی !؟ صالح سگ کی باشه . لابد حالت خوش نبوده ، عوضی دیدی . یا تو هم داری پا جای پای پدربزرگت می ذاری !)) در حالی که پیرمرد چیزی نگفته بود .(( یه وقت این لاطلائلاتو برای پدربزرگت تعریف نکنی ها! اره صالح! اونم صالح چوپان! صدها صالح و جد و برجدشان خاک پای خالو شریف نمیشن. راستی که!)) ولی کمی تو لب رفت؛ من هم که تفریحم را کرده وبدم دیگر چیزی نگفتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب ها و روزها گذشتند ، و من به قول مادربزرگ همچنان در کوچه ها شلنگ تخته می انداختم؛ و او در مواقع بحرانی همچنان بر سینه اش می کوفت و کمافی السابق تکرار می کرد که مگر این ملا محمود را نبیند تا بگوید:(( خلاصم کن از دست این اژدها، مرا خورد !)) چنان با غیظ حرف می زد که گلویش می گرفت؛ ان وقت دستش را، دست راستش را ، تا محاذی گردن می اورد و می افزود((اره)) امده تا اینجام!)) _ یعنی که ناراحتی و مرارت تا انجا امده و دارد خفه می شود! از بس گفته بود و تهدید کرده بود که من از این گوش می گرفتم و از ان گوش در می کردم . وقتی می دید جواب نمی دهم ، از مایه تهدید به پرونده سازی می رفت، می گفت:(( می دانم، می دانم چی فکر می کنی! لابد تو دلت می گی به فلانم!)) سبحان الله ، همه چی را می دانست! ((باشد، بگو؛ خدمتی بهت بکنم که دیگه تا تو باشی از این غلط ها نکنی _ بگو!)) از بس از این جور تعبیر و تفسیرها می کرد که سرانجام پدربزرگ دلش سوخت و یک چیزی گفت؛ مثلا می گفت:(( خوب حالا بذار چائیشو بخوره!)) و بعد من :(( بیا جلو، بیا، بیا چائیتو بخور_ خوب مادربزرگ راست میگه... اخه این تنبان را تازه برات دوخته بودم، هنوز دو روز نشده پاره اش کردی !)) و من با قیافه ای حاکی از گنهکاری نگاهی به محل دریدگی شلوار می انداختم، و با احتیاط جلو می رفتم_ چون مادربزرگ اغلب مثل ان خرسی که در قصه هایش تعریف می کرد خودش را می زد به موش مردگی و صدایش درنمی امد و همینکه نزدیکش می شدی یکهو می پرید و ادم را می گرفت و به اصطلاح خودش او را حسابی از کار در می اورد. اما مادربزرگ ول کن نبود، حالا دیگر نوبت پدربزرگ بود:((حق داری ، من هم بودم می گفتم به فلانم؛ وقتی این طور ازت طرفداری می کنند چرا مثل قاشق نشسته ننشینی و دهن کجی نکنی!؟ منم مثل تو پشت گرمی داشتم فلانمو به مردم نشان می دادم!)) ای از این دروغ هایی که می گفت_ مثل قصه چهل طوطی تمامی نداشت. یعنی من فلانم را به مردم نشان می دادم؟!تازه همین چندی پیش بود که بابا گفت با ان موهای بلندم شده ام مثل دخترها، واصلا نکند واقعا دخترم و او نمی داند! مادربزرگ تا این را شنید تندی به من گفت:(( بکش پائین، بکش پائین بهش نشان بده تا بفهمه که پسرم دخترنیست!)) و من شلوارم را کشیدم پائین و بابا با قیافه خوشحال گفت:((ها، فهمیدم ، فهمیدم! اره مادر، پسره، من اشتباه می کردم!)) و حالا داشت از این حرف ها می زد! بابابزرگ نگاهی به من انداخت، انگار می خاست بگوید ((این کارخوبی نیست!)) و در این ضمن مادربزرگ مثل صفحه گرامافونی که خراش برداشته بشد تکرار می کرد :((وقتی بچه را خوب خراب کردن اونوقت از من انتظار دارن درستش کنم.سگ نمانده دست تو دهنش نکند، قورباغه تو رودخانه باقی نگذاشته، الاغ های زبان بسته را ذلّه کرده...)) و من پای سرد را که با این همه مادربزرگ برایم ریخته بد که کوفت کنم، زهرمار می کردم، و به قول او به ریشش می خندیدم.و((... بذار من این سرنکبتمو بذارم زمین بمیرم ف اونوقت حال و روز خوشی خواهید داشت_ کاش می تونستم از تو قبرببینم !)) پدربزرگ سرافگنده بود و با دهان بی دندانش لبخند می زد، انگار تو دلش می گفت: ((تو بمیر، جایزه داری!)) و مادربزرگ انگار افکارش را خوانده باشد می گفت:(( می دانم از خدا می خواهید_ اگر نمی خواستید این همه خون به جگرم نمی کردید...)) و بعد وقتی بی اعتنا یا به قول خودش خوشحالی ما را می دید فوری تغییر مایه می داد و می گفت::((ولی قربون اون خدا برم که به کوری چشم شما دو تا گردنمو تبر نمی زنه! ایشالله این ارزو را به گور خواهید برد...!))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این جور صحبت ها مخصوص چای عصر بود، به این مرحله که می رسید پدربزرگ بلند می شد، کفش هایش را می پوشید و به مسجد می رفت، و من یواشکی، تا مادربزرگ قوری چای و مخلفّات را جمع و جور کند جیم می شدم و به رفقا می پیوستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پائیز اغاز می شد ، و ((پیوله پادیزی)) ها کم کم ظاهر می شدند. این ((پیوله)) گلوله هایی کرکی بوند که از درختان و بته ها می ریختند و باد از دشت و دمن با خود به شهرشان می اورد_ اینها طلیعه ورود پائیز بودند. گردبادها هم شروع شده بودند: باد خاک اطراف را جمع می کرد، خاک به دور خود می چرخید و در ستونی پیچان به هوا می رفت_ ما این گردبادها را(( گیج باد)) می گفتیم: می گفتند اجنّه هستند که دارند عروس به خانه داماد می برند و چون نمی خواهند که عروس رو به قبله باشد او را این طور می برند که روبه هیچ جا نباشد. می گفتند اگر کسی به موقع در مرکز گیج جا بایستد و سنجاقی هم داشته باشد و به سینه یکی از انها بزند برای همیشه جنّی را تسخیر می کند، که هر کار او بخواهد می کند؛ و ما بچه ها جمع می شدیم و ذوق کنان و ترسان (( گیج باد) را نگاه می کردیم، و چون نزدیک می شدیم درمی رفتیم . کم کم که بزرگ تر شدیم، پرجرات ترینمان ، که من از انها بودم ، می رفتیم و با شجاعت تمام ، امّا با ترس و ترید ، در مرکز ان جا می گرفتیم و گرد و خاک می خوردیم و سنجاق حاضر و اماده را به راست و چپ می گرداندیم ، و سرانجام دست خالی برمی گشتیم: جن ها عروس را برده بودند؛ و چه خوب، چون اگر سنجاق تصادفا به عروس می خورد ان وقت از دست خانواده داماد و جن های دیگر خلاصی نداشتیم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پائیز اغاز شده بود. عزیز، فرّاش مدرسه، در به در و دکان به درکان می رفت و به پدرو مادرها خبر می داد که فلان روز مدرسه باز می شود، و کاغذی را که اورده بود به امضا یا به ((انگشت)) انها می رساند، که موجب ان متعهد می شدند که در روز و ساعت مقرّر بچه را به مدسه بفرستند و گنه پنج تومان و دو رویالی دادنی باشند. البته این جریان مربوط به بچه هایی بود که گذرشان به مدرسه افتاده بود، اینها دیگر خلاصی نداشتند، اگر هم می خواستند، یا والدینشان می خواستند، باز نمی توانستند ترک تحصیل کنند: هر کجا بودند عزیز به سراغشان می رفت و گاه پدر بچه را هم با خودش پیش مدیر می برد. امّا کسی که به مدرسه نرفته بود، ولو این که به اصظلاح امروز به سن ((واجب التعلیم)) هم رسیده بود، راحت بود.کسی با او کاری نداشت_جای نگرانی هم نبود، دو ماه دیرتر؛ اقای محمودی ده روزه او را می رساند. اما سال دیگر باید به موقع به مدرسه می رفت. عزیز عاشق کارش بودفو ان طور که رفقای سالمندترمان حکایت می کردند و خودمان گاه دیده بودیم موجودی قهّار بود وشاگزد فراری به مکتب را از زیرزمین هم که بود گیر می اورد مقل گونی کاه روی دوش می انداخت و می برد، و فلکش می کرد. به قول مادربزرگ اگر در هفت اتاق قایم می شدی و به در هر اتاق هفت قفل می زدی باز از دست عزیز خلاصی نداشتی. من عزیز را بارها دیده بودم . قدی میانه و ریش حنایی و چشمانی زرد و صورت بیمارگونه و پرچین و چروک داشت؛ لباسش از هر سو شکاف برداشته و ریش ریش شده بود و سالیانی دراز سنین بازنشستگی را پشت سرگذاشته بود لیکن مانند بیشتر بازنشستگان بقا در ادامه خدمت دیده بود و همچنان((خدمتگزار)) بود، تا سرانجام روزی دست کم بازنشستگی همّتی کند و به افتخار او نایل شود. زمستان و تابستان یک جفت کفش لاستیکی زهوار دررفته می پوشید که کار ((اروسیات)) بود، و از بس وصله خورده بود که ماده اصلی ان معلوم نبود. با این همه اغلب بر(( خواجه نشین)) مدرسه که می نشست به اقتضای موقع و سخن پائی را روی پا می انداخت و با دست ضرباتی برکفش لاستیکی سابق ، که حالا همه وصله چرمی بود، می نواخت و خطاب به شنونده می گفت:((بنازم جنس روسی را، شش سال است اه نگفته، هنوز هم انگار تازه از کارخانه درامده! حالا اگر جنس وطنی بود...)) شخصی که روی سخن با او بود به احترام مقام کارمندی عزیز در تائید سخنش با قیافه جدی کلام را تکمیل می کرد و می گفت :(( دو روزه پاشنه اش می خوابید، و مجبور بودی پشت پاشنه بیندازی ، یک هفته نگذشته لب و لوچه اش کج و کوله می شد و به ادم دهن کجی می کرد. زمستان که دیگر هیچ...)) بازی، عزیز راه افتاده بود، و غبار افسردگی بر چهره رفقا نشسته بود ، و حال و حوصله باقی نمانده بود. اسماعیل و حسن هم رفته بودند و اسم نوشته بودند . بزرگترها کتاب ها ی پرپرشده بچه های سال های قبل را با سریش برای بچه های((نو)) درس تعمیر می کردند و کیف های حلبی قپیده را راست و ریس می کردند... خلاصه رفقا را برای مدرسه اماده می کردند. من نیز در این احساس افسردگی سهیم بودم، چون همبازی ها را از دست می دادم، و چه ناراحت کننده است بازی کردن با بچه های کم سن و سال تر از خود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل شش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درخت تبریزی خانه ما مقدّم بر همه. نفس پائیز را احساس می کرد و اهسته و ارام نوحه می سرود. پائیزحسابی امده است. باد کولاک می کند، در شاخه و برگ درختان می دود: درختان با نزدیک شدنش به تقلا می افتند و بازوان خود را سراسیمه و کورانه به چپ و راست و جلو حرکت می دهند ، انگار می خواهند هر طور شده او را بگیرند و به سزای عملش برسانند. درخت به راست و چپ خم می شود و سپس انگاز طعمه را از دست داده باشد کله پر شاخ و برگش را تکان می دهد و لحظه ای چند به انتظار می ماند . گاه همچون دو پهلوان به هم می اویزند، و درخت از نفس می افتد، امّا پشتش بر زمین نمی اید_ چند دگمه ای کتش کنده می شود _ و باید که از نفس افتاده است حریف را به خود می گذارد و می رود . برگ های درخت تبریزی کنار خانه مان، انگار به نشان نزدیک شدنش ، پنجه برهم می سایند ، و درخت همچون اسب خسته ای که با حرکت دادن سرپشه های مزاحم را از خود براند، سرو گردن تکان می دهد و باید را می راند_ و برگ ها برایش کف می زنند، و برگ های پیچکی که تبریزی را در برگرفته اند همدیگر را، و خود را ، می خارانند. باد بازیگوش از چنار به بید و از بید به زردالو می رود ، بعضی را غلغلک می دهد، برخی را نیشگون می گیرد، و در این شوخی گاه دست و بازویی را تباه می کند، و مثل بچه هایی که با هم بازی می کنند مقادیری از تن پوششان را به یغما می برد. ما بچه ها اینطوریم ، هروقت یکی از ما کفش یا لباس نوی می پوشد بچه ها شوخی شوخی پایش را لگد می کنند یا لباسش را پاره می کنند، و طرف که در دل به گریه افتاده است در ظاهر خونسرد و بی اعتنا می ماند ، و با این بی اعتنایی به رفقا می فهماند که از این کفش و لباس ها زیاد دیده است. گاه لب و دهنی می جنباند و دست و بالی تکان می دهد ، ولی با این همه وانمود می کند که مساله ای نیست، هرچند قضیه بسیار جدّی است و شب باید حساب پس بدهد.((الهی اتش بگیری بچه!مفشو امروز پوشیدی! دیگر فردا حق نداری بپوشی، لیاقتشو نداری!)) و گاه احساس تلخی و مرارت به حدی است که تنها با مشت و لگد و انبر است که می توان بیان مقصود کرد، و این وسایل بیان هم البته همیشه در دسترس اند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید که می افتاد درخت تبریزی حالت مادری را به خود می گرفت که گهواره کودکش را می جنباند: به ارامی سرش را به راست و چپ خم می کرد . یا مانند مادری که عزیزی را از دست داده و زانوانش را به بغل گرفت هباشد دل گرفته و مغموم خود را می جنباند... تابستان این طور نبود: شاخه ها را چون بادبزن به راست و چپ می برد، انگار خواب رفته ای را باید می زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید قدری نفس تازه می کند، و سپس سوت زنان و زوزه کشان به پشت بام ها می دود و به دودکش ها می تازد؛ دود را لوله می کند و پی پراگند، سپس شیطنتش گل می کند و دو را تا از دود کش درامد پف می کند و به دروت اچاق پس می فرستد، و بعد چون موجودی دردمند که از شدت درد مستاصل شده باشد برای رهایی از درد بی هدف و مقصد در میان کوچه و بازار می دود و برای تسکین الام خود به هر چیز می پرد: اینجا گردبادی برمی انگیزد، انجا مشتی خاک در چشمان ملای کور حافظ قران می پاشد و دور ترک دامن زنی را بالا می زند و تنبان سرخ و قوزک سفید یا پاشنه ترک خورده اش را بر طالبان ارائه می کند؛ لجک دختری را که کوزه بر دوش از چشمه به خانه می اید می رباید و تن دختر را که سراسیمه در پی لجک دوان است به بازی می گیرد و به درون گریبانش سرک می کشد و سنه های نودمیده اش را نیشگون می گیرد؛ و باز دور ترک لنگه در نیمه بازی را می بندد یا می گشاید و فراسوتر، انگار در تعثیب کسی ، خود را لوله می کند و از روزن خانه ای به درون می رود و لحظاتی چند ارامش اهل خانه را به هم می زند: هم هاز ورود این مهمان ناخوانده یکّه می خورند و با بستن در و روزن به همه مهمان های ناخوانده اعلام می کنند که امادگی پذیرایی ندارند. در کنار رودخانه جز چند الاغ نزار و بی صاحب، که جنبشی در انها مشهود نیست و دهم ها را لای دو پا برده اند و از سرما بر خود می لرزند، و کلاغی چند، و سگ ها، جنبنده ای به چشم نمی خورد. گیاهان همچون بیماران یرقانی، زرد و لاغر، با ورود طلیعه هر بادی به لزره درمی ایند و بی رمقانه تعظیم می کنند. تعظیم چند ساقه ای که بلند ترند موقرتر است، انگار خیر مقدم عرض می کنند_ تو گویی ((بزرگان)) گیاهانند که به امیر لشکر می اید مردم شهر کوچک ما: حاکم و کلانتر و روسا و روحانیان و بازاریان و وجوه اهالی _ یعنی گدا گشنه ها_ را به کنار رودخانه می برند و به خط می کنند . همین که حضرت اجل از اسب یا اتومبیل پیاده می شوند جماعت، همچون این گیاهانی که باد به انها نزدیک شده ، بی رمقانه تعظیم می کند، خم می شود، کمر راست می کند.((بزرگان)) به نمایندگی از اهالی و از جانب خود، خیر مقدم عرض می کنند و به عرض می رسانند که مردم در سایه اعلیحضرت قدر قدرت و در پرتو وجود شخص حضرت اجل در منتهای رفاه و اسایش به سر می برند، و به دعاگویی وجود ذات اقدس و حضرت اجل اشتغال دارند. حضرت اجل تفقّد می فرمایند، یعنی لبحند((بزرگانه)) ای بر لب می اورند و جماعت را به مراحم بیشتر ذات شاهانه و عنایات خاصه امیرانه امیدوار می سازند، سپس برمی گردند و چند کلمه ای به اجودانشان می فرمایند ، که ان طور که بعدها معلوم می شود دستور حواله چند تومانی برای ((بزرگان)) است؛ و مردم را در میان گرد و غبار ناشی از حرکت اتومبیل یا سرگین یابوی خود می گذارند تا همچنان به زندگی پر از اسایش و رفاه خود و دعاگویی ذات اقدس مشغول باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد همچون حضرت اجل گیاهان، ساقه های زد و بی رمق را مورد تفقد قرار می دهد، گوش عده ای را می کشد، اینها روسای ادران گیاهانند که حق و حساب درستی نداده اند! _ و اجازه می دهد که همچنان به دعا گویی ذات اقدس به زندگی (( مرفه)) خود ادامه دهند .لک لک ها چندی است مهاجرت کرده و راه دیارهای گرم را در پیش گرفته اند . به قول مادربزرگ به ((مکه و مدینه رفت هاند ، و تا برمی گردند ایا زنده باشیم و نباشیم!))

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا دیگر مادربزرگ دم در نمی نشیند و ان احاطه ای را که در تابستان ها بر اخابر و امور کوچه و باز دارد ندارد. ان وقت ها تادیرگاه، تا موقعی که پدربزرگ از مازعشا می امد_ اگر مهتاب بود_ دم در می ماند. زن ها و دخترها و جوان ها می امدند و می ایستادند و می نشستند و بازار مبادله اخابر و اطوار گرم بود. همه می دانستند که دیروز میرزا حسین یک جاجیم نو، به مفت خریدهريال یا که پسرخاله سکینه((خرش)) را که هم وزن خود طلا می ارزیده با خر لنگ رسول خرکچی ((سربه سر)) عوض کرده_ راستی که لر نرود بازار بازار می گندد! اونهم همچو خری، که ادم حظ می کرد نگاهش کند! ؛ با دیشب صدیق قهوه چی زن نو عروسش را ، برای این که خودی بنماید و مردی خود را به رخ بکشد، به بهانه این که چای کمرنگ بوده جلو مهمان ها کتک زده و با مشت و لقد به جانش افتاده _ بله ، مرد یعنی این ! خوب، قربان دست هایش برم، اگر جلوش را نمی گرفت شمر هم جلودارش نمی شد ! ای امان از این زن های سقزی !(روابط سقز و بانه تیره بود _ چون همسایه بودند) زن خالو شریف هم سنه ای بود و برای مادربزرگ تره هم خرد نمی کرد. خوب کرد ، دستش درد نکند ، به این می گویند مرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا دیگر بازی توی کوچه ها رونق ندارد ، مگر روزهایی که هوا افتابی باشد و باد نوزد. صبح ها می روم کاروانسرا و سری به پدربزرگ می زنم و یک شاهی صناری از او می گیرم و به خانه برمی گردم؛ بعد از ظهرها هم با مادربزرگ در کنار بخاری دیواری می نشینم ، یا به خانه خاله فرشته می روم ، و با بچه ها بازی ، و گاه دعوا می کنم . خاله فرشته میانجی می شود ، اما هر وقت من به پدر احمد فحش می دهم پشتی از او می کند و به من می پرّد ولی هر وقت او به من فحش می دهد چیزی نمی گوید _ و من سرخورده باز می گردم و در کنار مادربزرگ می نشینم تا پدربزرگ از مسجد بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روزی است که مادربزرگ مهربان شده است _ این را به خوبی احساس می کنم . در پستو را قفل کرده است ، هر وقت نانی ، چیزی ، می خواهم خودش می رود و قفل را باز می کند و چیزی را که خواسته ام می اورد . مثل این که انجیز و مویز و انار برای زمستان دخیره کرده است . مشتاقم ببینم، امّا فرصت نیست، کلید را در جیب کلیجه اش می گذارد و دمی از ان غافل نمی ماند....در کنار بخاری می نشینم و در شعله ها خیره می شوم . شعله ها برمی خیزند، به هم می پیچند، فرو می افتند و در تاریک و روشنی شامگاهی اشکالی بر دیوارهای اتاق پدید می اورند؛ و تصاویر من و مادربزرگ را ، گاه پررنگ و زمانی کم رنگ بر دیوار نقش می کنند. هر چند گاه ، مواقعی که شعله ها فرو می افتند ، لکه سرخی ، انگار چشم جنّی که در تاریکی سوسو بزند ، بر دیوار چشمک می زند: شعله ها به سوی من می خزند ، و این هنگامی است که باید بر دودکش تاخته و در ان دیمده است . می نشینم و در شعله ها خیره می شوم.: انواع قیافه ها از میان شعله ها سربرمی اورند، سرک می کشند ، دزدانه نگاه می کنند و می گریزند: دیوهایی که مادربزرگ تصویر کرده است ، قصرهای زمرد و الماسی که شاهزادگان در انها می نشینند ، اژدهاهایی که برای عذاب گنهکاران غرش کنان به اسمانشان می برند.... خانه ندیده پدرم ، و چشمه ای را که می گویند اجنّه در ان جمع می شوند و می رقصند.... و مادربزرگ نشسته است و با ان چشمان کورسو که در دوردست به هنگام زائین فریاد کند هووکشان می گذرد . انگار او هم حوصله اش سررفته است یا شاید هم با مادربزرگ همدردی می کند . گاه حوصله مادربزرگ سرمی رود و همانطور که کنار بخاری دیوار ینشسته است و جوراب یا پیرهن وصله می کند با صدای بلند شعر می خواند و گریه می کند . مدتی گریه می کند و سوزن می زند، و سوزن می زند و گریه می کند و شعر می خواند ؛ ان قدر که من هم می خواهم گریه کنم . می گویم :((مادربزرگ گریه نکن ، برای چی گریه می کنی ؟)) می گوید:(( عزیزم، برای مادرت گریه می کنم ، برای سیه روزی خودم گریه می کنم!)) در تاریک و روشنی شامگاهی به او نزدیک می شوم ، خودم را به او می چسبانم و به التماس از او می خواهم گریه نکند، و او که می بیند چیزی نمانده من هم به گریه بیفتم می گوید:(( باشد عزیزم، ناراحت نشو؛ باشد، گریه نمی کنم.)) لحظه ای مکث می کند و سپس بیهوا خواندن اشعار بی ربط را از سر می گیرد، و با دماوند همدرد می شود ، که (( او دم است و این غم )) ؛ و گریه را ادامه می دهد ، تا سرانجام من هم به گریه می افتم ،همین که به گریه می افتم او از گریستن باز می ایستد،برمی خیزد و چراغ را روشن میکند....یکی دو روز بر این منوال گذشت،صبح روزی بابا امد، و این بار صحبتش در مایه ی دیگر بود، در این مایع که بزرگ شده ام و دندان عقل در اورده ام کم کم باید عاقل شوم _هر چند قبلا هم مواقعی که دو تایی صحبت خودمان را میکردیم یا چیزها و پیغام هایش را برایش میبردم گفته بود که بچه ی خوب و عاقلی هستم ، اما این بار لحن سخنش جدی بود و مثل این که دیگر یقین داشت که دیگر عاقل شده ام.گفت:"حالا میبینم ما شا الله بچه ی خوب و عاقلی شده ای یک جفت کفش خوشگل برایت میخرم. چه رنگی دوست داری؟" گفتم :"سرخ"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت :"حالا که بچه ی خوبی شده و من هم ازش راضیم یک پیراهن خوشگل هم برایش بخر" بابا گفت:" چشم دیگر چی؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت :"لباس هایش را بابا بزرگش برایش دوخته، سر بند هم که نمیخواد چون موهاش بلنده، اگر جوراب بچهگانه در بازار بود یک جفت جوراب خوشگل هم برایش بخر."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت:"نخی که پیدا نمیشه،هرچند حالا وقت جوراب نخی هم نیست_اگه بود چشم دیگه؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ گفت:"دیگه سلامتی!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من گفتم :"صنار هم باید به خودم، بدهی که گز بخرم."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت:" ای شیطون ،میدونستم بلاخره اینو فراموش نمیکنی! اینم چشم"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از ظهر با بابا رفتیم بازار:اول رفتیم دکان حاجی عبد الله کفاش ، بابا سلام کرد، حاجی، بر خلاف انتظار من بابی میلی جلوی پایش کون خیزکی کرد، و وقتی نشستیم با همان بی میلی گفت چای اوردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دکان حاجی بوی چرم و چربی میداد، و نمونه ی "کلاسیک"یک کفاشی شهری _روستایی ان زمان بود:از کف کوچه با واسطه پله ای به کف دکان میرسید، کف دکان را گلیم انداخته بود و در جایی که خودش مینشست تشکچه بود. دکان در ضلع شمالی بازار و طبق معمول رو به قبله بود، خود حاجی رو به مغرب مینشست ،کریم،پسرش در ضلع شمالی دکان ، رو به جنوب، بر صندلی بلندی با دستگاه رویه کشی و زیره کشی این چیزها... بر دیوار طرف حاجی رو به مشتری دو تصویر بود که به تازگی به شهر کوچک ما اورده شده بود:"عاقبت نقد فروشی" و" عاقبت نسیه فروشی" با بیت معروف: ای که در نسیه بریی همچو گل خندانی پس سبب چیست که در دادن ان گریانی و نظم و ترتیب معروف و درب و داغانی معروف و گربه ی خوش خط و خال معروف و موش های معروف...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا رو به روی تصویر نشست، و پس از این که چای را خورد و جا خوش کرد گفت یک جفت کفش برای من میخواهد و حاجی که در عین حال که کفاش بود دباغ هم بود و دست هایش الوده به رنگ سرخ بود و صورت و پوزه اش شبیه به ترکیبی از صورت و پوزه روباه و اسب داشت با ان ریش حنائیش که مثل نوار گیوه به دور صورتش پیچیده بود و به پاشنه ی خرس شبیه بود به بابا گفت:"اقا ببخشید تتمه ی حسابی هم داشتیم_اول تکلیف ان را روشن کنیم بعد...." من لبه ی دکان نشسته بودم ، و دل تو دلم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با قیافه ای که میخواست خود را از تنگ و تا نیندازد گفت:" بله میدانم _خرمن برداشته ایم، همین یکی دو روزه میدهیم، چشم."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی گفت:"میدونین این حساب از کی مانده؟ از پیرار سال!خودتون که میدونیند ما هم کاسبیم،اگر بخواهیم این طوری کاسبی کنیم کارمون نمیگذرد..."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با قیافه ای شرم زده گفت :"میدانم ،میدانم گفتم همین یکی دو روزه میدم ، هم پول اون رو تصفیه میکنم ، هم پول این کفش را میدهم، خواستی گندم میدم ،نخواستی پول میفرستم."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیگارش را که به چوب سیگار زده بود را برداشت و چند پک پاپی و محکم به ان زد،ان قدر که سر و کله اش در دود سیگار گم شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاجی لبخند تلخی بر لب اورد و با نارضایتی به پسرش گفت چند جفت کفش بیاورد هر کفشی که پسرش می اورد اول رویش را استین میکشید و بعد انگار موجودی جان دار ان را با ملایمت نوازش میکرد، در فاصله ای دور از خود نگاه میداشت ومیگفت:"همدان اصل با تخت پوست گاو میش"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا به یکی از قفسه ها اشاره کرد و گفت:"اون کفش هایی که اون بالاست...نه نه طبقه ی سوم ، اون کفش های بند دار..."حاجی گفت:" اونا نسیه نیست،پیش فروش هم شده ،اره کریم؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کریم گفت :"بله اقا قبلا فروختیم"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت:"اون بغل دستیش چه طور؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتجی گفت:"اونم فروختیم اره کریم؟"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کریم گفت :"بله فروختیم"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کفشهای "مجاز" چند جفتی ازمایش کردیم:هر بار که کفشی را میپوشیدم حاجی با نگرانی مداخله میکرد که زیاد فشار ندهم و پاشنه ی کفش را نشکانم، و سر انجام به توصیه ی او یک جفت را که یکی دو انگشت بزرگ تر از پایم بود_چون بزرگ میشدم _انتخاب کردیم. کریم پسر حاجی میزان طلب را با رقم سیاق در دفتر نوشت و بابا در پاسخ به حاجی که میگفت خودشان میدانند که "جاناً و "مالاً" در خدمتگذاری حاضر بوده و اگر "مالاً" اشکال داشته "جاناً"مضایقه نداشته وخودش ندارد خدای ناکرده طلبکاری کند و کسی را سراغ طلبش بفرستد- هر چند قابل ندارد- و از او می خواست که خودش در نظر داشته باشد و به موقع بفرستد، به او اطمینان دارد که حتما ظرف همین یکی دو روز خواهد فرستاد، و برخاست. این بار حاجی کون خیزک مایه دار تری کرد، و با بابا به دکان «خرازی » میرزا عبدالله آمدیم، و سرانجام با یک جفت جوراب پشمی خوشحال و خرم، شلنگ زنان به خانه باز آمدیم. کفش ها و پیراهن و جوراب ها را به سینه ام چسبانده بودم و می آمدم و با تمام وجود به التماس از بچه ها می خواستم کهنگاه کنند و ببینند که چها خریده ام، اما بچه ها تمایلی به دیدن وسایلم نشان نمی دادند: به هر کدام که می رسیدم به هوای چیزی رو می گرداند، یا برای انجام کاری راهش را عوض می کرد و از سمت دیگر می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حوالی نماز مغرب بود ، مادربزرگ وسایل را آزمایش کرد، و به به و چه چهی گفت، و در عین حال به لحنی که بوی نامهربانی می داد به بابا گفت : «نسیه خری، انبان خری.» که البته من نفهمیدم. پس از چندی افزود: حالا اگر به حرفم گوش داده بودی و از آن همه ریخت و پاش جلوگیری کرده بودی ، اینطور نبودی. آره ، کرم از خود درخته. هر کی برای خودش می بره، هر کی برای خودش می خوره. اگر حسابی تو کار و زندگیت بود و اون خانومای خواهرت و اون مادر جونت- الهی خیر از زندگیشون نبینند که نگذاشتند دخترم خیر از زندگی و جوانیش ببینه! – هر کی برای خودش آقا و کدخدا نبود حالا صنار سه شاهی تو جیبت بود که لااقل اون مردکه کفاش باهات اینطوری رفتار نکنه. اگه پول تو جیبت بود اونوقت به قول معروف پول گرد و بازار دراز. از قدیم ون دیم گفته اند واکن کیسه بخور هریسه ...» از این حرف مادربزرگ تعجب کردم، چون بابا همان صبح صنار به من داده بود و تازه قول هم داده بود که فردا هم صنار بدهد که گز بخرم، و بیمناک که از بی محل بودن صنار موعود ابراز نگرانی کردم. مادر بزرگ گفت: «می دونم پسرم ، ناراحت نباش. اونو میده؛ صحبت چیز دیگه ای می کنیم.» من با وسایلی که بابا برایم خریده بود ور می رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت:«مادر، درد یکی دو تا نیست؛ کاش فقط آنها بودند. این یکی که آمد گفتم باری ازروی دوشمان برمیداره و بابای نامردش من بعد کمتر گربه رقصانی می کنه – ولی مردکه انگار نه انگار – دخترش هم طبعا تعصب خانه باباشو داره ...»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادربزرگ به لحنی طعنه آمیز گفت: « نه، اختیار داری! هر چی باشه باباش خیاط نیست! پشت و رو اطلسه! از خودتونه، نجیب زاده که بد نمی شه! بد مائیم، آخه همه دل ها دل است دل ما از گل است. خوب شد، قربون خدا برم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا چیزی نگفت، و چای را سرکشید. برخلاف مادر بزرگ که چای را در نعلبکی می ریخت و مدتی آن را فوت می کرد و کم کم و جرعه جرعه می نوشید، بابا چند فوتی توی استکان می کرد و چای را جرعه جرعه بالا می انداخت ، و از پی هر جرعه قند را می جوید، و انگار انجام وظیفه کند سرش را عقب می انداخت و استکان را در چند جرعه پیاپی خالی می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا گفت: «چرا؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید