بر باد رفته داستان زندگی عاشقانه و پر فراز و نشیب یک دختر زیبای جنوبی به نام اسکارلت را روایت می کند که در شرایط نابسامان جامعه و جنگ های داخلی توانست روی پای خود بایستد و کسب و کار خودش را راه بیندازد. او در زندگی خصوصی اش سه بار ازدواج می کند، با چالش های عاشقانه متعدد روبرو می شود و روابط نا موفقی را تجربه می کند در حالی که تا پایان کتاب بار یک عشق شکست خورده روی قلبش سنگینی می کند.

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۰ ساعت و ۲۱ دقیقه

مطالعه آنلاین بر باد رفته قسمت اول
نویسنده شیوا و دلنشین است. ماجراهایش نفس آدم را بند می آورد. این کتاب را چاپ کنید ضرر نخواهید کرد. پیشنهاد می کنم اسمش را بگذارید «فردا روز دیگری است».

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اما مارگارت این نام را نپسندید. در صدد یافتن نام بهتری بود. چند عنوان به نظرش رسیده بود، مثلاً «آن ها باری غم انگیز بر دوش داشتند»، «سنگ میل شمار»، «نه در طالع ما»، و از این قبیل. اما هیچ راضی کننده نبود. تا این که در اکتبر 1935 بر حسب تصادف، گمشده اش را یافت. یک روز که مجموعه آثار «ارنست داوسون» شاعر انگلیسی را ورق می زد، به سطری برخورد که می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ای روح گمشده من، خیلی چیزها را از یاد برده ام، خاطراتم یک سره بر باد رفته است.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در صفحه 397 کتاب نیز اسکارلت به نجوای درون می گفت: «آیا تارا هنوز برجاست؟ شاید این کشتزار شکوهمند با توفانی که از فرار جوجیا گذشت بر باد رفته باشد!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عجله تلگرافی برای ناشر فرستاد. صبح روز بعد پشت میز صبحانه جوابی به این مضمون از لاتام دریافت کرد: «صدبار آفرین به خاطر بر باد رفته.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما هنوز 6 ماه دیگر کار بی وقفه لازم بود. اصلاحات اساسی صورت گرفت، خط زد، دوباره نوشت. صفحات را از وسط قیچی کرد و چسباند. فصل آخر را با تیغ تراشید و تجدید کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاقبت معجزه تکمیل شد. پس از ده سال زحمت و بی خوابی سرانجام «خاطر بر باد رفته» به پایان رسید. آمده چاپ شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بخش اول

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل اول

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت اوهارا ( Scarlett O'Hara ) زیبا نبود، اما مردانی مثل دوقلوهای تارلتون که شیفته جذابیّت او بودند کمتر متوجه این نکته می شدند. در چهره اش آمیزه ای از سیمای ظریف و اشرافی مادرش فرانسوی و صورت متین و شاداب پدری ایرلندی مشاهده می شد. ترکیب چانه و آرواره اش سیمایی جذاب به وجود می آورد. از چشم هایش سبزی روشنی بیرون می ریخت که از رنگ میشی فاصله می گرفت و مژگان زبر و سیاهش در انتها کمی برگشته به نظر می رسید. ورای آن ها، ابروهای پرپشت و سیاهش اُریب به سوی بالا امتداد یافته، خطی شگفت انگیز بر پوست سفید ماگنولیایی او می کشید. پوستی از آن دست که زنان جنوبی به آن افتخار می نمودند، و از آن ها در مقابل آفتاب داغ جورجیا با کلاه، توری و دستکش، به شدت محافظت می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در بعد از ظهر یکی از روزهای نشاط انگیز آوریل سال 1861، اسکارلت همراه استوارت و برنت تارلتون در ایوان سرپوشیدۀ تارا، خانۀ اربابی کشتزار پدرش، در سایه ای خنک نشسته بود. آن روز بسیار جذاب به نظر می رسید. لباس تازۀ گلدار سبز رنگش از پارچه موسلن که حلقه های مواج دوازده یاردی داشت کاملاً با کفش های راحتی پاشنه پهن مراکشی که پدرش تازه از آتلانتا برایش آورده بود می آمد. کمر 17 اینچی لباسش، باریک ترین کمر در بخش های سه گانه بود و پیراهنش به قدر کافی تنگ بود که پستان های برجسته و بلوغ شانزده سالگی او را نشان دهد. دامن آراسته اش سنگینی خاصی داشت و گیسوانش را با وقار در توری جمع کرده و دست های ظریف و سفیدش را بی حرکت روی دامنش تا کرده بود. هنوز نمی توانست باطن خود را به خوبی پنهان کند. چشمان سبزش در آن صورت شیرین، بی قراری می کرد؛ خودسر، پر از شور زندگی، که با رفتار مؤدبانه اش ناسازگار و مغایر بود. رفتارش با تذکرهای مودبانه و ملایم مادر و البته مقررات خشک و خشن مامی تحت انقیاد بود ولی چشم هایش از آن خودش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طرفین او دوقلوها در صندلی های خود لمیده و از پس شیشه های مشبک به خورشید نگاه می کردند و همینطور می خندیدند و حرف می زدند و پاهای دراز خود را با آن چکمه های سواری تا زیر زانو، روی هم انداخته بودند. نوزده ساله، با شش فوت و دو اینچ قد، استخوان بندی درشت عضلانی با صورت آفتاب سوخته، موهای بود، کت آبی یک جور و شلوار خردلی رنگ، بیشتر به دو قوزه پنبه شباهت داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیرون، آفتاب غروب، اُریب می تابید و پرتو خود را به درختان زغال اخته که در زمینۀ سبز تازه دمیده و پار از شکوفه بود پرتاب مب کرد. اسب هایی که به دوقلوها تعلق داشتند کنار راه بسته شده بودند، حیوان های درشتی به رنگ موی صاحبان خود، قرمز؛ دوروبر اسبان سگ های شکاری با بی قراری می لولیدند و با صاحبان خود استوارت و برنت، همه جا می رفتند. کمی دورتر هم سک بزرگی با خال های سیاه و پوزه بند، چون اشراف زادگان دراز کشیده بود و منتظر پسرها بود که برای شام به خانه بروند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بین سگ ها ، اسب ها و این دوقلوها یک دوستی عمیق ، ورای رابطه معمولی برقرار بود. آن ها همگی سالم و تندرست بودند. حیوانات لاقید، آزاد، نرم، صاف، زیبا، خوش اندام و سرخوش، پسرها چون اسب هایشان بی پروا و باجرئت می راندند، بی پروا و خطرناک. البته با دوستان و کسانی که رگ خوابشان را به دست می آوردند، مهربان بودند و گرمی و علاقه نشان می دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگرچه آرامش زندگی کشتزار از کودکی با آن ها بود اما چهره آن سه در ایوان هیچ ملایمت و نرمشی را نشان نمی کرد. آنان قدرت و چابکی روستاییانی را داشتند که تمام زندگی خود را در دل طبیعت می گذراندند و به ندرت خود را با چیزهای پیچیده ای که در کتاب ها بود به دردسر می انداختند. زندگی در کلیتون، بخش شمالی جورجیا، نو و تازه می نمود، مطابق با معیارهای اُگوستا، ساوانا و چارلزتون بود اما کمی خام و نارس تر. بخش های آرام تر و قدیمی تر جنوب، همگی به اهالی شمال جورجیا چشم دوخته بودند، اما اینجا، در جورجیای شمالی، فقدان تحصیلات کلاسیک شرمی نداشت. مردها با کارها و مهارت هایشان مورد توجه قرار می گرفتند. تولید محصول خوب پنبه، سوارکاری ماهرانه، تیراندازی درست، رقص استادانه، همراهی کردن بانوان با ظرافت و احترام، پذیرایی چون یک نجیب زاده با لیکور، از جمله کارهایی بود که یک مرد را برجسته جلوه می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوقلوها در چنین کارهایی استاد بودند و به همان اندازه با درس و کتاب بیگانه بودند و از مدرسه و دانشگاه نفرت داشتند. خوانوادۀ آن ها ثروت زیادی داشت. صاحب بیشترین اسب ها و برده ها در آن ناحیه بود، اما پسرها از فقیرترین دانش آموزان همسایه هم کم سوادتر بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به همین دلیل بود که استوارت و برنت داشتند وقت خود را در آن بعدازظهر در ایوان تارا می گذراندند. آن ها به تازگی از دانشگاه جورجیا هم اخراج شده بودند، این چهارمین دانشگاهی بود که در عرض دو سال آن ها را بیرون انداخته بود؛ برادران بزرگتر، تام و بوید، هم به خانه بازگشته بودند و دلشان نمی خواست وقتی که دوقلوها اخراج شده اند این ها در دانشگاه بمانند. گرچه استوارت و برنت به اخراج خود به چشم یک شوخی مفرّح نگاه می کردند و حتی استوارت که از هنگام ترک آکادمی فایت ویل در سال گذشته لای کتاب را هم باز نکرده بود فکر می کرد این جالب ترین کاری است که کرده اند. اسکارلت گفت، « می دونم که شما دو تا از این که اخراج شدین اصلاً ناراحت نیستین و تام هم همینطور، اما بوید چی؟ اون دلش می خواست درس بخونه و شما اونو از دانشگاه ویرجینیا، آلاباما، کارولینای جنوبی و حالا هم جورجیا بیرون کشیدین. اون هرگز نباید ترک تحصیل می کرد. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنت با بی اعتنایی جواب داد، « اون می تونه تو دفتر قاضی پارمالی در فایت ویل کارآموزی کنه. به علاوه این مسئله اصلاً مهم نیس، ما مجبور بودیم قبل از تموم شدن ترم به خونه برگردیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- « چرا؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- « جنگ، احمق جون! جنگ به هر حال یه روزی شروع میشه، و تو که فکر نمی کنی با شروع جنگ ما باید توی کالج بمونیم، نه؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت گفت، « خودتون هم خوب می دونین که جنگی در کار نیس، » و با بی حوصلگی ادامه داد، « اینا همش حرفه. اشلی ویلکز و پدرش همین هفته پیش به پاپا گفتن که نمایندگان ما در واشنگتن دارن به-به- یه توافق دوستانه با آقای لینکلن درباره کنفدراسیون می رسن. به هر صورت یانکی ها می ترسن با ما بجنگن. جنگی در کار نخواهد بود. دیگه از شنیدن این حرف ها خسته شدم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوقلوها مثل آدم هایی که گول خورده باشند فریاد زدند، « جنگی در کار نیست؟! » استوارت گفت، « چرا، عزیزم، البته که جنگی در کار است. ممکنه یانکی ها از ما بترسن، اما بعد از ایت که پریروز ژنرال بیوریگارد اون ها رو از قلعه سامتر بیرون ریخت دیگه مجبورن بجنگن یا مث احمق ها آبروشون در کقابل همه دنیا بره و بدنام بشن. چرا، کنفدراسیون __ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت از روی بی حوصلگی دهن کجی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اگه یه دفعۀ دیگه در مورد جنگ حرف بزنی، میرم تو خونه و در رو می بندم. در تموم زندگیم هیچ وقت از کلمه ای به اندازۀ"جنگ" خسته نشدم، حالا صحبت از انفصال هم هست. پاپا صبح و ظهر و شب راجع به جنگ حرف می زنه، هر کی میاد اینجا راجع به قلعه سامتر و حقوق ایالت ها و ایب لینکلن حرف می زنه، اونقدر که حوصلم سر می ره، دلم می خواد جیغ بزنم! پسرها همه راجع به جنگ حرف می زنن، سربازهای قدیکی هم همینطور. توی مهمونی های این فصل چیز جالبی وجود نداره چون پسرها نمی تونن راجع به چیز دیگه ای حرف بزنن. من خیلی خوشحال شدم که جورجیا برای انفصال تا بعد از کریسمس صبر کرد وگرنه ممکن بود برنامه های کریسمس رو خراب کنه. اگه دوباره اسم جنگ رو ببرین، می رم توی خونه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت هر چه می گفت راست بود. نمی توانست مدتی دراز دربارۀ چیزی حرف بزند که علاقه ای به آن ندارد. اما هنگامی که سخن می گفت لبخند می زد و چاه زنخدانش را عمیق تر می کرد و مژگان برگشته و سیاه خود را به شیرینی بال های پروانه به هم می زد. وقتی اسکارلت از آن ها خواست به خاطر این که او را ناراحت کرده اند عذرخواهی کنند، پسرها چون افسون شدگان، با عجله از او معذرت خواستند. به هر حال آن ها فکر می کردند جنگ مورد علاقه اسکارلت نیست. درواقع بیشتر به این موضوع فکر می کردند که جنگ کار مردان است، نه زنان، و آشکارا موقعیت او را به عنوان یک زن دریافتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اجرای این مانور اکراه از جنگ، اسکارلت دوباره مشتاقانه بحث های خصوص را پیش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« مادرتون درباره اخراج شما دو تا از دانشگاه چی گفت؟ :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرها با ناراحتی نگاهی ردوبدل کردند. به یاد رفتار سه ماه پیش مادرشان افتادند، به یاد وقتی افتادند که به دستور رئیس دانشگاه ویرجینیا روانه خانه شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت گفت، « خُب، اون هنوز فرصت نکرده چیزی در این مورد بگه. امروز صبح قبل از این که بیدار بشه زدیم بیرون. وقتی ما اومدیم اینجا، تام هم رفت پیش فونتین ها. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- « دیشب وقتی رفتین خونه هیچی بهتون نگفت؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- « دیشب شانس آوردیم. وقتی رسیدیم خونه، اون اسبی رو که ماما ماه پیش از کنتوکی خریده بود آورده بودن. خلاصه خونه شلوغ پلوغ بود. چه حیوون گنده ای – اسب بزگیه، اسکارلت؛ باید به پدرت بگی فوراً بیاد و اونو ببینه – تو راه مهترشو حسابی مالونده، مث یه تیکه گوشت شده بود، دو تا از کاکا سیاه های ماما رو هم توی ایستگاه جونزبورو لت و پاره کرده بود، و قبل از این که ما برسیم خونه اسب پیر ماما، استرابری رو به حال مرگ انداخته بود. وقتی رسیدیم، ماما توی اصطبل بود، یه کیسه قند دستش بود و داشت آرومش می کرد. واقعاً که توی این کار استاده. کاکا سیاه ها از تیر تاق با چشم های ورقلمبیده آویزون بودن، خیلی ترسیده بودن. ماما داشت با اسبه حرف می زد، حیوون هم از دست ماما قند می خورد. واقعاً که هیچ کس مث ماما نمی دونه با اسب ها چطور باید تا کرد. وقتی ما رو دید گفت:« پناه بر خدا، شما چارتا دوباره تو خونه چیکار می کنین؟ شماها بدتر از طاعون مصری هستین! » بعد یهو اسب شروع کرد به خرناس کشیدن و عقب رفتن. ماما گفت:« از اینجا برین بیرون. نمی بینین حیوون عصبیه؟ خوشگل گندۀ من. به کار شما چارتا فردا رسیدگی می کنم! » خب، ما هم رفتیم خوابیدیم، و امروز صبح قبل از این که بتونه ما رو گیر بندازه فرار کردیم، و بوید رو گذاشتیم تا کارها رو راس و ریس کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- « فکر می کنین بوید رو شلاق می زنه؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت هم مثل بقیه مردم نمی توانست باور کند که خانم تارلتون با آن اندام کوچک، پسرهای درشت اندام خود را تنبیه کند و آن ها را با شلاق سواری کتک بزند، اگرچه بهانۀ این عمل فراهم بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بئاتریس تارلتون زنی بود که مشغله فراوانی داشت، یک کشتزار وسیع را اداره می کرد، یکصد برده و هشت فرزند داشت، به علاوه، بزرگترین مزرعه تربیت اسب در ایالت، مال او بود. بسیار تندخو و آتشی بود و از گرفتاری هایی که پسرانی به وجود می آوردند خشمگین می شد و به ستوه می آمد و از آن که کسی غیر از خودش حق نداشت اسب ها و حتی برده ها را شلاق بزند، احساس می کرد حالا با یک بار شلاق خوردن، صدمه ای به پسرها نخواهد رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت گفت، « او بوید رو شلاق نمی زنه چون اولاً پسر بزرگشه، به علاوه خیلی گردن کلفته. » آن ها به قد و قواره بلند خود افتخار می کردند، شش فوت و دو اینچ. « به خاطر همین اونو گذاشتیم خونه تا به ماما توضیح بده. خدای بزرگ، ماما باید از شلاق زدن ما دست برداره! ما دو تا نوزده سالمونه، تام بیست و یک سال داره، همچی رفتار می کنه که انگار شیش سالمونه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- « مادرتون فردا با این اسب تازه به مهمونی ویلکز میاد؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- « البته دلش می خواد، ولی پاپا میگه این اسب خیلی خطرناکه. و به هر حال دخترها نمیذارن. میگن مادرمون رو باید مث یک خانوم به مهمونی ببریم، توی کالسکه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت گفت، « امیدوارم فردا بارون نیاد. الآن تقریباً یه هفته س که داره بارون میاد. هیچی بدتر از این نیس که پیک نیک هوای آزاد به پیک نیک خونگی تبدیل بشه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت گفت، « آره، فردا هوا صاف و گرم میشه، مث تابستون. به غروب نگاه کن. تا حالا غروبی به این سرخی ندیده بودم. همیشه می تونی وضع هوا رو از غروب حدس بزنی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر سه به کشتزار بی انتهای جرالد اوهارا که شخم خورده و آماده برای کشت پنبه در مقابل افق سرخ رنگ گسترده بود، خیره شدند. اکنون که خورشید در آن سوی رودخانه فلینت با افسردگی خون آلودی پشت تپه ها فرو می نشست، گرمای ماه آوریل فروکش می کرد و جای خود را آرام آرام به خنکایی معطر می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن سال بهار زودتر آمده بود. به همراه خود باران های گرم و تند آورد و ناگهان شکوفه های صورتی هلو و زغال اخته، پهنه تیرۀ مانداب ها و دامنۀ تپه های دوردست را چون ستارگانی سفیدرنگ، خال خال کردند. کار شخم تقریباً تمام شده بود. شکوه خونین غروب، زمین سرخ و تاره شخم خوردۀ جورجیا را سرخ تر جلوه می داد. زمین مرطوب و گرسنه در انتظار دانه های پنبه بود. بالای شیارها صورتی می نمود و هنگامی که سایه بر گودال ها می افتاد قرمز، شنگرفی و خرمایی به نظر می رسید. خانه آجری سفید رنگ کشتزار، مثل جزیره ای در یک دریای سرکش سرخ برجای بود، دریایی از خیزاب های سنگ شدۀ مارپیچ، منحنی و هلالی، وقتی ناگهان در یک لحظه خروشان ترین امواج بالا می آمدند، ظاهر می شدند. در این جا شخم ها و شیارها مانند مزارع زردرنگ جورجیای میانه، یا کشتزارهای سیاه رنگ ساحلی صاف و یکدست نبود. دامنه تپه های نواحی شمال جورجیا به خاطر جلوگیری از فرسایش خاک توسط رودخانه های جاری در ته دره ها، میلیون های شیار منحنی شکل داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاک جورجیا وحشی و سرخ بود. بعد از باران، رنگ خون به خود می گرفت و هنگامی که خشک بود انگار روی آن گرد آجر پاشیده اند، بهترین زمین دنیا برای کشت پنبه بود. سرزمینی مطبوع از خانه های سفید بود، مزارع پرمحصول و مصفا داشت و رودهای زرد آرام، ولی سرزمین تضادها بود، درخشان ترین خورشید و تیره ترین سایه ها را داشت. قطعه در قطعه کشتزار و مایل در مایل مزاارع پنبه به خورشید گرم لبخند می زدند، آرام و تن آسان. در کنار آن ها جنگل های باکره برآمده بودند، تاریک و خنک حتی در داغ ترین روزها، اسرارآمیز، کمی بدشگون. کاج هایی که در باد تکان می خوردند گویی با شکیبایی پیرانه سر و ناله هایی آرام اما تهدیدکننده و ترس آور می گفتند:« مواظب باش! مواظب باش! ما یک بار تو را به دام کشیدیم. باز هم می توانیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه نفری که در ایوان خانه نشسته بودند صدای سم چهارپایان، جرنگ جرنگ زنجیرها و ابزارها و خنده و شوخی بی پروای سیاهان را هنگام بازگشت از مزرعه شنیدند. از درون خانه هم صدای نرم و آرام مادر اسکارلت، الن اوهارا به گوش رسید که به دختر کوچک و سیاهی که زنبیل کلیدهای او را حمل می کرد فرمان می داد. صدای زیر بچگانه ای جواب داد، « بله خانم. » و بعد صدای پایشان به گوش رسید که به سوی آشپزخانه می رفتند. الن می خواست غذای کارگرانی را که از کار روزانه بازگشته بودند قسمت کند. صداهای دیگری هم بود، مثل صدای ظرف های چینی و به هم خوردن کارد و چنگال نقره، سر شربت دار تارا مشغول چیدن شام بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این صداهای اخیر، دوقلوها فهمیدند که دیگر وقت رفتن به خانه فرارسیده است. اما از روبرو شدن با مادرشان زیاد راضی به نظر نمی رسیدند، به همین دلیل در ایوان تارا ماندند، تقریباً به این امید که اسکارلت آن ها را به شام دعوت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنت گفت، « ببین، اسکارلت. درباره فردا. ما از پیک نیک های هوای آزاد و مجلس رقص اطلاع نداشتیم، چون اینجا نبودیم، ولی این دلیل نمی شود تو قول رقص به ما ندهی، فقط به ما. به کسی که قول رقص ندادی، دادی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خُب، البته که قول دادم! از کجا می دونستم که شما همتون بر می گردین خونه؟ نمی تونستم ریسک کنم و بدون شریک رقص، تکیه به دیوار بدهم و فقط منتظر شما دو تا باشم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرها با صدای بلند خندیدند. « تو بی شریک رقص بمانی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« ببین، عزیزم. تو قول اولین رقص را به من و آخرین رقص را به استو (مخفف استوارت) می دهی و شام را هم باید با ما بخوری. ما هم مثل دفعه پیش روی پله ها می نشینیم و ماهی جینسی رو هم میاریم تا برامون فال بگیره. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« من فال ماهی جینسی رو دوست ندارم. میدونین به من گفت با مردی ازدواج می کنم که موی مشکی داره و سبیل هاش هم بلند و سیاهه، من از مردای مو مشکی خوشم نمیاد. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیش برنت تا بناگوش باز شد، « تو از مردای مو قرمز خوشت میاد مگه نه عزیزم؟ حالا بیا و قول بده که همۀ والس ها رو با ما برقصی و شام رو با ما بخوری. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت گفت، « اگه به ما قول بدی، ما هم رازی رو بهت می گیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت کنجکاو چون یک بچه فریاد زد، « چه رازی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« همونی که دیروز در آتلانتا شنیدیم استو؟ اگه همونه، میدونی که قول دادیم به کسی نگیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خب خانم پیتی به ما گفت. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خانم کی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« تو می شناسیش، دختردایی اشلی ویلکز که در آتلانتا زندگی می کنه، خانم پیتی پات هامیلتون – عمه چارلز و ملانی همیلتون. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« البته که می شناسم. پیرزن احمقی که هرگز دلم نمی خواد ببینمش. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خوب، دیروز تو ایستگاه آتلانتا منتظر قطار بودیم با درشکه به ایستگاه اومد، خودش با ما صحبت کرد و گفت قراره در مجلس رقص ویلگز، فردا شب، خبر یک نامزدی اعلام بشه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت ناامیدانه گفت، « می دونم این خبر احمقانه چی بوده. نامزدی چارلی هامیلتون و هانی ویلکز. سال هاست که همه می دونن که اونا بالاخره یه روزی با هم ازدواج می کنن، اگرچه چارلی خودش رو زیاد مشتاق نشون نمی داد. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنت پرسید، « تو فکر می کنی اون یه احمقه؟ یادم میاد کریسمس گذشته می گفنی دور و ور تو می پلکه و همش وز وز می کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت، « من هیچ وقت اونو تشویق به این کار نکردم، فکر می کنم اون خیلی سوسوله. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت فاتحانه گفت، « ولش کن، چون این خبر مربوط به اون نیست، نامزدی اشلی و خواهر چارلزه، دوشیزه ملانی! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره اسکارلت تغییری نکرد اما لب هایش سفید شد – به کسی شباهت داشت که بی خبر ضربه مهلکی دریافت کرده باشد و نداند که چه اتفاقی افتاده است. همانطور بی حرکت ماند و به استوارت خیره شد و او نیز بدون توجه فکر می کرد حالت اسگارلت چیزی جر حیرت این خبر نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خانم پیتی گفت که قرار بود این خبر سال آینده اعلام بشه چون حال دوشیزه ملانی زیاد خوب نبوده؛ اما به دلیل این که همه جا صحبت از جنگه، اعضای دو خانواده فکر کردن بهتره ازدواج اونا هر چه زودتر انجام بشه. بنابراین خبرش هم فردا شب موقع شام اعلام میشه. حالا که این راز رو به تو گفتیم، تو هم اسکارلت باید قول بدی شام رو با ما بخوری. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت بی اراده گفت، « البته، قول می دم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« و تمام والس ها رو هم با ما می رقصی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« آره، همه والس ها رو. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« چقدر تو خوبی اسکارلت، قول می دم همه پسرها دیوونه بشن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنت گفت؛ « بذار بشن، از پسشون برمیاییم، ببین اسکارلتپیک نیک صیح رو هم باید با ما باشی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« چی؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت درخواست برنت را تکرار کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« البته، قول می دم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسرها با خوشحالی به هم نگاه کردند، اما اندکی حیرت هم درصورتشان دیده می شد. اگرچه آن ها خودشان را محبوب اسکارلت به حساب می آوردند ولی هرگز در گذشته به این آسانی چنین رضایتی از جانب او ندیده بودند. معمولاً اسکارلت آن ها را وادار به التماس و لابه می کرد و از دادن جواب آری یا نه طفره می رفت، وفتی آن ها اخم می کردند و عصبانی می شدند می خندید و در مقابل خشم آن ها خونسردی نشان می داد. و حالا او قول داده بود که تمام فردا را با آن ها بگذراند. اجازه داده بود در پیک نیک کنارش بنشینند و تمام والس ها (آن ها نمام رقص ها را والس می پنداشتند!) را با او برقصند و شام را با او صرف کنند. به نظر آن ها این چیزی بود که به اخراج از دانشگاه می ارزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با احساس رضایتی که از این موفقیت به آن ها دست داده بود، باز هم ماندند و درباره پیک نیک و مجلس رقص و اشلی ویلکز و کلانی هامیلتون حرف زدند، سخن یکدیگر با قطع می کردند، دربارۀ آن ها جوک می گفتند و می خندیدند و اشاره هایی مستقیم می کردند که اسکارلت آن ها را به شام دعوت کند. مدتی گذشته بود و آن ها تازه متوجه شدند که اسکارلت بسیار کم صحبت می کند. فضا تغییر کرده بود. اگرچه دوقلوها متوجه نبودند، ولی آن روشنایی زیبای غروب دیگر نبود. به نظر می رسید اسکارلت کمتر به حرف های آنان توجه می کند، اگرچه جوای های درستی به پرسش های ایشان می داد. دوقلوها مدتی دست به دست کردند، حس می کردند چیزی هست که درک نمی کنند، چیزی که آن ها را درمانده می کرد و آزار می داد و بالاخره از روی بی میلی و اکراه برخاستند و به ساعت هایشان نگاه کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خورشید، آن سوی مزارع شخم زده فرو می نشست و بیشه های کنار رودخانه به شکل هایی سایه وار تبدیل می شدند. پرستوها در فضای جلوی خانه شیرجه می رفتند، جوجه ها و غازها و بوقلمون ها در حالی که به سر و کول هم می پریدند از مزارع باز می گشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت فریاد زد، « جیمز! » و به فاصله ای کوتاه، یک سیاه قد بلند، همسن خودشان، نفس زنان نزدیک شد و به سراغ اسب های بسته شده رفتو جیمز مستخدم مخصوص آن ها بود و مثل سگ ها همه جا اربابان خود را همراهی می کرد. از بچگی همبازی آن ها بود، هنگامی که دوقلوها ده ساله شدند او را به عنوان هدیه تولد به آن ها بخشیدند. با دیدن او سگ های تارلتون از روی خاک سرخ برخاستند و بی صبرانه به انتظار اربابان خود ماندند. پسرها به احترام خم شدند و با اسکارلت دست دادند و گفتند که فردا صبح زود در املاک ویلکز به انتظار او خواهند بود. آنگاه به سرعت از پله ها پایین رفتند و به طرف اسب ها یورش بردند و سوار شدند و چهارنعل، در حالی که جیمز به دنبالشان می دوید، در جاده سروها راندند و در همان حال سر به عقب گرداندند و برای اسکارلت دست تکان دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی از خم جاده خاکی که آن ها را از دید تارا پنهان می کرد گذشتند برنت افسار کشید و زیر یک درخت زغال اخته ایستاد و پیاده شد. استوارت هم توقف کرد، و پسر سیاهپوست هم چند قدم دورتر پشت سر آن ها قرار گرفت. اسب ها که دیگر فشار افسار را حس نمی کردند گردن ها را پایین آوردند و به خوردن علف های لطیف و تازه دمیدۀ بهاری مشغول شدند. سگ ها نیر آرام گرفتند و روی خاک سرخ دراز کشیدند و مشتاقانه به پرستوهایی خیره شدند که در هوایی که رو به تیرگی می رفت دسته جمعی پرواز می کردند. چهره گشاده برنت گرفته بود و کمی عصبی به نظر می رسید. گفت، « به نظر تو اون دلش نمی خواست که ما رو به شام دعوت کنه؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت پاسخ داد، « به نظرم می خواست. منتظر بودم که این کار رو بکنه، اما نکرد. فکر می کنی چرا این کار رو نکرد؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« چیزی در این مورد ندارم بگم. اما فکر می کنم باید این کار رو می کرد. به علاوه، ما تازه امروز برگشتیم و مدت زیادی بود که اون ما رو ندیده بود، حرف های زیادی داشتیم که بزنیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« به نظرم وقتی ما رو دید خوشحال شد. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« من هم این طور فکر می کنم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« و بعد، نیم ساعت پیش ناگهان ساکت شد، مثل این که سردرد داشت. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« من هم به این حالتش توجه کردم اما زیاد اهمیت ندادم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« فکر نمی کنی ما خسته اش کردیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نمی دونم. به نظر تو چیزی گفتیم که عصبانی شد؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو برای چند لحظه به فکر فرو رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نمی دونم چی بگم. به علاوه، وقتی اسکارلت عصبانیه همه می فهمن. اون نمیتونه مث دخترای دیگه خودشو نگه داره. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« آره، از این حالتش خیلی خوشم میاد. وقتی از چیزی عصبانیه اصلاً به نظر سرد و نفرت انگیز نمیاد، بلکه در مورد اون با آدم بحث می کنه. اما به هر حال حتماً ما کاری کردیم یا چیزی گفتیم که این طور سکوت کرد و مریض شد. میتونم قسم بخورم که وقتی ما رو دید خیلی خوشحال شد و خیال داشت ما رو به شام دعوت کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« فکر نمی کنی به خاطر اخراج ما از دانشگاه بود؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نه دیوونه، دیدی که تا بهش گفتیم خنده رو سر داد، به علاوه اسکارلت هم مث ما چندان به درس و کتاب علاقه ای نداره. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنت دوباره سوار شد و مستخدم سیاه را صدا زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« جیمز! »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« آقا؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« شنیدی ما راجع به چی با دوشیزه اسکارلت حرف می زدیم؟ :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نه آقا، آقای برنت چطور شده که فکر کردین من جاسوسی آدم های سفید رو می کنم؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« جاسوسی، خدای من! شما کاکاسیاه ها خوب می دونین چه خبره، چرا، دروغگو. من با چشمان خودم دیدم که اطراف ابوان می پلکیدی و پشت بوته های یاس قایم شده بودی، حالا بگو ببینم ما چیزی گفتین که باعث عصبانیت دوشیزه اسکارلت شده باشه – یا بهش برخورده باشه؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در جواب این سوال، جیمز وانمود کرد که چیزی از مکالمات آن ها نشنیده است، با حرکتی ابروهایش را در هم کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نه آقا من اصلاً توجه نکردم که شما چی با هم می گفتین، نفهمیدم چی اونو عصبانی کرد. به نظرم اومد که از دیدن شما خیلی خوشحاله، نشون می داد که دلش برای شما تنگ شده، مث یه پرنده خوشحال بود، تا اون جایی که شما خبر ازدواج آقای اشلی و دوشیزه ملانی هامیلتون رو دادید. بعدش اون رفت تو خودش، مث پرنده ای که عقاب دیده باشه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوقلوها به هم نگاه کردند و ناخودآگاه سر تکان دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت گفت، « جیمز راس می گه. ولی من نمی فهمم چرا. خدای من! اشلی برای او اهمیتی نداره، فقط یه دوستی ساده بین اوناس. اسکارلت که عاشق اون نیس، عاشق ماست. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنت سرش را به عنوان موافقت تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت، « ولی فکر نمی کنی ناراحتیش اینه که اشلی از ازدواج خودش چیزی به او نگفته، اونا دوست های قدیمی اند، قبل از هر کس باید به اون می گفت. دخترها دلشون می خواد اولین کسی باشن که اینجور خبرها رو می شنون. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خُب، شاید. ولی اگه نامزدی اونا فردا اعلام نمی شد چی؟ اون وقت به صورت یک راز، یک چیز تعجب آور باقی می موند، و یک مرد حق داره نامزدی خودش رو پنهان کنه، حق نداره؟ ما هم خودمون اگه عمه دوشیزه ملی نمی گفت هیچ وقت نمی فهمیدیم. اما اسکارلت باید می دونست که اشلی تصمیم داره یه روزی با دوشیزه ملی ازدواج کنه. خود ما چند ساله می دونیم. ویلکزها و هامیلتون ها همیشه توی هم ازدواج کردن. هر کسی می دونست که این ازدواج یه وقتی پیش میاد، درست مث هانی ویلکز که می خواد با برادر دوشیره ملی، جارلز ازدواج کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خُب، دیگه ولش کن. اما متاسفم که ما رو برای شام دعوت نکرد، به خدا اصلاً دلم نمی خواد برم خونه و به حرف های ماما درباره اخراج از دانشگاه گوش بدم. درست مث این که بار اوله. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« شاید بوید تا حالا اونو آروم کرده باشه. میدونی که این بچه چه مهارتی در حرف زدن داره. همیشه می تونه ماما رو آروم کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« آره، میتونه، ولی طول می کشه. اینقدر باید راجع به چیزهای مختلف حرف بزنه و بالا و پایین کنه تا ماما بالاخره گیج بشه و موضوع رو فراموش کنه و به اون بگه که صداشو برای تمرین وکالت نگه داره. اما وقت کافی برای این کار نداشته. شرط می بندم ماما هنوز از این اسب تازه هیجان زده است، و حتماً یادش رفته که ما برگشتیم، وقتی یادش مید که بوید رو سر میز شام ببینه. و قبل از این که شام تموم بشه عصبانی میشه و آتیش رو تند می کنه. و این تا ساعت 10 طول می کشه و بوید حتی فرصت پیدا نمی کنه که بگه بعد از صحبت رییس دانشگاه با من و تو دیگه موندن به صلاح ما نبود، بهمون توهین شده بود. و حدود ساعت 12 ماما به شدت از رییس دانشگاه عصبانی میشه و به بوید اعتراض می کنه که چرا اونو با تیر نزده. نه، قبل از ساعت 12 ما نمی تونیم بریم خونه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی تلخ میان دوقلوها رد و بدل شد. آن ها از اسب های وحشی نمی ترسیدند، بی جهت تیراندازی می کردند و آرامش مردم را به هم می زدند و همسایگان را به عذاب می آوردند اما از سرزنش ها و شلاق سواری مادر سرخ موی خود که بدون ملاحظه بر کفل آن ها فرود می آمد هراس داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنت گفت، « خَب، بهتره بریم پیش خانوادۀ اشلی ویلکز. اشلی و دخترها خوشحال میشن به ما شام بدن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نه، بهتره اونجا نریم، اونا حتماً به خاطر مهمونی فردا سرشون شلوغه، به علاوه __ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنت فوراً جواب داد، « اَه، فراموش کرده بودم، نه اونجا نمی ریم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسب ها را هی کردند و مدتی در سکوت راندند، نقشی از آشفتگی بر گونه های قهوه ای رنگ استوارت شکل گرفت. تابستان گذشته استوارت با اطلاع دو خانواده و بقیه سکنه به ایندیا ویلکز اظهار عشق کرده بود. ساکنان بخش تصور می کردند که خونسردی و آرامش ذاتی ایندیا ویلکز بر او نیز تاثیر می گذارد و آرامش می کند. به هر صورت آن ها به شدت امیدوار بودند. استوارت ممکن بود جفت خود را یافته باشد، اما برنت اصلاً راضی به نظر نمی رسید. او از ایندیا خوشش می آمد ولی از سادگی و سردی او نیز خبر داشت، و به آسانی نمی توانست عاشق او شود و در عین حال دوستی و مصاحبت اسوارت را نیز حفظ کند. این اولین بار بود که علاقه دو برادر موجب اهتلاف آن ها می شد و برنت از علاقه برادرش به دختری که به نظر او اصلاً قابل توجه نبود، متألم و دلگیر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره، تابستان گذشته در یک جلسه سخنرانی سیاسی، در جنگل بلوط واقع در جونزبورو، آن دو ناگهان از وجود اسکارلت اوهارا باخبر شدند. سال ها پیش، هنگامی که همۀ آن ها بچه بودند او را می شناختند و با هم بازی می کردند، زیرا اسکارلت هم مثل آن ها سوار اسب می شد و از درخت ها بالا می رفت. اما حالا به نظر آن ها او خانم جوان بالغی بود و جذاب ترین دختر جهان به شمار می آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین بار چشمان سبز و رقصان او توجه آن ها را جلب کرد و دیدند که وقتی می خندد گونه هایش چال می افتد، دیدند که چه دست و پای ظریفی دارد و کمرش چقدر باریک است. حرف ها و تفسیرهای زیرکانۀ آن ها باعث خنده های شادمانۀ او می شد و فکر می کردند او آن ها را جفت مناسبی می داند و همیشه خود را جلو می انداختند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز، به یاد ماندنی روزها در زندگی دوقلوها بود. از آن به بعد، هر وقت راجع به آن روز حرف می زدند، تعجب می کردند که چرا قبلاً متوجه جذابیت اسکارلت نشده بودند. آنان هرگز به یک جواب قانع کننده نرسیده بودند که چرا آن روز اسکارلت تصمیم گرفت به آن ها توجه کند. اسکارلت از روی غریزه نمی توانست تحمل کند که مردی عاشق زنی غیر از او شده است و موقعیت ایندیا ویلکز و استوارت در آن جلسۀ سخنرانی با طبع شکاری و غارتگر او توافق نداشت. نه تنها برای به دام کشیدن استوارت، بلکه برای افسون برنت نیز دلبری آغاز کرد و هر دو را تماماً در جذابیت خویش غرق نمود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا هر دو عاشق او بودند، و ایندیا ویلکز و لتی مونرو از مزرعه لاوجوی که برنت تقریباً عاشق او بود در دورترین نقطه ذهن آن ها قرار گرفتند. اسکارلت باید یکی از آن دو را انتخاب می کرد، دوقلوها هیچ وقت این سوال را از خود نکرده بودند که بازنده چه خواهد کرد. می خواستند وقتی به پل رسیدند از آن عبور کنند. در حال حاضر آن ها از این که هر دو عاشق یک دختر بودند راضی به نظر می رسیدند، زیرا حسادتی میانشان نبود. این رابطه ای بود که همسایگان را خوشحال می کرد ولی مادرشان را از اسکارلت دلی خوشی نداشت، آزار می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می گفت، « این کاملاً به نفع شماست که این دختره آب زیر کاه یکی از شماها رو انتخاب کنه، یا شاید هم هر دو تاتون رو بخواد، اون وقت باید از این جا کوچ کنین و برید به یوتا، البته اگه مورمون ها قبول کنن – که شک دارم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونچه که منو ناراحت می کنه اینه که یکی از همین روزها به جون هم می افتین و به خاطر اون دخترۀ دوروی هرزه به هم حسادت می کنین و همدیگر رو با تیر می زنین. اما شاید این هم خودش فکر بدی نباشه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از آن روز سخنرانی، حضور ایندیا، استوارت را ناراحت می کرد. ایندیا نه تنها او را سرزنش و توبیخ نکرد بلکه نگاه و رفتار او نیز نشان نمی داد که از تغییر رفتار ناگهانی اش آگاه است. او چیزی بیش از یک خانم بود. ولی استوارت هنگامی که با او تنها بود خود را تقصیرکار و بیمار احساس می کرد. می دانست که ایندیا را عاشق خود کرده و می دانست که ایندیا هنوز هم او را دوست دارد و در ته دلش حسی داشت که به او می گفت چون یک نجیب زاده رفتار نکرده است. هنوز هم به شدت از او خوشش می آمد و به خاطر نژاد اصیلش و چیزهایی که از کتاب ها به او می آموخت و صفات برجسته ای که در خود داشت به او احترام می گذاشت. اما، لعنتی، در مقایسه با جذابیت درخشان و گوناگون اسکارلت، رنگ پریده، مغموم و بی شوق و ذوق می نمود. همیشه در کنار ایندیا، جایگاهش معین و مشخص بود، اما با اسکارلت کوچکترین تصوری از خود نداشت. همین کافی بود که یک مرد را به پریشانی و حواس پرتی دچار کند، ولی این هم برای خودش عالمی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خُب، پس بیا برای شام بریم پیش کید کالورت. اسکارلت می گفت کاتلین از چالرزتون برگشته. شاید خبرهایی از قلعه سامتر داشته باشه که ما نشنیده باشیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« کاتلین، نه بابا، یک به دو شرط می بندم که اون ندونه که سامتر تو چارلزتونه، حتی نمی دونه اونجا پر از یانکی بود و ما اونارو بیرون ریختیم. اون فقط می تونه راجع به مجلس رقص و مردهایی که دوروبرش می پلکن صحبت کنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خُب، چرت و پرت هاش هم بالاخره خالی از تفریح نیست. به هر حال اونجا جائیه که می تونیم تا وفتی ماما بخوابه قایم بشیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خُب، به درک، من از کاتلین خوشم میاد، و دلم می خواد دربارۀ کارو رت و بقیه مردم چارلزتون خبرهای تازه رو بشنوم. اما چیکار کنم که نمی تونم با نامادری یانکی اون سر میز شام بنشینم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« زیاد سخت نگیر، زن بدی نیست. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« سخت نمی گیرم، براش متاسفم. از آدم هایی که براشون احساس تاسف می کنم زیاد خوشم نمیاد. زیاد خودنمایی می کنه، سعی می کنه کارهای درستی انجام بده، کارهایی که آدم احساس کنه تو خونه خودشه، اما همیشه نتیجه برعکس میشه. منو عصبی می کنه! اون فکر می کنه جنوبی ها وحشی هستن. حتی به ماما هم اینو گفته. از جنوبی ها می ترسه. هر وقت ما میریم اونجا تا حد مرگ می ترسه. مث یه مرغ مردنی گوشۀ صندلی کز می کنه، نگاهش خالی و ترسانه، با کوچکترین حرکت ممکنه قدقدش بلند بشه و پرپر بزنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خُب، نمی تونی سرزنشش بکنی، آخه تو به پای کید تیر زدی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت گفت، « اون با چوب زد تو سرم وگرنه من این کار رو نمی کردم، تازه اون که طوریش نشد. شکایتی هم نداشت، کاتلین و ریفورد و هانم کالورت هم شکایتی نداشتن. این فقط اون زنیکه یانکی بود که داد و فریاد راه انداخت و گفت که من وحشی هستم و مردم متمدن هیچ وقت از جنوبی ها در امان نیستن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« نباید ازش ایراد بگیری، اون یه یانکیه و خوب تربیت نشده، به علاوه تو ناپسری شو با تیر زدی. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« به درک. ولی باز هم نمی تونست جواب توهینی که به من شد، باشه. خودتو، پسر ماما هستی، پسر واقعی ولی آیا وقتی تونی فونتین یه تیر توی پایت خالی کرد سروصدا راه انداخت؟ نه، فقط دکتر فونتین پیر رو صدا کرد که زخمتو ببنده و ازش پرسید که تیراندازی تونی چقدر درد داره؟ بعد گفت مشروب مهارت تیراندازی اونو خراب کرده. یادت میاد تونی چقدر از این حرف ناراحت شد؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو با صدای بلند خندیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنت مشتاقانه با حرکت سر تایید کردند، « ماما واقعاً برگ برنده است، همیشه می تونی روش حساب کنی، و بدونی که کارهاش درسته و جلوی مردم آبروتو نمی بره. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت با افسردگی گفت، « آره اما اصرار داره امشب وقتی رفتیم خونه، جلوی پدر و دخترها، دیگه آبرو و حیثیت برامون باقی نذاره. این یعنی دیگه ما نمی تونیم بریم اروپا. یادت میاد که مادر گفت اگه یه دفعه دیگه مارو از دانشگاه اخراج کنن نمی تونیم به این سفر بزرگ بریم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خُب، به جهنم، برای ما که اهمیتی نداره، داره؟ چه چیز دیدنی توی اروپا هس؟ شرط می بندم خارجی ها نمی تونن چیزهایی رو به ما نشون بدن که اینجا تو جورجیا نداشته باشیم. شرط می بندم اسب هاشون تندتر از مال ما نیست و دخترهاشون خوشگل تر از دخترهای ما نیستن و می دونم که اونجا ویسکی سیاه مث ویسکی های پدر نداره. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اشلی ویلکز می گفت اونجا چقدر نمایش دیده و چقدر موزیک شنیده. اشلی اروپا رو دوست داره. همیشه ازش حرف می زنه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خُب – تو که می دونی ویلکزها چه جور آدم هایی هستن. اشتیاق غریبی به موزیک و کتاب و نمایش دارن. مادر میگه به خاطر اینه که پدربزرگ اونا اهل ویرجینیاس. میگه ویرجینیا منبع اینجور چیزهاس. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« این چیزها رو بذار برای اونا. به من یه اسب خوب بده، و یه مشروب خوب، یه دختر خوب برای عاشق شدن، یه دختر بد برای عشقبازی، بقیه هم می تونن اروپای خودشون رو داشته باشن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« من هم همینطور، همیشه ... ببین برنت! من می دونم برای شام باید کجا رفت. بیا بزنیم به مرداب و بریم سراغ آبل ویندر و بگیم که ما چارتایی مون برگشتیم تا به ارتش ملحق بشیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنت با اشتیاق فریاد زد، « عجب فکر خوبی! و اونجا می تونیم خبرهایی از ارتش بگیریم و بفهمیم که بالاخره چه رنگی رو برای یونیفرم سربازا انتخاب کردن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اگه مث یونیفرم های زوآوه باشه، من یکی که نیستم. در این یونیفرم گشاد قرمز، خودمو مث زن ها حس می کنم. این لباس ها به نظر من به دامن قرمز زنانه بیشتر شبیهه. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیمز گفت، « تصمیم دارین برین پیش آقای ویندر؟ اگه اینجوره فکر نمی کنم شامی گیرتون بیاد. آشپزشون مرده، آشپز تازه ای هم نیاوردن. یکی رو آوردن که خیلی ناشیه. سیاها میگم بدترین آشپز ایالته. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خدای من، چرا آشپز دیگه ای نمی خرن؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« سفیدای بی چیز آشغالی مث اینا، چطور می تونن سیاه بخرن؟ هیچ وقت نمی تونن سیاه خوب داشته باشن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تحقیری بی پرده در صدای جیمز موج می زد. موقعیت او محکم به نظر می رسید، زیرا تارلتون ها صاحب یکصد برده سیاه بودند و جیمز هم مثل هر برده سیاه دیگری که متعلق به بزرگترین کشتزارها بود، صاحبان کشتزارهای کوچک تر را که بردگان کمتری داشتند تحقیر می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت با لحن محکمی گفت، « برای این حرفی که زدی پوستتو می کنم. دیگه نشنوم به آبل ویندر بگی بی چیز. درسته که فقیره اما آشغال نیست؛ و لعنت به من اگه نوکرم، سیاه یا سفید، به اون توهین کنه. بهتر از اون مردی توی این منطقه پیدا نمی شه، افراد که بیخود بهش درجه ستوانی ندادن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تهدید ارباب در جیمز موثر نیفتاد، گفت، « من اصلاً این حرفو قبول ندارم، ارتش افسرارو از میون پولدارها انتخاب می کنه نه از آشغالا. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« اون آشغال نیس! نکنه می خوای اونو با آشغالای سفید پوستی مث اسلاتری مقایسه کنی؟ آبل فقط پولدار نیس. او یه خرده مالکه، نه یه مالک بزرگ. و اگه سربازهاش اونو به ستوانی قبول دارن، دیگه هیچ کاکاسیاهی حق نداره اینجور در موردش صحبت کنه. سوارها میدونن چیکار دارن می کنن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنگ سوار نظام سه ماه پیش به وجود آمده بود، درست در همان روزهایی که جورجیا از اتحادیه ایالات خارج شده بود، و از آن هنگام سربازگیری برای جنگ آغاز شده بود. هنگ هنوز بدون نام بود، هیچ تمایلی هم برای پذیرش پیشنهادها وجود نداشت. هر کس نظر خود را داشت که یا بی مورد بود و یا نامناسب. درباره رنگ و مدل یونیفرم هم اوضاع همینطور بود. عناوینی چون «گربه های وحشی کلیتون»، «آتش خواران»، «سواران جورجیای شمالی»، «زوآوه ها»، «تفنگداران محلی» (اگرچه سربازان فقط با تپانچه، شمشیر و چاقوی شکاری مسلح بودند و اصلاً تفنگ نداشتند)، «خاکستری پوشان کلیتون»، «رعد افکنان خون»، «توفنده و آماده»، همگی طرفدارانی داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارها بالاخره سامان یافت، همه چیز به ارتش واگذار شد و برخلاف نام هایی که هیاهوی بسیار آفریده بودند کلمه ساده «سواران» به عنوان نام هنگ انتخاب شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسران توسط افراد و سربازان انتخاب می شدند. زیرا در آن ناحیه کسی جر کهنه سربازانی که در جنگ های مکزیک و سمینول شرکت کرده بودند تجربه نظامی نداشت و کهنه سربازان نیز مورد اعتماد و علاقه افراد برای فرماندهی نبودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه از چهار برادر تارلتون و سه برادر فونتین خوششان می آمد، ولی در عین حال متاسف بودند که نمی توانند یکی از آن ها را برای فرماندهی بپذیرند، زیرا تارلتون ها عادت به خوردن مشروب داشتند و خیلی زود مست می شدند، وضع فونتین ها هم مثل آن ها بود. اشلی ویلکز به عنوان سروان انتخاب شد زیرا بهترین سوارکار منطقه به حساب می آمد و رفتار معقولانه او می توانست نظم و ترتیب را در هنگ حاکم کند. ریفورد کالورت درجه ستوان یکمی گرفت چون همه او را دوست داشتند و آبل ویندر، پسر یک دام گذار مرداب و صاحب کشتزاری کوچک، ستوان دوم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبل آدم باهوشی بود، هیکل درشتی داشت. بی سواد و خوش قلب بود و پیرتر از دیگر افراد سوار می نمود و در حضور بانوان ادب و احترام را بسیار رعایت می کرد. اعضای دسته سوار فیس و افاده ای نداشتند. پدران و پدربزرگ های آن ها اغلب مالکین کوچکی بودند و در یک طبقه قرار داشتند و با کار و زحمت، ثروتمند شده بودند. آبل بهترین تیرانداز هنگ به حساب می آمد که می توانست چشم یک سنجاب را در فاصله هفتاد و پنج یاردی هرف قرار دهد، به علاوه با زندگی در دل طبیعت بسیار آشنا بود. می توانست در باران آتش روشن کند، حیوانات را به دام اندازد و آب پیدا کند. افراد گروه بسیار به او احترام می گذاشتند . برایش ارزش قائل بودند و چون خیلی او را دوست داشتند درجه افسری به او دادند. آبل بدون غرور به خود افتخار می کرد، گویی چنین حسی را به خود مدیون بود. اما بانوان کشتزار و بردگان آن ها هیچ وقت نتوانستند فراموش کنند که او اصیل زاده نیست، حتی اگر شوهرانشان فراموش می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ابتدا، هنگ سواران فقط از فرزندان مالکان تشکیل شد، اسباب و لوازم نجیب زادگان هنگ عبارت بود از اسب، سلاح، یونیفرم و مستخدم شخصی. اما تعداد مالکان ثروتمند در بخش جوان کلیتون زیاد نبود و برای این که دسته سوار پر قدرتی به وجود آید لازم بود که افراد بیشتری به خدمت پذیرفته شوند. این افراد از میان فرزندان خرده مالکان، شکارچیان جنگل پایین دست، دام گذاران مرداب، هیزم شکن ها و، در موارد معدودی، سفیدپوستان فقیری که در میان همطرازان خود وضع بهتری داشتند، انتخاب می شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این مردان جوان اخیر، درست مثل همسایگان ثروتمند خود مشتاق جنگ – اگر در می گرفت – بودند؛ اما مسئله وسوسه انگیز و ظریف پول، خود را نشان می داد. تعداد کمی از مالکان اسب داشتند. همراه قاطرها، اسب ها نیز به کار مزرعه می رفتند و اضافه بر آن اسبی وجود نداشت. به ندرت مالکی پیدا می شد که چهار اسب داشته باشد. قاطر اضافی هم برای گسیل به میدان نبرد موجود نبود، حتی اگر هنگ هم می پذیرفت. سفیدپوستان فقیر اگر حتی یک قاطر داشتند خود را خوشبخت به حساب می آوردند. مردمان جنگل پایین دست و دام گذاران مرداب نه اسب داشتند و نه قاطر. آنان صرفاً از دسترنج خود زندگی می کردند و روزی خود را از شکار جانوران مردابی به دست می آوردند، زندگی آن ها عموماً از معامله پایاپای می گذشت و سال تا سال حتی پنج دلار پل نقد هم نمی دیدند. تهیه اسب و یونیفرم اصلاً در توانشان نبود. ولی همچنان که ثروتمندان، مغرور مال خود بودند. آنا نیز مصراً به فقر خویش افتخار می کردند، و هرگز از همسایگان مالدارشان چیزی را که بودی ترحم می داد نمی پذیرفتند. بنابراین برای حفظ روحیه افرادی که در هنگ نام نویسی کرده بودند و بالا بردن توان آن ها، پدر اسکارلت، جان ویلکز، باک مونرو، جیم تارلتون در واقع همه مالکان بزرگ منطقه به جز یک مفر، آنگوس مک اینتاش، پول دادند تا هنگ را با اسب و نفر تجویز کنند. نتیجه این شد که هر یک از مالکان موافقت کردند که تجهیزات پسران خود و افراد معین دیگری را فراهم کنند، اما مشکل احرای این توافق این بود که اغلب افراد هنگ تصور می کردند که قبول اسب و یونیفرم از مالکان توهینی به شرافتشان خواهد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افراد هنگ هفته ای دو روز برای مشق نظام و دعا برای شروع جنگ، در جونزبورو گرد می آمدند. توافق مالکان برای تهیه اسب هنوز به طور کامل انجام نشده بود، ولی آن ها که اسب داشتند آنچه را که مانورهای سوارکاری می پنداشتند در مزرعه پشت ساختمان دادگاه اجرا می کردند، گرد و خاک فراوانی به راه می انداختند، با صدای خشن خود هلهله می کردند و شمشیرهایی را که از دیوار اتاق های پذیرایی برداشته بودند به گونه ای انقلابی در هوا تکان می دادند. آنا که هنوز اسب نداشتند، در پیاده روی مقابل فروشگاه بولارد می نشستند و به رفقای سوار خود می نگریستند، تنباکو می جویدند و وراجی می کردند و یا در مسابقه تیراندازی شرط بندی می کردند. لازم نبود به مردان درس تیراندازی داده شود. اغلب جنوبی ها تپانچه به دست متولد می شدند و زندگی خود را بیشتر به شکار می گذراندند و اغلبشان در تیراندازی استاد بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خانه های اربابی و کلبه های مردابی، انواع اسلحه آتشین بیرون آمد و به سوی هنگ سرازیر شد. در میان آن ها تفنگ های بلند سنجاب زنی مربوط به زمانی که رودخانه آله گنی از این منطقه می گذشت، تفنگ های کهنه سرگشاد که در جنگ سمینول و مکزیک در 1812 خدمت کرده بودند، تپانچه های دسته نقره مخصوص دوئل، تپانچه های کوچک جیبی، تفنگ های دو لول شکاری و تفنگ های جدید انگلیسی ساخته شده از لوله براق و چوب مرغوب، دیده می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشق نظامی همیشه در پیاله فروشی های جونزبورو خاتمه می یافت و تا فرا رسیدن تاریکی، جنگ های ساختگی زیادی صورت می گرفت و افسران در پرستاری از کسانی که توسط یانکی های ساختگی زخمی می شدند بسیار سخت گیری می کردند. در همین نزاع ها بود که استوارت تارلتون، کید کالورت را زخمی کرد و تونی فونتین، برنت را تیر زد. دوقلوها هنگامی که از دانشگاه ویرجینیا اخراج شدند، هنگ سوار تشکیل شده بود و آنان با اشتیاق نام نویسی کردند، ولی بعد از زخمی شدن برنت، دو ماه پیش، مادرشان آن ها را روانه دانشگاه ایالتی کرد و فرمان داد که همانجا بمانند. با تاسف بسیار دوقلوها هیجان مشق نظامی را از دست دادند و اگر می خواستند همراه دوستان خود سواری کنند، نعره بزنند و تیراندازی کنند باید قید دانشگاه را می زدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنت پیشنهاد کرد، « خُب، بیا بتازیم و بریم پیش آبل. می تونیم از پایین رودخانۀ آقای اوهارا و چراگاه فونتین ها رد بشیم و به موقع اونجا باشیم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیمز اعتراض کنان گفت، « اونجا چیزی جز پوسوم و سبزی گیرمون نمیاد که بخوریم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت غرشی کرد، « شما با ما تشریف نمیارید، تشریف می برید منزل و به ماما می گید ما برای شام نمی آییم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیزم با ترس فریاد زد، « نه من نمی رم! نمی رم! اصلاً دلم نمی خواد خانم بئاتریس منو به جای شما دراز کنه. اولش از من می پرسه چرا گذاشتم شما برین، بعدش میگه چرا شما رو نیاوردم خونه تا درازتون کنه، اونوقت منو جلوی اجاق کباب می کنه مث اردک. برای همه اینا پدرمو در میاره. اگه منو با خودتون پیش اقای ویندر نبرین، مجبورم توی جنگل یمونم، اونوقت ممکنه دزدها منو بگیرن، و من ترجیح میدم اسیر دزدها بشم ولی گیر خانم بئاتریس نیفتم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوقلوها با خشم و حیرت به چهره مصمم پسرک سیاه نگاه می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خیلی احمقه اگه خودشو گیر دزدها بندازه، حتماً یه چیزی سرهم می کنه و به ماما میگه. به اندازه یه هفته حرف می زنه. قسم می خورم، کاکاسیاها بیشتر دردسرن. گاهی فکر می کنم اون هایی که از ضد بردگی حرف می زنن درست می گن. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« خب، ما حق نداریم جیمز رو به جای خدمون گیر بندازیم. مجبوریم با خودمون ببریمش. اما ببین، سیاه دیوونۀ بی حیا، اگه بخوای جلوی سیاهای ویندر بادکنی و بگی ما همیشه جوجه کباب و گوشت می خوریم و شما خرگوش پوسوم، به – به ماما می میگم و اجازه نمیدم با ما به جنگ بیای. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« باد کنم؟ برای اون سیاهای بدبخت؟ نه آقا، من رفتارم خوبه. مگه خانم بئاتریس منو مث شما تربیت نکرده؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت گفت، « اون هیچ کار خوبی برای ما سه نفر نکرده. حالا راه بیفتید بریم. »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر اسب را برگرداندند و شلاق به کفلش کشید و چون باد از زمین کنده شد و از پرچین زمین های جرالد اوهارا گذشت و در کشتزار پهناور او فرود آمد. اسب برنت هم روان شد و جیمز هم به دنبال. جیمز قاچ زین را چسبید. دوست نداشت از روی نرده ها بپرد ولی این بار مجبور بود، چون می خواست همراه اربابش باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنگامی که راه خود را از میان شیارهای سرخ رنگ گشودند و در تاریکی عمیق از تپه به سوی رودخانه سرازیر شدند برنت با صدای بلند گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« راستی استو، فکر نمی کنی که اسکارلت دلش می خواست ما رو به شام دعوت کنه؟ »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استوارت هم با صدای بلند پاسخ داد، « فکر می کردم این کار رو می کنه. پس تو هم اینجور فکر کردی ... »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل دوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دو قلوها رفتند ، اسکارلت در ایوان تارا ایستاده بود ، صدای سم اسب هایی که گویی پرواز می کردند دیگر به گوش نمی رسید. مثل کسی که در خواب راه می رود به سوی صندلی رفت. صورتش از درد مثل چوب خشک شده بود ، ناخواسته ، لبخندی به زور بر لب اورده بود مبادا دوقولها رازش را دریابند. بس که دهانش را به لبخندی گشاده نگه داشته بود عضلاتش کشیده و کوفته شده بود. از ضعف روی صندلی ولو شد. پایش را جمع کرد و زیرش گذاشت. قلبش از غصه باد کرده بود تا اینکه حس کرد آنقدر بزرگ شده که دارد سینه اش بیرون می زند . می تپید اما نه به نظم. دست هایش یخ کرده بود و ناگهان حالتی از بدبختی و بلا او را در ربود. پرده ای را همیشه آرزو می کرده ، به دست اورده و اکنون برای اولین بار با ناملایمات زندکی برخورد کرده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشلی با ملانی هامیلتون ازدواج می کند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه،چنین چیزی حقیقت ندارد! دوقلوها اشتباه می کنند. حتما این هم یکی از شوخی های آنهاست. اشلی نمی تواند ، نمی تواند عاشق ملانی باشد. هیچ کس نمی تواند عاشق دخترکوچک اندامی چون –چون موش باشد. اسکارلت باتحقیر ، چهره لاغر و بچگانه ملانی را به یاد آورد. صورتی که به شکل قلب بود و بی حالت و زشت می نمود و ماه ها بود که اشلی را ندیده بود. از سال گذشته که اخرین میهمامی در دوازده بلوط برگزار شده بود بیش از دو بار به آتلانتا نرفته بود . نه ، اشلی نمی توانست عاشق ملانی باشد ، چون –اوه ، اشتباه نمی کند –چون او را دوست داشت!اوه ، اسکارلت کسی بود که او دوست داشت –مطمئن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت صدای راه رفتن مامی را شنید ، سلانه سلانه راه می فت و از راه رفتنش کف سالن تکان میخورد. به شتاب قدم بر می داشت و سعی می کرد چهره اش را آرام نشان دهد. مامی در برابر اشتباهات ، تردیدی به خود راه نمی داد. فکر می کرد صاحب اوهاراست ، جسم و روح انها متعلق به اوست. راز آنها راز اوست ؛ و کوچکترین اشاره پنهانی کافی بود که او چون یک سگ شکاری بی رحم و درنده علامت ها و رد پاها را دنبال کند.اسکارلت به تجربه می دانست که اگر مامی را فورا قانع نکند ، مسئله را به الن منتقل خواهد کرد و ان وقت ناچار بود همه چیز را برای مادرش فاش کد و یا حداقل یک دروغ باور نکردنی بگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامی از سالن پدیدار شد پیرزنی درشت اندام با چشمانی کوچک اما هوشیار و زیرک چون فیل. او سیاه براقی بود. یا آفریقایی خالص ، تا آخرین قطره خون خود به خانواده اوهارا وفادار بود ، نقطه اتکای الن و مایه یاس سه دختر او ، و موجب وحشت مسخدمین خانه به حساب می آمد. مامی سیاه بود اما رموزی که در رفتارش نهفته بود و حسی از غرور که در او موج می زد بسیار بالاتر و بیشتر از اربابانش می نمود. در اتاق خواب سولانژ روبیلار ، مادر الن اوهارا متولد شده بود ، بانویی ظریف ، ساده ، مغرور و فرانسوی که اگر تخلفی در آداب دانی فرزندان و مستخدمین خویش می دید تردیدی در تنبیه انها به خود راه نمی داد. مامی پرستار الن بود که بعد از ازدواج همراه او از ساوانا به این ناحیه امده بود. هر کسی راکه دوست داشت به او درس اخلاق و تزکیه نفس می داد و از آنجا که اسکارلت را به شدت دوست داشت و به او افتخار می کرد درس اخلاق و تادیب و تهذیب یکسره ادامه داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آقایون تشریف بردن؟ چطور جرات کردی اونا رو برای شام دعوت نکنی میس اسکارلت؟ به پورک گفتم دو تا بشقاب اضافی برای اونا بذاره ، ادبت کجا رفته؟ خوب طرز مهمون داری رو بلد شدی ، آفرین به تو!:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آه ، خسته شدم از بس درباره جنگ حرف زدن. دیگه طاقت نداشتم سر شام هم از این حرفا بشنوم. به خصوص وقتی که پاپا هم با اونا همراهی کنه و هر سه راجع به آقای لینکلن داد و بیداد راه بیندازن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو نباید هیچ وقت ادب رو فراموش کنی ، یعد از این همه زحمتی که خانم الن و من برات کشیدیم و حالا هم بدون شال اینجا وایسادی ، هوای شب موذیه ، چقدر بهت بگم که توی این هوا وقتی چیزی رو شونت نندازی تب می کنی. بیا برو تو خونه میس اسکارلت.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت از مامی دور شد ، عمدا خود را بی خیال نشان می داد و خوشحال بود که مسئله شال باعث شده مامی توجهی به حالت چهره او نکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«نه ، میخوام همینجا بشینم و غروبو تماشا کنم. خیلی قشنگه. تو هم زود میری وشال منو میاری ، خواهش می کنم مامی ، میخوام هینجا بشینم تا پاپا برگرده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامی با بدگمانی گفت:«از صدات معلومه که سرما خوردی »اسکارلت از روی بی حوصلگی چواب داد :«نه ، سرما نخوردم ، حالا برو شالمو بیار.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامی مثل اردک به سرسرا بازگشت و اسکارلت صدای او راشنید که به مستخدم طبقه بالا فرمان میداد:«روزا ، شال میس اسکارلتو بنداز پایین.» و بعد داش را کمی بلندتر شنید :«سیاه بی ارزش! هنوز نفهمیده که وجودش برای هیشکی ارزش نداره. تا حالا خوب برای کسی کارنکرده ، این چیه انداختی ، حالا خودم باید برم بالا و شالو بیارم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناله پله ها و صدای پای آرام مامی به گوش می رسید. وقتی بازمی گشت دوباره سخنرانی خودش را شروع می کرد و در مورد مهمان نوازی و ورفتار بد اسکارلت موعظه سر می داد و اسکارلت احساس کرد که وقتی این چنین مغموم و دل شکسته است اصلا حوصله شنیدم این حرف های احمقانه راندارد. از جا برخاست ، مردد بود ، نمی دانست کجا برود تا دردی که در سینه دارد کمی فروکش کند . فکری به نظرش رسید اندک نور امیدی در دلش دمید. پدرش به دوازده بلوط ، نزد خانواده ویکلز رفته بود تا در مورد خرید دیلسی زن پورک که نوکر شخصی جرالد اوهارا بود مذاکره کند. دیلسی رییس مستخدمه ها و قابله ی دوازده بلوط بود و ازشش ماه پیش که ازدواج کرده بود پورک شب وروز به اربابش نق می زد که دیلسی را خریده تا هر دو بتواندد در یک کشتزار خدمت کنند. و ان روز بعد از ظهر بالاخره مقاومت جرال به پایان رسید وتصمیم کرفت برای خرید دیلسی اقدام کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با خود فکررکد پاپا حتما می داند که آیا این داستان نفرت انگیز حقیقت دارد یا نه. حتی اگر امروز بعدازظهر چیزی نشینده باشد. شاید چیزی توجهش راجلب کرده باشد ، یا هیجانی را در خانواده ویکلز احساس کرده باشد. اگر بتوانم قبل از شام او راببینم ، شاید بتوانم حقیقت را کشف کنم-این هم باید یکی از آن شوخی های نفرت انگیر دوقلو ها باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقت بازگشت جرالد بود و اگر میخواست او را تنها ببیند باید حتما سر جاده او را ملاقات می کرد. به سرعت از پله ها پایین رفت و محتاطانه نگاه کرد تاببیند که ایا مامی از پنجره طبقه بالا مواظب او هست یا نه. از چهره سیاه و پهن مامی با ان سر بند سفید فقط سایه ای از پشت پرده پیدا بود. اسکارلت دامن سبز خود را در چنگ گرفت و بالا کشید و به راه زد و تا آنجا که کفش های راحتی روبان دار او اجازه می داد دوید.سروهای تیره در دو طرف راه شنی با لای سر او طاقی ساخته بودند و آن خیابان طولانی را به تونلی تاریک تبدیل میکردند. به محض اینکه زیر شاخه های گره دار قرار گرفت خیالش راحت شد که دیگر کسی نمی تواند او را از خانه زیر نظر بگیرد ، آنگاه از سرعت خود کاست و آرام تر قدم برداشت. نفس مفس می زد ، اگر چه بند کفش هایش را محکم بسته بود و می توانست به دویدن ادامه دهد ، اما ترجیح دا فقط کمی تندتر راه برود. به زودی به پایان راه شنی رسید و قدم به جاده اصلی گذاشت و تا وقتی که تپه ای پر درخت را دور زد توقف نکرد ، اکنون این تپه میان او و خانه قرار داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برافروخته و نفسبریده روی کنده ی درختی به انتظار پدر نشست. کمی از موقع برگشتنش گذشته بود اما اسکارلت از این تاخیر خوشحال بود. این فرصتی بود تا نفسی تازه کند و حالت طبیعی به چهره اش بدهد تا پدرش مشکوک نشود. هر لحظه منتظر بود صدای سم اسبش را بشنود و ببیند که باسرعت زیاد ، مثل همیشه از تپه ها بالا بیاید. دقایق همچنان می گذشت اما از جرالد خبری نبود ، به جاده نگریست ، درد دوباره در دلش تلنبار شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خود فکر کرد:«نه ، حقیقت ندارد پس چرا پدر نمی اید؟» نگاهش خم جاده را که بعد از باران صبح به رنگ خون در آمده بود پایید. در ذهنش مثل یک دونده از تپه سرازیر شد و به سوی رودخانه تنبل فلینت رفت و از زمین های گل الود و باتلاقی گذشت و تپه مقابل رادر نوردید و به سوی دوازه بلوط ، جایی که اشلی می زیست شتافت. این تنها راهی بود که برایش مفهوم داشت-راهی که به سوی اشلی ، به سوی آن خانه که ستون های سفید داشت ، میرفت ؛ خانه دوازده بلوط مثل تاجی ، چون معابد یونان ،بالای تپه قرار داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خود گفت:«اوه، اشلی !اشلی!» و ضربان قلبش شدت گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ز وقتی که براداران تارلتون این شایعه مسخره را برای او تعریف کرده بودند در ذهنش حس سردی از بی اعتمادی ، تردید و بد بختی رسوب کرده بود که او را به سختی از پای انداخته بود و اشتیاقی راکه از دوسال پیش د رتب و تابش انداخته بود تهدید می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اکنون برایش حیرت انگیز می نمود که وقتی داشت بزرگ می شد اشلی تا این حد برایش جذاب نبود. در روز های کودکی بارها او را در رفا و امده دیده بود اما هیچ وقت توجهی نکرده بود. ولی دو سال پیش ف هنگامی که اشلی تازه از سفر بزرگ سه ساله خود به اروپا بازگشته بودو احترامات خود رابه او تقدیم داشته بود ، ناگهان ، عشقی عمیق تمام وجودش را فرا گرفت. به همین سادگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن روز اسکارلت در ایوان ایستاده بود و او سواره از راه رسید ، لباسی خاکستری پوشیده بود و کراوات پهن مشکای داشت که به پیراهن چین دارش خیلی می آمد. حتی حالا هم می توانست تمام جزئیات لباس او را به یاد آورد. چکمه هایش چه برقی داشت. سنجاق کراواتی که سر مدوسا ( از گورگون هایی بود که به جای مو ، مار بر سر داشت . در اساطیر یونان ذکر گورگون ها به خصوص مدوسا از بخش های جذاب است ) روی ان کنده کاری دشه بود . هنگامی که نگاهش به اسکارلت افتاد کلاه پهن پانامای اش را در دست داشت ، از اسب پیاده شده بود وعنان را به پسرک سیاه سپرده بود. وقتی ایستاد نگاهش را بالا گرفت و به او نگریست ، لبخندی زد که چشمان خاکستری اش را خمارتر جلوه داد. نور خورشید بر موهای بورش تابیده بود و آنها را چون ظرفی نقره ای در نگاه اسکارلت می نشاند و گفت :«چقدر بزرگ شدی اسکارلت» . سبک از پله ها بالا آمد و دست او را بوسید. چه صدایی داشن! چه شوری دردل اسکارلت افتاد وقتی صدایش را شنید ، مثل موسیقی ، کشیده و طنین دار می نمود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او را خواسته بود ، از همان لحظه اول ، او را خواسته بود ، به سادگی و دیوانه وار ، چون گرسنه ای که غذا میخواهد ، چون اسبی که تاختن میخواهد و چون بستر نرمی که در ان می رامد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشلی مدت دو سال در تمام ناحیه با او گردش کرده بود. در مجالس رقص ، در پیک نیک ها و گردش ها ، در مراسم خوردن ماهی کباب و در روزهای عاشقانه ، نه ان طور که با دوقلوهای تارلتون یا کید کالورت و پسران فونتین به گردش می رفت ، اما اکنون یک هفته بود که اشلی برای دیدنش به تارا نیامده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حقیقت داشت ، اشلی هرکز با او عشق بازی نکرده بود و در چشمان خاکستری اش از آن نگاه گرم و روشن که اسکارلت در مردان دیگر سراغ داشت خبری نبود .با این حال –هنوز-می دانست که اشلی را دوست دارد. نمی توانست اشتباه کرده باشد. غریز ه ، قوی تر از عقل و دانش که زاده ی تجربه بود ، می گفت که اشلی رادوست دارد. اغلب وقتی او را بانگاهی نه خمار و نه پرت ، مشتاقانه اما غمبار ، می نگریست ، اسکارلت را حیرتی در می گرفت وسرگشته بر جای می ماند. می دانست که اشلی او را دوست دارد. اما چرا چیزی نمی گفت؟ این مسئله ای بود که از آن سر در نمی آورد . خیلی چیزها ی دیگر هم بود که نمی دانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشلی همیشه با ادب بود اما دور می نمود ، فاصله داشت ، هیچ کس نمی توانست بگوید که او به چه می اندیشد و اسکارلت یکی از آنها بود . وقتی به فکر فرو می رفت همسایه ها حدس هایی میزدند و اگر درست همه می گفتند باز طبیعت محتاط و کتمان کارش همه را خشمگین می کرد. در تمام تفریحات معمول ناحیه ، خبره بود ، شکار ، قعار ، رقص و سیاست ، و بهتر از همه سواری می کرد ؛ اما با بقیه فرق داشت ، این تفریحات برای او هدف زندگی و پایان کار نبود. در شوق کتاب خواندن، موسیقی و شاعری بی مانند بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوه ، موهای بورش ، چرا تا این حد جذاب بود ، چرا اینقدر مودب بود ، وقتی از خاطرات اروپا حرف میزد آدم چه بی قرار می شد وقتی از کتاب ، موسیقی و شعر – و چیزهایی که اسکارلت علاقه ای به آنها نداشت ؛ سخن می گفت ، چرا ناگهان همه این ها خواستنی می شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب ها پشت هم ، اسکارلت بعد از نشستن با او در تاریک و روشن غروب ، هنگامی که به بستر می رفت ساعت ها بی قرار و بیدار می ماند وبه خود نوید می داد که در ملاقات بعد حتما به او اظار عشق خواهد کرد.اما دفعه بعد می آمد و می رفت و نتیجه ، هیچ بود-هیچ به جز تبی که او را در بر می گرفت ،زیادتر و داغ تر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت او را دوست داشت و اورا می خواست و او نمی فهمید. صادق و ساده بود . مثل بادی که بر تارا می وزید و رودخانه زردی که دور آن می گشت و در پایان روز از این پیچیدگی ها چیزی نمی فهمید. و اکنون ،برای اولین بار در زندگی او با یک فطرت پیچیده و ناشناس رو برو شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشلی در ردیف مردانی بود که اوقات فراغت خود را به فکر کردن می گذراندند. به رویاهای چرخان و روشن ورنگین فرو می رفت که ذره ای امکان دسترسی به آنها وجود نداشت. به دنیایی درونی کوچ کرده بود زیباتر از جورجیا وبا اکراه از ان بیرون می آمد. مردم را تماشا می کرد، نه انها را دوست داشت و نه به انها نفرت می ورزید. زندگی را تماشا می کرد نه ان را شیرین می کرد و نه تلخ. کائنات را پذیرفته بود و جایگاه او در ان ، هر جا که بود به موسیقی اش ، کتابش ودنیای بهترش مربوط می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنگامی که افکارش این همه غریب وناشناخته بود چراباید اسکارلت را گرفتار خودش می کرد. راز پنهان او کنجکاوی اسکالت رابیدار می کرد ، مثل دری که نه قفلی داشت نه کلیدی. آنچه دور و بر او بود واسکارلت چیزی از آن نمی فهمید اورا وا می داشت تا اشلی را بیشتر دوست داشته باشد و شگفتی ها و استنکاف طلب و عشق ، عزم اسکارلت را بر می انگیخت که او را فقط برای خود بخواهد. شک نداشت که روزی ظهار عشق او را خواهد شنید زیرا هنوز برای شناختن شکست ، بسیار جوان و بسیاربی تجربه بود.اکنون این خبر چون غرش تندر فرود آمده بود ، اشلی با ملانی ازدواج می کرد. نمی توانست راست باشد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا، همین هفته پیش هنگامی که در غروب از فیرهیل به سوی خانه می راندند اشلی گفت:« اسکارلت ، مطلب مهمی دارم که میخوام بهت بگم ولی نمی دونم چطور باید بگم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با وقار و ازرم نگاهش را پایین انداخت ،شادی وحشیانه ای قلبش را به تپش انداخت ، فکر کرد لحظه شاد کامی فرا رسیده است. بعد ادامه داد:«حالا نه ، تقریبا رسیدیم خونه ، وقت نیست.اوه ، اسکارلت من چه احمقم!»و شلاق به اسب کشید وهر دو تا بالای تپه تارا تاختند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت روی کنده نشسته بود. کلماتی را به خاطر می آورد که او را سخت شاد کرده بود ، اما حالا ناگهان همان کلمات مفهوم دیگری پیداکرده بود. یک مفهوم مکنون. شاید می خواست خب نامزدی اش را بدهد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه ، چه خوب می شد پاپا زودتر به خانه باز می گشت! دیگر حتی تحمل یک لحظه بلاتکلیفی را نداشت. با بی صبری تمام باز هم چشم به راه دوخت وباز هم به سختی ناامید شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینک خورشید آن سو افق پنهان شده بود وپرتو سرخش ، در کرانه جهان ، ملایم تر می نمود. آسمان نیلی به رنگ تخم سینه سرخ ، آب-سبز ، می زد و سکوت غیر خاکی گرگ و میش روستایی ، مخفیانه او را در کام خود فرو می کشید . غبارهای سایه وار دران محیط وهم انگیز دهقانی سینه مال می رفتند. شیارهای سرخ و جاده چاک چاک قرمز ، رنگ جادویی خود را از دست می دادند و به زمینی صاف وتیره بدل می شدند. آن سوی جاده، درچراگاه ، اسب ها ، قاطرها و گاوها آرام کنار پرچین ها ایستاده بودند سرشان را بالا گرفته بودند و منتظر کسی بودند که بیاید و آنها را برای شام به اصطبل ببرد. آنها سایه سایه بیشه زاری که چراگاه را محصور می کرد دوست نداشتند و گوش خود را باحرکت ناگهانی به سوی اسکارلت راست می کردند. گویی از مصاحبت او خوشوقت بودند و تشکر می کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ان گرگ ومیش شگفت انگیز ، کاج های بلند رودخانه باتلاقی که در تابش خورشید بسیار سبز می نمودند اکنون در زمینه وسمه ای آسمان ، سیاه به نظر می آمدند. صف طویلی از این غول های سیاه ،ر ودخانه تنبل را پشت خود پنهان کرده بودند. روی نپه آن سوی رودخانه دودکش بلند سفید خانه ویکلز ، آرام در تاریکی حصاری از بلوط های کهن پنهان می شد و فقط چراغ هایی که برای شام روشن شده بود ، چون نقطه هایی نورانی حضور خانه رااعلام می کرد. رطوبت گرم و معطر بهاری همراه باعطر خیس زمین شخم خورده او را با ملایمت احاطه می کردند و تمام چیزهای تازه وسبز خود را به سوی هوا می کشیدند. غروب ، بهار و سبزه های تازه دمیده در نظر اسکارلت معجزه ای شمرده نمیشد. در نظر او این زیبایی ها مثل هوایی بود که تنفس می کرد مثل آبی بود که می نوشید ، هیچگاه زیبایی را از روی هوشمندی در این چیزها ندیده بود مگر درچهره زنان ، اسبان ، لباس های ابریشمی و اشیاء ملموس. با وجود این تاریک و روشن آرامی که بر وسعت حاصلخیز تارافرود افتاده بود ذهن مغشوش او را کمی آرام کرد. این زمین را بسیار دوست می داشت ، بدون اینکه از این علاقه آگاه باشد. این زمین را دوست داشت مثل چهره مادرش زیر نور چراغ ، هنگام دعا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز هیچ اثری از جرالد در خم جاده پیدانبود. اگر اسکارلت بیش از این منتظر می شد مامی قطعا به جستجویش می امد واو را کشان و کشان به خانه می برد. همان طور که با نگاهش جاده تاریک را می جست از پایین چراگاه صدای سم اسبی برخاست واسکارت دید که اسب ها وگاوها با وحشت پراکنده شدند. جرالد اوهارا داشت با آخرین سرعت به سوی خانه می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهار نعل ، روی اسب کشیده و تنه کلفت وپا بلند شکاری خود از تپه بالا آمد ، ازدور به پسرکی شبیه بود که روی اسبی بزرگ نشسته باشد ، باد،موی بلندوسفیدش را به عقب می راند. اسب را با فریادهای بلند و ضربات شلاق به تاخت تشویق می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با دلواپسی توام با غرور مهر امیز اورا می نگریست جرالد سوارکار ماهری بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با خود فکرکرد ،«نمی دونم چرا چن وقته تا گیلاس میزنه دلش میخواد از روی پرچین بپره ، اونم بعد از اینکه پارسال همینجا سقوط کرد و پاش شکست. ما فکر می کردیم دیگه متنبه شده. به خصوص وقتی جلوی مادر قسم خورد که دیگه نپره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت هیچ رو در بایستی با پدرش نداشت ، صمیمت او با پدر بیش از خواهرانش بود. پریدن از روی موانع وپنهان نگه داشتن آن از همسرش نوعی غرور کودکانه به اسکارلت می داد ولی درعین حال ناراحت هم بود ،به یاد لجبازی های خودش با مامی می افتاد. از جا برخاست تا بهتر او را ببنید. اسب تنومند به پرچین رسید وناگهان خود را بالا کشید و چون پرنده ای سبکبال از روی ان رد شد. سوار دائما نهیب می زد ، شلاق مرتبا فرود می آمد ، باد هنوز هم موی سفیدش رابه عقب می راند. جرالد دخترش را که در سایه درختان ایستاده بود ندید. به جاده که رسید عنان را کشید. و با محبت دست بر گردن اسب کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غرور خود را خطاب قرار داد و با لهجه مردم ناحیه میت ( ( ناحیه ای واقع در استان لیمیستر ، کنار دریای ایرلند قلعه معروف تارا حاکم نشین این ناحیه بود. وشاهان این سرزمین در آن اقامت داشتند . در سال 1296 ، هنگام سلطنت ادوارد اول پادشاه انگلستان ، به تصرف این کشور در آمد . وسعت آن 903 مایل مربع است. ) گفت:«توی این دور و ور هیش کی به پای تو نمی رسه ؛ حتی درتمام ایالت.» اگر چه سی و نه سال درآمریکا زیسته بود اما هنوز لهجه خود را داشت . اسب آرام گرفت تا جرالد موهای آشفته ، پیراهن به هم ریخته و کراواتی را که پشت گوشش رفته بود مرتب کند. اسکارلت می دانست که احتیاط عجولانه او برای این است که با سر و ضع مرتب با همسرش رو به رو شود و مثل یک اصیل زاده سوار بر اسب راهوار از ملاقات همسایگان به خانه باز گردد. می دانست که این فرصت خوبی است تا فکر کند که چطور باید سر صحبت را با پدرش باز کند ، بدون اینکه مقصود اصلی اش آشکار شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند خندید و همانطور که انتظار داشت جرالد متوجه صدا شد و او را شناخت . بعد کمی جلوترراند وخم شد ، چهره بر افروخته خود را پیش آورد. با زحمت از اسب به زیر آمد چون زانویش هنوز خوب نشده بود. عنان را زیر بغل گرفت و به طرف اسکارلت آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گونه اورا نیشگون گرفت و گفت:« خب ، خانم کوچولو داشتی جاسوسی منو می کردی ، ها؟ مث خواهرت سوالن. چیزی که به مادرت نمی گی ، ها؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش در عین خشونت ، لطف و مهر مخصوصی داشت و اسکارلت زبانش را درآورد و میان دندان هایش گرفت و پیش رفت و قبل از هر چیز کراوات او را مرتب کرد. نفس جرالد روی صورت اسکارلت پهن می شد و از ان رایحه تند بوربون ( نوعی ویسکی ) آمیخته با طعم نعنا استشمام می شد. مثل مردان دیگر ، همیشه بوی تنباکو ، چرم واکس خورده و اسب می داد –بویی بود مخصوص ، آمیخته ای از بوهای مختلف که اسکارلت کاملا با آنها اشنایی داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با اطمینان پاسخ داد:« نه پاپا ، من مث سوالن اهل جاسوسی نیستم.» بعد کمی عقب تر رفت تا سر و وضع او را بهتر تماشا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد مرد کوچک اندامی بود ، کمی بیشتر از پنج فوت به نظر می آمد. ولی هنگامی که می نشست درشتی عضلات شانه و گردنش او را لاغرتر و بلند تر نشان می داد. پاهای ورزیده و توانمندش که تنه درشت او را حمل می کردند همیشه در چکمه های براق و واکس خورده قرار داشت و مثل پسر بچه هایی که می خواهند پز دهند کمی گشاد راه می رفت. اغلب مردانی که قد کوتاه دارند وقتی می خواهند جدی باشند کمی مضحک به نظر می آیند؛ ولی خروس های کوچک ( خروسی است کوچک اندام که در شهر سانتام از شهر های جاوه پرورش می یابد ) اندام هم بالاخره برای خودشان در میان مرغ وجوجه های خود ارج و قربی دارند ، وجرالد اوهارا هم چنین وضعی داشت. هیچ کس پیدا نمی شد که عقیده داشته باشد جرالد اوهارا آدم مضحکی است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شصت ساله بود وموی تابدار وسپیدش چون موجی از نقره می درخشید. در صورتش رنگی از هوشمندی دیده می شد وبقایای جوانی را هنوز نشان می داد از چشم های کوچک و ابی رنگش برقی از شوق وشور شباب بیرون می ریخت ، مثل جوانانی که پیوسته در شادکامی زیسته اند و هرگز از رنج و محنت خبری ندارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پس سالها جلای وطن ، چهره ایرلندی اش هنوز ایرلندی باقی مانده بود. صورت گرد ، قرمز روشن ، بینی کوتاه ، دهان گشاد ، وخلق و خویی مبارزه جو. هرگز خود را با مشکلات زندگی آنچنان درگیر نمی کرد. مشکلات برای او مثل کشیدن کارت های بد در بازی پوکر بود. هنوز یک ایرلندی باقی مانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در زیر این ظاهر نتراشیده ، قلبی رئوف و مهربان می تپید . رنج و محنت دیگران برایش قابل تحمل نبود ، طاقت دیدن مجازات بردگان را نداشت ، حتی از ناله بچه گربه ها و گریه کودکان ناراحت می شد. اما ازاینکه دیگران به ضعف هایی از این دست پی ببرند وحشت داشت. هر کسی که با لو آشنایی می شد بعد از پنج دقیقه به مهربانی و رحم و شفقت او پی می برد ، اما وقتی خصوصیت های ذااتی اش کشف می شد ، سخت بر می آشفت. دوست داشت وقتی صدایش را بلند می کند و فرمامی می دهد ، همه از ترس به خود بلرزند و دستوراتش را فورا اجرا نمایند. اما در سراسر املاک تارا تنها یک صدا بود که از آن اطاعت می شد –صدای آرام و نرم همسرش الن ، و جرالد این مسئله را هرگز به خود هموار نکرده بود. این رازی بود که جرالد هرگز ازآن سر در نمی آورد. الن اوضاع راطوری ترتیب می داد که همه به ظاهر از دستورات جرالد اطاعت کنند. کارها به نحوی انجام می شد که جرالد تصور می کرد این همه نظم و ترتیب از وجود او صادر می شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت کمتر از دیگران تحت تاثیر حرارت و داد و فریاد و خشم پدرش قرار می گرفت. او بزرگترین فرزند خانواده بود وجرالد اطمینان داشت که بعد از این سه فرزند ، دیگر بچه دیگری نخواهد داشت ، دلش میخواست یک پسر داشته باشد و چون نداشت با اسکارلت همچون پسر بزرگ خانواده رفتار می کرد. اسکارلت هم از این رفتار بسیار راضی بود چون طبعا بیشتر از خواهران دیگر شبیه پدر بود.خواهران دیگر یکی کارین بود که نام اصلی او را کارولین آیرین گذاشته بودند و دیگری سوالن رویایی که اسم واقعی اش سوزان الینور بود و به زیبایی ورفتار زنانه خود بسیار افتخار می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در این میان ، بین اسکارلت و پدرش یک پیمان وجود داشت که علاقه و محبت بیشتری را به وجود اورده بود. اگر جرالد می دید که دخترش بجای اینکه نیم مایل راه طی کند تا از دروازه اصلی وارد شود از پرچین می پرید ، یا تا دیر وقت روی پله ها نشسته و با پسری حرف می زند او را شخصا به شدت تنبیه می کرد اما دراین مورد اصلا حرفی به الن یا مامی نمی زد. اسکارلت هم اگر می دید که پدرش با وجود قولی که داده ، سواره از پرچین می گذرد یا مبلغی در پوکر می بازد ، برخلاف سوالن راز را نزد خود نگه می داشت . هر دو به این نتیجه رسیده بودند که افشای رازها از جانب آن دو نتیجه جز ناراحتی مادر ندارد و هیچ کدام نمی خواستند همسر و مادر خود را آزار دهند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در روشنایی کاهنده غروب ، اسکارلت پدرش را نگاه می کرد و بدون اینکه علت آن رابداند در حضور او خود را آرام و دلگرم احساس می کرد. در وجود پدر چیزی زمینی و حتی خشن وجود داشت که او راجذب می کرد. اگر چه از آن دخترهای موشکاف به حساب می آمد ، ولی دلیل این کشش و همنوایی را درک نمیکرد. نمی توانست درک کند که علی رغم توجه و تربیت منظم الن و مامی ، هنوز نقاط ضعفی دراو وجود دارد که شباهت بسیاری به ضعف های پدرش داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«حالا دیگه سر و وضعت مرتب شد. دلم نمی خواد فکر کسی فکرکنه که تو باز قولت رو فراموش کردی ، مگه اینکه خودت بخوای پز بدی. ولی فکرمی کنم دیگه بعد از اینکه پارسال همین جا پات شکست-»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خب دیگه بسه لعنتی ، کار من به کجا رسیده ، حالا دیگه دخترم به من میگه بپر با نپر.» درحالی که با صدای بلند صحبت می کرد دوباره گونه اسکارلت را نیشگون گرفت.« این دست و پا و گردن مال خودمه. دلم می خواد بشکنم ،به کسی چه مربوط ، راستی ، خانوم کوچولو ، جنابعالی بدون شال اینجا چیکار می کنین؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت درک می کرد که پدر ش می خواهد از شر این موضوع خسته کننده راحت شود ، دستش را در بازوی او حلقه کرد وگفت:« منتظر تو بودم پاپا. نمی دونستم اینقدر دیر میای. میخواستم بدونم دیلسی رو بالاخره خریدی یا نه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«البته که خریدمش. اما ورشکست شدم. هم خودشو دیدم هم دختر کوچولوش ، پریسی. جان ویکلز می خواس اونا رو همینجوری مفتی بده ، اما قبول نکردم ، گفتم جرالد اوهارا همیشه در معامله رعایت دوستی ها رو می کنه. بالاخره راضیش کردم هر دو شون رو سه هزار دلاربده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خدای من ،پاپا. سه هزار دلار؟ تو که مجبور نبودی پریسی رو هم بخری!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«مث اینکه دوباره دخترم داره از من ایراد می گیره.» لحنش کمی ملامت امیز بود.«پریسی دختر کوچولوئیه -»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت به ارامی گفت :«اره ، دیدمش خیلی هم لوسه جونور احمق. و تنها دلیلی که اونو خریدی این بود که دیلسی از تو خواست.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد سرش را پایین انداخت ، کلافه بود. در چنین مواقعی اسکارلت معمولا می خندید تا ناراحتی را ازدل او بیرون کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد گفت:« خب ، چیکار می تونستم بکنم. اگه بچه رو نمی خریدم مادرش شب وروز زار می زد، اونوقت برای ما چه ارزشی داشت؟ خب این هم برای خود من تجربه ای شد دیگه اجازه نمی دهم سیاهای ما با سیاهای مزرعه های دیگه ازدواج کنن. اینجور معامله ها ادمو ورشکست می کنه. خب دیگه ، راه بیفت خانم کوچولو ، دیر شده ، بریم خونه شام بخوریم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سایه ها اکنون تیره تر بودند ؛ آخرین انوار سبز رنگ ، اسمان را ترک کرده بودند و خنکی سبکی داشت جای عطر بهاری را می گرفت. اما اسکارلت درنگ می کرد ، نمی دانست چطور باید موضوع صحبت را به اشلی بکشاند طوری که سوءظن پدر بر انگیخته نشود. کار سختی بود ، زیرا اسکارلت در این کار اصلا مهارت نداشت ، جرالد هم چون او از این مهارت بی بهره بود و نمی توانست استادانه نفوذ کند ، با این وجود ، نفوذ اسکارلت در او بیشتر بود وجرالد به ندرت در این کارتوفیق می یافت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خب ، در دوازده بلوط چه خبر بود؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خبری نبود ، مث همیشه. کید کالورت اونجا بود. وقتی کار معامله دیلسی تموم شد ، همه تو سرسرا نشستیم و چن گیلاس عرق خرما خوردیم. کید تازه از اتلانتا برگشته ، اتلانتا وضع خوبی نداره ، اونجا همه راجع به جنگ صحبت می کنن و -»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت آهی کشید . جرالد می رفت که دوباره مسئله جنگ را پیش بکشد و ساعت ها درباره آن حرف بزند. به سرعت موضوع را عوض کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«راجع به مهمونی فردا چیزی گفتن؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«حالا که فکر می کنم می بینم که راجع به مهمونی فردا هم صحبت کردیم. میس-اسمش چی بود –اون دختر کوچولو و شیرینی که پارسال اینجا بود ، تو می شناسیش ، دختر خاله اشلی – اها ، یادم افتاد. ملانی هامیلتون ؛ اسمش همینه ، اون و برادرش چارلز تازه از آتلانتا اومدن و -»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اوه ، پس اومدن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آره اومدن. دخترک شیرین و ساکتیه. برخلاف زن های دیگه در مورد خودش حرف نزد. راه بیا دختر ، فس فس نکن. مادرت ممکنه ناراحت بشه و دنبال ما بفرسته.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلب اسکارلت از این خبر ناگهان فروریخت. امیدوار بود حادثه ای ، ملانی را در آتلانتا نگه دارد ، جایی که باید باشد. و حالامی دید که بر خلاف خواست او ؛ پدرش هم او را می ستاید و از خلق و خوی آرامش تعریف می کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اشلی هم اونجا بود؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد دستش رااز دست دخترش خارج کرد و مستقیما در چهره او خیره شد. «بله ، اونم بود. و اگه برای همین اومدی اینجا دنبال من ، پس چرا اینقد ر مِن مِن می کنی . از این شاخ به اون شاخ می پری؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت چیزی برای گفتن نداشت دلش میخواست انقدر جرات داشت که به او فرمان دهد همه چیز را بگوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اشلی اونجا بود و حال تو راهم پرسید ، خواهراشم همینطور . گفتن خیلی دلشون می خواد فردا تو رو توی مهمونی ببینن ، من هم قول دادم که حتما میری » و با عصبانیت ادامه داد :«و حالا ، دختر ، موضوع تو و اشلی چیه؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چیزی نیس.»جوابش کوتاه بود. خودش را به پدر چسباند و به او در آویخت. «بریم خونه پاپا.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرنگاهش کرد :«خوبه ، حالا این تویی که اصرار داری بری خونه. اما من همینجا می ایستم تا بفهمم موضوع چیه. حالا که فکرشو می کنم می بینم که این روزا خیلی عوض شدی. اشلی به تو چیزی گفته؟ پیشنهاد ازدواج کرده؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب اسکارلت مختصر بود:«نه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد گفت،:« پیشنهاد هم نمی کنه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در وجود اسکارلت ناگهان شعله های خشم زبانه کشید. جرالد با حرکت دست او را آرام کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«زبونتو نگه دار ، دختر خانم! امروز بعد ازظهر از جان ویکلز شنیدم که اشلی می خواد با میس ملانی ازدواج کنه. این خبر فردا اعلام میشه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستهای اسکارلت جدا شد. پس حقیقت داشت. پارگی شدیدی بر قلبش احساس کرد ، گویی جانوری وحشی او را دریده است. به چشم های پدر نگاه کرد ، کمی ترحم در آنها دید ، دردی که در آنها می دید از مشکلی بر می خاست که چاره ای برایش نداشت. جرالد ، اسکارلت را دوست داشت. مایل نبود دختر محبوبش را این چنین دچار مشکلی کودکانه ببیند. راه حلی برایش نداشت و همین به شدت او را ناراحت می کرد. الن جواب همه چیز را داشت. اسکارلت باید مشکل خود را نزد او می برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مل همیشه که هیجان زده می شد فریاد زد :« فقط خودتو مسخره کردی یا –همه ما رو؟ نکنه دنبال مردی دویدی که تو رو دوست نداره؟ اونم وقتی که همه جوون های این ناحیه از خدا می خوان با تو ازدواج کنن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خشم و غرور پایمال شده درد را از او دور کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«هیچ وقت دنبالش ندویدم. فقط –از این خبر تعجب کردم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد در مقابل او ایستاد و گفت:« دروغ می گی!» کمی مهربانی هم از لحنش احساس می شد:«متاسفم دختر ، به هر حال تو هنوز بچه ای ؛ البته مشکلات دیگه ای هم هس.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با صدای گرفته اس گفت:« مادر وقتی با شما ازدواج کرد فقط پونزده سالش بود من شونزده سالمه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد گفت:«مادرت فرق می کرد. اون مث تو دمدمی مزاج نبود. حالا راه بیفت ، دختر ، خوشحال باش ، من هم قول می دم هفته دیگه ببرمت به چارلز تون تا خاله اولالی رو ببینی و سر وصدایی رو هم که دور و بر قلعه سامتر به راه افتاده نشونت بدم ، در عرض یک هفته اشلی رو فراموش می کنی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت باخود گفت:« فکر می کنه من بچه ام.» غم و خشم ترکیب عجیبی در ذهنش به وجود آورده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«فقط در فکر اینه که یک اسباب بازی تازه برام دست و پا کنه شاید که من این ضربه ها رو فراموش کنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد آمرانه گفت:«حالا هم برای من لب ورنچین. اگه شعور داشتی تا حالا با استوارت یا برنت تارلتون ازدواج کرده بودی. خوب فکر کن دختر. با یکی از این دو قلوها ازدواج کن ، تا املاک ما یکی بشن ، اونوقت جیم تارلتون و من برای شما یک خونه قشنگ می سازیم ؛ درست جایی که کشتزارها به هم می رسن؛ در یک بیشه کاج و -»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت فریاد زد:«با من مث یه بچه رفتار نکن! من نمی خوام به چارلزتون برم یا خونه داشته باشم یا با دوقلوها ازدواج کنم. فقط می خوام-» حرفش را برید ولی دیگر کار از کار گذشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای جرالد به طرز عجیبی آرام بود ،شمرده حرف می د و کلمات را از انبار ذهنش بیرون می کشید ، کلماتی که کمتر از او شنیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«بله ، فقط می خوای با اشلی ازدواج کنی. ولی اونو به دست نمیاری. اگرمیخواست با تو ازدواج کنه ، بدون شک من رضایت نمی دادم. به خاطر دوستی هایی که میان من و جان ویکلز وجود داره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به چشمان ترسان او نگریست و ادامه داد :«من دلم میخواد دخترم خوشبخت بشه و تو با او خوشبخت نمی شی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آه ، میشم ! میشم !»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خوشبخت نمی شی ، دختر. خوشبختی وقتی به وجود میاد که زن و شوهر مث هم باشن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت ناگهان احساس کرد که دلش می خواهد گریه کند ، «ولی شما خوشبخت شدید ، تو و مادر که مث هم نیستین .» دیگر به حرفش ادامه نداد ، می ترسید برای گستاخی اش سیلی بخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد به ارامی به سخنش ادامه داد ،دنبال کلمات می گشت. «خانواده ویکلز با همسایه های دیگه ما فرق دارن. با هر خانواده ای که من تا حالا شناختم فرق دارن. این ها مردم عجیبی هستن ، وبهتره که توی فامیل خودشون ازدواج کنن و چیزهای عجیب رو برای خودشون نگه دارن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«چرا ، پاپا ، اشلی اونجور-»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ساکت باش ، دخترک! من نمی خوام بر علیه اون جوانک حرف بزنم ، چون ازش خوشم میاد. وقتی می گم عجیب ، مقصودم دیوونه نیس. اون عجیبه، ولی نه مث کالورت ها که هر چی دارن رو اسب ها شرط بندی می کنن ؛ یا مث تارلتون ها که در هر زایمان یکی دو تا عرق خور بیرون می ندارن ، یا مث فونتین ها ، آدم های بی پروا و بی شعوری که برای مختصر چیزی آدم می کشن. فهمیدن این چیزها ی عجیب آسونه. البته ، خدا به من محبت داشت و گرنه ممکن بود من هم همه این کارها ر بکنم. منظورم این نیست که اگه زن اشلی بشی ممکنه دنبال زن های دیگه بیفته باتو رو کتک بزنه ، اگه این کار ها رو بکنه با زهم تو خوشبختی یا لااقل معنی این کارهاشو می فهمی. اما اون یه جور دیگه عجیبه. اصلا نمیشه فهمید من ازش خوشم میاد ، ولی حرف هاش برام سر و تهی نداره. حالا ، برام بگو دخترک تو از کارهای بی معنی اون مث کتاب خوندن ، شعر گفتن ، موسیقی و نقاشی چیزی می فهمی؟ از این دیوونه بازی ها سر در میاری ؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت از روی نا شکیبایی فریاد زد:«اوه ، پاپا اگه باهاش ازدواج کنم همه این چیزها رو تغییر می دم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد با عصبانیت گفت:« اه ، تغییر می دی ، می تونی؟ پس تو چیزی از زندگی یک مرد نمی دونی ، اشلی رو رها کن. هیچ زنی تا حالا نتونسته کوچکترین تغییری در شوهرش به وجود بیاره ،اینو فراموش نکن . و تغییر افراد خانواده ویکلز –غیر ممکنه دختر ! همه خانواده اینجوری هستن ، همیشه همینجوری بودن . و احتمالا هم خواهند بود. من بهت می گم که اونا اصلا عجیب به دنیا اومدن. ازاینجا می کوبن میرن نیویورک و بوستن برای دیدن اپرا وتابلوهای نقاشی. سفارش کتاب های فرانسه و آلمانی به یانکی ها می دن! و می شینن این کتابا رو می می خونن و خیال پردازی می کنن ، خدا می دونه درباره چی ، وقتی می خوان یه خورده بهتر باشن میرن شکار یا پوکر بازی می کنن ، یعنی کارهایی که هر عاقلی می کنه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با خشم به انچه که درباره زن صفتی اشلی به تمسخر می گفتند اشاره کرد وگفت:«هیچ مردی در این ناحیه بهتر از اشلی سواری نمی کنه ، هیچ کس ، شاید فقط پدرش. و اما درباره پوکر مگه همین اشلی نبود که هفته پیش در جونز بورو در هزار دلار از شما برد؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد به آرامی گفت:« پسرهای کالورت دوباره فضولی کردن ، دیگه قرار نبود مقدارشو بدونی. اشلی می تونه پا به پای بهترین سوار کار بیاد ، پا به پای بهترین پوکر باز بیاد –اون منم دخترک! انکار نمی کنم که در مشروب خوری می تونه تارلتون ها را از پا بندازه. اون همه ی این کارها رو می تونه بکنه ، اما نه از ته دل ، اینکه می گم عجیبه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت ساکت شد ، دلش فرو ریخت. از این اخری دیگر نمی توانست دفاع کند. زیرا اسکارلت می دانست حق با جرالد است. اشلی تمام این تفریحات را از ته دل انجام نمی داد. او به کارهای مورد علاقه مردم ، واقعا علاقه نشان نمی داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد مفهوم سکوت او را خوب می دانست. بازویش را به ارامی نوازش کرد و فاتحانه گفت:«خب ، اسکارلت ، این حقیقت رو قبول داری. با شوهری مثل اشلی چه کار می خواهی بکنی ؟ اونا ماه زده اند ( آدمی که کارهای عجیب و غریب از او سر می زند کارهایی می کند که موافق رسم و عرف نیست. مفهوم دیگرش آدمی است که خلی شده باشد گاه خل هم معنی می دهد. ) همه ویکلزها». و بعد با چاپلوسی ادامه داد:«وقتی به تارلتون ها اشاره کردم ، نخواستم اونها رو به تو تحمیل کنم. اونا جوون های خوبی هستن. ولی اگه کید کالورت رو قبول کنی ، من هم حرفی ندارم. کالورت ها آدم های خوبی هستن. همشون ، حتی اون پیرمرد که با یک زن یانکی ازدواج کرده. و وقتی من مُردم –حرف نزن ، عزیزم ، گوش بده ! تارا رو برای تو و کید می ذارم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با خشم فریاد زد:«من کید رو حتی توی یک سینی نقره ای هم نمی خوام ، دلم نمی خواد اونو به من تحمیل کنین. تارا یا هر ملک دیگه ای رو هم نمی خوام. کشتزارها ارزشی ندارن وقتی-»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میخواست بگوید :«وقتی نمی تونی مردی رو که می خوای داشته باشی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت هدیه جرالد را که به شیوه شوالیه ها تقدیم شده بود رد کرد ، هدیه ای که بعد از الن عزیزن ترین چیز او به شمار می رفت. با صدای که به غرش شباهت داشت فریاد کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اسکارلت اوهارا ، این تویی که اینجا ایستادی و به من می گی تارا –زمین – هیچ ارزشی نداره؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با کله شقی تصدیق کرد. دلش بیش از آن شکسته بود که به خشم پدر اهمیت بدهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«زمین تنها چیزی در دنیاست که به همه چیز می ارزه.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خشم فریاد می زد و دست های کلفت و بازوهای کوتاه خود را در هوا تکان می داد.«چون تنها زمین در این دنیا باقی می مونه ، و تو هیچ وقت نباید اینو فراموش کنی! تنها چیزی که ارزش کار کردن ، جنگیدن ومردن رو داره.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با نفرت گفت:«آه ، پاپا ، مث یک ایرلندی حرف می زنی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ایرلندی بودن باعث خجالت منه؟ نه ، من بهش افتخار میکنم. اینو هم فراموش نکن دخترک ، که تو هم نیمه ایرلندی هستی. و برای هیچ کس که یک قطره خون ایرلندی تو رگ هایش باشه ، زمین مثل مادر می مونه. در این لحظه تو باعث شرم من شدی. من ه او زیباترین زمین دنیا رو دادم-کاونتی میت در اون سرزمین باستانی – و تو در مقابل چیکار میکنی؟ اهانت می کنی.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد می رفت که سخنرانی خود را به فریادهای خشم آلود تبدیل کند ولی جیزی غم انگیز در چهره اسکارلت ، مانع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ولی تو جوونی ، عشق به زمین حتما به سراغت میاد. اگه ایرلندی هستی ،از این عشق نمی تونی فرار کنی. مثل یک بچه دلواپس بازیچه خودتی. وقتی بزرگتر شدی ، می بینی که این..حالا تصمیمتو درباره کید یا دوقلو ها یا حتی پسرهای مونرو بگیر ، و می بینی که من چقدر دارم باهات راه می یام.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اوه پاپا!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد دیگر تحمل این حرفها را نداشت. از اینکه باید بار این مشکل را به دوش بکشد آزار می دید. احساس تاسف می کرد. با وجود اینکه بهترین جوانان ناحیه را به علاوه تارا به او هدیه کرد ه بود ، باز اسکارلت ناراضی می نمود. انتظار داشت هدیه اش با شوق و بوسه پذیرفته شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«خب ، دیگه اخم نکن دختر ، برای من اهمیت نداره که تو با کدوم مرد ازدواج می کنی . این آدم هر کس هست باید یک نجیب زاده جنوبی مغرور باشه. عشق برای زن ها بعد از ازدواج به وجود میاد.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«اوه پاپا ، این طرز فکر ایرلندیه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«طرز فکر خوبی هم هس! این کار آمریکایی هاس که به خاطر ازدواج عاشقانه ، این ور و اون ور پرسه بزنن ، مث نوکرها ، مث یانکی ها. بهترین ازدواج وقتیه که شوهر رو پدرو مادر برای دخترشون پیدا کنن. وگرنه دختر چشم و گوش بسته ای مث تو چطور می تونه بین مرد خوب و مرد بد فرق بذاره.؟ به خانواده ویکلز نگاه کن. چه چیزی نسل اونا رو این طور مغرور و قوی نگه داشته؟ برای اینکه تو خودشون ازدواج می کنن. با فامیل های خودشون. با آدمهایی مث خودشون.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت فریاد زد:« آه » رنج گرانباری دوباره اسکارلت را در خود گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرف های جرالد آن حقیقت وحشتناک و ناگزیر را دوبار نشان داد. جرالد به صورت برافروخته لو نگریست ، پاهای خود را از روی بی قراری تکان می داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد پرسید :«نمی بینم گریه کنی»ناشیانه دستش را زیر چانه اسکارلت گذاشت ، سعی کرد صورتش را بالا بیاورد. در چهره خودش نیز شیارهای اندوه و ترحم مشاهده می شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با غضب فریاد زد:«نه.» از او دور شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«دروغ میگی. ولی من خوشم میاد . خوشحالم که این غرور در تو هست ، دختر. دلم میخواد فردا تو مهمونی هم ، همین طور مغرور باشی. دلم نمی خواد مردم پشت سرت حرف بزنن بهت بخندن و برات غصه بخورن. که عاشق مردی شدی که نمی تونه جز یک دوستی ساده چیز دیگه ای بهت بده.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با اندوهی که در دل داشت فکر کرد:«اوه ، یک عالمه چیز به من یاد داد. با جرات می گم. کاش می تونستم بگم. فقط اگه یه کمی دیگه وقت داشتم ، می تونستم وادارش کنم که بگه دوستم داره –اوه چی می شد اگه این ویکلزها تو خودشون ازدواج نمی کردن. چی می شد اگه این رسم رو نداشتن!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد بازویش را گرفت و به طرف خود کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«حالا دیگه بریم خونه شام بخوریم. حرفهایی هم که زدیم پیش خودمون می مونه. من چیزی به مادرت نمی گم –تو هم نباید بگی. دماغت رو هم بگیر دختر.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت با دستمالی که از خشم پاره اش کرده بود دماغش را گرفت. هر دو در تاریکی بازو در ازوی به سوی خانه به راه افتادند ، اسب هم به آهستگی دنبالشان می رفت. نزدیک خانه ، وقتی قامت سایه وار مادرش را روی ایوان دید احساس کرد که دلش می خواد دوباره حرف بزند. مادر ، کلاه وشال و دستکش پوشیده بود. پشت سرش مامی ایستاده بود ، رنگی صاعقه ور در چهر ه اش مشاهده می شد. در دستش کیف چرمی الن اوهارا دیده می شد. که معمولا داروها و وسایل زخم بندی خود را برای معالجه بردگان در آن می گذاشت. لبهای کلفت و آویخته او از خشم متورم شده بود هنگام خشم لب زیرین خود را آن قدر گاز می گرفت که باد می کرد. اسکارلت می دانست که مامی از چیزی عصبانی است که مطابق میلش نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی آن دو در جاده ظاهر شدند الن گفت:« این شما هستید آقای اوهارا؟«الن از نسلی بود که پس از هفده سال زندگی مشترک و به دنیا اوردن شش فرزند هنوز به آداب و تشریفات اهمیت زیادی میداد-«آقای اوهارا متاسفانه در منزل اسلاتری یک بیمار هست. بچه اِمی به دنیا آمده ، اما دارد می میرد. باید حتما تعمید شود. من دارم با مامی به آنجا می روم تا ببینم چه می توانم بکنم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش لحن خواهش داشت ، البته می دانست شوهرش موافقت خواهد کرد اما این خواهش طبعا جرالد را خشنود می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این وجود داد و فریاد جرالد بلند شد:«تو رو به خدا اون آشغال های سفید باید بیان سراغ تو ، اون هم درست سر شام. من باید خبرهایی رو که از آتلانتا رسیده ، درباره جنگ برات تعریف کنم! خیلی خب ، برو خانم اوهارا ، می دونم که اگه اتفاقی بیفته و تو برای کمک نری شب سر راحت روی بالش نمیذاری.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«ممکن نیست خانوم بتونه راحت بشینه. اگه شبا هم برای سیاه های بدبخت یا آشغال های سفید اتفاقی بیفته ، اون حتما باید بره و گرنه از غصه خوابش نمی بره.» مامی همچنان غر می زد و به سوی کالسکه ای که پایین پله ها ایستاده بود می رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الن با دستی که دستکش داشت گونه اسکارلت را نوازش کرد:«عزیزم سر شام تو به جای من پذیرایی کن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود اینکه دردی بزرگ در جان داشت باز هم مثل همیشه تحت تاثیر جادوی نیرومند نوازش های مادر قرار می گرفت. رایحه ارامش بخش بهار نارنج که از لباس های ابریشمی خش خش کننده اش متصاعد بود افسونی داشت که او را از خود بی خود می کرد . رایحه مطبوع الن اوهارا در نظر اسکارلت معجره ای بود ، معجزه خانه ، که حرمتی داشت و او را مجذوب و آرام می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد همسرش را در سوار شدن به درشکه کمک کرد و به سورچی دستور داد که در راندن احتیاط کند. توبی که مدت بیست سال مهتر اسب های اوهارا بود ، از این سفارش کمی ناراحت و درهم شد ، انتظار نداشت پس از این همه سال او را با وظیفه خود اشنا کنند. مامی پهلوی او نشسته بود وهر دو تصویری زنده اما عبوس از آفریقاییان واقعی بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد با خشم گفت:«اگه این همه کمک به این اسلاتری های آشغال نکرده بودم مجبور نبودند پولشون را جای دیگر خرج کنند. همیشه توی این فکر بودند اون چند تا جریب زمین باتلاقی شون روبه من بفروشن. اگه خریده بودم این منطقه از شر اونا راحت می شد.» بعد ناگهان چهره اش باز شد ، همان حالت شوخ وشاد همیشگی به او بازگشت :« بیا دختر ، بیا بریم و به پورک بگیم عوض اینکه دیلسی رو بخرم خودشو به ویکلز فروختم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسار اسبش را که هنوز در دست داشت به پسرک سیاهی که همانجا ایستاده بود داد و از پله ها بالا رفت. دز این لحظه افسردگی و دل شکستگی اسکارلت را فراموش کرده بود و همه حواسش را به شوخی با پورک داده بود. به دنبال او اسکارلت به آرامی از پله ها بالا رفت ، گویی پاهایش توان نداشت. فکر می کرد تفاوتی که میان او و اشلی وجود دارد عجیب تر از عدم تناسب پدرش با الن روبیلار اوهارا نیست. مثل همیشه متحیر بود که پدر پر سر و صدا و شلوغ و بی حس و حال او چطور توانسته با زنی مثل مادرش ازدواج کند ، کمتر زوجی بودند که این همه از نظر رفتار ، تفکر و عادت باهم متفاوت باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فصل سوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الن اوهارا سی و دو ساله بود ، و مطابق آداب آن زمان ، زنی میانه سال به شمار می رفت ، زنی که شش فرزند به دنیا آورده بود و سه تای ان ها را دفن کرده بود. زنی بود بلند قامت که یک سر وگردن از شوهر پر شروشور و آتشی خود بلندتر بود. بسیار با وقار و ظریف می نمود اما دامن مواج و چرخانش قامت بلند او را کمی کوتاه تر نشاتن می داد. گردن ظریفش که از میان پیراهن تافته سیاه رنگش جلوه گر بود به رنگ مرمر ، و گیسوان پرپشتش در ان توری ظریف سیاه ، بر متانت و وقارش می افزود. از مادر فرانسوی اش که همراه والدین در انقلاب هاییتی در 1791 ، آواره شده بود چشمانی سیاه و مورب ، مژگانی کشیده و گیسوانی بلند و انبوه و سیاه به ارث برده بود و از جانب پدرش که سرباز ناپلئون بود وارث بینی بلند و کشیده و ارواره مربع بود که چانه ای خوش حالت به حلاوت صورتش می افزود. اما نگاه با وقار و مغرورش فقط حاصل تجربه های زندی بود ، حالتی داشت که در آن از خود پسندی اثری مشاده نمی شد ، آمیخته ای بود از مهربانی ، توازن ، بزرگ منشی و اندیشه مستحکم و رفیع.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنی بود با زیبایی برجسته ، تابشی در نگاه ، گرمی و لطفی در لبخند و موسیقی مواجی در صدا ، که در گوش و چشم افراد خانواده و همه مستخدمان ، تصویری خوشایند و دلنواز می افرید. آهنگ کلماتش به مردم ساحل نشین جورجیا شبیه بود ، با گرمی خاصی ادای سخن می کرد و اصلا لهجه فرانسوی نداشت. صدایش هرگز به فرمان بلند نمی شد. خدمتکاران و دخترانش هرگز سراغ نداشتند که او اکیدا کسی را مورد خطال قرار دهد و فرمان های تند و شدید صادر کند ، باا این وجود تمام خواسته هایش فورا در سراسر امللاک پهناور تارا به اجرا در می آمد ، در حالی که چه بسیار پیش آمده بود که فریادهای آتشین شوهرش خریداری نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا انجا که اسکارلت به یاد داشت ، مادرش همیشه همینطور بود ، صدایی گرم و لطیف ، چه در موقع تشویق و چه در هنگام تنبیه. رفتاری موثر و ارام ، با مشکلات و گرفتاری هایی که در اداره امور ان خانه بزرگ داشت ، از خصوصیات موثر او محسوب می شد. عجیب بود که این آرامش با وجود از دست دادن سه پسر هنوز چون ستونی استوار بر جای مانده بود. اسکارلت هرگز مادرش را بیکار نمی دید. جز در موارد صرف ناهار و یا رسیدگی به امور مالی و محاسبات کشتزارها و پرستاری بیماران ، بقیه اوقات می نشست و خود را با بافتنی سرگرم می کرد. در حصور دوستان که به ملاقاتش می آمدند قلابدوزی می کرد اما اوقات دیگر را به دوختن پیراهن های پاره جرالد و دختران و گاهی بردگان می پرداخت. اسکارلت به یاد نداشت که مادرش را بدون انگشتانه طلا دیده باشد ، همیشه دخترک سیاهی با جعبه دوخت و دوز کنار او حاضر بود و با او ازاین اتاق به آن اتاق می رفت. حتی هنگامی که الن برای سرکشی به اشپزخانه یا نظارت بر کار رختشو ها می رفت دخترک سیاه دنبالش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرگز مادرش را بدون آرایش معمول زنانه ندیده بود ، هیچ وقت بی حوصله و عبوس نبود ، همیشه کامل به نظر می آمد ، چه شب و چه روز. لباس پوشیدنش برای شب نشینی ها و مهمانی ها و یا حتی برای شرکت در جشن سالانه مالکان در جونزبورو ، دو ساعت طول می کشید. مامی و دو مستخدمه دیگر او را ان طور که دلخواهش بود می آراستند اما اگر تعجیلی در کار بود ، آراستن به سرعت صورت می گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسکارلت که اتاقش مقابل مادر در سراسرا قرار دداشت ازکودکی با صدای پاها ی برهنه مستخدمان که روس تخته های کلفت می دویدند آشنا بود. این مستخدمین در ساعت های شب یا سحرگاه می آمدند و آهسته در می زدند ، یا با صدایی ارام او را صدا می کردند که خبر بدهند کودکی به دنیا امده یانیازمندی ، کمک میخواهد. مثل هر بچه ای ، اسکارلت هم گاهی پاورچین و ارام به اتاق مادرش نزدیک می شد و از لای در می دید که نفیر خواب پدر به گوش می رسد و مادر در نور شمع لباس می پوشد تا در آن ساعت شب با جعبه داروهای خود برای کمک به بیماران از خانه خارج شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی پایین پله ها می رسید مستخدمان را موکد اما آرام خطاب می کرد و می گفت :«هیس ، سر و صدا نکنین ، آقای اوهارا بیدار میشه. اونا اینقدر مریض نیستن که بمیرن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خزیدن مجدد اسکارلت در بستر ، با اینکه می دانست مادرش در خانه نیست و برای کمک به نیازمندان رفته است ، خوشی و لذتی در برداشت و همه چیز به خوبی می گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح ، بعد از اینکه تمام شب را بالای سر بیماری به سر آورده بود یا چون یک قابله کودکی را به دنیا آورده بود ، آن زمان که دکتر فونتین پیر و دکتر فونتین جوان تازه داشتند پس از استراحت شبانه به سر کا ر خود می رفتند ، الن اوهارا از راه می رسید و پشت میز صبحانه می نشست و بادیگران ناشتایی می خورد. در آن لحظه اگر چه دور چشمانش از خستگی کبود شده بود اما در رفتارش هیچ اثری از این خستگی مشاهده نمی شد. در پس این آرامش پولادین ، نیروی لایزال جای داشت که تمام ساکنان خانه حتی جرالد ودخترها را وادار به اطاعت می کرد ، گر چه جرالد حاضر بود بمیرد اما این واقعیت رانپذیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی شب ها که اسکارلت روی پنجه پا بلند می شد تا گونه مادرش را ببوسد و شب بخیر بگوید ، متوجه لب ها و دهان او می شد. لبهایش بسیار کوچک و لطیف بودند. دهانش می توانست جهاتی را دگرگون کند. پیش خود فکر می کرد چه رازهای مگوی از میان این دو لب در دل شب های طولانی بیرون آمده و چه دلدادگانی زمزمه های اسرار آمیز او را شنیده اند. اما نه این حقیقت نداشت ، مادرش همیشه همان بود که بود ، ستونی از قدرت ، سرچشمه عقل ، کسی که جواب هر سوالی رامی دانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما اسکارلت اشتباه می کرد. سالها پیش ، الن روبیلار اهل ساوانا ، یک دختر پانزده ساله زیبا بود که مانند همه دختران همسن و سال خود شور و شوقی داشت و قلبش لبریز از عاطفه بود و در آن شهر زیبای ساحلی ، شب های طولانی را با دوستان خود زمزمه میکرد ، اما اسرار نهانی خود را فقط با یک نفر در میان می نهاد. در آن سال بود که جرالد اوهارا که بیست و هشت سال از او بزرگتر بود به زندکی او قدم گذاشت –همان سالی که پسرعموی سیاه چشمش فیلیپ روبیلار از زندگی او خارج شد. هنگامی که فیلیپ با آن چشمان جذاب و روحیه ماجراجویانه اش ساوانا را برای همیشه ترک کرد درخششی را که در قلب الن روشن کرده بود با خود برد و او را برای یک ایرلندی کوتاه قد گذاشت که کمی بعد او را به عقد خود در اورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین برای جرالد کافی بود ، فرصتی به دست اورده بود تا با دختری این چنین ازدواج کند و آنر ا یک خوشبختی به حساب اورد. اگر الن همه چیز رااز دست داد ، در مقابل جرالد همه چیز را به دست آورد. مرد باهوشی بود و می دانست که آنچه اتفاق افتاده جز معجزه ، چیزی نبوده است. ایرلندی فقیری که نه ثروتی داشت و نه خانواده ای که او را حمایت کند ، باید دختر یکی از ثروتمند ترین و نام آورترین خانواده های ساکن سواحل جورجیا را می گرفت. زیراجرالد اوهارا مرد خود ساخته ای بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جرالد در بیست و یک سالگی به آمریکا امده بود. مثل همه ایرلندی ها با بقچه ای لباس و دو شیلینگ پول ، شتابناک و ناشکیبا وارد شد ، آرزوهای بزرگ در سر داشت . در ان سوی جهنم ( مقصود کشور انگلیس است که درآن تاریخ ایرلند را تحت اشغال داشت ) از سربازان اورانژ ( William of orange ( 1650 -1702 ) یا ویلیام سوم پادشاه انگلستان. با دختر عموی خود ماری ازدواج کرد. عمویش جیمز دوم بود که در کشمکش هایی که با پارلمان داشت به ناچار از انگستان گریخت و از سلطنت خلع شد. ویلیام بر سر تصاحب تاج و تخت با پارلمان در افتاد و عاقبت پیروز شد وبه پادشاهی رسید. وی دشمن سرسخت لویی چهاردهم پادشاه فرانسه بود. در هنگام پادشاهی او مظالم فراوانی بر مردم ایرلند رفت و جنایات بسیار درآن سرزمین صورت گرفت. ) که برای دولت انگلیس یا خود ابلیس ( لقبی بد که ایرلندی ها به پادشاهان انگلیس می دادند. ) هر یک صد پوند خرج بر می داشتند خبر ی نبود ولی دولت در پی گیری قتل تحصیلدار یک مالک انگلیسی ، قوی عمل می کرد ، ازاین رو جرالد مجبور شد ناگهانی و بادست خالی ایرلند را ترک کند. بله ، او تحصیلدار را «سرباز حرامزاده اورانژ» خوانده بود زیرا عقیده داشت که کسی حق ندارد به یک ایرلندی توهین کند و بی خیال سوت بزند و شکست بوین را به رخ او بکشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نبرد بوین ( جنگ بوین در سال 1692 میان ویلیام سوم و هواخواهان و جیمز دوم در گرفت . ایرلندی ها از جیمز طرفداری می کردند . ) تقریبا یک صد سال پیش در گرفته بود ولی برای اوهاراها و هموطنانش مثل این بود که دیروز اتفاق افتاده باشد. درآن جنگ ایرلندی ها تمام امید ها ، رویاها ، زمین ها و دارایی های خود رااز دست دادند و گرد و خاکی سنگین برخاست که با خود هراس آورد و بساط شاهزاده استوارت ( . تنها پسر جیمز دوم بود که ادعای تاج و تخت انگلستان را داشت. او تحت حمایت چهاردهم قرار داشت. با کلمنثینا سویی یسکا دختر پادشاه لهستان اردواج کرد ولی در 1724 همسرش او را ترک کرد و به دیر وارد شد. استوارت در رم درگذشت و در کلیسای سن پیتر دفن شد. ) را در هم پیچید و ویلیام اورانژ ارتش خود را که نشان های سرخ داشتند در ایرلند باقی گذاشت تا دمار از روزگار طرفداران استوارت در آورند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این دلایل و دلایل دیگر ، ایرلندی ها حاضر نبودند در ایرلند بمانند و شاهد فجایع فاتحان باشند ، مگر اینکه بتوانند اقداماتی بکنند که نتایج مفیدی به بار آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانواده اهارا سال ها تحت بدترین شرایطی که فاتحان تحمیل می کردند ، زیستند و دائما متهم می شدند که بر علیه دولت اقداماتی بعمل می آورند و جرالد اولین اوهارایی نبود که سرزمین خود را رها کرد و در سحرگاهی غمناک جای وطن کرد و از ایرلند گریخت. براداران بزرگترش جیمز و اندرو ، که جرالد آن هارا به سختی به خاطر می آورد ، همراه با جوانان دیگر در ساعات منع عبور و مرور ، فعالیت هایی داشتند و گاهی هم هفته ها غیب می شدند وباعث نگرانی مادرشان می شدند. بعد از اینکه تعدادی تفنگ را که در خوکدانی خانه اوهارا ها چال شده بود کشف کردند انان نیز به ناچار به امریکا گریختند. اکنون آنان در ساوانا بازرگان موفقی بودند و گاهی که مادرشان ازآن ها یاد می کرد می گفت :«فقط خدا می داند که اینها از کجا به این ثروت رسیده اند.» به پشت گرمی این دو برادر بود که جرالد راهی آمریکا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه را با بوسه های گرم و دعای خیر و نصایح پدر ترک کرد. در لحظات وداع ؛ پدر گفت :« به یاد داشته با ش که کی هستی و دست نیاز پیش کسی دراز نکن.» پنج برادر قد بلندش او را وداع گفتند و با لبخند های دلگرم کننده به او شهامت دادند ،زیرا او کوچکترین فرزند یک خانواده پر جمعیت بودو پدر و پنج برادرش همگی شش فوت یا بیشتر قد داشتند و پهنای سینه شان متناسب می نمود. اما جرالد ، در بیست و یک سالگی ، پنج فوت و چهارم و نیم اینچ قد داشت. حداکثر لطفی که خداوند به او کرده بود . این فقط آدمی مثل جرالد بود که می توانست کوتاهی قدش را ندیده بگیرد و ان را مانعی برای خواسته هایش نداند. به علاوه همین کوتاهی قد یکی از علت های پیشرفت شد ، زیرا آموخته بود که آدم های کوچک اندام باید برای بقای خود در میان اجتماع از بلند قدها سخت بکوشد. و جرالد سخت کوش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برادران بلند قدش ، عبوس و بسیار کم حرف بودند. آداب دیرین و افتخارات گذشته انان برای همیشه از میان رفته ، فراموش شده بود. آثار این ویرانی به صورتتنفرهای بی دلیل ، گاه از وجود تلخشان بیرون می ریخت. اگرجرالد اوهارا چون برادرانش بلند قد و تنومند بود حتما راه آنان رادنبال می کرد وتلخ وتاریک در مقابل دولت می ایستاد. مادرش می گفت :«او کله خر است وجلوی دهانش رانمی تواند بگیرد.» از هر چیز کوچکی آتشی می شد ، مچش بسیار تنومند بود و عضلات شانه اش برامده می نمود به طوری که از دور هم می شد این بر آمدگی را دید. وقتی میان برادرانش ،اوهاراهای بلند قد ، می ایستاد مثل خروس کوچکی بود که وسط چند تا مرغ بزرگ ول کرده باشند. برادران ، او رادوست داشتند اما گاهی از کارهای او خشم می گرفتند ولی هنگامی که می خواستند اورا تنبیه کنند گویی بچه ای را ادب می کنند ، مشت های بزرگ خود را نرم بر او فرود می آوردند. اگر چه وسائلی را که برای خواندن و نوشتن همراهش کرده بودند مختصر بود ، اما او حتی از آنها خبر نداشت و اگر هم به او می گفتند اهمیتی نمی داد. مادرش به قدر کافی خواندن و نوشتن به او اموخته بود. کمی هم حساب بلد بود . معلوماتش از این فراتر نمی رفت. زبان لاتین را تا حدی می دانست که بتواند در دعاهای کلیسا شرکت کند ، از تاریخ ایرلند فقط حوادث تلخ را به یاد داشت ، قطعات مختصری از شعرهای «مور » را از حفظ داشت و چند آواز محلی را نیز از دوران کودکی می دانست ، از موسیقی چیزی سرش نمی شد. اگر چه به مردمی که اهل کتاب بودند به دیده احترام می نگریست ولی از ناتوانی خودش در این مورد دلگیر نبود. در کشوری که مردم بی سواد به ثروتهای بی حساب رسیده بودند ، چه نیازی به اموختن بود ؟ در کشوری که شرط ثروت ، نیرومندی و نترسیدن از کار بود سواد چه معنی داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برادرانش جیمز و اندرو نیز که او را در فروشگاه خود به کار گماردند از بی سوادی او باکی نداشتند. همان توان خواندن و نوشتن و شخصیت سلامت و استعداد برجسته او در چانه زدن ، اعتماد دو برادر را جلب کرد ومحبتش را به دل گرفتند. ولی اطلاعات مختصر او درباره شعر و ترانه گاهی حسادت برادران را تحریک می کرد با وجود این با نیرویی ذاتی خود توانسته بود نظر آن ها را به خود جلب کند. آمریکا در سال های اول قرن با ایرلندی ها مهربان بود. جیمز و اندرو که با خرید و فروش کالا کارشان را شروع کرده بودند ، اجناس مختلف را در گاری های سرپوشیده از ساوانا به مناطق مرکزی جرجیا حمل می کردند و ارام ارام فروشگاهی برای خود درست کردند و جرالد هم به انان ملحق شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جنوب را دوست داشت و به تعبیر خودش ، به زودی یک جنوبی شد. در جنوب –و جنوبی ها.چیزهای زیادی بود که او نمی دانست ؛ ولی از ته دل که صفت بارز او بود عرف و عادت انهارا به خود تطبیق داد ؛ آن طور که درک می کرد ؛فقط برای خودش. پوکر و مسابقه اسب سواری ، سیاست بافی ، قانون ، حقوق ایالتی و ناسزاگویی به یانکی ها ، برده داری ، محصول پنبه درجه یک ، خوار شمردن و تحقیر سفید پوست های آشغال و غلو کردن در رفتار احترام آمیز به بانوان از جمله چیزهایی بود که او با علاقه و در مدتی کوتاه یاد گرفت. حتی یاد گرفت که تنباکو بجود. نوشیدن ویسکی را دیگر خوب بلد بود ، چون با ان به دنیا آمده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی جرالد ، جرالد ماند. عادت های زندکی و افکارش عوض شد ؛ اما رفتارش را نخواست عوض کند ، گرچه در دراز مدت می توانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید