اطلاعات تکمیلی نویسنده
-
تاریخ تولد 21 تیر 1384
-
سال شروع به کار سال 1398
-
تحصیلات روانشناسی
-
زمینه فعالیت نویسندگی
لیست کلیه آثار تالیفی
-
یک روح و دو تن
ژانر : عاشقانه، تراژدی، معمایی | در دست چاپ -
خشاب
ژانر : عاشقانه، تراژدی، جنایی، پلیسی | تمام شده -
بادافره
ژانر : عاشقانه، جنایی، تراژدی | رایگان
ارتباط با معصومه ابدالی
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده masoome.ebdalii -
آیدی تلگرامی نویسنده @masoome1384444 -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
آخرین اطلاعیه های نویسنده:
سلام دوستانِ عزیزم؛ وقتتون بخیر و ایام به کام^^
اومدم احساسم رو صادقانه باهاتون درمیون بذارم، طی این مدتی که بالانس رو نوشتم. **پیروِ اطلاعیه ی قبلی اومدم صحبت کنم، البته که چقدر هم اون اطلاعیه موردِ اهمیت شد؛ درواقع جوری بود که من حس کردم اطلاعیه رو برای اطلاعِ خودم گذاشتم!😂 این وضعیتِ حمایت از رمان و... واقعا ناامیدکننده ست، یعنی عملاً هیچ انگیزه ای برای ادامه وجود نداره، چون به جز دوتا دوستِ عزیز، باقی از کنارِ پارت ها بعدِ خوندن فقط رد میشن.
دوستِ عزیزی که می خونی و در سکوت رد میشی؛ حتی اگه من ماشینِ نویسندگی هم بودم احتیاج به سوخت داشتم. رمانی که رایگان گذاشته شده یعنی منِ نویسنده در قبالِ هزینه ای که نمی گیرم و وقتی که می ذارم فقط از مخاطبم یه چیزی می خوام؛ اون هم حمایت! که دو دقیقه کامنت گذاشتن بعد از خوندنِ هر پارت و یه لایکِ کوچیک واقعا وقتی از کسی قرار نیست بگیره. تعدادِ دنبال کننده های رمان و حمایت هایی که نیست اصلا باهم جور درنمیان. من رسما دارم تو یه مسیرِ یه طرفه انگار میرم و ذهنم فرسوده میشه و انگیزه ای نمی مونه برای نوشتن، از اونجا که من فقط دارم می نویسم و تهِ این نوشتن وقتی مخاطب همکاری نمی کنه عینِ دویدن روی تردمیله!
به هرحال اینجوری یه طرفه ادامه دادن برای من داره سخت میشه و انگیزه ی نوشتنم هرروز میاد پایین؛ چون اگه من به چشم ماشینِ نویسندگی هم بیام، سوختی که باید بهم نمی رسه! این رمانی که شما بعدِ خوندنِ هر پارت ساده و در سکوت ازش می گذرین من برای پردازشِ ایده اش، شخصیت پردازیش، جزئیاتش، اتفاقات، روایتش... زمان گذاشتم، اینجوری نیست که نویسنده بشینه یه جا و بگه خب یه ایده اومد شروع کنم به نوشتن! پای تک تکِ کلماتِ رمان، وقت و انرژی و فکر صرف شده و هیچ چیز انقدر راحت نیست.
به هر جهت این سکوتِ طولانی به من متاسفانه حسِ بی اهمیتی به رمان رو داده...
خب دوستان؛ بالاخره رسیدیم به قسمتِ اصلیِ رمان و البته موردعلاقه ی من!
یه نکته ای بگم؛ از اینجا به بعد قراره برگردیم به بیست سالِ پیشِ رمان، هم سنگِ قبرِ رازها رو میشکافیم و هم اینکه سرمنشأ زخمِ هرکدوم از شخصیت ها قراره روشن شه، اینطوری بگم که قسمتِ مهمیه و هر پارتش یه جزئیاتی داره که به حال و روان و احساسِ کاراکترها توی زمانِ حال ربط پیدا می کنه.
دوستانی که در سکوت مطالعه می کنن و زیرآبی از کنارِ پارت رد میشن؛ بله دوستِ عزیز، خودِ شما😂🫵 ممنون میشم از اینجا به بعد با نظراتتون هم همراهی کنید یه تعاملِ دوطرفه داشته باشیم خوندن و نوشتن به هرکدوممون خوش بگذره🤝🤍 همونطور که گفتم قسمتِ مهمی از رمانه، اینطوریش کنیم که نوشتن از من باشه حمایت از شما؛ باور کنید از این جاده ی یه طرفه که فقط من بنویسم بدونِ هیچ ری اکشنی خیلی بهتره^^
دوستانِ عزیزم سلام؛ وقتتون بخیر و ایام به کام^^
پیجِ ***گرام و چنلِ *** بنده رو داشته باشید که اطلاعیه های رمان ها، ادیت ها، شخصیت ها و... رو می تونید دنبال کنید🤍
آیدی پیج ***گرام: *********.********
لینک چنل ***:
* **** **بیاین دور هم خوش می گذره🫣😂🤍
دوستانِ عزیزم سلام؛ وقتتون بخیر و ایام به کام^^
پیجِ ***گرام و چنلِ *** بنده رو داشته باشید که اطلاعیه های رمان ها، ادیت ها، شخصیت ها و... رو می تونید دنبال کنید🤍
آیدی پیج ***گرام: *********.********
لینک چنل ***:
* **** **بیاین دور هم خوش می گذره🫣😂🤍
سلام دوستانِ عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه♡
خشاب دومین رمانِ من هستش که آبان ماهِ سالِ 1400 نگارشش شروع شد و شهریورماهِ 1403 به پایان رسید.
رمان با 566 پارت و 1936 صفحه نوشته شد که طولانی ترین رمانِ من به حساب میاد و امیدوارم به دلتون بشینه^^💛
