بێ بەڵێن ( عهدشکن ) به قلم سونیا منصوری
پارت بیست و هفتم :
لحظه ای به چهره ی مهربان مادربزرگش خیره شد و خط و چین های روی صورتش را از نظر گذراند.
فکر این که ممکن است روزی آن ها را از دست بدهد قلبش را به آتش می کشید.
- می گم اجازه می دی یکی از سربندهات رو به سرم ببندم و با ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
دلنیا
00سلام رمانت خیلی قشنگه منتظر پارت جدید هستیم