سودا به قلم آزاده انصاری
پارت بیست و پنجم :
فصل شانزدهم
از زبان سودا
با صدای زنگ موبایلم که داشت خودش رو خفه میکرد، هوشیار شدم و لای چشمام رو باز کردم...
یکمی که مغزم لود شد، یادم اومد که امروز کلاس نداشتم... پس این موبایل چرا انقدر زنگ میخورد!!!
دستم رو انداختم و از پاتختی کنارم، گوشیم رو برداشتم تا آلارمش رو خاموش کنم ولی وقتی عکس آیدا رو؛ با اون خنده ی نمکیش دیدم؛ تازه فهمیدم که صدای زنگ موبایل بوده نه آلارم
تما
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.