امان از شوخی ها ، امان از " بی خیال " گفتن ها ، امان از " به جهنم " گفتن ها ، امان از ما مردمان شوخ و شنگ ! داستان دختری ست که به حد کافی با زندگی و تصمیم ها و دخترانگی هاش جدی نبوده و حالا سخت در کم عمق ترین قسمت دریای پر افت و خیز جامعه درگیر دست و پا زدن شده . داستان درباره ی آدمهایی ست که با زندگی خودشون و زندگی دیگران جدی نیستند . گفتند که " زندگی دو روزه ! " ولی این را هم شوخی کردند ، تو باور نکن !

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۴ ساعت و ۶ دقیقه

مطالعه آنلاین لامسه
نویسنده : mim_sin

ژانر: #اجتماعی #عاشقانه

خلاصه :

امان از شوخی ها ، امان از " بی خیال " گفتن ها ، امان از " به جهنم " گفتن ها ، امان از ما مردمان شوخ و شنگ !

داستان دختری ست که به حد کافی با زندگی و تصمیم ها و دخترانگی هاش جدی نبوده و حالا سخت در کم عمق ترین قسمت دریای پر افت و خیز جامعه درگیر دست و پا زدن شده .

داستان درباره ی آدمهایی ست که با زندگی خودشون و زندگی دیگران جدی نیستند .

گفتند که " زندگی دو روزه ! " ولی این را هم شوخی کردند ، تو باور نکن !

ایمان که لحن خشک بهرامی رو دید ، وقتی که بهرامی رفت توی اتاق صداش رو پایین آورد و کمی بالا تنش رو روی میز خم کرد .

: از صفدری خوشش نمیاد . دیده رفته سر دفتر مشتریا ، شماره مشتری برداره که مشتریای ما رو بفرسته واسه جای دیگه . دوست نداره اینجا زیاد بمونه .

لاغرتر و ظریفتر از بهرامی بود و اسپرت تر لباس می پوشید . سرم رو جلو برده بودم و به میز نگاه می کردم و به حرفهاش گوش می کردم . عجب زمونه ای شده بود ، شماره مشتری رو هم می زدن !

- چرا یه نفر دیگه رو پیدا نمی کنید ؟

: برای شرکت کار می کنه ، نه برای ما .

موضوع چندان جذابی نبود ولی اینکه به من اهمیت داده بود و توضیح داده بود ، برام ارزش داشت .

: ناهار آوردید ، یا سفارش بدم ؟

- نه ممنون آوردم .

بلند شد و منو به دست سمت اتاق بهرامی رفت . معلوم بود که میارم ، اگر قرار بود هر روز غذای آماده بخورم ، باید تمام حقوقم رو خرج می کردم . سر یخچال رفتم و ساندویچ کتلتم رو توی مایکروفر گذاشتم .

"معلومه که سرت شلوغ شده ! نیستی ... دیر میای زود میری ! "

"درگیر کار و زندگیم . شما چه خبر؟ اوضاع بر وفق مراده؟ کسی آویزونت نیست ؟ کسی نچسبیده بیخه گلوت ؟ سه پیچا رو پیچوندی رفتن ؟!"

"قرار نشد تیکه بندازیا ! دختر انقدر کینه ای نمیشه ؟! بده ... زشته ! "

کینه ای بودم ؟ از جلوی در سلف دانشگاه ، سر ظهر ، دست منو کشونده بود برده بود ... اونم چند روز مونده به بله برون مهرناز ! از داد کشیدنا و تهدیداش انقدر ترسیده بودم که حتی تا یه هفته پام رو دانشگاه نذاشته بودم ! کینه ای بودم ؟! انقدر افسردم کرده بود که بعد از یه ترم مشروطی ، دیگه دوست نداشتم برم دانشگاه . احساس می کردم همه ، همیشه ، همه جا نگاهم می کنند ، درباره ی من حرف می زنند ، مسخرم می کنند ، هر چند مزخرف فکر می کردم ولی بچه بودم ، مگه چند سالم بود ؟ چرا فقط من انقدر بچه بودم ؟! عوضی ... خون زیر پوستم دویید ...

"بگذریم ... تو چه خبر چیکارا می کنی ؟ "

" با دوستام یه کلینیک رادیولوژی زدیم . ای... بدک نیست ...خوبه . تو چیکار می کنی ؟ "

" علوم آزمایشگاهی رو که دوست نداشتم ، رفتم علوم تغذیه خوندم ، الانم توی شرکت داییم مشغولم . کدوم طرفاست کلینیک حالا ؟ "

" چطور می خوای بیای ببینمت یا دندونت خراب شده عزیزم ؟! "

" همینجوری پرسیدم عزیزم !!! "

"شوخی کردم بابا ! زود بهت بر می خوره ...آدرس سایتش رو می فرستم برو ببین "

اومدم بنویسم لازم نکرده که صدای در زدن اومد و سریع در باز شد و من فقط فرصت کردم گوشی رو بفرستم زیر یه دسته کاغذ روی میز .

_ خانوم عباسی بیا یه چند تا نامه ست بنویس .

توی جام نیم خیز شدم که اومد کنار میز .

_ ببینم ... چند تا کاتالوگ آماده کردی ؟

ده تا بیشتر درست نکرده بودم . بعد از ناهار که یه نیم ساعتی روی میز سرم رو گذاشته بودم و چرت زده بودم و بعدشم تا اومدم کاتالوگ درست کنم ، پویا پیام داده بود . کاتالوگا رو روی هوا جلوی صورتم نگه داشت .

_ از اون موقع فقط ده تا درست کردی ؟

می خواستم یه جوری جمع و جورش کنم که دو تا دینگ پشت سر هم گوشیم که احتمالا به خاطر پیام دادن پویا بود ، کار رو خراب کرد .

گوشیم رو که نور صفحش از زیر دسته ی کاغذ معلوم بود ، بیرون کشید .

_ اینو می ندازی توی کیفت ، تا آخر وقت کارم نمی ری سراغش ! نبینمش دیگه !

با اخم ملایمی نگاهش کردم و خواستم بگم " گوشی دستم نبود " که بی خیال شدم . بازم جدی زل زده بود به من و منتظر بود . دستم رو جلو بردم .

- گوشی رو بدید به من.

با شنیدن حرفم ابروهاش بالا رفت و یه سمت لبش بالا اومد که احساس کردم براش سوء تفاهم شده .

- می خوام بذارمش توی کیفم .

"آهان " نامحسوسی گفت که لجم دراومد و گوشی رو گذاشت کف دستم و چند برگه آچار نوشته شده هم گذاشت روش . با هم از اتاق بیرون اومدیم و هر چقدر من لفتش دادم که بره ببینم پویا چی نوشته ، نرفت و زمانی که گوشیم رو انداختم توی کیفم از در اتاقش داخل رفت .

خطش افتضاح بود و اصلا قابل خوندن نبود . بعد از یه ربع نگاه کردن تازه فهمیده بودم این خطای کج و کوله که بین کلمه ها افتاده حرف " ی" شکسته ست . فقط این نبود که ، بازم نمی شد خوندش . چند بارم رفته بودم و ازش پرسیده بودم " این چیه ؟ " ... " اون چیه ؟ " هر بارم با تعجب می گفت " این که معلومه " ... " این که واضحه " ! بار آخر دیگه به ذهنم رسید برم برگه ها رو بکوبم تو سرش و بگم " خودت تایپشون کن " ! انگار داشتم خط میخی رو رمز گشایی می کردم !

ایمان ساعت 4 رفته بود و چون در اتاقشون باز بود ، صداش رو شنیده بودم که با دوست دخترش می ره لواسون و گفته بود " بیا به پگاه می گم یه چند تا از دوستاش رو بیاره یه خوبشو سوا کن ! " بهرامی ولی گفته بود "خوب خوبشون الان هشت ماهشه ... برو بابا ... برو داداشم ، خوش گذره " .

یه بسته کاتالوگ درست کرده بودم و منتظر بودم این نیم ساعتم تموم بشه برم خونه . بهرامی رفته بود بیرون و گفته بود تا پنج بر می گردم . منم رفته بودم آشپزخونه و برای خودم چایی ریخته بودم و گذاشته بودم روی اپن . داشتم توی کابینتا رو می گشتم شاید شکلاتی بیسکوییتی چیزی پیدا کنم . ولی هیچی پیدا نکردم . درعوض کابینتا پر از انواع و اقسام چایی و دمنوش و قهوه بود . چای سبز ، بابونه ، گل گاوزبون ... آدم یاد عطاری میوفتاد .

_دنبال چی می گردی ؟

یه ضرب از ترس تکون خوردم و سرم خورد به لبه ی کابینت . کی اومده بود ؟ چرا انقدر بی سر و صدا اومده بود ؟ می خواست مچ بگیره ؟

بلند شدم و مانتوم رو مرتب کردم . حالت صورتش جوری بود که انگار می خواست لبخندش رو بخوره . هر چند به نظرم لبخندش از روی بدجنسی بود تا مهربونی .

- هیچی ، گفتم شاید یه بیسکوییتی چیزی باشه .

بلوز مشکی کتونی پوشیده بود و کت نوک مدادی روش ، با اون ته ریش نه چندان کوتاه همیشگیش آدم فکر می کرد ، همیشه عزا داره .

داخل آشپزخونه اومد و از کابینت بالا درست مقابل جایی که می گشتم ، یه بسته بیسکوییت بیرون کشید . از اینکه اونطور منو که با سر توی کابینت فرو رفته بودم ، دیده بود ؛ به شدت خجالت کشیدم . کارد می خورد به این شیکم .

ابروهام رو یه رج دیگه برداشته بودم و برخلاف انتظارم خیلی تغییر کرده بودم . خجالت می کشیدم برم جلوی مامان و می ترسیدم دوباره شبمون خراب بشه . ولی ته دلم راضی بودم . بالای چشمم بازتر شده بود و درشت تر دیده می شد . با وسواس بیشتری برای فردا مانتو و مقنعه انتخاب کرده بودم و با چوب لباسی پشت در آویزون کرده بودم . روزای فرد رو دوست داشتم . هر چند کار چندان جذابی نبود ولی یه جورایی خوشم اومده بود . حتی فکرشم خجالت آور بود و دوست نداشتم با خودم صادق باشم ولی قضیه دور و بر بهرامی می چرخید . هر چند واضح بود که کاری به کار من نداره و سرش به کار خودش بود ، ولی من بدجوری مشغول آنالیزش بودم . حواسم جمع شده بود و چکهایی که پاس می شد و پولهایی که خرج می شد ، توی ذهنم حساب کتاب می کردم . هر چند با ایمان شریک بودن ولی بازم وضعش بدک نبود . پریروز گفته بود زنگ بزنم بیمه و هزینه بیمه ماشینش رو بپرسم و فهمیده بودم مگان داره . حمید و مهرناز یه چهارصد و پنج وداشتن که اونم قسطی خریده بودن . حمید سقف حقوقش دو و پونصد بیشتر نمی شد که بیشترش واسه قسط خونه و ماشین می رفت ... هر چی بود از من و مامان بهتر بود ... درستش می کردم ... همه چی رو درست می کردم .

بلند شدم جلوی آینه نیم رخ ایستادم زیادی لاغر شده بودم . هیکلم استخونی شده بود و اینجوری ادامه پیدا می کرد ، حسابی از ریخت میوفتادم . باید بیشتر غذا می خوردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار مامان نشسته بودیم و با هم سریال می دیدیم . من که تو باغ داستانش نبودم ، فقط نشسته بودم پیش مامان و خودمو بهش چسبونده بودم که به خاطر ابروهام و تیپ زدنای این چند وقت زیاد به من گیر نده . از شانس بد پویا هم آنلاین شده بود و زیرزیرکی با اونم چت می کردم . روزا کار داشت و پیداش نمی شد ولی شبا آنلاین می شد و پیله می کرد . شانس آورده بودم مامان چیزی از مبایل و فینگلیش نمی فهمید . خندم گرفته بود ، بازو به بازوی مامان نشسته بودم و طفلکی روحشم از دخترش که چند سانتی متریش نشسته بود و اون ماس ماسک که توی دستش بود، خبر نداشت !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنگ بود ... مثل مهرناز ...مثل بابا ! زنهای هم سن اون از من و مهرناز خوشتیپ تر بودن ، به روزتر بودن ، از منم بیشتر از مبایل حالیشون می شد . اینستا و گروهای تلگرام پر بود از عکساشون ... مادر یکی از شاگردا تازه شیکم و سینه هاش رو عمل کرده بود ، دختره تعریف می کرد ، شیکم مادره صاف صاف شده بود از بچه ش صاف تر ... اون وقت این موهاشو رنگ نمی کرد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" رشته ی خوبی رو هم انتخاب کردی ، بازار کارشم خوبه ، حداقل از علوم آزمایشگاه بهتره ."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش بس می کرد و داغ دلمو تازه نمی کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"آره خوبه . اوضاع احوال تو چطوره راضی هستی ؟ "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" بدک نیست ، پول تو جیبی دوست دخترا در میاد ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" عجب ! مگه پول تو جیبیشون رو تو می دی ؟ "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" پس کی می ده ؟ گذشت اون زمون ... هر چقدر پول بدی ، همون قدر آش می خوری ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" آش می خوری ؟ واقعا!!! رودل نکنی "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکلک خنده فرستاده بود چند تا پشت هم . من ولی حرص می خوردم . می دونستم عوضیه ولی انقدر وقیح ؟! همه ی این سالها من دور هر پسری رو خط کشیده بودم چه سنتی ، چه مدرن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" آش که با معده من سازگار نیست کباب گوسفندی و بره رو ترجیح می دم !"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست می گفت گوسفند بودند ، گوسفند بودم ! سکوت کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" خب حالا توام ، چه بساطی داریم ما با تو !! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" بع بع !!! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شکلک خنده فرستاد دوباره چند تا پشت سرهم . پسره ی رذل !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشیم رو خاموش کردم و فرصت حرف زدن بهش ندادم . ادامه می دادم ، عقده هام سر باز می کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پکر شده بودم و اخم کرده بودم . سرم رو خم کردم تا موهام بریزه دو طرف صورتم و مامان صورتم رو نبینه . پسره ی هفت خط ! یه چند وقتی پای دلش راه میومدم ، انقدر راه میومدم که دستم بهش می رسید ... اونقدر که دستم باز می شد ...انقدر دستم باز می شد که یه چرتکه درست حسابی با هم می نداختیم و هر کی به هر کی بدهی داشت ، بدهیش رو پس می داد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو گذاشتم کنار و پیش دستی رو جلو کشیدم . می خواستم سیب و پرتقال واسه مامان پوست بگیرم و به خوردش بدم . می دونستم تنها که هست دست و دلش به خوردن نمی ره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صورت نامحسوس و زیر پوستی ، حسابی به خودم رسیده بودم و وقتی اومده بودم ، ایمان گفته بود بهرامی رفته شهرستان پروژه تحویل بده ، حسابی حالم گرفته شده بود و مثل بادکنک بادم خالی شده بود . حوصله نداشتم و خودم رو بسته بودم به قهوه ! از اون جایی که بهرامی نبود یه لحظه هم گوشی از دستم نمی افتاد و به اینترنت دفتر وصل بودم . هر چقدر بهرامی گیر بود و نمی ذاشت یه لیوان آب خوش از گلوی آدم پایین بره ، ایمان کاری به کار من نداشت دو تا نامه که تایپ می کردم و دستش می دادم ، یا دو تا تلفن که واسش میگرفتم و وصل می کردم ، تا یه ساعت کاری به کارم نداشت و سرش توی کار خودش بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پویا یه چند تایی پیام دلجویی فرستاده بود و بعدش کلی عکس خنده دار برای منت کشی ! کلی از دستش خندیده بودم ! ولی عجیب رفتارش تغییر کرده بود ، پویا آدم منت کشی نبود . قهرم که می کردیم و اشتباه از سمت اون بود ، بازم من برای آشتی پا جلو می ذاشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دلم افتاده بود که زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم . هر چقدر خودم با خودم کلنجار می رفتم که من نباید بهش زنگ بزنم و اونه که باید زنگ بزنه ، بازم از پس خودم برنمیومدم . حتی چند باری شمارش رو گرفتم و تا خواست زنگ بخوره قطع کردم . عجیب دلم شور می زد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت سه بود که ایمان گفت جایی کار داره و با رفتنش مثل تیری که از چله رها کردند ، پریدم پشت میز و با گوشیم شمارش رو گرفتم . قلبم انگار بالا اومده بود و توی حلقم ضربان می زد . طولانی زنگ خورد و داشت خیالم راحت می شد که بابا اصلا خودش جواب نداد ! که تماس وصل شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: سلام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای پشت تلفن بدنم یخ کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام . من با همراه آقای مقیمی تماس گرفتم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: سلام مهسا جان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: پویا هستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش آمیخته با خنده بود . روی صندلی وا رفتم و گوشی رو قطع کردم . پویا نبود . امکان نداشت صدای پویا رو نشناسم یا اشتباه بگیرم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم رو به آشپزخونه رسوندم و ده دوازده تایی قند توی اولین لیوانی که دستم رسید انداختم و آب قند غلیظی درست کردم . نمی خواستم هیچ کس من رو توی این وضعیت ببینه ، حتی خودم هم دوست نداشتم خودم رو ببینم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشیم که زنگ خورد آب قند رو نیم خورده توی سینک گذاشتم و سمت میز رفتم . حتی بین راه پام به میز گیر کرد و سکندری خوردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شماره ی جدید بود نمی شناختم . تماس رو وصل کردم و " الو" ی آرومی گفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش آشنا بود ولی مغزم هنگ بود و حتی اگه مامانمم زنگ زده بود توی این وضعیت باید خودش رو معرفی می کرد تا تشخیصش بدم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نظرتون چیه که برید سرکارتون و به کاراتون برسید ؟! از صبح آنلاینی خانوم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا حواسم نبود که شماره ی بهرامی رو توی گوشیم ذخیره کنم ! من رو چک کرده بود ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از دیروز حالم دست خودم نبود ... گیج می زدم ، انقدر چت زده بودم و تلفن اشتباهی گرفته بودم و برگه های جا به جا دست ایمان داده بودم که ساعت چهار فرستاده بود برم . به جای هر روز که دور و بر یک ساعت توی راه بودم ، بعد از دو ساعت خونه رسیدم . توی مترو نشسته بودم و حواسم به ایستگاههایی که رد کرده بودم ، نبود . تمام شبم عرق کرده بودم و هر یکی دو ساعت از خواب پریده بودم . اخلاق هم که نداشتم ، بدترم شده بودم . اگه کسی صدام می کرد جواب نمی دادم ، وقتی هم که جواب می دادم با نعره جواب می دادم . دوست نداشتم اینجوری باشم ولی دست خودم نبود ... بیچاره مامان ، بیچاره شاگردها ... اینطور نبود که فکرم مشغول باشه یا به چیزی فکر کنم ، مسئله این بود که اصلا فکر نمی کردم . انگار توی یه حجم عظیمی از بی فکری و بی وزنی معلق بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالشم رو برداشته بودم و رفته بودم روی تخت کنار مامان خوابیده بودم . هر چند مامان عادت نداشت و به نظر معذب می رسید و دائم از لای چشماش نگاهم می کرد . ولی مهم نبود . دلم می خواست یه نفر پیشم باشه ، احساس تنهایی می کردم ، دلم چند تا داداش گردن کلفت می خواست با یه بابای کاردرست و پولدار ، حداقل یه رفیق فابریکی ... یه پسری که همه جوره با هر گند و کثافتی که بالا آورده باشی ، بازم رگ گردنش واست ورم کنه ... ولی نداشتم ... یه خواهر داشتم که وقت و بی وقت تا جای من رو خالی می دید سوسه میومد با یه شوهر کلنگ و آب زیر کاه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به مامان دراز کشیده بودم و به صورت خودم که توی صفحه ی خاموش مبایل افتاده بود ، نگاه می کردم . دوست نداشتم گوشیم رو روشن کنم ، نه اینکه بترسم ، مسخره م کرده بود ، لحنش وقتی گفته بود من پویام ... لحنش وقتی خندیده بود ... آخ که چقدر خجالت کشیده بودم ...کی بود که همه چیز رو می دونست ؟ کی بود که تا ته اتفاقات بین ما رو می دونست ؟ اصلا جنس صداشون جوری نبود که من اشتباه بگیرم ، صدای پویا انقدر نرم و پایین نبود ، اصلا انقدر صداش بم و خش دار بود که تا دو کلمه باهاش حرف می زدی عالم و آدم می شنیدن چی می گفت !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: بذار ابروهات پر بشه بریم فرزانه خانوم واست برداره ، دیگه خودت بر ندار. نازکش کردی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماش بسته بود ، خدا رو شکر . حوصله ی دو تا چشم رو که زل بزنه به من نداشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه موهاتو رنگ می کنی ، باشه میام . وگرنه خودم بلدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: تو چیکار به من داری ؟! واسه کی رنگ کنم ؟ کجا می ریم ؟ کی میاد خونمون ؟ شوهرمم که بهشت زهرا خوابیده ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم امشب سر درد و دلش باز شده بود ! خندیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واسه من رنگ کن . دو روز دیگه شوهر می کنم ، دوست ندارم جلوشون ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماش باز شد و نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: مهسا ، جون مامان خبریه ؟ کسی چیزی گفته ؟ سرت همش تو گوشیته ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بابا از دست این خواهر مادر تو ، ما شب و روز نداریم ! خودت کمی ، خواهر و دخترتم توی دنیای مجازی سرویسمون کردن ! ولی می خوام شوهر کنم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راست می گفتم ، از ته قلبم می گفتم ، شوخی نمی کردم . دلم کس و کار می خواست ، دلم یه نفر می خواست که چشمام رو ببندم و بدونم اون چشماش بازه . اصلا یه الاغه داغونی مثل حمید پیدا می کردم ، لابد خوب بود دیگه ، لابد مهرناز دوستش داشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: جون مامان راست می گی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر کی خواست بیاد راه بده دیگه ، اگه مهرناز و خالم کسی رو معرفی کردن بگو بیاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان سر درد و دلش باز شده بود و داشت چند موردی که خاله پری پیدا کرده بود و می خواست معرفی کنه ، جزء به جزء تعریف می کرد و من انگشت اشارم رو گذاشته بودم روی دگمه ی پاور گوشیم و روشنش می کردم . استرسم از حرف زدن با مامان کمتر شده بود . پیام داده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" صدام عوض شده سرما خوردم ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" گوشیت رو خاموش کردی ؟ ای بابا !"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" هنوز گوشیت خاموشه ؟ چقدر بچه ای تو دیگه ؟!"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواستم بپرسم کیه ، که گوشیم از توی دستم مثل ماهی لغزید . گوشی توی دست مامان بود و اخم آلود گوشی رو پشت سرش انداخت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: اصلا فهمیدی دارم درباره ی کی حرف می زنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه که نفهمیدم ... من نمی دونستم مامان درباره ی کی حرف می زنه ... دو هفته ست خودم دارم به هوای پویا با کی حرف می زنم ... این روزا همه چی بدجور هر کی به هر کی شده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه جعبه بزرگ باقلوا خریده بود و گذاشته بود توی کابینت . گفته بود " اینو واسه دفتر خریدم . خودتون بخورید ، نمی خواد برای کسی بیارید . " دقیقا یه جعبه دیگه توی اتاقش بود . روی میزش بود و وقتی رفته بودم توی اتاقش دیدم خودش و ایمان نصفش رو هم خورده بودند . کاشان باقلوا داشت مگه ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلافی یه روزی که نبود رو درآورده بود و یه دسته فاکتور و برگه های مالی جلوم گذاشته بود . گوشیم توی کیفم بود و مثل آهنربا من رو به سمت خودش می کشید . فکر اینکه اون عوضی کیه واسم خواب و خوراک نذاشته بود . از طرفی بهش پیام نداده بودم و می خواستم جوری وانمود کنم که انگار برام کوچکترین اهمیتی نداره . اگه حساسیت نشون می دادم هار می شد و نمی شد مهارش کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر ظهر گرسنم بود و انگشتها و پشت گردنم خسته شده بود . بلند شدم و لگد محکمی از حرصم به کیس کوبیدم . ایمان و بهرامی توی اتاق بودن و گفته بودن براشون پیتزا سفارش بدم و بوی پیتزا معده م رو تحریک می کرد . درست موقعی که زنگ زده بودم براشون غذا سفارش داده بودم ، یکی از مشتری هاشون با دو تا پسراش با توپ پر اومده بود و توی اتاق بودن و صدای جر و بحثشون میومد . سمت آشپزخونه رفتم . خودم هنوز ظرف غذام رو باز نکرده بودم و نمی دونستم چی دارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای در اتاق اومد و بهرامی از در بیرون اومد . با خودش حرف می زد . " مردیکه خر زبون نفهم " . مامان ماکارانی برام گذاشته بود و کنارش کلی گوجه و قارچ و خیارشور چیده بود خوبه می دونست من از هر خمیر رشته ای بدم میاد ! دلم می خواست غذا رو پرت کنم تو سطل آشغال . توی دلم برای مامان خط و نشون کشیدم . غذا رو توی مایکروفر گذاشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانوم پول غذا چقدر شد ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمت میز رفتم تا فاکتور رو بیارم . جعبه پیتزا رو با بی میلی بیرون کشید . احتمالا پیرمرد حسابی اعصابش رو تحریک کرده بود که از اتاق اومده بود بیرون و ایمان بیچاره داشت جورش رو می کشید . فاکتور رو کنار دستش گذاشتم . دستبند چرمی دستش بود و یه اسم علی که به نظرم از طلا بود . غذام رو از مایکروفر بیرون آوردم . با در پیتزا بازی می کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پیتزا دوست داری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناخواسته یه ابروم بالا رفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای تنوع خوبه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شما که نبودی کسی اینجا غذای خونگی نمیاورد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی فهمیدم چی می گه . منتظر نگاهش کردم . تکیه ش رو از اپن گرفت و پیتزا به دست سمت من اومد . بشقاب غذا رو از من گرفت و با جعبه ی پیتزا آروم به دستم زد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیا غذاهامونو عوض کنیم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیتزا رو از دستش گرفتم . بلوز یقه اسکی سورمه ای پوشیده بود و داشتم فکر می کردم بهش میاد . بشقاب من رو با خودش آشپزخونه برد . منم پیتزا رو پشت میز بردم و توی دلم خدا خدا کردم مامان خوشمزه درست کرده باشه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایمان مشتری ها رو نرم کرده بود رفته بودن . کار مشتری ، بیشتر از اونی که قول داده بودن طول کشیده بود . ولی با زبونی که ایمان داشت ، بدون دلخوری راهیشون کرد . با تن صدای پایین صحبت می کرد و همیشه لبخند می زد و انعطاف پذیر بود و هیچ وقت توی صحبت کردن کم نمیاورد . دقیقا بر عکس بهرامی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهرامی گفته بود زنگ بزن از شرکت بیان برای نظافت و گفته بود هر پنج شنبه باید خودم یادم بمونه . مرد حدود چهل ساله ای رو فرستاده بودن برای نظافت و قرار بود من دائم دنبالش برم و چک کنم که ماست مالی نکنه . مرد لباس آبی رنگی رو از کیف برزنتی مشکی و کهنه ای که همراهش بود بیرون کشید و پوشید . قبل از اینکه بپرسه در کابینت شوینده ها رو باز کردم و وسایلش رو نشونش دادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از طرفی قرار بود همونطور که حواسم هست کاتالوگ های جدید رو آماده کنم و از شانس بد تلفن پشت تلفن زنگ می خورد . هر چند دقیقه پشت سر مرد می رفتم و نگاهی می نداختم . اتاق انتهایی حسابی کار داشت و از همه جا کثیف تر بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو بسته کاتالوگ رو بسته بندی کرده بودم و آقای صفدری اومده بود دنبالش . تلفن هم دائم زنگ می زد و از طرفی مرد نظافتچی هم کارش تموم شده بود و روبروی میز ایستاده بود و منتظر پولش بود . کلافه بودم و نسبت به دو کلمه ی " خانوم عباسی " حساس شده بودم . آقای صفدری کلاهش رو گذاشته بود روی وسایل من که کلاهش رو سمت گوشه ی میز هل دادم و بسته ها رو توی کیسه ی بزرگی فرو کردم که ایمان و بهرامی با مرد کت و شلوار پوش اتوکشیده ای که جلسه داشتن بیرون اومدن و داشتن بدرقه ش می کردن . احتمالا مشتری مهمی بود . ایمان برگه های قرارداد جدید رو گذاشت روی میز من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: خانوم عباسی اینا رو وارد سیستم کنید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد نظافتچی جلو اومد و سرش رو خم کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: خانوم این حساب کتاب ما رو بکن باید برم جایی دیر میشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه باشه ای گفتم و کشوی میز رو باز کردم . برای اینکه اینطور زل نزنه به من و از این دست پاچه ترم نکنه فرستادم بره سراغ وسایلش . انگشتم رو سمت آشپزخونه که وسایلش بود گرفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وسایلت اونجاست بیارشون ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پول رو طبق برگه ای که دستش بود شمردم و خواستم بهش بدم که چشمم به صفدری افتاد که کیسه به دست ، داشت می رفت . کلاهش رو جا گذاشته بود . سمتش رفتم و کلاهش رو دستش دادم . روم رو که برگردوندم دهنم باز موند . مرد نظافتچی روی زمین چمباتمه زده بود و وسایل داخل کیفش رو بیرون میاورد و روی زمین می گذاشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: خانوم نگاه کن ... همش وسایل خودمه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی فهمیدم ، من که چیزی نگفته بودم . ایمان خم شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

:آقا ما رو خجالت نده . این کارا چیه می کنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: نه ، آخه یه جا دیگه م رفته بودم بعد یه روز زنگ زدن می گن ، اسمش چیه ... آهان مبایلمون نیست ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدتر از همه مشتری شرکت بود که مرد مسن و با شخصیتی به نظر می رسید که با حالت آمیخته با سرزنشی نگاهم می کرد و بعد سرش رو پایین انداخت و به سمت بهرامی خداحافظی آرومی گفت و رفت . ایمان هم با دلخوری نگاه می کرد و سعی می کرد وسایل مرد رو جمع کنه و داخل بریزه که مرد نظافتچی با اصرار دستش رو رد کرد و تمام محتویات کیفش رو خالی کرد و کیفش رو برعکس توی هوا تکون داد . بهرامی ولی پایین رو نگاه نمی کرد ، تمام مدت با صورت درهم رفته زل زده بود به من و من نزدیک بود از دست این همه آدم بی شعور بزنم زیر گریه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه من بهت چی گفتم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد نظافتچی لبخند زد و بدتر همه چی رو خراب کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: خواهرم . گفتم خدا نکرده بعدا حرفی پیش نیاد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وسایل رو به سرعت چپوند توی کیفش و پا شد . ایمان پول رو از دستم بدون حرفی گرفت و خودش هم چند تا اسکناس روش گذاشت و دستش رو پشت کمر مرد گذاشت و تا جلوی در راهیش کرد . در رو که بست عصبانی کف دستش رو روی پیشونیش گذاشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: وای ! آبرومون جلوی معینی رفت . لعنت به این شانس ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای رفیعی من چیزی بهش نگفتم به خدا !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مخاطب حرفم بهرامی بود ولی می ترسیدم برگردم و نگاهش کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانوم عباسی شما بیا توی اتاق .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: تموم شد بابا علیرضا ، مهم نیست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهرامی توی اتاق رفت و درم پشت سرش نبست . پشت سرش وارد اتاق شدم . همه جا حسابی تمییز شده بود !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ درو ببند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در رو بستم و نه چندان نزدیک به میزش ایستادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من بهش حرفی نزدم ، خودش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برای چی به مردی که هم سن پدرته می گی " تو " ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من نگفتم " تو "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آقای صفدری مگه داداش کوچیکته بهش می گی " بگیر ... بیا ... برو " ؟ یا به این مردی که ازت حداقل ده بیست سال بزرگتره می گی " وسایلتو بیار " !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرخ شده بودم و صدای نکره ش انقدر بلند بود که احتمالا ایمانم داشت می شنید . تازه اگر کس دیگه ای نیومده بود ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کارش نظافته ، کار تو یه چیزه ، کار من یه چیز دیگه ... دلیل نداره اینجوری باهاش صحبت کنی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما الان به خاطر موقعیت و آبروتون جلوی مشتری خودتون عصبانی هستی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمله م تموم نشده بود که صداش بلند شد . دیگه به طور علنی داشت با من دعوا می کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بین حرف من نپر ، جواب منو نده ... خجالت نکشیدی مرد زن و بچه دار نشسته کیفشو ریخته بیرون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گریه م گرفته بود و می مردم هم جلوش گریه نمی کردم . تحمل این رفتار خارج از تحمل من بود . صدای در اومد و پشت بندش ایمان داخل اومد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: بابا علیرضا کوتاه بیا . من حواسم بود چیزی نگفت بنده خدا ! اون یارو خودشو زد به موش مردگی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم زیر لب گفتم . " من میرم " که بهرامی لیوان چایی سرد شدش رو که از اون موقع توی دستش فشار می داد روی میز کوبید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به سلامت !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرناز کنار مامان نشسته بود و زیر گوشش اطلاعات جدیدی که درباره ی بارداری بدست آورده بود ، می گفت هر چند منم گوش می کردم و یاد می گرفتم . معلوم نبود که ؟! شاید منم مثل مهرناز دو سه سالی باید برای بچه دار شدن منتظر می موندم . هر چند که دکتر گفته بود هم مهرناز و هم شوهرش مشکلی ندارن ولی من از چشم اون حمید نکبت می دیدم . به نظر من بی بخار بود ! کسی کنار حمید نبود و نشسته بود ، مثلا تلویزیون نگاه می کرد ولی دائم سرش توی گوشیش بود . چند باری سر زده و یهویی به بهانه های مسخره از کنارش رد شده بودم ولی نفهمیده بودم چیکار می کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من ولی دست به گوشیم نمی زدم مهرناز لامصب خیلی تیز بود . وقتی دور و برمون خلوت بود ، حریم شخصی هم حالیش نمی شد ، وقتی میومد سراغت کارت تموم بود ! خنده م گرفته بود ، مهرناز بیچاره سه ساعت برای مامان معجونی که از عطاری گرفته بود ، رو توضیح داده بود و مامان آخرش دوباره گفت " دخترم ، حالا تو یه نسخه برو پیش ترابی خیلی کارش خوبه " دکتری که ما دو تا رو پیشش به دنیا آورده بود ، می گفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان ترابی دیگه مرده ، اگه نمرده باشه هم زوارش در رفته !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرناز کلافه دست مامان رو گرفت و روی پاش گذاشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: مامان ترابی کیه ، دکتر خودم فوق تخصص نازاییه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و سمت اتاق خواب مهرناز رفتم . روی تخت به پهلو خوابیدم . این مهرناز ، جون آدم رو می گرفت تا یه لقمه به آدم شام می داد . الکی الکی کارم رو از دست داده بودم و دل و دماغ نداشتم . یعنی با اون وضعی که بوجود اومده بود ، رفتن من باعث کوچیک شدنم بیشتر از این می شد . مردک نظافتچی اومده بود چه تئاتری وسط دفتر بازی کرده بود ! دلش جای دیگه پر بود و سر من خالی کرده بود . من احمق حتی داشتم واسه یه وام ده تومنی اقدام می کردم و به خاله گفته بودم ضامن بشه . می خواستم ماشین بخرم و برای قسط وام و قسط ماشین روی دو تا حقوق حساب کرده بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالم خوب نبود . حتی خرید بعدازظهر با مهرنازم حالم رو خوب نکرده بود . فقط پولهام رو وسط ماه نشده ، تموم کرده بود . گوشیم رو بیرون آوردم و دوباره پیام هایی که مردک فرستاده بود ، خوندم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" صدام پشت تلفن انقدر ترسناک به نظر می رسه ؟ چه خوب !!! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" تقصیر من چیه تو انقدر خنگی ؟ خودت حدس اشتباه زدی ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی انقدر پویا عوضی بود ؟ انقدر عوضی بود که تا خصوصی ترین اتفاقاتی که برای ما افتاده بود برای کسی تعریف کنه ؟ انقدر با جزئیات ؟ پیش خودش چی فکر کرده بود ؟ پسرای عوضی ! ادامه می داد ، می رفتم سراغ پویا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرناز برای چیدن میز شام صدام می کرد . گوشی رو توی جیب پشت شلوارم چپوندم و سمت آشپزخونه رفتم . هر چقدر خودش آدم مزخرفی بود ، دستپختش حرف نداشت !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازشون خوشم اومده بود . " خانوم عباسی " که پشت سر هم می گفتن ، دوست داشتم . دیگه حتی از سیبیلای پشت لب و ابروهای پرشون حرصم نمی گرفت . خیلی خنگ و بامزه بودن . وقتی ازشون می پرسیدم می خواین چی بخونین ؟ چیکاره بشین ؟ با هم می گفتن می خوایم عروس بشیم ! زیاد کاری به کارشون نداشتم . قرار نبود چیزی یادشون بدم ، فقط آزمایشای کتابشون رو انجام می دادیم و هر روز وسایل رو تمییز و مرتب توی قفسه ها می چیدم و می رفتم . با یکی از دبیراشون خودمونی شده بودم و چون با من هم مسیر بود ، من رو می رسوند تا نزدیک خونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک خونه رسیده بودم و دلم گرفته بود . فردا یک شنبه بود و من به مامان هنوز نگفته بودم که دیگه نمیرم . حتما از شنیدنش خوشحال می شد و بدتر کفر من رو در میاورد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت 11 شب بود . خاله مدارک بانک رو آورده بود و گذاشته بود پیش مامان . نشسته بودم روی تخت و نگاهشون می کردم . تازه داشتم به روال جدید عادت می کردم ! صد دفعه خواستم برای بهرامی پیام بفرستم که بی ادب خودشه که شعور صحبت کردن با یه خانوم رو نداره ولی پاک می کردم . ولی حالا که قرار نبود برم بهرامی هم یکی بود مثل بقیه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" ادب رو هم از شما یاد گرفتیم جناب بهرامی ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مدارک رو جمع کردم و مرتب داخل پوشه گذاشتم . فردا می رفتم بانک . به جهنم دوباره می رفتم دنبال کار !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم موهام رو شل می بافتم که صدای پیام گوشی اومد . موهام رو نیمه بافته رها کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" خیلی ممنون که بیدارم کردی ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده م رو نیمه ، نصفه مهار کردم . خجالت کشیدم ! چقدر خوابش سبک بود ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" ادب رو اگه از من یاد گرفته بودی ، ساعت 11 شب پیام نمی دادی به مدیرت ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده م خشک شد و لبهام رو به هم فشار دادم . چه پررو بود !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" اتفاقا چون دیگه مدیرم نیستی ، پیام دادم ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" هنوز یاد نگرفتی با کسی که ازت بزرگتره چطور صحبت کنی ؟! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" شما احترام من رو نگه نداشتید ."

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" پیامهای امشبت رو نادیده می گیرم . انرژیت رو به جای کل کل کردن با مدیرت برای کارت نگه دار !"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منظورش این بود که برگردم ؟ چه خوب شد که پیام فرستاده بودم ! دیگه جوابی ندادم و گوشیم رو به شارژ زدم . پیام دیگه ای هم نیومد . بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم تا ببینم مامان از لوبیا پلوی شام واسه فردا ناهارم نگه داشته یا نه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایمان مثل همیشه خوشرو بود و حتی صبح که برای خودش و بهرامی نسکافه درست کرده بود ، برای منم یه لیوان آورده بود . بهرامی ولی توی قیافه بود . چیز جدیدی نبود ، آدم معاشرتی و خوشرویی نبود. برای وام سراغ بانکی رفته بودم که خاله از قدیم اونجا حساب داشت . نزدیک مدرسه ای بود که اونجا تدریس می کرد و به اینجا هم نسبتا نزدیک بود . دستم راه افتاده بود یه چند بسته ای کاتالوگ درست کرده بودم وبرگه های به هم ریخته ای که روی میزم گذاشته بودن ، وارد سیستم کرده بودم . کارهام رو سریع انجام داده بودم و بیکار نشسته بودم . می خواستم نزدیک ظهر یک ساعتی مرخصی بگیرم و کارهای بانکی مربوط به وام رو انجام بدم . اینطور نبود که روزهای زوج نتونم کار بانکیم رو انجام بدم ، اتفاقا دو سه ساعتی بین کلاسهای آزمایشگاه زمان داشتم . ولی مدرسه از بانک دور بود و یکی دو باری بین زمان مدرسه رفته بودم تمام دو سه ساعت رودر حال بدو بدو و رفت و آمد بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سختترین قسمت قضیه این بود که گواهی اشتغال هم می خواستم . مدیر مزخرف مدرسه ، گواهی نداده بود و گفته بود ، شما اینجا استخدام نیستی خانومم !! بهتر بود بره زیر خاک ، نمی فهمید می گفتم فرمالیته ست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایمان کیف به دست از اتاق بیرون اومد . یه کار سمت پرند گرفته بودند و هر روز قبل از ظهر می رفت . کار برای همون مردک معینی بود . خودم پرونده ش رو با پرداختی هاشون درست کرده بودم . نامه اشتغال به کار رو می خواستم بدم که ایمان مهر و امضا کنه . با اوضاع شکراب من و بهرامی چشمم آب نمی خورد که امضا کنه . از صبح منتظر بودم ایمان از اتاق بیرون بیاد و تنها گیرش بیارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای رفیعی یه نامه اشتغال به کار برای بانک می خوام اگر ممکنه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: خانوم عباسی شما تا یه ماه آزمایشی اینجا هستید ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلا ازش انتظار نداشتم و حالت چهره م مثل بستنی قیفی توی آفتاب مونده وا رفت ! از چی می ترسیدن ، یه گواهی ساده ی اشتغال به کار بود دیگه . قیافه گرفته م رو که دید سعی کرد جمعش کنه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: اجازه بدید حالا من فردا اومدم صحبت می کنیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر تکون دادم و باشه سردی گفتم و نشستم . کیفش رو که روی لبه ی میز گذاشته بود برداشت و خداحافظی کرد و رفت . هنوز در رو نبسته بود که بهرامی زنگ زد داخلی و خواست برم داخل .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در اتاق بهرامی چند سانتی باز بود و نگران بودم که چیزی از صحبت من و ایمان شنیده باشه . کاش از اول به اون دایی بی بخارم رو زده بودم و خودم رو کوچیک نکرده بودم . روی سربرگ مغازه می گفتم بنویسه . آخه کدوم دختری توی بازار آهن فروشا کار می کرد ؟! در زدم و داخل شدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برای کدوم بانک می خوای ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منظورش رو نفهمیدم و گیج نگاهش کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ گواهی اشتغال به کار رو می گم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بانک ملی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دستش اشاره کرد بشینم . سرش توی لبتاپش بود و داشت کاری انجام می داد . منتظر بودم و برای اینکه بهش خیره نشم ، با لبه ی پایین مانتوم ور می رفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مبلغ قسطت چقدره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشت گواهی رو می نوشت ؟ صاف نشستم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حدود سیصد چهارصده قسطش . تایپ کردم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ الان خوندم از روی سیستمت . اشتباه تایپ کردی ... دارم درستش می کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پرینتر روی میزش که بلند شد خیالم راحت شد و لبخند نامحسوسی زدم . گواهی رو با یه پاکت نامه به سمتم گرفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای بهرامی من می تونم یک ساعتی مرخصی بگیرم برم جایی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نخیر الان من جایی کار دارم باید برم . شما باید باشی . در ضمن پرونده های توی کمد رو بی نظم و بدون ترتیب گذاشته بودی تکرار نشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زورم میومد وقتی می گفت " تکرار نشه " ، بگم باشه یا چشم سر تکون دادم و اومدم بیرون . درسته که اخلاق مزخرفی داشت ولی کارم رو راه انداخته بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نامه رو تا کرده بودم و توی پاکت گذاشته بودم . پوشه ی مدارک رو باز کردم و یه نگاه کلی انداختم . مدارک رو که می دادم بانک ، یه چند روز بعد باید با خاله می رفتم و بعدش تموم بود . باید بلافاصله می رفتم دنبال خرید یه ماشین قسطی ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر کمد رفتم که پرونده ها رو مرتب کنم . باید طبق تاریخ می گذاشتم و فقط یکی رو اشتباه گذاشته بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می خواستی بری بانک ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کی اومده بود بیرون ؟ پالتوش رو از روی چوب لباسی برداشت و تنش کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ منم می خوام برم بانک کار دارم . بیا می برمت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه من باید برم بانک ملی شعبه ی کریم خان ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_می دونم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انتظارش رو نداشتم و جا خوردم . سمت کیفم رفتم . پالتوم رو که پشت صندلیم گذاشته بودم پوشیدم . پالتوم رو آویزون نمی کردم . یکی دو بار که آویزون کرده بودم ، مامان گفته بود چرا لباست بوی سیگار می ده و ده دفعه توی صورتش ها کرده بودم که بابا به خدا من سیگار نکشیدم راننده تاکسی کشیده !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ الان مرتب کردی دیگه ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفته بود سروقت کمد . ای بابا چقدر گیر بود !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_بیا اینجا ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلو رفتم و با فاصله ازش ایستادم . حجم بدنش فضای جلوی کمد رو گرفته بود . از روی پالتو مچ دستم رو گرفت و جلوتر کشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_این مرتبه ؟ ماه مهر رو گذاشتی توی تیر ... شهریور رفته کنار فروردین ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام چیزی نمی دید فقط قلبم توی دهنم بود و تمام حواسم به چند سانتی متر فضای پشت سرم بود که باهاش فاصله داشتم . خجالتی نبودم ، حتی به نظر خودم آدم با حجب و حیایی هم نبودم ... قضیه این بود که دنیای چند سال گذشته ی من بدجوری خلوت و زنونه بود . اصلا انگار از غار اومده بودم بیرون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیا بریم بعدا مرتب کن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین رو کوچه ی کنار دفتر پارک کرده بود . ماشین به رنگ بژ بود و به نظرمیومد که تازه کارواش رفته . بر عکس لباسهاش داخل ماشین بوی سیگار نمی اومد و بوی ملایم و خنکی ، حس می شد . ذهنم درگیر بود و داشتم فکر می کردم ، این گواهی اشتغال که خودش برام تایپ کرده بود ... این که داشت من رو با ماشین خودش می برد بانک ... مچ دست من رو گرفته بود ... یه فکر مثل کوبیدن نوک دارکوب به درخت ، تو کارتونای بچگی ! به مغزم می کوبید و می گفت " این یارو بهت نظر داره ! " از طرف دیگه یه فکر دیگه جوابش رو می داد " نه که تحفه ای ! " . از طرفی هم فکر می کردم این چند وقت دور بودنم از محیط اجتماع باعث شده بدبین و کج خیال بشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حواست هست رد نکنیم دیگه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه که حواسم نبود ! مگه خودش کور بود ؟! چقدر زود رسیده بودیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله . حواسم هست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از در بانک داخل رفتیم . مثل همیشه شلوغ بود . بهرامی نوبت گرفت و هر چند که من با مسئول تسهیلات کار داشتم ولی محض احتیاط نوبت گرفتم و توی جیبم مچاله کردم . موقع رفتن اگر از نوبتم استفاده نمی کردم به یه نفر می دادمش و روح پدرم رو شاد می کردم ! می خواست چکش رو بخوابونه به حساب . خودم مشخصات چک رو توی سیستم وارد کرده بودم . چک تسویه کار کاشان بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن و مرد جوونی جلوی میز مسئول بانک نشسته بودند و من باید با فاصله می ایستادم و صبر می کردم . بهرامی روی یکی از صندلی ها نشسته بود و پاش رو روی پاش انداخته بود و به باجه های روبروش خیره بود و به نظر می رسید توی فکره . پالتو بهش عجیب میومد به خصوص با اون بلوزهای یقه اسکی ای که هر روز یه رنگ اش رو می پوشید . البته رنگ روشن مثل کرم که امروز پوشیده بود بهش بیشتر میومد . می شد فهمید که حوصله ی خرید رفتن نداره ، کم می ره و یه جین از یه چیز می خره .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر توی دلم به زن و مردی که وقتم رو گرفته بودن فحش داده بودم که احساس کردم ، زبون فکرم زیادی هرز شده . بعد از رفتنشون با " اجازه " ای به مرد مسنی که مسئول بود گفتم و نشستم . دعا کردم که کاش من توی خاطرش مونده باشم . برای همین دو زار وام ، دفعه ی قبل تمام زندگیم رو از مشخصات شناسنامه ای تا شماره قطعه بابام تو بهشت زهرا ، براش توی گپ و گفت مفید گفته بودم ! که با اون لبخند گشادی که روی صورتش نشست خیالم راحت شد . پوشه ی پر و پیمونه م رو روی میز گذاشتم ، که مرد پوشه رو گرفت و اولین برگه رو بیرون کشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهرامی کارش زودتر از من تموم شده بود و رو به من با فاصله روی صندلی نشسته بود . یکی دو باری سرم رو به پشت چرخونده بودم و هر بار بدون اینکه نگاهش رو بگیره زل زده بود به این سمت . به ساعتم نگاه کردم تا شاید به صورت غیر مستقیم به مسئول روبروم بفهمونم که دیرم شده . نه اینکه کار پرونده ی من زیاد باشه ، یا صداش می کردن و یا که خودش دم به دیقه پا می شد ، می رفت و دوباره بر می گشت . الانم که فنجون چاییش رو مزه مزه می کرد و به ورقهای روبروش زل زده بود . با حوصله برگه هایی که برای پرونده می خواست و خونده بود جدا کرد و دونه دونه پانچ کرد و داخل پرونده گذاشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: دخترم چند تا کپی از شناسنامه و کارت ملیت گرفتی ؟ یکی دو تا بس بود دیگه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و منم به اجبار ، به اون صورت پر از استرس لبخندی وصله کردم . راست می گفت محض احتیاط از هر چیزی ده تا کپی آورده بودم ! مرد عینکش رو از صورتش جدا کرد و روی پرونده گذاشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: دخترم ببین چند دفعه گفتم ، قسطت یک روزم عقب نیوفته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ده دفعه توی این دو سه باری که رفته بودم و اومده بودم ، گفته بود . خواستم بگم "چشم " که دو تا دست روی لبه های صندلی پشت کمرم ، نشست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه عقب نمیوفته . من خودم یادش می اندازم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع از جام بلند شدم و کنار بهرامی ایستادم . مرد مسئول به بهرامی لبخندی زد و پوشه ی من رو با مدارکی که برای پرونده لازم نبود ، لبه ی میز ، سمت من گذاشت .مدارک رو تند و با عجله داخل پوشه فرو کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس با اجازتون ، اگر کاری با من ندارید من برم . چند روز دیگه که جواب استعلام ضامن اومد بیام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: دخترم قبلش زنگ بزن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم حتما . با اجازه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهرامی برای مرد سری تکون داد و با هم سمت در بانک رفتیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید ، معطل شدید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه سرش رو برگردونه ، به علامت منفی سرش رو تکون داد . سمت ماشین که پایینتر از بانک پارک کرده بود ، قدم می زدیم . داشت سیگار روشن می کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برای چی وام می گیری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نگرانی به دود سیگار که به خاطر وزش باد دقیقا توی صورت من میومد ، نگاه کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می خوام ماشین بخرم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_آفرین دختر باید مستقل باشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان کچلم می کرد ، تازه اگر مهرنازم خونمون بود که دیگه کارم تموم بود . از پشت سرش رد شدم و سمت دیگه ش رفتم . سرش رو برگردوند و با تعجب نگاهم کرد . به سیگارش اشاره کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دودش ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیگارش رو خاموش نکرد ، فقط لبخند جزئی و کجی زد . به ماشین رسیدیم و سوار شدیم . تمام حواسم به این بود که پالتوم بوی سیگار نگرفته باشه و به صورت نامحسوسی یقه ی پالتوم رو بو می کردم . راه نیوفتاد ، سمت صندلی من برگشت و خیره شد . از اون جاییکه به چشماش زل نزده بودم ، فکر کردم پیاده رو ، رو نگاه می کنه . حتی برگشتم و سمت نگاهش رو دید زدم . خبری نبود که ! سرم رو چرخوندم . به من زل زده بود . من ولی نتونستم توی چشمهاش خیره بشم ، به داشبرد نگاه کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به شونه م ضربه ی آرومی خورد که بدنم رو به سمت در ماشین کشیدم . به دستش که به شونه م زده بود نگاه کردم . این چی بود توی دستش ؟ کارت ملی من دست اون چیکار می کرد ؟ با اون زده بود به شونه م ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شلخته ... بی نظم ... دود سیگارو می بینی ، کارت ملیت رو نمی بینی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فردا باید با مامان می رفتیم پیش فرزانه خانوم و میوه و شیرینی می خریدیم . پنج شنبه هم تمییز کاری و گرد گیری بود که خب خودم باید ترتیبش رو می دادم . جمعه هم قرار بود ، شاه بیاد با لشکرش ... شاهزاده ها دور و برش ... واسه پسر کوچیکترش ! البته دیگه هیچ اهرم فشاری برای جواب مثبت دادن وجود نداشت . فقط می خواستم خواستگاری رو تجربه کنم و روی زن دایی رو کم کنم . جلوی پنجره ی آشپزخونه ایستاده بودم و به قطره های درشت بارون که برای من مثل آینه دق شده بود ، نگاه می کردم . درز پنجره پر از آب شده بود و دوده و گرد و خاک روی سطح آب شناور بود . صحنه مشمئز کننده ای بود . رو ترش کردم و سمت چوب لباسی رفتم . پالتوم رو پوشیدم . یه ربع بشتر از زمان کاری گذشته بود و من هر چقدر منتظر شده بودم شدت بارون کم نشده بود . امروز باید سر و ته لباس رو هم میاوردم ، فردا وقت آزاد نداشتم . بی حوصله سمت میز رفتم و تلفن رو برداشتم و داخلی بهرامی رو گرفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با اجازتون من دارم می رم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ به سلامت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر سایبون جلوی در ایستاده بودم و منتظر بودم ، شاید شدت بارون کم بشه تا از خیابون رد بشم . اون سمت اگه ده دقیقه ای پیاده می رفتم یک سری لباس فروشی پشت سر هم بود . بی فایده بود کیفم رو توی سینه با دو دست ضربدری جمع کردم و سمت خیابون رفتم . چراغ سر چهار راه داشت قرمز می شد و ده ثانیه بیشتر نمونده بود . دو قدم بیشتر توی خیابون نذاشته بودم که یه تاکسی به هوای رد کردن چراغ توی همین چند ثانیه گازش رو گرفت . با ناباوری سرم رو پایین آوردم و به آب سیاه و گندیده ای که روی پالتوی کرم رنگم پاشیده شده بود و تا زیر شکمم رسیده بود نگاه کردم . مردک حتی نرسیده بود که از چراغ رد بشه و فقط گند زده بود به لباس و اعصاب من . سمت تاکسی رفتم و درش رو با ضرب باز کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: مستقیم میری بیا بالا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه کوری ؟ نمی بینی کف خیابون آب جمع شده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جز راننده که مرد جا افتاده و سیبیل تاب داده ای بود ، یه زن و پسربچه ی هفت یا هشت ساله ای هم که عقب ماشین نشسته بودند ، زل زده بودند به من . مرد به خودش اومد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: کور باباته دختره خر ! ببند درو چراغ سبز شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن غرغر کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: دخترجون بارونه دیگه ! شما جوابشو نده آقا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داغ کردم . لبهام رو به هم فشار دادم ولی بازم صدام واضح شنیده شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابای خودته ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد زیر لب چیزی گفت و در ماشین رو باز کرد که یقه ی پالتوم با مانتوی زیرش از پشت گردن کشیده شد و عقب رفتم . نود درجه من رو به سمت پیاده رو چرخونده بود و من فقط صورت خندون ایمان رو دیدم . سرم رو که برگردوندم ، پالتوی بهرامی فقط توی زاویه دیدم بود . سرش رو توی تاکسی کرده بود و چیزی گفت که راننده هم نشست و در رو بست . بهرامی هم در رو آروم بست . جواب راننده تاکسی رو نداده بودم و یک سری فحش قطار شده توی گلوم گیر کرده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: یه دعوای حسابی بعد ازعمری می خواستیم تماشا کنیم ، این پیرمرد نذاشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زور زدم لبخند بزنم ولی نشد . هنوز کفری بودم . به بهرامی چه مربوط بود ؟ چرا یقه ی منو از پشت گرفته بود ؟ بهرامی برگشت و فقط یه نگاه به پایین پالتوم کرد و نگاهش رو چرخوند . هر سه تامون زیر بارون خیس شده بودیم ولی شدت بارون کمتر شده بود . من و ایمان پشت سر بهرامی داخل پیاده رو اومدیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: علیرضا شب میام پیشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: شام درست نکن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهرامی نوک نیم بوتهای مشکی ساده ش رو به هم می زد و به نقطه ای روی زمین کنار کفشهاش نگاه می کرد . شاید ته سیگار خیس خورده و له شده ای که در حال شکم پاره شدن بود و توتون و فیلترش داشت بیرون میزد . ایمان ولی به بهرامی نگاه می کرد . یه نگاه تجزیه و تحلیل کننده از اون نوع که فقط یه دوست چند ساله می تونه به دوستش بندازه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یا ایمان به صورت غیر مستقیم داشت اشاره می کرد که برو رد کارت صحبت دوستانه ست ! یا من بدبین شده بودم . ولی در هر دو حالت باید یه تاکسی دربست می گرفتم تا خونه و می رفتم پی کارم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید اگه اینطور ... تقصیر من نبود . با اجازتون من برم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" خداحافظ " ایمان اولین چیزی بود که شنیدم . چند لحظه ی کوتاه به هوای شنیدن خداحافظی بهرامی کیف و لباسم رو مرتب کردم . چیزی که نشنیدم ، " خداحافظ " آرومی گفتم و به سمت خیابون چرخیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می رسونمت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با من بود ؟ شک کردم و نیم نگاهی انداختم . داشت نگاهم می کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه ممنون مزاحم نمی شم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایمان به هیچ کدوممون نگاه نمی کرد . گوشیش رو بیرون آورد و با مبایلش مشغول شد . احساس کردم از پیشنهاد بهرامی اصلا خوشش نیومد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ همون سمت می رم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف که نمی زد . ضبطم که روشن نمی کرد . بارونم که خدا رو شکر خیلی به موقع ، دقیقا زمانی که من به لجن کشیده شدم و برنامه ی خرید هم مالیده شد رفت ، بند اومده بود . فقط صدای بوق میومد و منظره دلچسب دستایی که از پنجره ماشینها بیرون میومد و گاهی یه کله هم پشت بندش می زد بیرون که نعره می کشید : " برو دیگه گوساله " !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ معلم که نیستی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشت به من می گفت دروغگو ؟! جا خوردم و سرم رو از خیابون به سمتش برگردوندم . خواستم بگم معلومه که هستم ، داشت جدی و متفکر به روبروش نگاه می کرد . آدمی نبود که دو بار فرصت راست گفتن رو بهت بده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مسئول آزمایشگاه دبیرستان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واکنشش نگاه گذرایی به بیرون پنجره بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ آخه تا اون جایی که یادم میاد ، معلما اونم از نوع مونثش وسط خیابون شاخ و شونه نمی کشن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تمام آب کثیف خیابون رو روی هیکلم خالی کرد ، تازه به جای عذرخواهی فحش داد ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالت صورتش ته مایه ی تمسخر گرفته بود . ادامه ندادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما هیچ وقت به من حق نمی دید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه مرحله هم بالاتر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستهام رو توی هم فرو کردم و زیر بغلم زدم . نیم نگاه دلخوری بهش انداختم . ترافیک مرکز شهر رو رد کرده بودیم . خبری از بوق و ماشینای توهم رفته نبود . حالا می شد منظره ی بارون رو دید با خیابونایی که توی دود و سیاهی خیس خورده بودند .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس خاصی داشتم . یه جور کشش به آدمی که توی محدوده ی چند سانتی من نشسته بود و این روزا به صورت متناوب به حریم شخصی هم نفوذ می کردیم . نفوذ که البته چه عرض کنم توی محدوده ی شخصی هم یورتمه می رفتیم ! دوست داشتم نگاهش کنم ولی دیگه دختربچه 18 – 19 ساله نبودم که خودم رو تابلو کنم و به لاشخوری مثل پویا پر و بال بدم . فقط گاهی به هوای دید زدن اون سمت خیابون و درست رفتن مسیر ، نگاهش می کردم . شونه های پهن و استخونی ای داشت و برجستگی کوچیکی توی انحنای گردنش . پوستش گندمی بود و موهای پر و تقریبا کوتاه قهوه ای رنگی داشت که چون همیشه به سمت عقب بود پیشونی بلندش کاملا توی دید بود . در کل که نگاهش می کردی ، گرما رو از رنگ و روش حس می کردی . هر چند نگاهش بسیار خنثی و سرد بود . نه اینکه نگاهش رو کنترل کنه و ظاهر لوکس سرد و بی تفاوتی رو به صورت ژست گونه روی صورتش گیره کنه . نه واقعا ته نگاهش هیچی نبود . شاید گاهی که عصبانی می شد ، یه سر سوزن حرارتی ته چشمهاش می دیدی ولی اونم لحظه ای بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این همه نزدیکی کمال استفاده رو کرده بودم و بعد از بالا پایین کردن قیافه ش ، داشتم ساعت بند چرمی پهن سیاهش رو نگاه می کردم . به جز دستبند چرمی ای که همیشه دستش بود . انگشتر با نگین بزرگ و کهربایی رنگی هم دستش بود که به نظرم اصلا به سن و سالش نمی خورد . اگر من به جاش بودم ، اگر این انگشتر آخرین یادگاری پدر مرحومم بود ، بازم نمی نداختمش ! انقدر یقه اسکی می پوشید که تا الان چیزی شبیه زنجیر توی گردنش ندیده بودم . پلیور یقه هفتش ولی این امکان رو بوجود آورده بود تا یه دید مختصری هم اون سمت بندازم . قدم کوتاهتر ازش بود و اشراف کامل نداشتم . توی صندلیم صاف نشستم و یه نگاهی انداختم . نه چیزی گردنش نبود انگار . خواستم سرم رو برگردنم که به لحظه نکشیده ، چشمهاش رد نگاهم رو گرفت . انقدر خجالتی بودم که بخوام همون لحظه در ماشین رو باز کنم و خودم رو پرت کنم وسط خیابون ! موهام رو که اومده بود توی صورتم ، زدم پشت گوشم و به آینه بغل کنار پنجره ی سمت خودم زل زدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_چی می گی تو آخه دختر جون ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحنش آمیخته به خنده ملایمی بود . ولی برای من از پس گردنی هم دردناک تر بود . نمی دونم شنید یا بیش از حد آروم گفتم ، ولی لب زدم " هیچی " .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر می کنم نوبت اون شده بود تا نگاه کنه ، چون دست چپش به فرمون بود و متمایل به من نشسته بود . مثل نیم ساعت پیش عنق و توی قیافه نبود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا ادامه تحصیل نمی دی ؟ فوق بگیری ... چه می دونم دکتری بگیری ... سنت که کمه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش تیز نبود ، بالا و پایین نمی کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فوق و دکتری هم که داشته باشی آخرش باید برای کار معرفی بشی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این حرفا همش حرف دهن مردمه . آدم که دهنی یکی دیگه رو نمی خوره !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداش از جای گرم بلند می شد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما خودتون مدرک تحصیلیتون چیه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تن صدام آروم بود . با تردید پرسیده بودم . ترسیدم بزنه توی ذوقم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مکانیک می خوندم . سال آخر دانشگاه درسمو ول کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل من حماقت کرده بود ! به سمتش چرخیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا آخه ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو برگردوند . چند لحظه ای نگاه نرم و نوازش گری کرد و از حریم شخصیش پسم زد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_تا اینجا رو از روی برگه ی استخدام یادم بود . از اینجا به بعد آدرس بده دختر جون !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل احمقا نشسته بودم روی مبل و پاهام رو بغل کرده بودم و توی فکر بودم . لحظه ی آخر یقه ی پالتوم رو از پشت سر درست کرده بود و گفته بود " به سلامت " . هر چند خودش یقه ی پالتوم رو موقعی که کله م رو کرده بودم توی تاکسی از پشت گرفته بود و خراب کرده بود ! از به یاد آوردن دو سه باری که به من گفته بود ، " دختر جون " لبخند زدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان هویج نگینی خورد می کرد و گاهی نگاهم می کرد . می گفت آدم باید همیشه فریزرش پر از اینجور خرت و پرتا باشه . بوی سرخ کردنی هم خونه رو برداشته بود . وقتی اومده بودم خونه ، داشت یه خروار بادمجون و کدو سرخ می کرد . لابد مامانم داشت درباره ی عروسی من خیالبافی می کرد . منم که از عصر همینجوری دربست توی حال و هوای بهرامی مونده بودم . چند سالش بود که انقدر سن بالا می زد ؟ بس که حساس بود و تا دری به تخته می خورد اعصابش خراب می شد . اگه مثل این حمید ، انقدر شنگول و بی خیال بود ، جوون مونده بود . مردیکه نزدیک چهل سالش بود ولی مثل پسرای 27 ساله مونده بود !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: مهسا لباس نخریدی حالا چی می پوشی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سارافون لیه با جوراب شلواری و بولیز سورمه ایه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: نه بابا زشته ! رسمی بپوش کت دامن نخودیه که عقد خواهر حمید پوشیدی ، بپوش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- که توی تنم لق می خورد ، مثل دلقکا شده بودم . چه خبره مگه ؟ آشناییه دیگه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: خانواده ی پسره مذهبین ، زشته با جوراب شلواری . این همه لباس داری ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من همینم . خوششونم نیومد هری !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: فردا با مهرناز برو خرید ، من خودم کارا رو می کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان اذیت نکن دیگه ! به شماها چه ؟ دو روز دیگه شوهر کنم ، سر لباس پوشیدن هی بزنیم توی سر و کله ی هم خوبه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و هندزفری و بند و بساطم رو برداشتم و سمت تختم بردم . نمی ذاشت دودیقه توی حال خودم باشم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرزانه خانوم سشوار رو گرفته بود روی سر مامان و موهای عسلی مامان رو فرم می داد . خیلی خوشگل شده بود . کاش همیشه مرتب بود و به سر و وضعش می رسید . کار رنگ موش خوب بود . هر چند گند زده بود توی ابروهای من و به توصیه مامان شبیه شاهزادده های قاجار ابروهام رو مرتب کرده بود . به محض اینکه می رسیدم خونه مثل همیشه ، تهشون رو ، رو به بالا ، با تیغ می زدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرناز رسیده بود خونه و به توصیه ی مامان ده دست از لباساش رو آورده بود تا من بپوشم و انتخاب کنم . ولی هر دوتاشون می دونستن من آخرش کار خودم رو می کنم . دایی هم قرار بود جمعه به عنوان بزرگتر ما تشریف بیارند و در راس مجلس سخن وری کنند ! لامصب یه جوریم تا چشمش به دو تا غریبه می خورد ، بحث اقتصادی راه می نداخت و از صادرات و واردات نطق می کرد ، طرف فکر می کرد نبض بازار توی دست دایی ماست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان از توی آینه مردد نگاهم کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: خیلی روشن شدش ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بابا مامان خیلیم خوبه ، ده بار پرسیدی ! بیا بریم این مهرناز رسیده 20 بارم زنگ زده .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم درد می کرد و توی اتاق راه می رفتم . مامان خون به دلم کرده بود . بوی سیگار رو از پالتوم حس کرده بود و علم شنگه راه انداخته بود که من نمی خوام تو بری سر کار و من اگه نخوام تو پول توی این خونه بیاری ، باید کی رو ببینم . می گفت خودم پول جهاز و مراسمت رو جور می کنم ، تو این دو روزم سر کن ، می ری سر خونه زندگی خودت ! می گفت معلوم نیست یه روز در میون می ری کدوم قبرستون و میای خونه ؟! فقط نگاهش کرده بودم و شکه شده بودم . زنگ زده بود مهرناز و با گریه ، همین مزخرفات رو بلغور کرده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من زیادی بودم ؟ توی خونه ی بابام زیادی بودم ؟ من می رفتم کدوم قبرستون ؟ من که کله ی صبح با اون مقنعه مضحک ، بین یه مشت شیکم و صد جور بوی عطر و عرق ، پنجه های دستم رو قفل می کردم به میله ی اتوبوس و چشمهام رو می بستم که زل نزنم به صورتهای بزک کرده ای که توی چند سانتی صورت من بود ! واسه خاطر یه بوی سیگار ؟ نقش مادر فداکار رو بازی می کرد و من نقش دختر ناخلف خانواده ؟ واقعا ؟ پشتش به زر زرای مفت دایی گرم بود که برای من جهاز جور کنه و پول حلقه و ساعت بده ؟ ندیده بود زنش روی حساب همون چند تا حرف ، صد دفعه رنگ به رنگ شده بود و امید ده دفعه با مامانش ، چشم تو چشم مونده بود ؟ تا این حد من رو نمی شناخت ، که نمی فهمید من و اون دسته بیلی که اومده بود خواستگاری هیچ رقم به هم نمی خوریم و واسه خاطر دل اون تا اینجا راه اومده بودم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندونهام رو به هم فشار می دادم و از لای دندونهام نفس می کشیدم . اشکهام بی صدا می چکید و داشتم منفجر می شدم . از حرص خم شدم و رون پاهام رو چنگ گرفتم ، انقدر محکم که ناخونهام توی گوشت پاهام فرو بره . عادت کرده بود به اون مهسای مریض گوشه ی خونه که تا سر کوچه هم با خواهش و التماس می رفت ؟ من رو اون جور مریض و پژمرده می خواست ؟ همین که کنج خونه واسه خاطر یه توهم ، جلوی دیدش مونده بودم واسش کافی بود ؟ منی که حتی دو تا دوست نداشتم که دوبار برم دور دور و با یه الدنگی تیک بزنم ؟! منی که ساعت 6 نشده بود ، ور دلش بودم که تنها نمونه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و در اتاق رو قفل کردم ، مانیتور کامپیوتر رو بلند کردم و کوبیدم به آینه ، جیغ نمی زدم ، می خواستم ، نمی تونستم . لبهام چفت هم بود و از حنجرم صدایی نمیومد ؟ از صدای خورد شدن آینه و مانیتور ، دوییده بود ، پشت در اتاق . خم شدم و موهای سرم رو توی دستهام گرفتم و کشیدم ، من شوت بودم ؟ بی عرضه بودم ؟ اگر نبودم چرا وضع من این بود ؟ چرا جلوی همه خفه خون می گرفتم ؟ تارهای مو روی دستم بود و هر چقدر زور زده بودم ، بازم صدام در نیومده بود که داد بکشم . به مهرناز تلفن کرده بود . صداش میومد . بلند شدم و کوله پشتی بزرگ و سیاه توی کمد رو بیرون آوردم . مانتو و مقنعه م رو گوله کردم و توی کیف چپوندم . پوشه ی مدارک رو که از بانک آورده بودم ، همونطور دست نخورده بود و شناسنامه و کارت ملیم هم بود ، توی کیفم انداختم . کوله رو جلوی دراور لباسهام پرت کردم و یه مشت لباس زیر و توخونه ای توش جا دادم ، جلوی آینه رفتم و لوازم آرایشم رو از بین خورده شیشه ها بیرون کشیدم و توی کوله پرت کردم . زیپش رو به زور بستم و مانتو و پالتو پوشیدم و شال سیاه ضخیمم رو روی سرم انداختم . کیف دستیم رو هم برداشتم و دراتاق رو باز کردم . با تمام قدرتم بهش تنه زدم که خورد به دیوار پشت سرش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مال خودت ، خونه بابام ، تخت خوابم ، حقوق جون کندنش ... مال خودت و اون دختر لجنت ... سر سفره ی بابام زیادی بودم ... بار مسئولیت نگهداری از من روی دوشت سنگینی می کرد ... من روی دوش تو بودم ، یا تو روی دوش من ؟ ... گفتی تا دست از پا خطا نکرده ، بکنیمش تو پاچه ی یه خری ... من معلوم نیست کجا می رم و میام ؟ من ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمتم اومد و بازوم رو با دو تا دستش گرفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: مهسا جان ، اشتباه کردم ... ببخشید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازوم رو سفت چسبیده بود و زورش هم زیاد بود . ولی زور من طبیعی نبود ، قلب و جونم رو آتیش زده بود ، اینجا داشتم جلز ولز می زدم . دستم رو با همه ی قدرت بیرون کشیدم ، که محکم خوردم توی چهارچوب و مامان افتاد روی زمین . شونه م تیر کشید . در خونه رو باز کردم و پاهام رو فرو کردم توی کفش و از لای موهای به هم ریختم ، نگاهش کردم که دستش جلوی دهنش بود و داشت گریه می کرد . برای یک لحظه دلم لرزید که برگردم و بلندش کنم ولی نتونستم . خون به دلم کرده بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان بزرگ ، پیش دستی چینی گل قرمزش رو که روش یه سیب و پرتقال گذاشته بود ، روی میز جلوی مبلی قهوه ای قدیمی گذاشت . دستهاش می لرزید و تا پیش دستی رو بذاره ده دفعه نزدیک بود سیب و پرتقال از دو سمت بشقاب قل بخورن و بیوفتن . روی مبل کنار من نشست و موهای خاکستریش رو داد پشت گوشش . چشمهاش متعجب بود و فهمیده بود یه جای کار می لنگه و روش نمی شد چیزی بپرسه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: مامانت خوبه ؟ مهرناز خوبه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبن . با مادرشوهر مهرناز سه تایی رفتن مشهد . من سرکار می رم ، نرفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باورنکرده بود . حالت صورتش تابلو بود ، شایدم من اینجور فکر می کردم . دست و بالم نمی دونم کی زخم شده بود و خونی بود و آستین مانتوم رو تا روی انگشتهام کشیده بودم که نبینه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا بزرگ خوابه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: آره سر شب قرص می خوره ، خوابش سنگین میشه . منم تنها میشینم ، کانالای تلویزیون و تا نصفه شب بالا پایین می کنم ... پسر مثل دسته گلم ، چهار شونه ، صورتش مثل ماه ، قد بلند ... پر پر شد ، اون وقت من و این پیرمرد ، پوسیده ، پلاسیده عمرمون به این دنیاست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابای منو می گفت ؟ صورتش مثل ماه بود ؟! باز سر درد و دلش باز شده بود و تهش می خواست مامان منو ناله و نفرین کنه ! هر چقدر بهش گفته بودیم که سکته ش از روی عصبانیت و ناراحتی نبوده و رگ قلبش گرفته بود ، حرف خودش رو می زد . تازه بعدش می گفت انقدر این زنه بهش چرب و چیلی و شور داده که سکته کرده ! شاهد ادعاش هم اضافه وزن مامان بود ! اشکش رو از گوشه ی چشم چروکش پاک کرد و ادامه داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: بچه های پسرمم که وفا ندارن ، یه حالی از این پیرمرد و پیرزن که این گوشه افتادن بپرسن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خدا درگیرم مامان بزرگ . گریه نکن دیگه ، دو دیقه نشستیم ، خون به دل آدم می کنی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: مهرناز چی ؟ اونم درگیره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه مهرناز به خاطر حرفهایی که مامان بزرگ به مامان زده بود ، ناراحت بود . خودشم می دونستا ، ولی باید این حرفها رو تا آخر شب ده دفعه دوره می کرد ، تا آروم می شد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من برم مانتوم رو دربیارم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و سمت جالباسی چوبی چند شاخه ی گوشه ی هال رفتم . مانتو رو درآوردم و برای شستن خون دستهام سمت دستشویی رفتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی پذیرایی برام جا انداخته بود و به خاطر من که گفته بودم ، صبح زود بیدارم کنه ، تلویزیون رو خاموش کرده بود و رفته بود بخوابه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشیم رو جلوی صورتم گرفته بودم و پیام هام رو می خوندم . نزدیک صد تا تماس بی پاسخ از خونه و خاله پری و مهرناز داشتم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" مهسا بی شعور ، حیوون ، حالش بده بیا "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" خاله جون ، بیا خونه ی ما ، بچه ها هم دلشون برات تنگ شده "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" کاش به جای بابا تو مرده بودی ، انقدر تن و بدن ما رو نمی لرزوندی . چرا خونه رو این شکلی کردی ؟ بیا مامان داره دق می کنه . "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاله پری پیام دادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" سلام . بهشون بگو خونه ی مامان بزرگم . گوشه ی خیابون نموندم ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بقیه ی پیامهای خاله و مهرناز رو باز نکردم و نخونده ، پاک کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندمین دستمالی بود که دستم گرفته بودم و دماغم رو باهاش می چلوندم و مچاله می کردم و کنار بالش می انداختم . اشکهام از کنار شقیقه هام ، لای موهام می رفت و از بالای گوشم رد می شد و یه جایی روی بالش فرود میومد . این که طاق باز ، وسط پذیرایی قدیمی خونه ی مامان بزرگ و بابا بزرگم ، روی این فرش لاکی ، خوابیده بودم ؛ اینکه وسایلم رو توی کوله پشتی مچاله کرده بودم و زده بودم بیرون ؛ اینکه خواهرم آرزو کرده بود ، من می مردم ؛ اینکه برای تنها کسی که داشتم بار بودم ، نه یار ؛ درد نبود ، رنج نبود ، لخته ی دلمه شده ی خون بود که این زندگی به جیگرم کرده بود . چند روز می موندم ؟ چی بهشون می گفتم ؟ بعدش چیکار می کردم ؟ دست از پا درازتر ، بر می گشتم خونه ؟ تازه شانس می آوردم و عمو و خانواده ش توی این چند روز اینجا سر نمی زدن . که البته تجربه ثابت کرده بود ، من آدم خوش شانسی نبودم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابابزرگ خروپف می کرد و چون خونه کوچیک بود و یک اتاق بیشتر نداشت ، بیخ گوش من بود . جوون بیست ساله هم نبودن که موقع خواب ، در اتاقشون رو ببندن و اتفاقا در اتاقشون باز بود . مامان بزرگ جوری می خوابید که از بین چهارچوب در ، تسلط کامل رو به کل خونه داشته باشه و حتی واسه دستشویی رفتن هم معذب بودم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشیم رو برداشتم و هندزفری رو توی گوشم فرو کردم و صدای موسیقی رو زیاد کردم . چند بار اومدم یه متن پر از نیش و کنایه برای بهرامی بفرستم و حتی چند تا از این گروه ها رو بالا پایین کردم ، تا شاید یه متن زهردار و مناسب حالش بفرستم ، ولی پشیمون می شدم . توی این شرایط ایده آل ، بیکارم که می شدم ، شبم کامل می شد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" واقعا لازم بود که بازش کنیم ، صحبت سازنده و پرباری بود ، شب من یکی رو که ساخت ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه پشیمون بشم ارسالش کردم . اصلا فکرش رو می کرد ، اون موقع که سیگار آتیش می زنه و می ذاره بین دو تا انگشتش ، فندک زده باشه به همون زندگی ساده و بدون هیجان من ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوابم نمی برد و فکر و خیال مامان از سرم بیرون نمی رفت . تنهایی نمی ترسید ؟ خوابیده بود یا روی مبل نشسته بود ؟ وقتی هلش داده بودم ، بدنش درد نگرفته بود ؟ کاش گریه نمی کرد و یادش رفته بود . خورده شیشه ها رو بگو ! کاش اون مهرناز بی خاصیت تمییزشون کرده باشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشیم روی قفسه ی سینه م بود که آهنگ قطع شد و ویبره رفت . مامان بود ؟ شاید جواب می دادم ... شاید راضی می شدم و شبانه بر می گشتم خونه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان نبود ، بهرامی زنگ زده بود . تماس رو وصل کردم و پتو رو روی سرم کشیدم . درسته که خواب بابابزرگ سنگین بود و گوش مامان بزرگ هم خوب نمی شنید ، ولی کور که نبودن ! به خصوص که مامان بزرگ شبها تا صبح ده دفعه می رفت دستشویی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ می خوای شبت رو بیشتر از این بسازم ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کف دستم رو ، روی موهای چسبیده به صورت مرطوبم کشیدم ، تا از صورتم کنارشون بزنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیشتر از این ؟ فکر نمی کنم بتونید !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدام گرفته بود و نمی شد کاریش کرد . شاید گرفتگی صدام ، باعث شد چند لحظه سکوت کنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از من طلبکار نباش ... من حوصله ی این رفتارای بچگونه رو ندارم . حوصله ی جملات دو پهلو رو ندارم . من نمی فهمم این یه کف دست گوشی چه اعتماد به نفسی به تو و هم قدای تو می ده که پشتش انقدر قدتون بلند میشه ، زورتون زیاد میشه و زبونتون دراز !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساکت شد . من طلبکار بودم ؟ من یا اون ؟ اون که همیشه ی خدا محق بود . اون رو نمی دونم ولی من داشتم به صدای نفساش گوش می کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب چی بگم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشید و گاردش رو باز کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرا گریه کردی ، دختر جون ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین یه جمله کافی بود تا دوباره چشمهام گرم بشه و پر آب . اشکهام دوباره توی همون مسیر قبل از لای موهام گذشتن . دماغم رو ناخودآگاه بالا کشیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اه ... چرا داری گریه می کنی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر می مردم ، هم توی اون لحظه دهنم رو باز نمی کردم . نمی خواستم صدای دو رگه و لرزونم رو بشنوه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر می کنم حالا اون بود که داشت به صدای نفسهای من گوش می کرد . دست آزادم رو پی پیدا کردن یه دستمال کاغذی ، اطرافم کشیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستمال کاغذی رو روی چشمهام و بعد بینیم کشیدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید . نباید اون جمله رو می نوشتم و می فرستادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش رو کلافه فوت کرد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خیلی خب ...خداحافظ .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظ آرومی گفتم . داشتم نفس کم میاوردم . پتو رو از روی صورتم کنار زدم و دستمال کاغذی های دور و بر بالش رو جمع کردم و بلند شدم تا صورتم رو بشورم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند مشت آب به صورتم زدم . پلکهام باد کرده بود و موهای کنار صورتم به هم چسبیده بودن . از دستشویی بیرون اومدم . اصلا با اینجا کنار نیومده بودم . تا صبح دق نمی کردم ، خوب بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیام داشتم . اونم از بهرامی . روی بالش نشستم و بازش کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

" آفرین ... توام امشب منو ساختی ! "

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باورم نمی شد که تموم شده بود . دفترچه ی حسابم رو باز کردم و دوباره نگاهش کردم . وقتی مسئول تسهیلات گفته بود ، " برو خدا به همرات " ، انگار بعد از چند وقت گرما توی بدنم جریان پیدا کرده بود . بابا ، پس گاهی از اون ور ، یه نگاهیم به دختر کوچیکت می انداختی ؟! حواست به من بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماشین نمی خریدم ، پشتم انقدر گرم نبود که برم زیر دو تا قسط و ماشین بخرم . خراب می شد ، پنچر می شد ، کی بود بیاد به دادم برسه ؟ روی داییم حساب می کردم ، یا شوهر مهرناز ؟ دعوای دیشب بهم فهمونده بود ، پشتم به هیچ چی و هیچ کس گرم نیست . ته تهش که می رسید ، مهمون بودی ، بار بودی . مامان گفته بود ، یه چند روزم دندون روی جیگر بذار ، بری خونه ی خودت . پس خونه ی خودم نبود ، تخت خودم نبود . امانت هایی بودیم توی خونه ی پدری که بعد از ابن که بررسی می شدیم ، سبک و سنگین می شدیم ، لک دار و کرمو که نبودیم ، تحویل خریدار می شدیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید بر می گشتم خونه ، شاید مامان رو بغل می کردم و می بوسیدمش ، شاید اون واسه من شام می پخت و توی ظرف غذام رو پر می کرد ... ولی هیچ چی عوض نمی شد ، دیگه اون طور با دل قرص نمی خوابیدم ، دیگه خواب خرگوشی نمی دیدم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی صندلی سرد و فلزی بانک بلند شدم . خبری از ناهار نبود و باید یه چیزی بیرون می خوردم و برمی گشتم مدرسه . ساعت 3 بچه ها آزمایشگاه داشتن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار خیابون ایستاده بودم و داشتم بین فست فود های این ور و اون ور خیابون ده ، بیست ، سی ، چهل می کردم که گوشیم توی جیبم ویبره رفت . از صبح یه چند باری مهرناز و خاله زنگ زده بودن که جواب هیچ کدومشون رو نداده بودم . این دفعه ولی بهرامی بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام . سر کاری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه اومدم بانک .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید