پرنیان میاد تهران، جشن عقدش رو بهم می زنه سر سفره جلوی همه می گه نه، طرد می شه ولی کوتاه نمیاد و ...

ژانر : عاشقانه، طنز

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۲۱ دقیقه

مطالعه آنلاین چرخ گردون
نویسنده : helga1980

ژانر : #عاشقانه #طنز

خلاصه:

پرنیان میاد تهران، جشن عقدش رو بهم می زنه سر سفره جلوی همه می گه نه، طرد می شه ولی کوتاه نمیاد و ...

پرنيان: الو! الو!

...:بفرمايين؟

پرنيان: منزل اسحاقي؟

...: بله.بفرمايين!

پرنيان: با حاج خانوم کار داشتم

…:…

پرنيان: خانم چرا گريه مي کنين؟ اين صداي قرآن چيه؟

پرنيان: تو رو خدا جواب بدين. حاج خانوم کجان؟

...: به رحمت خدا رفتند، سه روز پيش

پرنيان:نه، نه، تو رو خدا شوخي نکنين، چطور ممکنه، من خودم چند شب پيش باهاشون حرف زدم، خوب بودن

...: ديگه نيستند، ديگه خوب نيستند

صدايي ديگه از اون طرف خط نمي اومد، پرنيان هم همونطور ، لال موني گرفته بود، قطره قطره اشکهاش رو با پشت دست پاک مي کرد

***

خدا يا چه خاکي به سرم بريزم، خدا جون قربونتم، آبروم، آبروم، خدايا اين پير زن که چيزيش نبود، چرا منو نبردي، چه غلطي بکنم من آخه؟!

***

تنها چيزي که به ذهنش رسيد زنگ زدن به مينا بود، هر چي نباشه نصف اين خرابکاري شاهکار اون ديونه هم بود، سريع شماره مينا رو گرفت

مينا: سلام، عشقم چطوره؟

پرنيان: درد و عشق، کوفت و عشق

مينا:چته تو چرا باز قاطي کردي؟

پرنيان: مينا بدبخت شدم، مينا آبروم، مينا آيندم، همه به باد رفت

مينا:ديگه چه گندي زدي؟ ديگه بي هماهنگي چيکار کردي که عاقبت بخير شدي

پرنيان:حاج خانوم مرده

مينا:کدوم حاج خانوم، ماشالا چيزي که زياده حاج خانوم

پرنيان: حاج خانوم اسحاقي

مينا:واي خاک بر سر شدي

پرنيان: ديدي، ديدي چي شد، مينا حالا من شناسنامه ام رو چي کار کنم، واي مينا دلم مي خواد بميرم

مينا:منم دلم مي خواد تو با اين اقبال خرابت بميري

پرنيان: مينا يه فکري بکن! مينااااااااا

مينا:خوب که فکر مي کنم منم بايد بميرم، اين گند و نمي شه جمع کرد

پرنيان: تو رو خدا تو دلم رو خالي نکن، خودم از اضطراب دارم غش مي کنم

مينا: خيلي خوب ، بزار فکر کنم، آهان ،ببين بلند شو برو يه سر و گوشي آب بده، بعدم تو يه فرصت مناسب شماره تلفن آقاتون رو مي گيري تا بريم باهاش حرف بزنيم

پرنيان: مينا تو رو خدا فکر نکن تو فقط آروم بمون تا من خودم فکر کنم،

مينا:پس چرا وقت منو گرفتي

پرنيان: تو پشت خطي من يکم ارامش مي گيرم، ولي حرف مي زني دل و رودم بهم مي ريزه

مينا:خيلي خوب بفر ما فکر کن

پرنيان: ببين من ، يعني الان، يعني خوب مي دوني، من الان چند تا مشکل دارم، بزار يکي يکي بگم، بعد اولويت بندي کنيم، بعد واسه هر کدوم چند تا راه حل ميديم بعد ببينيم تا کي مهلت داريم . واسه هر کدوم

مينا:ببين، اينجا دانشگاه نيست، اينم درس کنترل پروژه نيست ها،زندگي سراسر نکبت توئه، بخدا از بس زندگيت طوفانه منم نمي تونم ازدواج کنم، مي ترسم در اثر همنشيني با تو منم بد بخت شم

مينا:پري ميگما

مينا:پر پري؟ کوشي؟ چي شدي؟ چرا جواب نميدي

مينا: داري گريه مي کني؟

پرنيان: چيکار کنم؟کار ديگه اي از دستم بر نمي اد!

مينا: بابا من غلط کردم، بگو، بگو ببينيم چه مشکلاتي هست؟

پرنيان: خوب....

مينا:اينقدر فين فين نکن زير گوش من، درست حرف بزن

پرنيان: اول اينکه، حاج خانوم مرده،

پرنيان دوباره زد به گريه

مينا: خدا بيامرزدش، بعدي رو بگو،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: مينا دلم سوخت، شب آخري بهم گفت برم پيشش گرفتار بودم پيچوندمش، خدا منو لعنت کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: درد بگيري با اين دعا کردنت، خدا لعنتت کرده که دنيات شده اخرت يزيد، نمي دوني مرغ آمين يه ريز رو سرت رژه ميره، زبونت همش به نحسي مي چرخه ها، بعدي رو بگو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: سه هفته ديگه موعد تمديد قرار داد خونمه، چه خاکي تو سرم کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: خوب، هنوز که بي شوهر نشدي، ميري تمديد مي کني، بعدي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: اسم تو شناسنامه رو چي کار کنم؟ چه چوري صاف و صوف کنم؟ اگه دستم بهش نرسه چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: ببين تو همين يه مشکل رو داري ، اون قبلي ها مهم نيستند، تمرکز کن ببين چطور مي توني مهر خوشکله رو بزني تو شناسنامت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: واي تو رو خدا يه فکري کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: بزار يه چند دقيقه فکر کنم ، بهت زنگ مي زنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه ربعي از قطع تماسش با مينا مي گذشت ولي هر بار زنگ مي زد مي ديد تلفنش مشغوله، کلافه و نگران رفت سراغ کمدش،نمي دونست بايد چيکار کنه، مي دونست رسولي وکيل حاج خانوم دو ماهي هست فوت کرده،اگه در خونه حاج خانوم مهر و موم مي شد و کس و کارش هر کدوم دوباره پر و پخش مي شدند، دسترسي بهشون خيلي سخت بود ، از طرفي سه هفته ديگه تاريخ تمديد قرارداش بود اون رو چيکار مي کرد، عقدي که بايد باطل مي شد، شناسنامه اش،بي شناسنامه که نمي تونست غلطي بکنه،المثني گرفتنم که منوط به برگشتش به ثبت احوال شهر خودشون بود، و کار يه روز و دو روز هم نبود، از اون گذشته مي دونست نقطه ضعف بده دست خونواده اين بار ديگه معلوم نيست از کولش پايين بيان، اين همه مصيبت و سختي نکشيده بود که اين سال آخر وا بده،از فکر اينکه بخت بدش خبر ازدواجش رو بزاره کف دست پدر و مادر و شازده برادراش عرق سردي رو تيره پشتش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خودش که اومد ديد چارچنگولي تو دهنه در کمد غرق افکارش شده، سريع سر چرخوند، از اون ته توهاي کمد چاد رمشکلي گيپور و شال گيپور مشکيش رو پيدا کرد، يه بوکله مشکي هم داشت اونم کشيد بيرون، يه حسي مي گفت بايد بره تو ماجرا، و گرنه شب بشه دستش به جايي بند نيست، بايد مي رفت خونه حاج خانوم بايد يه سر و گوشي آب مي داد سريع آماده شد،يه نگاه تو آينه به رنگ و روش انداخت، تعريفي نبود، به خصوص با گندي که تابستون به پوستش زده بود، يه هفته مينا خود ش رو رسونده بود تهرون، و تو اون يه هفته روزي 5 ساعت دو تا يي خودشون رو گذاشته بودند، استخر رو باز و تا تونسته بودند زغالي کرده بودند، برگشت سمت آينه، مسلما با اين قيافه دلش راضي نمي شد از خونه بيرون بزنه، آرايشم که خوب به احترام حاج خانم و زنده ها خوبيت نداشت، مداد و برداشت و سريع پايين و بالا چشم و سياه کرد،يه نگاه تو اينه انداخت، تو تا مو هم زير ابروهاش سر زده بود، سريع افتاد به جونشون، دوباره نگاه کرد، زد زير خنده: خوب، حالا ديگه حسابي شب شدم، برم تا صبح نشده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز چادر و سر نکشيده بود که صداي زنگ گوشيش بلند شد.مينا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: الو، مينا؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: جونم، سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: رفتي خير سرت فکر کني؟ هر چي زنگ زدم اشغال بودي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: والله اين مشکل اينقدر مشکل بودا ، تنهايي مغزم کار نمي کرد، داشتم با بر و بچ مشورت مي کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: خدا مرگم، بچه ها کين؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: نترس، فردا انتخاب واحد دارم، گفتم اول مشکل خودم رو حل کنم تا مغز آزاد شه، فکر تو رو بکنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: نمي خواد واسه من فکر کني، دارم مي رم خونه حاج خانم يه سرو گوشي آب بدم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: اِ ، منم همين فکر و داشتم واست، ديگه چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: بخدا شرمندم کردي، شک دارم يه اپسيلون به من بخت برگشته فکر کرده باشي،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: گفتي اپسيلون، ياد اپيلاسيون افتادم، اين آرايشگر کوفتيت 30 تومن گرون با مون حساب کرده ها، اينجا تو ولايت خودمون تمام مواد 80 دادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: بميري تو، کي دست از اين لودگي بر ميداري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: خوب بگو بري چي بگي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: برم سراغ مراسم بگيرم، بعدم يکي رو پيدا کنم ببينم کارها حقوقي خانوم بزرگ دست کيه، برم اين شناسنامه کوفتي رو بگيرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: تو که اين راه رو ميري، بجا وکيل يکي رو پيدا کن بگو آقاتون رو نشون بده، برو قال قضيه رو بکن و تموم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: مينا، من ميرم، تو هم اين چرنديات رو نگه دار واسه خودت،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: به خودت برسي ها، تو قوم شوهر خوبيت نداره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: مينا،بِرسم يهو مي چيننم پر پر مي شم، بزار همين جور سياه و کال برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: واي خاک بر سرت هنوز رنگ و روت زغال؟ گفتم روغن زيتون خرج خودت کنا، هي خساست کردي، حالا مثل اين سيا برزنگي ها پا مي شي مي ري، گرچه بدم نيست، آقا يه نظر ببينه پشت سر هم سه بار واست صيغه طلاق و جار ي مي کنه، طلقت، طلقتُ، طلقتُ خلاص

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: الو پري؟ پري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: بميري که خدافظي تو دهنت نيست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع از خونه بيرون زد، ساعت 3 ظهر بود، نيم ساعتي طول کشيد تا رسيد، به محض پيچيدن تو کوچه با ديدن جلوي در خونه و کلي تاج گل و پارچه نوشته تسليت همه فکر و نقشه هايي که تو راه واسه خودش کشيده بود از سرش پريد، نمي دونست اين همه اشک چه جوري از کجا اومدند،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چادرش رو کمي مرتب کرد در خونه نيمه باز بود هنوز قدمي تو نرفته بود که چيزي تو سرش زنگ زد، راه رفته رو کمي برگشت، پارچه نوشته بزرگ سر در خونه رو يه بار ديگه نگاه کرد، احساس کرد قلبش به بندي وصل بوده که ديگه نه، دستش رو گذاشت رو سينه اش، فکر مي کرد اينجوري ميتونه کمي نگه اش داره، ولي چادر از سرش ليز خورد، دولا شد چادر و از روز زمين برداره که باز زنگ بي موقع گوشيش همونجا جلوي در نشست، نمي دونست چي رو جمع کنه، گوشي رو جواب بده يا ضربان قلب و چادرش رو جمع کنه. هنوز تصميمي نگرفته بود که صداي جيغ جيغ کردن کبري خانوم تميز کار حاج خانوم تو سرش پيچيد: واي چي شدي خانم جان، بميرم، بي خبر بودي؟ چي شدي آب مي خواي؟ يه چيزي بگو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طول کشيد تا تونست خودش رو کمي کنترل کنه و از پس اشک و بهت جوابي بده: خوبم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبري خانم دست انداخت زير بازوش وبلندش کرد، چادر و کيف و موبايلش رو هم سريع گلوله پيچ کرد تو هم: بيا بريم تو، بزار حالت جا بياد، فشارت افتاده،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان دو سه قدمي با زور و فشار دست کبري جلو رفت که به خودش اومد: نه ، مي خوام برم، نميام تو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبري: کجا بري؟ با اين حال؟ ولت کنم افتادي!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: تو رو خدا ولم کن مي خوام برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبري: کجا بري ؟ يهو حالت تو راه بد شه، بيا بريم تو، يه شربت بريزم حلقت، يه کم گريه کن، اروم شي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان زورش به کبري نمي رسيد فقط التماس مي کرد: تو رو خدا بزار برم، نمي تونم بيام تو ،ولم کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو کش و قوس با کبري خانوم چند قدم ديگه اي هم به جلو برده شد که در ايوون باز شد، يه خانم نسبتا مسن اومد تو ايوان،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان شناخت خواهر حاج خانوم بود: چي شده کبري خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبري: شمسي خانم جون، پريناز خانم اومدند، حالشون خوب نيست مي خوان برگردند،شمسي سريع اومد تو حياط به محض چشم تو چشم شدن با پرنيان زد زير گريه و پرنيان رو ب*غ*ل کرد: دير اومدي عزيزم، رفت، خواهر عزيزم رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان هنوز خودش رو جمع و جور نکرده بود؛ ترجيح داد ترس و استرسي که به جونش افتاده بود رو همراه با غم مرگ حاج خانم يه جا گريه کنه،شمسي هم به روال کبري چند قدمي پرنيان رو جلو برد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: شمسي جون بزارين برم، مي خوام برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي زير لب چيزي زمزمه کرد ولي دست پرنيان رو رها نکرد: ديگه اومدي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: بيا بريم تو، با اين حال کجا بزارم بري آخه،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبري: پريناز خانم، بياين يکم استراحت کنيد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خيلي دلش مي خواست بتوپه بهش، هزار بار بهش گفته بود من پرنيان هستم نه پريناز ،صد حيف که وقتش نبود.سرش بد سنگين بود، دلش مي خواست زودتر از اون خونه بره بيرون تا فکرش کار بيفته، ولي زير فشار دستهاي دو زن تسليم شد،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از درو ديوار خونه بوي غم مي اومد، چند تا قاب عکس تو طاقچه ها، بوي شمع، صداي نوار قران که از اتاق حاج خانم مي اومد، و بد تر از همه بوي حلوا، خيلي دلش خواست، بي هوا کبري خانم رو صدا زد:کبري

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبري: جانم خانم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: ميشه يکم واسم ، چيزه واسم آهان آب بياري

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبري: بله خانم، شما بشين

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه ياد ريخت و قيافش افتاد، ياد اوضاعي که مثل آب خوردن مي تونست وخيم شه به قول مينا به طرفه العيني بوي گندش نصف جهان رو برداره، سريع چادر رو از جلو پا قاپيد و کشيد سرش،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي خانم کنار پرنيان نشست: بهتري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: شمسي خانم چي شد؟ حاج خانم حالش بد نبود، چند شب پيش خودم باهاش حرف زدم، چيزيشون نبود، آخه يهويي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: چي بگم؛ عجل که بياد خوب و بد نميشناسه،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: دو شنبه شب باهاشون حرف زدم، گفتند بيا، نتونستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: کار خدا رو ببين، همون شب رضا مياد اينجا، شب مونده پيشش، واسه نماز صبح رضا رو صدا زده، بعد نماز به رضا مي گه سر دلم مي سوزه، تا رضا ميره آب بياره قرصهاش رو بده بخوره تموم مي کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اول تو دلش خدا رو شکر کرد حرف خانم بزرگ رو زمين گذاشته، يه کاره مي اومد اينجا هم حضرت آقاشون رو مي ديد هم دم صبح حضرت عزائيل رو : واي شمسي خانم چقدر دلم سوخت، هيچوقت هيچي از من نخواست، کاش اومده بودم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي اشکش رو پاک کرد: قسمت نبوده، حکمتي بوده حتما، اينقدر بي تابي نکن مي دوني خدا بيامرز خيلي دوست داشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو اون هاگير واگير داشت زبون با زمي کرد بگه دور از حالا ولي خدا رو شکر وسط راه زبون به دهن گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبري ليوان آب رو گذاشت تو دستاش: رنگ ميت شدين

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي چشم زهره اي حواله کبري کرد: پا شو برو يکم حلوا بيار قندو گلاب داره خوبه واسش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کبري نيم خيز شد: چشم ولي قند داره ها، پريناز خانم تو رژيمن،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان چشماش گرد شده بود، دلش مي خواست يه نشگوني از پر و پاي کبري بگيره که خوب البته باز هم متاسفانه جاش نبود: نه بيار بدنم از توداره مي لرزه – يه لحظه با حرف مامانش افتاد که مي گفت خدا حاجت شکمي رو زود بر آورده مي کنه ولي سريع سرش رو تکون داد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: چي شدي؟ سرت درد مي کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: نه خوبم، مي شه آدرس مزار رو بدين، مي خوام تا شب نشده برم سر خاک

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: تا بري شب شده، بعدم مي دوني که رسم نيست تا قبل هفته برن سر خاک، مرده آرامشش بهم مي خوره،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: آخه تا هفته خيلي مونده، مي خوام زود تر برم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: واسه آرامشش ياسين و الرحمن بخون، مي دوني که خيلي دوست داشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: چشم، مراسم هفت کي مي شه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي : دو شنبه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان نيم خيز شد: با اجازه، من برم، خدارحمتشون کنه به شما هم صبر بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: کجا؟ بمون، بچه ها هم همگي اينجان، دارن استراحت مي کنن بالا، کم کم بيدار مي شن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: مي بينين تا مادر پدر مي رن، عزيز مي شن، ماهي يه بار بزور سر مي زدن اينجا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي ابرويي بالا انداخت: گرفتارن، مگه خودت نيستي عزيزم، مطمئنم سالي دو سه بار بيشتر به مادرت سر ميزني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان آب گلوش رو به زور قورت داد: بله حق با شماست، منظورم همه بچه ها بود، همگيمون غافليم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صداي زنگ دوباره تلفنش از جا جست، نفهميد چطوري گوشي رو خاموش کرد و انداخت تو کيف؛مطمئن بود ميناست، ميناست و بي خبر ، اگه مي فهميد رو سر در خونه رو پارچه نوشته اسم کيو ديده، مطمئن بود اونم اونور خط پس مي افته،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع از جا بلند شد، مسلما فعلا عجله اي واسه حل اين معما نداشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: من مي رم شمسي جون، واسه هفته زنگ مي زنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي صداش رو اورد پايين: کجا بري، تو ام عروس اين خونواده اي، مي خواستم زودتر خبرت کنم شماره ات رو نداشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اينبار ديگه واقعا احساس کرد داره قالب تهي مي کنه: واي شما از کجا مي دونين؟ قرار نبود کسي بفهمه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: من کسي ام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: نه به خدا، منظورم اين نبود، حتما شنيدين که، بخدا صوري بوده،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: مي دونم صوري بوده، ولي مي دوني که وصيت نامه باز شه همه مي فهمن رضا زن داره، اصلا تو اين فاميل رسم اينه، پسر تا عذب باشه ارثي دستش رو نمي گيره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: قربونتون برم، بخدا اين صوري بوده، قرار نبوده جايي عنوان شه، به روح اقا بزرگم من اصلا يه بارم آقا رضا رو نديدم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: قسم نخور،ببين، من مي دونم واسه چي خواهرم باني اين قضيه شده، مي دونم تو ام واسه اجاره نامه خونت لازم داشتي، رضا واسه منم عزيزه، هر چند از گوشت و پوست خواهرم نبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهنش باز بود و باز موند: نبود؟ يعني چي نبود؟ حاج خانوم گفتند بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: اينا بماند، ببين حالا چه اشکالي داره، بزار رضا هم به ارثش برسه،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: پس رضا اگه نبود، کي بود، اگه نبود ! ارثش چي بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: شعر نو مي گي تو اين حال؟ خواهرم زن اول باباي رضاست، ولي رضا مثل بچه نداشته خواهرم تو اين خونه بزرگ شده، خواهر برادرشم همينطور ، خواهرم هم که وارثي نداره، اموال حاجي و پدر خدا بيامرزم که به اسمش هست رو خواسته بده به بچه هاي حاجي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان دو دستي سرش رو چسبيده بود: خوب بدن، فقط بزارين من برم، شناسنامه ها دست رسولي بوده، حالام نمي دونم دست کيه؟ تو رو خدا فقط بگين جايي اسمي از من نبرن، ارثشون رو گرفتند وکيلشون بياد اين کار رو يه سره کنه خلاص شيم، باور کنين من خواب راحت ندارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از سرش گذشت که البته شبهايي که پيتزا مي خودم چون خيلي سنگين مي شم ولي زود خودش رو جمع کرد ببينه شمسي خانم چي مي گه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: خدا رسولي رو هم بيامرزه، بعد اون خدا بيامرز پسرش قرار بود مهر دفتر رو باز کنه فکر کنم 10 روز پيش بود خواهرم گفت همه مدارک و اسناد رو تحويل وکيل جديد داده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان يهو گل از گلش شکفت: واي راست مي گين، تو رو خدا آدرسش رو بدين،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: تو اتاق اون خدا بيامرزه،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: تنهاس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي:آره، فکر کنم داره استراحت مي کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان ديگه امون نداد شمسي دهن باز کنه انگار دنبالشن، سريع رفت سمت اتاق، تقه بلندي به در زد و تمام قوا دسته در و کشيد پايين و خودش و انداخت تو اتاق، اصلا نميخواست وقت رو تلف کنه، بخصوص که اسم فاميل روي پارچه دم در مثل وزنه از يه ور مغزش اويزون بود،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض باز کردن در، خيلي دلش مي خواست حرکاتش مثل کامپيوتر دکمه undo مي داشت، سريع مي زد روش ،بر مي گشت تو سالن ،سالن ب*غ*ل شمسي جون، ولي با اين جفت چشمي که معلوم بود با صداي در از خواب پريده و با بهت و همچين بفهمي نفهمي غضب تو چشمهاش زوم شده بود بعيد به نظر مي رسيد بشه کاري کرد، يعني خودش هم نمي تونست از اين چشمها چشم برداره، هم آشنا بود هم نبود، يعني چشما بودا، سر وهيکل اوني نبود که فکر مي کرد بايد مي بود،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهنش رو نمي تونست قورت بده، حس کرده خشکيده، ولي بالاخره به خودش اومد: ببخشيد مزاحم شدم، اشتباه شده، به جاي حسرت دکمه undo سعي کرد با پاهاش اقدام کنه، يه قدم عقب رفت ،هنوز کامل نچرخيده بود که از در بره بيرون که دستي از بالاي سرش در رو بفهمي نفهمي کوبيد بهم: کجا؟ هستم خدمتتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: بفرمايين مي شنوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان هنوز تو شوک بود، به تته پته افتاده بود: من ، من با ، با وکيل ، وکيل حاج خانم کار داشتم ولي انگاري اشتباه اومدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: نه اشتباه نيومدي، خودم هستم، امرتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا رفت سمت پنجره، پرنيان يه نگاهي به در انداخت نمي دونست الان دقيقا کاري که بايد بکنه چيه، بهترين کاري که مي تونست انجام بده شايد اين بود که خودش رو به خودش بسپره ، تصميم داشت کمي غش و ضعف کنه بلکه پاي کبري و شمسي خانم هم به اتاق باز شه، ولي ظاهرن اين شوک خودش موثر بود نيازي به نقش بازي کردن نبود، چشمهاش رو بست، وقتي به زور بازشون کرد احساس غريبي نکرد، اتاقي بود که چند روز اقامت پارسالش خونه حاج خانم توش مونده بود، اتاق نسبتا تاريک بود، بدون اينکه سرش رو بچرخونه مي تونست تاريکي هوا رو از پشت پنجره تشخيص بده، اباژور کنار تخت روشن بود، خواست تکوني به خودش بده که از پس سرش درد بدي پيچيد: آخ،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حالت قبليش برگشت، خواست با دستش پشت سرش رو دست بکشه که صداي رضا باعث شد سريع سر بچرخونه سمت چپش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: نترس چيزيت نشده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: آخ، چرا درد دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: چيزي نيست افتادي، سرت خورد رو زمين

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: واي، نشکسته باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: نترسين،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: مي خوام برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: سئوالي نداري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: نه، مي خوام برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا گوشي رو گرفت سمتش: مينا کيه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: جان!؟؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: 28 تا ميس کال و 30 تا اس ام اس داده تا حالا،نگرانت شده حتما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: بردن جهنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا از رو صندلي : چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمي جا خورد، فهميد يکم واسه زبون درازي زوده: کبري خانم نيست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: خير، بعداز شام رفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: من، يعني خالتون، خالتون هم که نه انگار، شمسي خانم گفتند شما وکالت حاج خانوم رو دارين، درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا : بله، چطور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: خوب، من شناسنامه ام رو مي خوام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: مي خواي چيکار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: خوب من آخه، مي خوام، واسه تمديد قرارداد خونه، سه هفته ديگه، بعدم خوب مي خواستم يعني بعد از تمديد خونه ديگه يعني مي تونم واسه طلاق و اينها ديگه من امسال سال آخر درسمه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا:نيازي به تمديد قرار داد نيست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي پرنيان رفت بالا: يعني چي نيازي نيست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: يعني نيست،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: فکر نکنم شما قرار باشه واسه من تشخيص بدين

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: قرار بوده و هست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان سريع از تو از تخت پايين رفت يه نگاهي دور اتاق انداخت، با چشم دنبال کيف و وسائلش گشت، ولي نور کافي نبود،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: وسائلت توکمده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: مي خوام برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: ساعت 11؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: با تاکسي ميرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: مي برمت، بزار بقيه بخوابن، الان همه تو سالن جمعند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان عرق رو پيشونيش رو گرفت: محمد رضا هم هست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: کي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: محمد رضا، برادرتون، مگه شما برادر محمد رضا پسر حاج زرکوب صدري نيستين، خودم ديدم سر در خونه پارچه نوشته به اسم فاميل زرکوب صدري بود،بخدا من نمي دونستم شما داداش اوني

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا خنده اش گرفته بود: من خودشم يعني نفهميدي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پريناز يه قدم عقب پريد: واي نه، دروغ مي گي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: چه دروغي دارم بگم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پريناز: خوب شوخي مي کني

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: يه نگاه به لباس تنم بندازين مي بينين وقت شوخي نيست تو اين حال

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه رسما هنگ کرده بود، کلي سئوال بي جواب، کلي پيچ و واپيچ،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مي خواست ولي از آناليز موقعيت عاجز بود، خودش رو ولو کرد لب تخت يهو يه چيزي يادش افتادبلند شد با غيض و غضب رفت سمت رضا: دروغ مي گي، محمد رضا اين ريختي نبود، يه پسر سياه سوخته، لاغر مردني کچل ،قد... خوب نه قدش کوتاه نبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا يه قدم اومد جلو: تو واقعا آي کيوت کمه يا به خودت زحمت استفاده نمي دي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيا: مواظب حرف زدنت باش، يادت نره من کي ام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: يادم نمي ره، زن خودم بودي، حالام که هستي، چيز خاص ديگه اي توت نمي بينيم، جز اين که جزغاله شدي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: صدات رو بيار پايين، نه بودم نه هستم، اون بار به زور بود، اين بار به مصلحت، بعدم من هنوز حرفات رو باور ندارم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا : باور تو خيلي هم مهم نيست، واقعيت مهمه، هنوزم بچه اي، اگه منم مثل تو بودم آلان بايد مي گفتم تو ديبا قاضي نيستي، چرا چون به جا ديبا اسمت شده پريناز

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: پريناز نه، پرنيان،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: هر چي! به جا اون دختر باريک و سفيد، شدي گرد و سياه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: اين به خودم مربوطه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: نه چندان ، ولي به هر حال 4 سال گذشته،خوب مي بيني که ديگه نمي رم کويت،3 سالي مي شه، رنگ و روم باز شده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: دروغ مي گي، چشمهاتون شبيه ولي خودش نيستي بعدم زد زير گريه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا دست کرد جيبش گواهي نامه اش رو درآورد: بيا اين عکسم يه کم قديمي تره شايد به جا بياري

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: الکي ميگي، حاج خانم مي گفت اسم پسرش رضاست، گفت فاميلش صدريه، نگفت محمد رضا زرکوب صدري

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا ديگه جوابي نداد رفت کنار پنجره بي هدف به بيرون نگاهي انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چندان واضح نبود ولي خيلي هم پيچيده نبود، يعني بود ولي اصل قصه در اومده بود، بازي خورده بود، سريع رفت سمت کمد، چنگ زدبه وسائلش، چرخيد سمت رضا : بازيم دادين؟ آره؟ همتون دست به يکي کردين؟ حاج خانوم هم با شما بود؟ ...آره معلومه که بود، اون پيشنهاد داد، اون منو راضي کرد،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلي بد و بيراه بلد بود واسه خرج کردن به هيکل اين خونواده ، ولي بيشتر از همه چيز تنهايي ميخواست، کلي چيز بود که نياز به تجزيه تحليل داشت، رودست خورده بود نه از يکي از چند نفر باهم. بي حرف ديگه اي رفت سمت در،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا دستش رو روي در گذاشت: کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: مي خوام برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: گفتم صبر کن همه بخوابن، مي برمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: اينم بازيه جديد؟ نگو که کل فاميلت خبر ندارن؟!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: کل فاميل که نه و لي خوب يه چند نفري مي دونن، مهناز خواهرم، امير رضا برادرم که خوب همين امروز فهميدند وقتي مجبور شديم بياريمت اين اتاق، خدا بيامرز حاج خانم، خاله شمسي هم خوب قبلا فهميده بود، يه چند نفر ديگه اي هم هستند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان با چشمهاي بارووني که بزور جلو ريزششون رو گرفته بود زل زد تو چشمهاي رضا: برو کنار، برو خواجه حافظم خبر کن دلگير نشه ازت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: من مي تونم برم کنار، ولي بري بيرون، مادرم، دختر شمسي خانم، شوهر خواهرم، خانم برادرم، و يه چند تاي ديگه هم مي فهمن، بعدم به دقيقه نرسيده کل فاميلت مي فهمن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان دست گذاشتو رو قلبش:نه، تو رو خدا نه، اونا نه، اونا ديگه نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: پس آروم ميشيني تا برن واسه خواب خودم مي رسونمت خونه، تا همين جا هم مطمئن باش با کمک خاله شمسي و مهناز کسي نفهميده، حالا خواستي يه دو تا داد ديگه بزن، واسه من مهم نيست، من فقط جواب مامانم رو بايد بدم ولي تو، بايد به همه کس وکارت جواب پس بدي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کيف و وسائلش رو ول کرد رو زمين، برگشت سمت تخت: حالا تا کي من بايد اينجا بمونم؟ زير لب هم زمزمه کرد:گشنه و تشنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: نمي دونم، من مي رم بيرون، خيلي وقته اينجام، هر وقت همه خوابيدند، ميام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابي به رضا نداد، از زمين و زمون عصباني بود،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفت سر گوشيش، نميدونست تا کي بايد علاف بمونه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يه دوري تو اتاق زد، نگاهش افتاد تو آينه، زير چشمش سياه بود، خواست تميزش کنه ولي دل و دماغي نداشت، با پشت دستش دوباري کشيد زير چشماش و بي خيال شد،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صداي اس ام اس گوشيش بلندشد، مينا بود، حوصله نداشت ولي مي دونست مينا کنه تر از اين حرفهاست که ول کن باشه، بدون خوندن سيل اس ام اس هايي که داده بود، شماره اش رو گرفت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: ور پريده کجا سرت بنده که جواب نمي دي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: سلام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: سلام و درد، معلومه کدوم گوري هستي، نمي گي من فردا انتخاب واحد دارم، خودم اِند استرسم، بايد زيادش کني

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: بسه بابا، کشتي ما رو با اين انتخاب واحد، تو غصه ديگه اي جز انتخاب واحد نداري تو زندگيت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: نه ندارم، تو ام اگه ترمي خدا تومن شهريه مي دادي و به جا 8 ترم 10 ترمه شده بودي،تا خود صبح خوابت نمي برد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: خيلي خوب، حالا فردا بعد از انتخاب واحت زنگ مي زنم، کاري نداري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: چرا اينقدر پکري؟ اصلا کجايي؟ رفتي خونه حاج خانوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان:آره، الانم اونجام، فکر کنم شب بمونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: وا ، نمون ديونه، نمي دوني روح روزهاي اول خونه رو ترک نمي کنه، همش مياد چرخ مي زنه، تو رو هم که دوست مي داشت، واي يهو نخوادببردت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: تو روخدا مينا ول کنه، مي دوني من مي ترسم، هي حرف ترسناک بزنا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: خوب، چي شد، شناسنامه چي شد؟ وکيل چي شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: مينا ولم کن، حوصله ندارم، بزار بعدا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: چيزي شده؟ يعني چيزي که نبايد مي شده شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان زد زير گريه: بازيم دادن، بازي خوردم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: چي مي گي تو؟ کي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: الان نمي تونم،باشه فردا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: هول انداختي تو دلم، بگو ببنيم چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: خاک بر سرم شده، مي دوني کي اينجا بود؟ رضا، نه رضا صدر ي ها ، محمد رضا زرکوب صدري، فکر مي کردم اسم رضا صدري خورده تو شناسنامه ام ، پسر حاج خانم، کاشف عمل اومد شدم زن محمد رضا زرکوب صدري ، پسر حاج زرکوب، پسر خونده حاج خانم، شوهر شناسنامه اي سابق، حالا مي فهمم چرا حاج خانوم شناسنامم رو نداد، چرارسولي رو واسه قرارداد خونم فرستاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: خوب؟ تعريف کن ببينم چيا گفتين؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: تعجب نکردي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مينا: واي چرا، چجوري ممکنه آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان داد مي زد: مينااااااا نگو که تو ام مي دونستي، نگو که تو ام خبر داشتي، نمي بخشمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز کلام بعدي از دهنش در نيومده بود که در با صدا باز شد، رضا تو دهنه در بود، دستش رو دماغش بود و سعي داشت به پرنيان حالي کنه که صداش رو پايين بياره، ولي کمي دير شده بود،يه کم بيشتر از يه کم دير شده بود،پشت سر رضا شمسي و چند نفر ديگه وارد شدند، رسما هنگ کرده بود، مادر و خواهر محمد رضا رو تشخيص داد؛ دلش غش کردن مي خواست ولي وقتش نبود،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله شمسي پريد وسط: چي شدي عزيزم، خوبي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين مادر رضا ،رضا رو پس زد اومد جلو: چي شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: هيچي مهين جون، بريم، پرنيان يه کم بهم ريخته،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: خوب از کي آوردينش اينجا، تک و تنها، مي زاشتين تو جمع مي اومد، زودتر آروم مي شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهناز مادرش رو به سمت در برد، از پشت سر هم اخمي حواله پرنيان و رضا کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولي مهين رو هم رفته دو قدم هم نرفته بود که دست مهناز رو که داشت به بيرون هدايتش مي کرد رو پس زد، بي هوا برگشت سمت پرنيان، يه نگاه حواله رضا که تقريبا تو يه قدمي پرنيان بود انداخت، نگاه بعدي حواله شمسي شد که دستاي پرنيان و تو دستش گرفته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو قدم رفته رو برگشت ، زل زده تو صورت پرنيان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه واقعا از خداش بود غش کنه، هنوز باديدن مهناز و مهين خاطرات بد گذشته که از جلوي چشمش رژه مي رفتند رو کامل مرور نکرده بود همونها کافي بودند واسه دوباره از پا انداختنش ولي عجب که تو اين لحظه که غش لازم بود، سفت سر جاش وايساده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين يه قدم ديگه هم برداشت ، دهن باز کرد، انگشت سبابه اش رو برد طرف چشم پرنيان: تو، تو، من تو رو مي شناسم، تو همون دختر گيس بريده حاج محمد قاضي هستي، همون گيس بريد? چشم سفيد، همون نحس قدمي که شوهرم رو فرستاد سينه قبرستون، محاله فراموشت کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان چند سانتي خودش رو کشيد عقب، قصد کور شدن نداشت، قصد حرف زدن هم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا سعي کرد حائل بشه و قدمي سمت مادرش برداشت: مامان ،آروم باشين تو رو خدا،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين دست رضا رو پس زد: اين اينجا چيکار ميکنه، تو اين خونه، اصلا رضا تو خودت اينجا چه غلطتي مي کني، از سر شب غيبت زده، نکنه اينجا بودي، ور دل اين خانم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: رضا،فقط زودتر بگو اين اينجا چيکار مي کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي پريدوسط: مهين جون، پرنيان اينجا دانشجوئه، يه مدتي نتونست از خوابگاه استفاده کنه، پيش اون خدا بيامرز بود، بعدم که خونه گرفت رفت، حالام خوب يعني امروز خبر فوت فخرالملوک رو شنيده، اومد اينجا ، يکم بهم ريخته بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين امون نداد شمسي خانم حرفش رو تکميل کنه: اين پرنيان نيست عزيزم، اسمش ديباست، ديبا خانم قاضي،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان يکم به خودش مسلط شد: من همونم که فکر مي کنين، ولي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: حرف نزن، مطمئنم پا قدم تو باعث رفتن فخرالملوک شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: مامان بس کنين، بس نبود 4 سال پيش هر چي کردين و گفتين

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين:رضا حرف اون موقع رو نزن، که هنوز داغم، هنوز آتيش مي گيرم وقتي يادم مياد چطور يه علف بچه با آبروي خونواده ما بازي کرد، نحسي قدمش که داغ جداييه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: دلتون تخت، تلافي کرده و نکرده رو شما و قوم قبيله تون درآوردين، از طرد کردن من گرفته تا سکته دادن آقاجونم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهناز تقريبا همه رو از اتاق بيرون فرستاده بود، برگشت تو اتاق: بسه تو رو خدا، آخه چه فايده داره اين حرفها، خوبيت نداره، هر کي ندونه فکر مي کنه الان اين سر و صدا مال چي هست،بچه هام بيدار ميشن ، شمسي جون شما بگين به احترام اون مرحوم آرو م باشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ديگه طاقت موندن نداشت، چنگ زد به کيفش و رفت سمت در،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: کجا مي ري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي اينکه برگرده جوابي زير لب زمزمه کرد: قبرستون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: اين ريختي مي خواي بري؟ بي چادر، اين وقت شب؟ چند دقيقه صبر کن مامان آروم شه خودم مي رسونمت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين چشمهاش گرد شده بود: به تو چه ربطي داره رضا،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: مهين جون آخه اين وقت شب که نمي شه تنهايي بره، خدا رو خوش نمياد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين رفت سمت پرنيان مچ دستش رو گرفت: نمي زارم بري، تا نفهمم چه خبره هيچ جا نميري

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرينان با بغض رو کرد به رضا: بگو دستم رو ول کنن، از همتون شکايت مي کنم، منو بازي دادين،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا رفت جلو: مامان ولش کنين

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين پرنيان رو کشوند داخل و درو بست: بگين، مي شنومم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: مامان بزار بره، بعد صحبت مي کنيم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهناز: راست مي گه مامان؛ بزار اروم شين، حرف مي زنيم، منم امروز فهميدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر کي يه طرفي ولو شده بود، سرش داشت منفجر مي شد ولي بد تر از اون دلش بود، خودش که صداش رو مي شنيد نمي دونست اينها چرا اينقدر بي فکرن، نمي گن اين بچه ضعف کرده، يه چيزي بديم بخوره، يه دست به آبي بره عصر تا حالا، رفت سمت در

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي: کجا مي ري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: دستشويي، آشپرخونه،... فعلا همينا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدم بي حرف از در رفت بيرون، با بيرون اومدن از دستشويي تو دهنه ورودي سالن سه نفري ايستاده بودند پچ پچ مي کردند، امير رضا و زنش رو تشخيص داد، نمي دونست الان بايد چيزي هم بگه يا بااخم از کنارشون رد شه، ولي يهو بي هوا دهنش باز شد: شام چي خوردين؟ من گشنمه،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهيلا زن امير رضا چشمهاش گشاد شده بود ولي زود تر از شوهرش جواب داد: قيمه خورديم، اگه کبري اضافه هاش رو نبرده باشه هنوز هست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان تشکري کرد و رفت سمت آشپزخونه، عادت بدي بود و لي کاريش نمي شد کرد، هميشه تو اوج ناراحتي و فشار بايد خودش رو مشغول خوردن مي کرد، بهش آرامش مي داد، اگه گشنه مي موند واکنش هاي بدتري نشون مي داد،يه بار سر همين گشنگي آنچنان دادي سر کلاس جلوي استاد سر يکي از پسرها زده بود که پاش رفته بود روي سيم رابط برق و سيستم خاموش شده بود که استاد تا آستانه اخراج از دانشگاه فرستاده بودش،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفت سر قابلمه، برنج تو ديگ بود، قيمه ها هم تو يخچال، بدون اينکه گرم کنه ريخت رو برنجش و با يه ظرف ماست مشغول شد، وسط کار يه سر ديگه هم به يخچال زد، ظرف حلوا هم بد جوري فکرش رو درگير کرده بود، نمي دونست چقدر گذشته ولي وقتي غذاش تموم شد، سر بلند کرد، نتونست بشمره چند جفت چشم بهش زل زدند ولي مي شد گفت زياد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهنا ز قدمي جلو گذاشت: امشب بمون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بي کلام نگاهي به مهناز انداخت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله شمسي: پرنيان جان، امشب رو بمون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: مي مونم ، بايد بفهمم چه بلايي سرم اومده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهناز: بلاي خاصي سرت نيومده، با اين همه غذايي که خوردي نهايتا يه دل درد ساده بگيري

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: الان من دقيقا با کي طرفم، کي مي خواد به من توضيح بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهناز دستي زد سر شونه رضا: ايشون خودشون بايد توضيح بدن، ولي بزارين واسه فردا،بعدم مامان مهين هم مي خوان قبل رفتن فردا باهات صحبت کنن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محلي نگذاشت زير لب شب بخيري گفت و رفت سمت اتاقش، حالش کمي بهتر بود، فقط کمي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بزور چشمهاش رو باز کرد، يه نگاهي به ساعت انداخت، از 12 ردشده بود، سريع از جا جست: واي حالا جلو اين قوم يعجوع معجوج زشت نباشه اينهمه خوابيدم، يه نگاه به خودش تو آينه انداخت: البته اين سر و روي پريشون زشت تره به نظرم، بعدم شکلکي حواله همشون کرد: the hell, who cares!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يهويي ياد امتحان پايان ترم زبانش افتاد، برگشت نشست سر جاش ديشب هر چي مي خواست به اين اوضاع فکر کنه هي ذهنش رفته بود سراغ امتحان زبان، قول داده بود پوز يکي از پسرهاي کلاس رو بزنه،هر مصيبتيش رو مي خواست مرور کنه هي فکرش مي رفت پي معادل انگليسيش: خوب، الان کدوم جمله شرطي رو بايد بکار ببرم؟ 1يا 2

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واي خدا نيوفتم اين ترمو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

If they give me the cold shoulder, I'll wring their necks

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

If they gave me a cold shoulder, I would wring their necks

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يادم باشه قبل امتحان يه بار ديگه بخونم،اه ولش کن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سريع شالش رو سر کرد، و از در سرک کشيد بيرون، صدايي نمي اومد سريع رفت دستشويي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض بيرون اومدن با رضا چشم تو چشم شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: ساعت خواب، صبحانه ميل مي کنين يا ناهار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: هيچکدوم، مي خوام برم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: بايد صحبت کنيم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: من با شما الان حرفي ندارم، بايد برم خونه،سرم درد مي کنه، ديشب بد خوابيدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: حق داري، تا صبح سه بار بهت سر زدم، ماشالله يه ريز تا صبح داشتي تو خواب حرف مي زدي، يه چند ساعتيش رو هم فکر کنم زبان تمرين مي کردي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

What to do , what not to do!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

The worst dilemma ever!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

Whom should I talk to!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

What if they tell my family!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هميشه اينقدر تو خواب حرف ميزني؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: نمي دونم، مهمه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا:آره خوب، اگه هميشه اينقدر حرف ميزني، خوب خوابيدن پيشت سخته،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان چشمهاش رو ريز کرد-دنبال يه جواب دندان شکن مي گشت که سريع جور شد: شماره ات رو بزار بعدا از شوهرم مي پرسم بهت مي گم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر عکس العمل رضا نشد؛ رفت سمت اتاق، وسائلش رو برداشت و راه افتاد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو سالن شمسي و مهناز رو ديد، مهين خانم هم قران بدست مشغول دعا بود، همه رو خطاب کرد: سلام و البته خدافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين نيم خيز شد: کجا ديبا؟ حرف دارم باهات

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: الان نمي تونم، باشه بعدا،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: بعدا ممکنه دير باشه، مي دوني که حاج محمد خيلي صبور نيست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان هيني کرد و برگشت، داشت يادش مي رفت که يه سر اين قصه خونواده اش قرار دارند، رفت سمت مهين خانم: من ديگه چيزي واسه از دست دادن ندارم، اگه همون سالي يه بار اجازه ديدن خونواده ام رو هم مي خواين ازم بگيرين، بگيرين، ولي ازتون نمي گذرم، تا دنيا دنياست نمي گذرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: مي دوني آقاجونت دو بار سکته کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان زد زير گريه: بله، يه بار به لطف شما بود، بار دوم هم پايين اومدن سکه بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: پس نزار بار سوم پيش بياد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: ميشه با هم حرف بزنيم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: از اولم قرار همين بود، تو مي خواستي بزاري بري

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: يعني فقط من و شما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: بله، من و شما

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنج دقيقه اي بود که مهين و پرنيان روبروي هم نشسته بودند بي حرف تا بالاخره مهين سکوت رو شکست: خوب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: خوب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: مي شنوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: خوب، من، يعني به خدا من دانشگاه قبول شدم امير کبير (خيلي دلش مي خواست رنکينگ دانشگاهم بگه ولي خوب ديگه) بعد هفته اول که مي خواستم بيام، کسي باهام نيومد، باورتون مي شه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هيچکس، راننده آقاجون منو رسوند فرودگاه، تا ظهر تو دانشگاه بودم، قرار بود کاراخوابگاهم رو انجام بدم 5 عصر برگردم، بعد سر ظهرمادرم زنگ زد، مي دونست 3 روز بعد کلاسام شروع مي شه، گفت همسفري مکه زن عموم تهرانه، يه پيرزن تنهاست، گفت بهش زنگ زدن که من تا خوابگاه بگيرم برم پيششون، آدرسو بهم دادن، بعدم آقاجونم گوشي رو گرفت ، گفت فقط روز اول عيد رو اجازه دارم تا درسم تموم نشده برم خونه،منم اومدم پيش حاج خانم، يه هفته اي موندم، تا خوابگاهم درست شد، بعدم که رفتم سر درس و دانشگاه، ولي خوب خوابگاه ما از اين استيجاريا بود، تو عيد که تعطيل بود چون مسئول نداشت، ولي تابستون،هي مي گفتند با دانشگاه مشکل دارن مي خوان ببندند، تعمير کنند، خلاصه خيلي اذيت کردند، تصميم گرفتم خونه بگيرم، به خصوص که سال اول بقيه تعطيلات عيد رو از خونه آقاجونم رفتم خونه پسر عموم، ولي سال دوم عموم فهميد و آقاجونم فهميد و پسر عموم و زنش مجبور شدند کلي تيکه نوش جون کنند،به حاج خانم معمولا هفته اي ،دو هفته اي يه بار سر مي زدم، بهشون گفتم چه تصميمي دارم، اولش راستش انتظار داشتم بهم بگه بيا اينجا، ولي خوب نگفت، ولي خوب به دختر تنها سخت خونه مي دادند، البته خيلي ها هم مي دادند ولي خوب وقتي با بنگاهي مي رفتم، خوب مي ترسيدم راستش ، اينکه مي دونستند من تنهام خيلي ترسناک بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد حاج خانم يه حاج آقايي رو پيدا کرد که با خانمش يه سوييت کوچيک داشتند واسه اجاره، هم جاش خوب بود، هم خودشون تو اون آپارتمان بودند، هم خوب حاج خانم معرفي کرده بود، خيالم راحت بود، ولي تا رفتيم پاي قرار داد، زن حاجي گفت به دختر مجرد نمي ده، حاج خانم هم گفت مجرد نيست، متاهله فقط شوهرش خارج از کشور، زن حاجي هم راضي شد،آدرس محضر خونه رو داد واسه قرارداد، من که هنوز تو شوک بودم، از خير خونه گذشتم به حاج خانم گفتم بگن منصرف شدم ولي حاج خانم گفت تو نگران نباش، گفت زنگ مي زنه پسر کوچيکش، گفت پسرش قصد ازدواج نداره، مي ريم محضر يه عقد صوري مي کنيم ، بعد مي ريم قرار داد و مي بنديم، بعدم که جدا شيم من با برگه پزشک قانوني مي تونم دوباره برم شناسنامه جديد بگيرم، کسي هم نمي فهمه، من وکالت دادم به رسولي واسه عقد و به هر حال کار خونم درست شد، بعد حاج خانم گفت امسالم صبر کنيم تا قرارداد سال آخر رو هم ببندم بعد واسه طلاق اقدام کنيم، همين بود به خدا، من اصلا فکر مي کردم اسم رضا صدري خورده تو شناسنامه ام، اصلا من تا ديشب پسر شما رو نديده بودم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: اينها رو که رضاخودش ديشب گفت، من مي خوام بدونم چهار سال پيش چرا با آبروي ما بازي کردي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان آب گلوش رو به زور قورت داد، اصلا دلش نمي خواست راجع به اون موقع حرف بزنه، کلي با خوش کلنجار رفته بود ديشب که به گذشته فکر نکنه،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: ميشه راجع به گذشته ها حرف نزنيم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين صداش رو برد بالا: معلومه که نمي شه اگه دستم بهت رسيده بود خيلي زود تر از اينها مي اومدم سراغت، من نبايد بدونم چرا زن عقدي پسرم يدفعه تو سالن جلو چشم 500 تا مهمون ما رو سنگ رو يخ کرد، چرا نه گفت سر سفره، در حالي که تو محضر هفته قبلش بله رو داده بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز حرف مهين تموم نشده بود که رضا درو باز کرد اومد تو: مامان چرا داد مي زني

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: دارم سئوالي که عرضه نداشتي از زنت پرسي رو مي پرسم، مي خوام بدونم واسه چي با آبرو و حيثيت ما بازي کرد، تو نميخواي بدوني؟ يا نکنه مي دونستي ملاحظه خانوم روکردي به ما نگفتي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: نه مي دونم، نه مي خوام که بدونم، دونستنش واسم هيچ ارزشي نداره درست مثل خودش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان هنگ کرده بود فقط شنونده بود، کم پيش مي اومد تو زندگي از زبون کم بياره ولي اين بار از اون دفعاتي بود که زبونش چسبيده بود ته حلقش و قصد تکون خوردن نداشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: واسه همين رفتي بدو بدو بدون مشورت من دوباره عقدش کردي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: من به خواست حاج خانم اينکار رو کردم، تو اين 4 سالم دفعه اوله مي بينمش، همون 4 سال پيش واسه من مرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: وا، تو دعوا به من چيکار داري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا چشم غره اي رفت و ادامه داد: حالام يکم سعي کنيد عروس و مادر شوهر آروم اختلات کنين، فاميلاي حاج خانم اومدند، زشته صداتون مياد بيرون بعدم رفت و در بست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: مهين جون اعصاب نداره اين پسرتا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين : هر چي اون اعصاب نداره ماشالله تو رو و اعتماد به نفس داري،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان جوابي نداد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: منتظرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان:چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: منتظر جوابم، خيلي تو اين چهار سال خون خونم رو خورد، هر بار اين پسر رو مي بينم که از دنيا بريده داغم تازه ميشه، آقا جونت هم که هر بار مارو ديد هي گفت، شرمندم، شرمندم، گفت خودم تنبيه اش کردم، هر چي گفتم خودم بايد ببينمت نگذاشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان فقط ساکت بود، سعي داشت نگذاره اشکي که پشت چشمش اومده سرازير بشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: نميخوام راجع به اون روزها فکر کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: فکر نکن، ولي بايد به من بگي، اينبار دست از سرت بر نمي دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: من رضا رو نمي خواستم، من اصلا نميخواستم شوهر کنم،من 18 سالم بود، اصلا به اين چيزها فکر نمي کردم، مي خواستم برم دانشگاه برم سر کار، قبل از اومدنتون گفتن نه، بعد از اومدنتون گفتم نه، قبل ديدن رضا، بعد ديدن رضا،ولي کسي به حرف من گوش نکرد، آقاجونم گفت منو حاج زرکوب حرفامون رو زديم،روزي که محمد رضا اومد، من اصلا نگاش نکردم، وقتي هم رفتيم تو حياط که حرف بزنيم، من بهش گفتم قصد ازدواج ندارم، گفتم آقاجونم داره مجبورم مي کنه، گفتم بگه نه، ولي اونم به حرفم گوش نکرد، گفت اونم زوري اومده، نمي خواد با يه بچه عروسي کنه ولي نمي تونه به آقاجونش بگه نه،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم نمي خوام برم کويت، گفت اونم نمي خواسته ولي وقتي رفته ديده خيلي هم خوبه؛

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم از اسم محمد رضا خوشم نمي اد بخصوص که همه ممدرضا ميگن، گفت تو بگو رضا، گفتم از آدم سيا خوشم نمياد، گفت منم از ادم سفيد خوشم نمياد، اصلا حرفهاي منو جدي نگرفت، فکر مي کرد دارم سر به سرش مي زارم، همش مي گفت شنيده بودم خيلي شوخي باورم نميشد، هر چي گفتم، پا زمين کوبيدم گوش نکرد،آقاجونم گفت نه بگم بايد از اون خونه برم، فکر مي کردم شوخي مي کنه، من سوگلي بابام بودم، هميشه برادارم به من حسودي مي کردند، هر چي من مي خواستم همون بود، هر جا من مي خواستم، ولي از سال دوم دبيرستانم ورق برگشت،آقاجونم ديگه با من مثل قبل نبود، من خوب خيلي سر به هوا و شيطون بودم،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: اونوقت تلافي کار آقاجونت رو سر آبروي ما در آوردي، شوهرم رو فرستادي سينه قبرستون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: نه بخدا،مگه من عزائيلم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين اشکش رو پاک کرد: پا قدم تو بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: نه به خدا، شوهرتون سرطان داشت

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين چشماش گرد شد: چي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان:حاجي زرکوب سرطان روده داشت، دکتر گفته بود 2 ماه بيشتر زنده نيست، آقاجونم مي گفت، واسه همين زود مراسم رو مي خواستند انجام بدن، والله يه هفته هم از دو ماه بيشتر شد،شما متوجه نمي شدين هر روز زردتر و بي قوت تر مي شدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: ديبا اينم يه مسخره بازي ديگه اس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: نه ممد رضا هم مي دونست، ديگه احساس کرد نمي خواد ادامه بده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين نيم خيز شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: برم ببينم چي مي گن؟ چرابه من نگفتند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: چون حاج زرکوب دلش نمي خواست شما بدونين غصه بخورين

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين زد زير گريه: حاج خانم مي دونست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: من نمي دونم، من تا ديشب نمي دونستم حاج خانم زن اول حاجي بوده

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: خدا هر دو تاشون رو رحمت کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: من برم ديگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: خونه ديگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: هنوز جواب منو ندادي، چرا با آبروي ما بازي کردي

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان: نمي خواستم، ولي نتونستم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: نتونستي، بايد حتما ابروي ما رو مي بردي؟ اصلا چرا تو محضر نه نگفتي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان چند بار دهن باز کرد چيزي بگه هي پشيمون شد رفت سمت در که مهين دستش رو گرفت: کجا؟ من منتظرم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان دلش رو يه دل کرد: چون پسرتون زن و بچه داشت،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين دادي زد که پرنيان احساس کرد پرده گوشش پاره شد:رضاااااااااااااااااااا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

10 ثانيه نشد که رضا، مهناز، امير رضا، شوهر مهناز، يه دو تا بچه، و شمسي ريختند تو اتاق

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: چي شدي مامان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرنيان شونه اي بالا انداخت: هيچي، چندتا خبر دست اول شنيد بنده خدا،هنوز نتونسته باهاشون کنار بياد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين يه چشمي چرخوند رو همه و رو رضا زوم کرد: همه بيرون لطفا، من با آقا رضا کار دارم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهناز:چي شده مامان؟ تو رو خدا اينقدر به خودت فشار نيار، اينقدر هم داد نزنين بابا مهمون داريم، زشته به خدا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: خيلي خوب بفرمايين تا من به خدمت ايشون برسم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمسي با چشم ابرو داشت از پرنيان مي پرسيد چه خبره، ولي پرنيان فقط شونه بالا مي انداخت،با بيرون رفتن همه، مهين بلند شد مچ دست رضا رو گرفت نشوند کنار خودش: خوب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا: چي شده مامان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهين: ديبا چي مي گه؟ آقاجونت سرطان داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا چپي نگاه ديبا کرد: نمي شد زبونت رو نگه داري؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید