وارد خونش میشه و شروع به خواندن دفتر خاطرات همسرش می کنه . دفتر خاطرات مربوط به عشق و روابط امید و همسرشه. داستان دفتر از جایی شروع میشه که ساغر برای اولین بار امید رو که بعد از 20 سال به ایران برگشته در فرودگاه می بینه . در این بین اتفاقاتی می افته و دیدار های امید وساغر ادامه پیدا میکنه . و این دیدار ها تبدیل به عشق بزرگی میشه . امید تنها پسر ثروتمندترین مرد ایرانیه . و ساغر دختر یه خانواده متوسط که پدر و مادرش معلم هستن . امید که پس از برگشت به دنبال خواهر طرد شده از خانواده میگردد او را یافته و میفهمد ساغر خواهر زاده ی اوست . و این ماجرا به هر دوی انها ضربه ی بزرگی وارد می کند اما...

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ ساعت و ۴۲ دقیقه

مطالعه آنلاین دایی من
نویسنده : راز س (شاهتوت)

ژانر: #عاشقانه

خلاصه :

وارد خونش میشه و شروع به خواندن دفتر خاطرات همسرش می کنه . دفتر خاطرات مربوط به عشق و روابط امید و همسرشه.

داستان دفتر از جایی شروع میشه که ساغر برای اولین بار امید رو که بعد از 20 سال به ایران برگشته در فرودگاه می بینه .

در این بین اتفاقاتی می افته و دیدار های امید وساغر ادامه پیدا میکنه . و این دیدار ها تبدیل به عشق بزرگی میشه . امید تنها پسر ثروتمندترین مرد ایرانیه . و ساغر دختر یه خانواده متوسط که پدر و مادرش معلم هستن .

امید که پس از برگشت به دنبال خواهر طرد شده از خانواده میگردد او را یافته و میفهمد ساغر خواهر زاده ی اوست .

و این ماجرا به هر دوی انها ضربه ی بزرگی وارد می کند اما...

درو باز کردم.قدم در خونه ی رویاهام گذاشتم.هر روز برای اومدن به این خونه لحظه شماری می کردم.اما حالا...چرا این چند روز نیومدم اینجا؟نگاهی به راه رو پیچی انداختم. کاش باز هم مثل همیشه با شنیدن صدای ماشین اینجا منتظر می موند تا با باز شدن در خودش رو در اغوشم رها کنه.با اینکار تمام خستگی روز رو فراموش می کردم. نفسهاش به صورتم می خورد و من غرق لذت می شدم.دستام رو محکم دورش حلقه می کردم.اونم دستاش رو دور گردنم حلقه می کرد.دور خودم می چرخیدم و به همراه فریاد هاش می خندیدم.با خنده هاش دل خوش می شدم و سپاس گذار خدا.

کتم رو در اوردم و روی صندلی انداختم.نگاهم به اطراف چرخید.هنوز هم ژاکتش روی صندلی بود.برداشتم و در اغوش فشردم.روی کاناپه ی جلوی تلویزیون نشستم.اشکم سرازیر شد.چشمام را بستم.صداش در گوشم پیچید:امیدی؟سکوت کردم.

-:امیدجان؟

باز هم سکوت کردم.

-:اقاامید؟

و پاسخ من سکوت.خوب می دونست منتظر چه کلمه ای هستم اما باز هم از اون کلمه اخر از همه استفاده می کرد.

-:امید؟

حرفی نزدم.بالاخره گفت:امیدم؟

چشمام را باز کردم گفتم:جانم ساغرم؟

رو به رویم نشسته بود.مثل همیشه پاهایش را جمع کرده بود و روی کاناپه نشسته بود.لبخندی زدم.انگار فکرم رو خوند که گفت:می دونی نمی تونم اونجوری بشینم. عادت کردم پاهام رو بزارم زیرم.

خندیدم.اونم خندید.گفتم:دلم برات تنگ شده بود.

-:من که همیشه پیشتم.چرا دلت تنگ شده؟

-:چرا تنهام گذاشتی؟

خندید و گفت:من که تنهات نزاشتم؟الان از همیشه بهت نزدیک ترم.امیدم گریه نکن. می دونی دلم طاقت نداره اشکات رو ببینه.

-:ساغر منم با خودت ببر.

-:نه امیدم تو باید باشی.می خوای طنینم رو تنها بزاری؟

-:ام...

میون حرفم اومد:مگه نمی گفتی طنین منم.میخوای منو تنها بزاری؟ امید یعنی دلت نمی خواد ببینیم؟

-:این چه حرفیه؟من با این چشما فقط تو رو می بینم.

با ناراحتی گفت:پس چرا این چند روز طنین رو ندیدی؟

با گریه گفتم:نتونستم ساغر.

بلند شد.کنارم اومد.سرم رو روی سینش گذاشت و گفت:می تونی.باید بتونی.من ازت می خوام.

-:ساغر دلم می خواد همه چیز برگرده به قبل

لبخندی زد و در حالی که ازم دور میشد گفت:بین لباسام تو کشوی خودم واست یه چیزی گذاشتم.

-:ساغر نرو.

-:جایی نمی رم همین جام.بازم میام پیشت.

چشم باز کردم.همه چیز مثل یه خواب بود.خوابی که با حضور ساغر شیرین تر از یه رویا بود.نگاهی به صندلی رو به روم انداختم.همون صندلی که ساغر روش می نشست. بلند شدم و به سختی از پله ها بالا رفتم.تو راه پله نگاهم به عکس ساغر افتاد.کلاه سفیدی به سر گذاشته بود.این عکس رو تو حیاط ازش گرفته بودم. روزی که برای اولین بار با هم رفتیم خرید.اخرین امتحانش رو می داد.روز تولدش.چه روزی بود"از اشپزخونه بیرون اومدم و صدا زدم ساغر خانم؟کجایی؟ صداش از حیاط اومد. به طرف حیاط رفتم.وسط گلها تو باغچه ایستاده بود.کلاه سفیدی که با لباس شب خریده بودیم به سر گذاشته بود و رز قرمزی به دست داشت.به سرعت به داخل برگشتم دوربینم رو برداشتم و از روی ایوان رو صورتش تنظیم کردم.صداش کردم با لبخند سر بلند کرد.دکمه ی دوربین رو فشار دادم.با تعجب پرسید:چی کار می کنی؟

-:پرسیدن داره؟عکست رو انداختم.

-:واسه چی؟

-:لازمش دارم.

با نگاه ازرده اش گفتم:تو بهم اعتماد نداری؟بعدا نشونت میدم میخوام چی کارش کنم.

و چشمکی زدم.

به طرفم دوید.از پله ها می دوید.گفتم:ساغر ارومتر میوفتی.

رو به روم ایستاد.رزی که در دست داشت رو به طرفم گرفت. با خوشحالی گرفتم. این اولین بار بود اینکار رو می کرد.چشمکی زد و گفت:جای دسته گلای تو رو نمی گیره.

-:برای من این از همه ی دسته گلای دنیا با ارزش تره.

خندید.

تمام دیوارهای سالن بالا از عکس های ساغر پر شده بود.دیوار رو به روی پله ها عکس طنین بود.از اینکه عکسهای اونا رو دیوار باشه لذت می بردم.در اتاق مشترکمان را باز کردم.صدای خنده ی ساغر تو اتاق پیچیده بود.مثل همیشه جزوهاش رو روی تخت پهن کرده بود.روی تخت نشستم و دستم رو جای خالی ساغر کشیدم.

برگشت.با شیطنت نگاهم کرد.خم شدم تا ببوسمش اما چیزی نبود.

بلند شدم و به طرف کمد رفتم.کشوی ساغر رو بیرون کشیدم و لباساش رو نگاه کردم. چشمم به دفتر خاطراتش خورد.با لبخند بیرون اوردم.چند روز بعد از عروسیمون وقتی چشمم به دفتر خورد برداشتم و همین که می خواستم لای دفتر رو باز کنم گفت: امیدی به اون دست نزن.

باناراحتی گفتم:ساغر جان بزار بخونم.مگه ما چیزی رو از هم پنهون می کنیم؟

گونمو بوسید وگفت:نه.من هیچی از تو پنهون نمی کنم.هر چی تو اون دفتر هست تو می دونی.اما نمی خوام بخونیش تا به وقتش.

باشیطنت گفتم:وقتش کیه؟

دفتر رو از دستم بیرون کشید وگفت:وقتی خودم گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:إ؟ساغر اذیت نکن.بزار بخونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نچ نچی کرد و گفت:می دونم تا خودم اجازه ندادم نمی خونیش.من بهت ایمان دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اغوشش کشیدم و گفتم:چشم خانمی.تا روزی که شما اجازه ندادین بهش دست نمیزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لای دفتر رو باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" به نام خدایی که در این نزدیکی است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی که جلوی کتابفروشی چشمم به این دفتر افتاد به خاطر طرحش هوس خریدن کردم.اون لحظه بعد از خرید دفتر تصمیم گرفتم خاطراتم رو ثبت کنم.اما این کار رو هر روز به فردا انداختم تا امشب،دست به قلم می برم تا بنویسم زندگی زیبام رو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چیزی که تو این دفتر هست،در میان صفحات وجودم رقم می خوره.همه چیز رو به زبون میارم.برای دل خودم،برای مرور دوباره،هر چند می دونم هرگز فراموش نمیشن و در اخر شاید برای کسی که هیچ چیزی ازش پنهون نخواهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک نگاه کوتاه،یک لحظه،یک برخود،چرا من این طور اشفته شدم؟چرا زبونم یاریم نمی کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تماس عمو فرهاد به فرودگاه رفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواست زن عمو رو سوپریز کنه،اخه عمو جان شما تصمیم داری خانمت رو خوشحال کنی،چرا من رو از کار و زندگی می ندازی؟این دم عیدی!مامان هم گفتته خونه رو تمیز کنم.ناسلامتی عیده.اما رفتم فرودگاه!اخه من که جرات ندارم حرفی بزنم.اگه بابا بفهمه می کشتم.راستی چرا بابا با من اینطوری رفتار می کنه؟ مگه من تنها بچش نیستم؟تک دخترش نیستم؟همه فکر می کنن من عزیز دردونه ام.اما من می دونم همه اشتباه می کنن.من یه دختر مستقلم.وارد فرودگاه که شدم اعلام کردند هواپیمای عمو به زمین نشسته به سرعت می دویدم.یه لحظه احساس کردم به یه سنگ خوردم.کیفم رو زمین افتاد.بدنم بدجور درد گرفته بود. از درد بدنم کاسته شد بخودم اومدم و نگاش کردم.چهار شانه و قد بلند،هیکل ورزیده.موهای خرمایی و خوش فرم.قبل از اینکه صورتشم بررسی کنم جلوی پام نشست.خدای من کیف من و خودش روی زمین ریخته بود.کنارش زانو زدم تا خواستم چیزی بگم گفت:متاسفم خانم.حواسم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:من باید عذر خواهی کنم.عجله داشتم.در همان حال کیفمو برداشتم و وسایلم رو داخلش ریختم.باز هم عذر خواهی کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سربلند کرد.چشم و ابرو مشکی،صورتش حرف نداشت.می تونستم بگم خدا تو افریدن اون هیچی کم نزاشته بود.بخودم اومدم نگام تو نگاهش گره خورد.بعد از چند لحظه زیر لب چیزی گفتم و ازش دور شدم.خودمم نفهمیدم چی گفتم.یکم که رفتم برگشتم و نگاش کردم.از پشت هیکلش بیشتر به چشم میومد. نگاهم به اطراف افتاد بیشتر افراد حاضر در سالن به اون چشم دوخته بودن.با قرار گرفتن دستی روی شونه از جا پریدم.خنده ی عمو بلند شد.به طرفش برگشتم و سلام کردم.ابرویش را بالا انداخت و گفت:اینقدر خوشکل بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:کی عمو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:همون که اینطور محو تماشاش شده بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم.دستش رو دور شونم حلقه کرد و گفت: ممنون که اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همونطور که به زمین نگاه می کردم گفتم:کاری نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو بالا گرفت و گفت:خانم خوشکله،خجالت کشیدن نداره!ادمای خوشکل رو نگاه می کنن.همونطور که اون داشت نگات می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب سر بلند کردم:منو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نگو متوجه نشدی نگات می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:متوجه نشدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کنارم به راه افتاد و گفت:عزیز عمو یه جوری سرش رو پایین گرفته بود.نفهمید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو حرف می زد اما من به این فکر می کردم چرا نگام می کرد؟ چون خوشکل بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم که فکر نمی کردم خوشکلم،اما همه از خوشکلیم تعریف می کردن.مامان همیشه قربون صدقه ی چشمای ابیم و موهای طلاییم می رفت.اما الحق و الانصاف خیلی خوش چهره و خوش تیپ بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دفتر را بستم. اشکهایم را پاک کردم و به گذشته برگشتم؛روزیکه برای اولین بار بعد از بیست سال دوباره پا به ایران گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گیت پرواز که خارج شدم. به طرف درخروجی رفتم که یه دفعه به یه دختر خوردم. وسایل هردومون روی زمین پخش و پلا شده بود.زانو زدم و گفتم:متاسفم خانوم. حواسم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارم زانو زد و در حالیکه وسایلش را جمع می کرد گفت: من باید عذرخواهی کنم عجله داشتم. کیفش را برداشت و دور شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من تو عمرم دختر چشم ابی زیاد دیده بودم. اخه لندن پر بود از چشم ابی اما چشمای اون فرق داشت. یه برق خاصی تو نگاش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از در که بیرون اومدم. ماشین سینا جلوی پام ترمز کرد. شیشه رو پایین کشید. سلام و احوالپرسی کردیم. سوار شدم. پرسید:هواپیما زود نشست. خندیدم و گفتم:نه! تو دیر کردی!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خونه که رسیدیم،کل خاندان راد و فلاح جمع بودن. با وردم همه به طرفم اومدن. مامان صورتمو بوسید و گفت: به خونه خوش اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدر نیز مرا در اغوش کشید. پس از انها تک به تک با همه احوالپرسی کردم. ولی در میون جمعیت فقط دنبال اون می گشتم. یه امید واهی که خیلی زود سرکوب شد. اون نبود. بعد از اون کارش دیگه پاشو تو این خونه نذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز دو روز از برخوردم توی فرودگاه گذشته.ولی نمی دونم چرا اون پسره همش تو فکرمه.امروز این رو به نگین گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت:ادمای خوشکل همیشه تو یاد می مونن.همونطور که تو تو یاد می مونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی من خوشکلم؟نمی دونم چرا خودم این احساس رو ندارم.خلاصه امروز دوباره رفتم نمایشگاه بابایی.اخه مامان و بابا رفتن مشهد.نمی دونم چرا بابا دوست نداشت من باهاشون برم.چرا فکر می کردم امسال می تونم برم مشهد؟بابا که هیچ وقت راضی نیست من باهاشون جایی برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هر حال امروز با نگین بعد از مدرسه رفتیم نمایشگاه بابایی.بعدشم قرار بود بریم خرید. اخه کیف پولم رو گم کردم.دیروز که نتونستم برم نمایشگاه خیلی ناراحت بودم.یه لامبورگینی خوشکل مشکی رنگ تو نمایشگاه بابایی هست.منم هر روز می رم می بینمش.کاش پول داشتم می تونستم بخرمش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی رسیدیم دیدم یه نفر پشت لامبورگینی نشسته.یهو دلم هری ریخت.نکنه یکی بخواد بخرتش.با نگرانی به طرف نگین برگشتم و پرسیدم:این کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگام کرد و گفت:ساغر خوبی؟بابامه دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در همین حال بابایی بهمون نزدیک شد.هر دو سلام کردیم.بعد از احوالپرسی بابایی به طرف لامبورگینی رفت و گفت:خوب اقای دکتر پسندیدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگین حرف می زد اما تمام توجه من به اون مرد و بابایی بود.صدای اشنایی جواب داد: محشره.دلم لرزید نکنه ببرتش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگین به طرف اونا رفتیم.بابایی کنار لامبورگینی ایستاده بود.مرد از ماشین بیرون امد. اصلا فکرشم نمی کردم اما اون همون مرد جوون توی فرودگاه بود.هر دو سلام کردیم. سلام کرد و نگاه اشنایی بهم انداخت.بابایی معرفی کرد:اقای دکتر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد جوانی ببخشیدی گفت و در حالی که دستش را به طرفمان دراز کرد و گفت: امید راد هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگین دستش را فشرد و گفت:نگین شریفی هستم.از اشناییتون خوشوقتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را از دست نگین بیرون کشید و گفت:منم همینطور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واینبار دستش را به طرف من گرفت.دستش را فشردم و گفتم:ساغر نظری هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد و گفت:از اینکه می بینمتون خوشحالم.دستم رو به سختی میفشرد.دستم رو از دستش بیرون کشیدم و با حسرت نگاهی به ماشین انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موقع خداحافظی اقای دکتر هم اماده رفتن بود.با نگین از در خارج شدیم برگشتم دوباره نگاهی به لامبورگینی انداختم.نگین دستم را کشید و گفت:زود باش دیگه. از نمایشگاه بیرون امدیم.حال و هوای عید همه جا رو فرا گرفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگین گفت:اخ جون فردا می تونم بخوابم.مدرسه تموم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:مگه نمی خواین برین مسافرت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:نه بابا بعد از ناهار حرکت می کنیم.در دل به نگین حسرت می خورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان یه ماشین کنارمون توقف کرد.هر دو تا به طرفش برگشتیم.دکتر شیشه را پایین داد و گفت:می تونم برسونمتون خانما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگین تشکر کرد و گفت:نه اقای راد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و گفت:اما این بی ادبیه که شما رو نرسونم.خواهش می کنم بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به صورتش افتاد بخودم که اومدم سوار ماشین بودیم.بعد از پیاده کردن نگین نگاهی از اینه بهم انداخت و گفت:از اینکه دوباره می بینمتون خوشحالم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خجالت زده سر به زیر انداختم و گفتم:منم همینطور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسید:احیانا چیزی گم نکردین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسشگرانه نگاهش کردم و گفتم:مثلا چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:یه کیف پول.قاطیه وسایلم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:بله،خیلی دنبالش گشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:متاسفانه من الان همراهش ندارم.می تونیم با هم قرار بزاریم تا بدستتون برسونمش.اگه اشکالی نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم و تشکر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی در خونه ی عمو فرهاد پیاده شدم.اخه قراره تو این مدت که مامان و بابا نیستن من خونه ی اونا بمونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از وقتی اومدم تصمیم داشتم یه ماشین بخرم.اون روز صبح بابا قبل از رفتن پیشنهاد داد یه سری به دوستش بزنم.گفت:سفارشم رو می کنه.قبل از رفتن یه تماس با سینا گرفتم تا برام یه گوشی بخره و هم صاحب کیف پول رو پیدا کنه.حالا از روی کارت هایی که تو کیفش بود فهمیده بودم اسمش ساغره.چشمای ابیش و موهای طلاییش خیلی ناز بودن.با دخترای اون ور فرق می کرد.اینطور که معلوم بود مدرسه می رفت.مامان منو رسوند جلوی نمایشگاه و رفت.وارد نمایشگاه شدم مرد میانسالی به طرفم اومد خودم رو معرفی کردم.از اشناییم ابراز خوشحالی کرد و یه چیزایی در مورد بابا پرسید.اخر سرم بعد از صرف چای و کیک رفتیم سراغ ماشینا.ماشیناش زیاد به دلم نمی نشست. اما بینشون یه لامبورگینی بود به نظرم بد نبود فعلا کارم رو راه می نداخت تا یه ماشین توپ بخرم.بالاخره قرار بود یه مدتی بمونم.داشتم ماشین و نگاه می کردم؛صدای دوتا دختر اومد و اقای شریفی رفت به طرف اونا و باهاشون احوالپرسی کرد.از اینه ی ماشین نگاشون کردم.یه دختر قد کوتاه تقریبا تپل با یه دختر قد بلند و لاغر،دختر دومیه بنظرم اشنا میومد.اقای شریفی بطرفم اومد و نظرم و در مورد ماشین پرسید.گفتم:همین خوبه می برمش. و از ماشین بیرون اومدم دخترها نزدیک شدن.دختر دوم ساغر بود.لبخندی رو لبم نشست.باید به سینا می گفتم صاحب کیف و پیدا کردم.با لباس مدرسه دوست داشتنی تر بود.لندن که بودم کلی دختر دورو برم بود و با بیشترشون دوست بودم.اما بنظرم این از بقیه جذاب تر بود.باید بیشتر باهاش اشنا می شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترها خودشون رو معرفی کردن با دختر چاق دست دادم.دستم و محکم گرفته بود مثل اینکه می خواستم فرار کنم.فهمیدم دختر اقای شریفیه.اسمش نگین بود.دستم و به زور از دستش بیرون کشیدم و به طرف ساغر گرفتم.تو چشماش نگاه کردم یه چیزی تو نگاهش بود و من نمیفهمیدم.گفت:ساغر نظری.با خوشحالی گفتم:از اینکه می بینمتون خوشحالم.دستش و تو دستم میفشردم.یه لحظه فکر کردم دستاش چه کوچیک و نرمه.دستش بیرون کشید.نگاهش و دنبال کردم با حسرت به ماشین نگاه می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشغول امضای کاغذایی که اقای شریفی جلوم گذاشته بودم.ساغر و نگین اومدن تو دفتر و خداحافظی کردن.تند و سریع امضا کردم و دادم دست اقای شریفی و سویچ و گرفتم وبعد از حداحافظی زدم بیرون.پیاده بودن باید سوارشون می کردم. کنارشون ایستادم و خواستم برسونمشون.نگین یکم تعارف کرد اما بعد راضی شد اما از نگاه ساغر معلوم بود نمی خواد سوار شه.به اجبار نگین سوار شد.به سرعت با راهنمایی های نگین جلوی خونشون پیادش کردم.بعد از پیاده شدن نگین گفتم:از کجا باید برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:زحمت میشه براتون من همین جا پیاده میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست نداشتم این حرف و بشنوم.ادرس رو پرسیدم و روی gps تنظیم کردم و به راه افتادم.چند دقیقه گذشت خیلی ساکت بود از اینه نگاهش کردم و گفتم:از اینکه دوباره می بینمتون خوشحالم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش و پایین انداخت و گفت:منم همینطور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسیدم:احیانا چیزی گم نکردین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:مثلا چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:یه کیف پول قاطیه وسایلم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:بله،خیلی دنبالش گشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم و روی جیب کتم کشیدم.کیفش اونجا بود.گفتم:متاسفانه من الان همراهش ندارم.می تونیم با هم قرار بزاریم تا بدستتون برسونمش.اگه اشکالی نداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی کوچکی زد و تشکر کرد.چرا کم حرف میزد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد خیابانی شدم.تشکر کرد و پیاده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بد از کلی رسیدن به خودم.و راضی کردن زن عمو سپیده از خونه زدم بیرون.گفته بود سر کوچه.فکر کردم شاید می خواد همین جا کیف و تحویل بده و بره.منم الکی برای دل خوشی تیپ زده بودم.یکی نبود بهم بگه پسر به اون خوشکلی و خوش تیپی،که از قرار معلوم دکترم هست و از ظواهر معلوم بود پولدار چرا باید به من توجه کنه.با همین افکار ایستاده بودم که با شنیدن اسمم به خودم اومدم.جلوم توقف کرده بود.بازم صدام کرد.چه زودم پسرخاله میشد.نکه منم بدم میومد.سلام کردم.جوابم و داد و گفت:سوار شو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:مزاحم نمیشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند گفت:سوار شو خانم کوچولو.کیفت و نمیدما.در و باز کرد.سوار شدم.ناخوداگاه دستم و رو داشبورد کشیدم.ماشین و به حرکت در اورد و گفت:اینجاها جایی میشناسی بتونیم با هم حرف بزنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسیدم:مثلا کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگام کرد و گفت:کافی شاپی؟پارکی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:نه.یعنی من نمیشناسم.اینجا خونه عمومه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت:تو هم مثل منی.پس بریم تو این خیابونا دور بزنیم شاید جایی پیدا کردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسیدم:تا حالا اینجاها نیومده بودین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:نه.اومده بودم.اما خیلی وقت پیش.من سه ساله تهران نبودم.قبل از اونم واسه یه ماه اومدم و برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب پرسیدم:یعنی ایران زندگی نمی کردین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:نه.من انگلیس زندگی میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهی کشیدم و ادامه داد:20 سال پیش رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

20 سال پیش.با خودم فکر کردم:اون موقع من هنوز بدنیا نیومده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای خندش بخودم اومدم و فهمیدم بازم فکرم و به زبون اوردم. گفت:پیر بودنم و به رخم می کشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت گفتم:نه.منظوری نداشتم.فقط به نظرم زمان طولانی اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:اره.طولانیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی این بیست سال اونجا چی کار می کرده؟بیست سال.نگاهش کردم بنظر سن زیادی نداشت.فوقش بیست و پنج،بیست و شیش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:چند سالته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:17

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرسید:درس می خونی.جواب مثبت دادم و گفتم:سال سوم تجربیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم پرسید: چی می خوای بخونی؟دانشگاه منظورمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:دوست دارم تخصص بگیرم.مغزو اعصاب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفم برگشت و گفت:می خوای بازار منو کساد کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب نگاش کردم و پرسیدم:یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفت:اگه متخصص مغز و اعصاب بشی میشی همکار من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باورش سخت بود.پرسیدم:یعنی متخصص...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میون حرفم اومد و گفت:بله خانم کوچولو متخصص مغز و اعصابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنگ کرده بودم.پس بگو بابایی بهش گفت دکتر.واسه همون بوده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی یه پارک نگه داشت و گفت:می تونیم اینجا قدم بزنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم اصلا نفهمیدم چی به چیه.هنوز هنگ بودم قبول کردم و پیاده شدیم. کنارم قدم برمی داشت.دخترای تو پارک نگاش می کردن.می خندید خوشکل تر میشد.همیشه بدم میومد یکی نگام کنه.بعد با خودم گفتم:کی تو رو نگاه می کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:دکتر بودن من اینقدر فکر کردن می خواست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب پرسیدم:چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش و تو موهاش کشید و گفت:تازه 8سالم شده بود با پدر و مادرم رفتم لندن. چون کار پدر و مادرم تو ایران بود.این مدت زیاد میومدیم ایران.درس خوندم تخصص گرفتم. چند ماه پیش هوس کردم بیام ایران.لندن برام تکراری شده بود. الانم اینجام در خدمت شما. داشتم نگاش می کردم که گفت:چیه؟شاخ در اوردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خجالت کشیدم.من جز عمو فرهاد تو صورت هیچ مردی اونطور با دقت نگاه نمی کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نیمکتی اشاره کرد و گفت:بشینیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط به طرف نیمکت رفتم.با فاصله ی کمی کنارم نشست. پرسید:امروز مدرسه نرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:نه 2روز مونده به عید.مدرسه ها تعطیله.سردم شده بود.دستم و دور بازوهام حلقه کرده بودم.بلند شد و گفت:بریم تو ماشین سردت شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:نه خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم و گرفت،بدنم داغ کرد.نگام به طرف دستامون کشیده شد.کشید و گفت:پاشو خانم کوچولو.نمی خوام سرما بخوری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا همش می گفت:کوچولو؟بدم میومد یکی اینطوری صدام کنه.اما اون یه جور دیگه صدا می کرد.کنارش به راه افتادم.هنوزم دستم تو دستش بود.بدنم هر لحظه داغ تر میشد.زیاد عادت نداشتم کسی دستم و بگیره.رسیده بودیم به ماشین که در و باز کرد و گفت:بشین.سوار شدم و خودش در و بست و به سرعت سوار شد.نگاهم و به ماشین دوخته بودم.گفت:این ماشین و خیلی دوست داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:اره.خیلی زیاد.اگه می تونستم می خریدم.همه ی ماشینا خوبنا.اما این بهتر از همشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:اما من زیاد دوسش ندارم.باهاش راحت نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم چرا.اما گفتم:پس چرا خریدین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت:نمی دونم چرا.یهو دلم خواست بخرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من تو کار خدا موندم به یکی اونقدر پول داده با دوست نداشتن یه چیزی می خره و منی که عاشقشم پول ندارم بخرم.خدایا شکرت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وایی...خوابم گرفت...فردا شب سال تحویل میشه.ساعت1.30من ورسوند و موقع خداحافظی کیفم و داد و شماره موبایلم و ازم گرفت و رفت.الان میگی چرا دادم؟ نمی دونم چرا.اما دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه ساعتی از تحویل سال می گذشت. عمو زن مو برای عید دیدنی رفته بودن.خیلی اصرار کردن باهاشون برم.اما من؟چرا باید می رفتم؟من الان باید همراه مادر و پدر می بودم که نبودم.دلم برای مامان خیلی تنگ شده.دیشب باهاش حرف زدم خوشحال بود. ازش خواستم واسه منم دعا کنه.کاش اونجا بودم.تو بالکن نشسته بودم و به اسمون نگاه می کردم.تلفنم زنگ زد.گوشی و برداشتم و جواب دادم.صدای یه مرد جوون بود. سلام کرد.جواب دادم و پرسیدم شما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:نشناختی خانم کوچولو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اختیار لبخند رو لبم نشست.صداشم قشنگ بود.پرسیدم:حالتون خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:حال من خیلی خوبه.تو خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:بد نیستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:چرا خانم کوچولو؟راستی عیدت مبارک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:عید شماهم مبارک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:مرسی خانم کوچولو.نگفتی چرا حالت خوب نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:همینطوری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:این دلیل نمیشه.تو الا باید خوب خوب باشی.ببین من خوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفی نزدم.ادامه داد:چی کار می کردی؟مهمون دارین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه.داشتم اسمون و می دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:چی پیدا کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:تو اسمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:یه دنیا دلتنگی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و پرسید:برای کی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:مامانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:مگه مامانت پیشت نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه.رفتن مشهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تعجب پرسید:یعنی تنهایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خونه ی عموم هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:چرا تو رو نبردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:می خواستن با هم برن.من نخواستم برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شیطنت گفت:می خواستی مامان و بابا تنها باشن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم:اره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خوب خانم کوچولو.دلت برای ماشین تنگ نشده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهی کشیدم و گفتم:چرا خیلی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:برای صاحبش چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنگ کردم.منظورش چی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خانم کوچولو هستی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:بله

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:فردا می تونم ببینمت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:فردا روز اول عیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:برای تو مشکلی داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:پس میام دنبالت!کجا بیام؟همون سر کوچه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:ساعت 11 اونجام.راستی خانم کوچولو ناهار با من هستیا.بگو نمیری خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:مزاحم نمیشم.نمیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه دیگه یه کاریش بکن.باشه میگم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه صدایی اومد و بازم گفت:باشه برو میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و گفت:پسرخالمه.می گفت بگم بهونه نیار.فردا باید با من نهار بخوری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:مگه صدامون و میشنیدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:سینا همه چی میشنوه.بچه ی باحالیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم.گفت:خانم کوچولو من باید برم.فردا سر ساعت 11 منتظرتم. مواظب خودت باش.فعلا خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه چیزی بگم گوشی و قطع کرد.خوشحال شدم از شنیدن صداش. رفتم سراغ کاناپه و روش دراز کشیدم.مامان زنگ نزد.یعنی سرش خیلی شلوغه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم.شایدم رفتن حرم.بیخیال.باید یه فکری برای فردا بکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه زود یه هفته گذشت و من هیچ ندونستم این یک هفته از کجا اومد و به کجا رفت. حتی نبود مامانم نفهمیدم.امشب برگشتم خونه خودمون.مامان و بابا برگشتن. حالا فهمیدم چقدر دلم برای مامان تنگ شده بود. مامان واسم کلی سوغاتی اورده. با دیدنشون دویدم طرفشون مامان و بغل کردم.اونم بوسیدم و گفت دلش برام تنگ شده بود.به طرف بابا رفتم تا بغلش کنم اما عقب کشید و فقط باهام دست داد.اخه چرا؟؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش اون لحظه می مردم. چقدر سخته از پدر خودت طرد بشی.اشکام و پاک کردم و اومدم تو اتاق.که امید زنگ زد.گوشی و به گوشم نزدیک کردم.صداش تو گوشی پیچید

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:سلام خانم کوچولو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو این مدت چقدر به حضورش عادت کرده بودم.دوسش داشتم.با وجود امید هیچکس و نمی خواستم.حتی به تلفنای سعید داداش یکی از بچه ها هم جواب نمی دادم. امید تمام زندگیم و پر از شادی کرده بود.تمام این مدت با امید بودم.گردش و پارک و تفریح.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خانم کوچولو کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکم و پاک کردم و گفتم:سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:ساغر گریه می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:دروغ میگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کردم.گفت:چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:بابا ومامان برگشتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:این که خوبه.از خوشحالی گریه می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نمی خوای در موردش حرف بزنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:چرا بابام من و دوست نداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:این چه حرفیه؟همه ی پدرا بچه هاشون و دوست دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:امید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:جانم خانم کوچولو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خیلی تنهام!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:پاشو بیا بیرون.میام دنبالت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:مامان نمی زاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:یه چیزی بگو بیا.بهش بگو میای پیشم.می خوای خودم بیام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه.نه.میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:منتظرم.من ده دقیقه ای می رسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:گریه نکنیا خانم کوچولو.گریه اصلا خوب نیست بخند.من از بچه های گریو خوشم نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:افرین بخند.بدوو بیا منتظرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:باشه.خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی و قطع کردم.به طرف لباسام رفتم.پوشیدم و اماده رفتن بودم.چند ضربه به در خورد و مامان اومد تو.با دیدنم پرسید جایی میری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاش نمی کردم اگه نگاش میکردم می فهمید گریه کردم.گفتم:اره میرم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفم اومد و در همون حال گفت:گریه می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم و بیشتر پایین انداختم و گفتم:نه مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به روم ایستاد سرم و بالا گرفت و گفت: به مامان دروغ میگی؟ ناراحت شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم و تو اغوشش انداختم.دلم براش تنگ بود.بیشتر از همیشه.من به اون احتیاج داشتم.اگه نبود؟نه حتی نمی تونم بهش فکر کنم.من بدون مامان نمی تونستم زندگی کنم.سرم و بوسید و نوازش کرد.زیر گوشم گفت:متاسفم ساغرم.متاسفم دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نباید تنهات می زاشتم.دلم برات خیلی تنگ شده بود.ساغر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:مامان خیلی دوست دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:منم دوست دارم مامانی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:اما بابا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میون حرفم اومد:نه ساغرم باباتم دوست داره.خیلی زیاد دوست داره. رفتارش اینجوریه.دوست نداره علاقش و نشون بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونستم چی بگم.مامان بازم حرفهای همیشگی و تکرار می کرد و من از این تکرار بیزار بودم.حرفی نزدم فقط می خواستم از اغوشش انرژی بگیرم. می خواستم همه چیز و فراموش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در باز شد و زن عمو اومد تو.کنار ما نشست و گفت:مادر و دختر خلوت کردین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو بهش لبخند زدیم.با خنده گفت:إإإ...ببین تو رو خدا دارین اشک شوق میریزین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر بلند کردم.مامان گریه می کرد.اشکاش و پاک کردم و بوسیدم.مامانم همین کار و کرد.زن عمو بلند شد و گفت:پاشین بیاین منتظرتونیم و از اتاق بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بلند شد و گفت:بیا بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:می رم بیرون مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:کجا می خوای بری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:می خوام فکر کنم.می خوام برم یه دوری بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:باشه برو.زود برگرد.می خوایم بریم خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:وسایلم و ببر.من میام خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:اما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بطرفش رفتم.بغلش کردم و بوسیدم و گفتم:میام خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سرعت کیفم و برداشتم و از خونه زدم بیرون.به سر کوچه نرسیده ماشین امید توقف کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفش رفتم.در و باز کرد.سوار شدم.بدون اینکه نگاش کنم سلام دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفم برگشت.صورتم و در دست گرفت و به طرف خود برگرداند و گفت: بازم گریه کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سر جواب مثبت دادم.گفت:مگه نگفتم گریه نکن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:مامان اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و گفت:پس بخاطر مامانت گریه کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم و به شیشه تکیه دادم و نگاهم و به او دوختم و گفتم:بریم امید.بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امید ماشین و به حرکت در اورد.لحظاتی بعد گفت:نمی خوای چیزی بگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:امید من خیلی تنهام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی به طرفم برگشت و گفت:پس من چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:تو.رفیق تنهایی هام هستی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید.امروز همه چی و به امید گفتم.تنفر بابا.از این اخلاقش خیلی خوشم میاد. طرف بابا و نگرفت.در سکوت گوش داد و در اخر هم دلداری.دو سه ساعتی باهم تو شهر دور زدیم و اومدم خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از پونزده روز خوردن و خوابیدن مدرسه رفتن عذاب درد اوره.مثل همیشه خوابالود لباس پوشیدم.از اتاقم بیرون اومدم.مامان با دیدنم شروع کرد به خندیدن بدون اینکه چشمام و باز کنم پرسیدم چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با خنده گفت: یه نگاه تو اینه به خودت بنداز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:بیخیال مامان.حوصله ندارم.همونطور که کوله ام و رو زمین می کشیدم به طرف در رفتم.مامان دستم و کشید و گفت:وایسا.مقنعه ام و از سرم در اورد و دوباره سرم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:إ؟مامان چرا در اوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خوشکل خانم برعکس سرت کرده بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکمی چشمام و باز کردم و گفتم:مرسی.خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خداحافظ.کوله اتم بنداز رو دوشت اونطور زمین نکش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عادت نداشتم صبحونه بخورم.مامان دیگه بهم گیر نمی داد.می دونست قبل رفتن به کلاس یه چیزی میخورم.در همون حال از پله ها پایین رفتم.در و باز کردم و داشتم بیرون می رفتم که احساس کردم یه چیزی به عقب می کشتم.چشمام و باز کردم؛کیفم به در گیر کرده بود.زیر لب زمزمه کردم:لعنتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زور بلندش کردم و انداختم رو دوشم و به راه افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاصله ی زیادی از خونه نداشتم.بی حال به راهم ادامه می دادم.صدای نازش تو گوشم پیچید:خانم خوشکله می خوری زمینا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفش برگشتم.به ارمی کنارم میومد.سلام کردم. پاسخ گفت و در ماشین و باز کرد. به سرعت سوار شدم.سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:دیشب نخوابیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:چرا خوابیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:اخه خانم کوچولو شب زود بخواب تا صبح اینطوری نری مدرسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نمیشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفت:چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:چی چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:زود بخوابی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:اهان.نمی دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازم خندید.انگار کم کم هوشیار میشدم.گفتم:تو اینجا چیکار می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:لااقل چشمات و باز کن خواب از سرت بپره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام و به سختی باز کردم و نگاهم بهش دوختم.گفت:اون جوری نگام نکن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:چجوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:همین جوری.از امروز می رم بیمارستان.صبح میام دنبالت میرسونمت مدرسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:این که سخت میشه واست.برای چی میری بیمارستان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:می خوام برم ازمایش بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:ازمایش چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نخود و کیشمیش.کوچولو می خوام برم کارکنم.این همه درس نخوندم بزارم تو کوزه ابش و بخورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:چی شد؟خوب بود؟کجا برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خیابونی اشاره کردم و گفتم:از اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیچید تو خیابون و گفت: هر روز این همه راه و پیاده میری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه باباسرویس داشتم.تصادف کرد قبل عید.فعلا نمیاد.مامانم می خواست سرویس بگیره نزاشتم.می خوایم با نگین بریم و بیایم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:تینطوری خسته میشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه بابا.وقتی با بچه ها میام اصلا نمیفهمم چجوری رسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت ماشین انداخت و گفت: ساعت چند زنگتون می خوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:7.30

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:باشی.صبحونه خوردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه بابا.عادت ندارم صبحونه بخورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:باید بخوری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی یه سوپرمارکت نگه داشت و به سرعت به طرف مغازه رفت. چشمام و بستم هوای گرم ماشین چشمام و سنگین تر می کرد.با باز شدن در چشمام باز کردم. پلاستیکی روی پاهام گذاشت و گفت: بخور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:وای امید.الن نه.رسیدم مدرسه می خورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه غضبناکی بهم انداخت و گفت: بخور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این نگاهش اگه می گفت بکش.می کشتم.یه کیک بیرون اوردم و باز کردم.تیکه ی کوچیکی گذاشتم دهانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:ابیموه بخور.بعد کیک تا اشتهات باز شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه ساندیسم بیرون اوردم و نی توش فرو کردم.به طرفش گرفتم:بخور تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:این یکی و باز میکنم.ماشین و گوشه ای نگه داشت و ساندیس و ازم گرفت. به سرعت خورد و ماشین و به حرکت در اورد.یکمی از ساندیس خوردم.کیکم به طرفش گرفتم.گفت:نمی خورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکمی خوردم.یه تکه جدا کردم و گرفتم جلوی دهنش.با تعجب نگام کرد با سر اشاره کردم بخور.دهنش و باز کرد.کیک و تو دهانش نزاشته دستم و گاز گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:چرا گاز گرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:می خنده.دیگه بهت هیچی نمی دم.دست من و گاز می گیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفت:این طوری خوشمزه تره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:دیوونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی مدرسه نگه داشت.موقع پیاده شدن گفت: کی تعطیل میشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:2

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:منتظرم باش.میام دنبالت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خودم میرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خانم کوچولو گفتم میام دنبالت.با سر به مدرسه اشاره کردو گفت:زود باش دیرت میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای زنگ تلفن چشم گشودم.نگاهم به اطراف افتاد. لحظه ای طول کشید تا همه چیز و به یاد اوردم. تلفن همچنان زنگ می خورد.دفتر رو از روی سینه ام برداشتم و نیم خیز شدم و تلفن را پاسخ دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:امید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:سلام مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:سلام پسرم.خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:بد نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:چیکار می کنی اونجا تنهایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خوابم برده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:باشه.پسرم نمیای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:حالش چطوره مامان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:همونطور.تغییری نکرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:باشه.یه دوش بگیرم.میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:باشه.پسرم منتظرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خدانگهدار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی و قطع کردم.دوباره روی تخت افتادم و چشمام و به سقف دوختم. صدای ساغر در گوشم پیچید: اون بالا چی میبینی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارم دراز کشید.بدون اینکه نگاهم و بردارم گفتم:یه چیز خوب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:اون چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:یه چیزی که خیلی دوسش دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:بیشتر از من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:بیشتر از تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ناراحتی روش و برگردوند.به طرفش برگشتم.از پشت در اغوشش کشیدم و گفتم. اون بالا یه چیز خیلی خوب می بینم.یه چیز که برام خیلی عزیزه.همه ی زندگیمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کرد خودش و از اغوشم بیرون بکشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حلقه دستام و دورش محکم تر کردم و زیر گوشش گفتم:اون بالا صورت تو رو میبینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرفم برگشت.نگاهم و در چشمان ابیش دوختم.گفت: خیلی دوست دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه به اندازه من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید.نگاهم به طرف لبهاش کشیده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاق شدم و سلام کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خوبی مامان جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خوبم پسرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:حالش تغییری نکرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:نه.عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:شما برین استراحت کنین.من هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بلند شد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت: کاری داشتی خبرم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم تا با خیال راحت بره.با خروج مامان.دفتر و روی میز گذاشتم و به طرفش رفتم. چشماش بسته بود.مثل چند وقت گذشته.روش خم شدم و بوسه ای روی پیشونیش زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظاتی نگاهش کردم.قطره اشکی که روی صورتم حرکت می کرد پاک کردم. دفتر و برداشتم و روی صندلی نشستم.با صدای بلند شروع به خوندن کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز زنگ اخر عربی داشتیم.ازش بدم میاد.دلم برای امید تنگ شده بود.دو روز بود ندیده بودمش.تمام روز تو دلم ارزو کردم امروز بیاد.زنگ که خورد نفهمیدم چطوری وسایلم و تو کوله ریختم و از کلاس زدم بیرون. نگین از عجلم خندش گرفته بود.می گفت: میاد بابا.چقدر عجله داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام طول حیاط و دویدم.از در که بیرون اومدم. نگاهم به اطراف چرخید.اما از امید خبری نبود. تمام ذوقم فروکش کرد. نگین خندید و گفت: نیومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:کلی ارزو کردم بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:حتما واسش کاری پیش اومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شونه های اویزون به راه افتادم.از جلوی یه ماشین شیک رد می شدیم. معلوم بود از اون وارداتیای خوبه.رنگ سفیدش با نور خورشید تو چشم میزد.ناخوداگاه چشمام و بستم.که در همین زمان صداش و شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خانم کوچولو.مارو فراموش کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به هیجان به طرفش برگشتم. در ماشین سفید باز بود و امید کنارش ایستاده بود. بی اختیار به طرفش دویدم و خودم و در اغوشش انداختم. بوسه ای روی سرم زد و گفت: خانم کوچولو این همه دلت برام تنگ شده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچی نگفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خانم کوچولو همه دارن نگامون می کننا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این حرفش به خودم اومدم وازش فاصله گرفتم.سوده خواهر سعید به طرفم اومد دفترم و به طرفم گرفت و گفت:اونقدر عجله داشتی دفترت یادت رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دفترو ازش می گرفتم که اروم گفت: بیچاره سعید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به طرف امید کشیده شد.مشغول صحبت با نگین بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم:من به سعید قولی نداده بودم.قرار بود فقط باهم اشنا بشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زد و ازم دور شد.امید گفت: خانم کوچولو نمی خوای بری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودم اومدم و گفتم:چرا بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امید رو به نگین گفت:سوار شو می رسونمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار امید روی صندلی جای گرفتم و پرسیدم:ماشین کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-:خوشت میاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ماشین انداختم و گفتم:اره.خیلی خوشجله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید