دوست داشتی؟
رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - آفلاین اثر آمنه آبدار (الهه)

رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - آفلاین

  • زبان فارسی
  • 86.9K 👁
  • 404 ❤️
  • 296 💬

خلاصه رمان طنز عشق آمازونی (جلد دوم) - آفلاین

جلد دوم رمان عشق آمازونی، در ادامه ماجراهای طنز یزدان و هانا است و اما با حضور شخصیت های جدید که هر کدوم یه طنزی رو رقم می زنن. دلارام عشق یزدان و هانا که عجیب با یزدان سر لج افتاده... دریا دختری دیوونه تر از هانا، که دوست داره زود شوهر کنه و نیمه گمشده اش رو پیدا کنه، ولی از بخت بد روزگار، هر بار یه ضد حال می خوره!

قسمتی از متن رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - آفلاین

صورتم درهم رفت و با صدایی مردد گفتم:
- ببخشید، من افتخار دیدن سایه چه اخوی خوش قد و قامتی رو دارم؟
صدایی نیومد، جواب سوالم رو نگرفتم که دوباره به حرف اومدم.
- اخوی چرا حرف نمی زنی؟
دوباره جواب نداد که چهره و لحنم رنگ غم به خودش گرفت.
- اخوی بیچاره، لالی شما؟ ببخشید...
احساس کردم سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم نگه داشت. شال سرم بود، ولی از تلقین این که داره کنار گوشم نفس می کشه، سطح درونی گردنم می خارید.
آب دهنم رو با ترس قورت دادم که دستش بالا اومد روی چشمام نشست و بعد سرم رو به طرف چپ کج کرد. از اون ورم احساس می کردم که سر خودش رو داره جلو میاره...
با یه دستش دوتا دستام رو گرفته بود... مغزم از کار افتاد، قدرت تصمیم گیری نداشتم! وقتی نفساش رو که داشت نزدیک تر می شد حس کردم، خود به خود عقلم به کار افتاد و بهم نهیب زد که الان با یه دست دو تا دستت رو گرفته و می تونی خودت رو آزاد کنی.
دستی که روی صورتم بود، اون قدر بزرگ بود که یه قسمتش نزدیک دهنم باشه. دهنم رو باز کردم و بدون وقفه محکم دستش رو گاز گرفتم که دستش رو کنار برد و داد زد. چشمام رو بستم تا قد و قامتش رو نبینم و نترسم و بتونم دستام رو آزاد کنم.
بدون اتلاف وقت پام رو بالا آورد و یکی به ساق پاش زدم که دستام رو ول کرد و آخی گفت. اهل فرار نبودم، باید بهش می فهموندم با یه دختر ساده رو به رو نیست. بدون اینکه جیغ بزنم، چشمام رو باز کردم و کیفی که توی دستام بود و خودش به تنهایی چند کیلو وزن داشت و پر وسایل سنگین بود، بالا آوردم و تا تونستم تو سر و صورتش زدم.
مرد محکم داد می زد و می گفت بس کن، ولی من گوشام کر بود و قدرت تجزیه و تحلیل هیچی رو نداشتم. اون قدر عصبانی بودم که مغزم فقط فرمان می داد طرف رو بزنم. می زدم و می گفتم:
- اومدی ت*ج*ا*و*ز کنی؟ ها؟ اومدی ت*ج*ا*و*ز کنی؟ جوابت بله است دیگه!
یکی دیگه محکم زدم.
- به جز اینکه ت*ج*ا*و*ز کنی، اومدی چی کار؟ ها؟
یهو مرده داد زد:
- بس کن آمازونی! منم یزدان...
کیفی که می اومد تو صورتش بخوره، تو هوا موند. هنوز حرفش رو هضم نکرده بودم... یزدان؟ با نور ماشینی که توی چشمام خورد، محکم چشمام رو بستم که صدای دریا رو شنیدم:
- هانا؟ چیزی شده؟
یه ربع چه زود گذشته بود... پرواز کردن؟
- عوضی یه ساعته داری طرف رو می زنی، بعد میگی چطور یه ساعت گذشت؟
با حرف وجی قانع شدم و تازه یادم اومد چی شنیدم و این کیه! رو به دریا داد زدم:
- این نور بالاهای ماشین رو خاموش کن.
کاری که گفتم رو کردن و من تازه یزدان رو دیدم؛ چند جای دست و گوشه پیشونی اش زخمی شده بود... هنوز ساکت نگاهش می کردم که دریا همزمان با اینکه جلو می اومد تا ببینه کیه که دارم می زنمش، گفت:
- چی شده هانا؟ مزاحمت ش...
به یزدان رسید و با دیدنش حرفش ناتمام موند...
نفس عمیقی کشیدم؛ کار خیلی بدی کرده بود، حتی اگر یه دست کتک هم ازش می خوردم، بازم تا این حد ناراحت نمی شدم.
کیفی که تو هوا مونده بود رو محکم تو سرش کوبیدم و داد زدم:
- عوضی آشغال این چه کاریه؟ خجالت نمی کشی؟ سر چی این کارو کردی؟
- می خواستم بترسونمت و بهت یه هشدار بدم!
کیفم از دستم افتاد؛ شنیدم که روشنک به هستیار زنگ زد، ولی هیچی حالیم نبود... این بار خودم بهش حمله بردم.
- این جوری می خوای بترسونی و هشدار بدی؟
به خودش جنبید و مچ دو تا دستم رو گرفت و تو صورتم غرید:
- تا چند دقیقه پیش که اخوی خوشتیپ و خوش قد و قامت می کردی و خوشت اومده بود، چی شد؟
چشمام رو ریز کردم و یهو با پام محکم به زیر شکمش کوبیدم و داد زدم:
- آخه از چیه تو اختاپوس خوشم بیاد، میمون؟
عربده ای کشید، دستام رو ول کرد و محکم اونجاش رو چسبید. خواستم بهش حمله کنم که هستیار سر رسید و زود گرفتم. رو هوا پاهام رو تکون می دادم و بهش فحش می دادم.
- پسره عوضی، اوسگول!
هستیار نمی دونست من رو بگیره به یزدان حمله نکنم، یا حال یزدانی که از درد کبود شده بود رو بپرسه. دریا و روشنک مدام می خواستن آرومم کنن.
- آروم باش هانا این پسره که ارزشش رو نداره.
یهو یزدان داد زد:
- هستیار این دختره رو از جلو چشمم ببر، رفیقاشم آدم نیستن، نمیان این وحشی رو بگیرن، وایسادن بر و بر نگاه می کنن، سه تایی از آمازون فرار کردن ادب ندارن که!
تا این رو گفت، دریا که سعی داشت آرومم کنه، دستاش از حرکت ایستاد... چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. همه جا سکوت شد، دریا رو همه می شناختیم. هستیار با ترس و بهت گفت:
- یا خدا! داداش گورت رو کندی...
دریا با آرامش جلو رفت، می دونستیم این آرامش قبل طوفانه! یزدان که نمی دونست حرف هستیار رو جدی بگیره یا چهره آروم دریا رو، فقط وایساده بود و بی حرکت و صامت نگاهش می کرد. آروم گفتم:
- دریا، بیا عشقم، بیا من بی خیال شدم، بیا ولش کن...
ولی دریا کر شده بود، کیفش رو وسط راه انداخت زمین و به دو قدمی اش که رسید اول آروم نگاهش کرد و بعد خیلی یه دفعه ای بالا پرید، گارد گرفت و جیغ زد:
- قودااااا!
یزدان با این حرکت از جا پرید و بالاتنه اش رو عقب برد و با چشمای گرد نگاهش کرد. دریا دوباره بالا پرید و اومد پایین و چشماش رو بست و کشیده داد زد:
- قودااااا!
یزدان هنوز تو بهت بود و می دیدم که کم مونده بخنده، بدبخت نمی دونست قراره چی بشه! قبل اینکه قودای دریا تموم بشه، به سمتش حمله بردیم که به یزدان حمله کرد و یه لگد به ساقه پای یزدان زد. هستیار زودتر خودش رو رسوند و کمر دریا رو گرفت. دریا تو هوا با چشمای بسته حرکت اجرا می کرد. هستیار بدبخت نمی دونست بخنده یا دریا رو محکم بچسبه تا نره یزدان رو بزنه.
بین جیغای بلند دریا، رو به یزدان با داد گفت:
- پاشو برو یزدان، پاشو!
یزدان فرار رو بر قرار ترجیح داد و لنگ لنگون رفت. هستیار که دریا رو روی زمین گذاشت، دریا از بس جفتک انداخته بود، خسته رو زمین نشست و رو به هستیار در حالی که نفس نفس می زد گفت:
- چرا نذاشتی آدمش کنم؟
هستیار دستی به صورتش کشید و خم شد و نفسی چاق کرد.
- کشتینش بدبخت رو!
بعدم برگشت سمت من و پرسید:
- چی کارت کرده بود؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - آفلاین
  • ........

    0

    سلام ببخشید جلد اولش نیست کع

    ۷ روز پیش
  • dony

    1

    بیسته عالی خدا قوت 😍🥰 قلمتون پایدار 🌷🌹

    ۲ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم💗

    ۲ ماه پیش
  • اسما

    0

    جلد دومش رو از کجا پیدا کنیم

    ۱ هفته پیش
  • جلد اول عالی بود

    0

    چطوری می نویسم بریم بخشی کا جلد دومش هم هست

    ۱ هفته پیش
  • Sama

    0

    سلام برای خواندن بقیه رمان باید چیکار کرد؟؟

    ۳ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    کامله که

    ۳ ماه پیش
  • حنانه

    0

    سلام رمان شما یکی از بهترین رمان های هست که میخونم خیلی رمان خنده دار و عاشقانه ای بود مخصوصا جلد دوم خیلی خوب بود. از نویسنده رمان منونم بابت این رمان عالی 👍

    ۲ هفته پیش
  • nazi

    0

    میخوام رمان و شروع کنم امیدوارم رمان خوبی باشه چون از نویسندمون مطمئنم که قطعا گل کاشته🤍

    ۱ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    مرسیی عزیز دلم🥹💗امیدوارم از خوندنش لذت ببرید

    ۱ ماه پیش
  • nazi

    1

    بلخره یه رمان پیدا کردم که از خوندنش راضیم مرسی نویسنده خوش قلم به رمان نوستن ادامه بده فن هات رپز به روز دارن بیشتر میشن ❤🫵😭

    ۱ ماه پیش
  • نازی

    0

    چرا نمیتونم جلد اول و پیدا کنم؟

    ۱ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    قسمت آفلاین سرچ کن عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • نازی

    0

    خوندم عزیزم قلمت عالی ❤قسمت ژانر هلی طنز میاره ولی وقتی قسمتی که میخوای کامنت بزاری میزنه جلد دوم متاسفانه انگار مشکل فنیه قسمت رمان های نویسنده هم سه تا عشق آمازونی زده که جلویه همشون جلد دوم نوشته شده

    ۱ ماه پیش
  • قشنگ

    1

    ازخوندنش لذت بردم قلمتان پایدار ،طنز و خنده دار، باخوندنش،کمی گرونی وتورمو فراموش میکنید!

    ۲ ماه پیش
  • محدثه

    2

    واااای من عاشق دریا شدم چقد خنده دار بود فقط جایی ک میگف قووودااااا😂😂😂😂🤣

    ۲ ماه پیش
  • فریبا

    0

    بسیار عالی بود قلمتان مانا

    ۲ ماه پیش
  • عزیزم رمان نصفش نیست

    0

    واقعا ناراحتم کردی که آخرش باید بریم *** بخریم

    ۲ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    کامله عزیزم، سرچ کنید بخش آنلابن نسخه کاملش هست

    ۲ ماه پیش
  • تارا

    4

    عالی بود .کیف کردم و با رمانت کلی خندیدم . منتظر رمانای طنز دیگت هستم

    ۲ ماه پیش
  • hadis

    3

    خیلی قشنگ بود جزوه رمانایی بود که دل کندن ازش سخته قلم نویسنده جوری بود که با خنده هاشون میخندیدی و صحنه های احساسی رو درک میکردی ممنون از نویسنده عزیز قلمتون مانا🩷

    ۲ ماه پیش
  • آیدا

    1

    گل کاشتی دختر ، قلمت حرف نداره مرسی از رمان جالبت واقعا خوندنش ارزش داره . به هر حال موفق باشی 🤍✨

    ۲ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    مرسی جانم🥰🤍خوشحالم که از خوندنش لذت بردی.

    ۲ ماه پیش
  • dony

    3

    وایییییییی ننه مردم از خنده 😂 عالی خداقوت🌷🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    1

    سلام خانم آبدار خداقوت رمان عشق آمازونی طنز خیلی خوبی داشت ،امیدوارم بازم رمان های طنز بیشتری از شما بخونم من خودم بیشتر رمان های اجتماعی و عاشقانه، درام میخونم چون طنز های خوبی پیدا نمیکردم بیشتر لوس بودن اما با رمان شما واقعا خندیدم سپاس🌹🙏

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!