تو را در خواب هایم دیدم به قلم فرگل حسینی
پارت سی و یکم :
بیرون رستوران ایستادم ودستم را جایی درست روی قفسه ای سینه ام قرار دادم وخم شدم.
چندبار نفسم را به بیرون فوت کردم، تاحالم کمی بهتر شود.
هربار که صحنه هارا در ذهنم مرور می کردم به خودم به خاطر عصیانگری ام لعنت می فرستادم.
اگر با این رفتارهای ناشیانه جاوید را از دست می دادم؟
دوباره نفس گرفتم واین بار از تلخی این سوال، قلبم تیر کشید.
دستم را مُشت کردم وروی قلبم ز
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
فرگل حسینی | نویسنده رمان
منم دلم خنک شد تیارای عزیزمم،😂
۱ سال پیشپرنیا
10عزیزم امیدوارم ک زود خوب بشی آخیییییش ک نیکان داره همه رو میگه 😂😂 و برای یک ثانیه از اون عاقایی ک کش موهاش صورتی بود وحشت زده شدم ولی یهو یاد اعترافات نیک افتادم 😅☺️ یزدان من عاقاس💖
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
بله یزدانمون واقعا آقاست❤️🔥🥲
۱ سال پیشآلا
00عالی بود فرگلیییی دستت طلا
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنونم آلای عزیزم❤️🔥🤍
۱ سال پیشmobina
00فک کنم منوچهر میدونه ماه منبر خیانت میکن حرفی نمزن جاوید هم گفت همه زورم میزنم ولی نیک دوست ندار فقط برای رو کم کنی یزدان گفت دوش دار
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
منوچهر؟ منظورت هوشنگه؟
۱ سال پیشزهره
20فرگللل، یزدان من کوجاست
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
فعلا یه چندپارت بهش استراحت دادیم😂🤍
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
فعلا یه چندپارت بهش استراحت دادیم😂🤍
۱ سال پیشفریبا
00سلام عالی بود عزیزم دستت طلا
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنون فریبای عزیزم🥲
۱ سال پیشطنین
20وای که منتظرم هوشنگ مچ ماه منیرو بگیره و آی دلم خنک شههههه😂😂البته هوشنگم خیلی بی شرفه که انقدر نیکانو اذیت کرده ،از اونم بدم میاد. خدا بد نده فرگل جان،بهتری الان؟
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنون طنین عزیزممم آره بهترم😍🤍
۱ سال پیشهانیه
20خب یزدان پاستوریزه تر از این حرفاست ک با ماه منیر بپره قطعا اومده بهش هشدار بده🧐 نمیدونم چرا حس میکنم هوشنگ از کارای ماه منیر خبر داره و تو پارت بعدنیکان متعجب وهنگ رو داریم😁
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
اره اینم میشه، والا این همه سال مگه خنگ باشه که نفهمه😂
۱ سال پیشغزاله
10اگ یکی بیاد بگه خوابمو دیده خب امتحان میکنم ببینم راست میگه یا ن اگ هم هدف ایسگا گرفتن باشه ک نهایت باهم میخندیدم😂😂😂😂
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
باحال بود❤️🔥😂
۱ سال پیشغزاله
10سلام ، ایشالله زودتر خوب خوب شی❤ وای نیکان گفتتت😃 کش مو صورتی 😂❤️ راستی این دیالوگی که نیکان گفت آفرین شاگرد خوبی هستی ... خیلی خوشم اومد💙💙💙💙
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنون غزاله عزیزممم، حالا اون کش موی صورتی رو مگه ول میکنه🥲
۱ سال پیشآزاده دریکوندی
20بعد یادم اومد که اها نیکان که همه چیز رو به یزدان گفته حتما یزدان اومده سر وقت ماه منیر دعواش کنه و اینا... در کل بگم که اگه یزدان قراره روزی پاش بلغزه این ریسک بزرگیه برات فرگل🫤
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
مطمئن باشین یزدان همچین آدمی نیست اخه اونم با ماه منیر، اصلا نباید از گوشه ذهنتون بگذره😂
۱ سال پیشنفس
00چی شدددددددد نیک واقعا بهش گف؟ یا من توهم زدم😂 نمیدونم مشکل برنامه باهام چیه تا میام کامنت بزارم میپره یا میگه دو دقیقه بصب هووووف😩دیوونم کرده راستی فرگل جونم ایشالا ب زودی خوب بشی 😘
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
ممنونم نفس جان❤️🔥🤍اره دیگه بهش گفت😂😂
۱ سال پیشآزاده دریکوندی
30ببین اون لحظه ک سمیرامشخصات یزدانو داد ی لحظه قاطی کردم میخواستم بیام بگم ببین من الان نمیدونم خوابم یابیدار ک تواین کارا رو بامن میکنی ولی اگه بیدارمو تو این کارا رو بامن میکنی بایدتاآخر عمرت بترسی😂
۱ سال پیشفرگل حسینی | نویسنده رمان
خب احتمالا یزدان به خاطر حرف نیکان بلند شده اومده از ماه منیر حساب پرسی کنه😂🤔
۱ سال پیش
تیارا
00مثل همیشه عالی بود فرگل جونم یعنی دلم خنک شد نیکان حقیقت و به هوشنگ گفت امیدوارم هر چه زود تر حالت خوب خوب شه عزیز دلم♥️♥️♥️😘