من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت نوزده :
بعد از رفتن سحر شانه¬ای بالا انداختم و از بیمارستان بیرون زدم.
تاکسی¬ای کنار پایم نگه داشت. سوار شدم و آدرس خانه¬ام را بهش دادم. ذهنم تکه¬ای از جمله سحر را مدام با خودش تکرار می¬کرد.
- ازت خوشمون نمیاد
از همان روزی که با صدرا رف ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
رزا
00عالی عالی آرزو جون قلمت ماندگار عزیرم 😘😘