رمان به طعم شکلات (نسخه کامل)
- به قلم حانیا بصیری
- ⏱️۷ ساعت و ۴۲ دقیقه
- 48.1K 👁
- 438 ❤️
- 294 💬
راستین و کیارش دوستای برادر شهرزاد هستن همه چیز دست به دست هم میده که شهرزاد و راستین با همدیگه مواجه بشن و از هم خوششون بیاد اما راستین بعد اینکه متوجه میشه شهرزاد خواهر دوستشه رفتارش با اون تغییر میکنه. چرا؟ جواب ساده است اون نمیخواد یک ضلع مثلث عشقی باشه.
دوباره به پیام بابا نگاه کردم و مأیوسانه گفتم :
- پنج.
با چش به داخل آسانسور اشاره کرد:
- فکر کنم وقتش الانه!
مضطرب به اتاقک نقره ای مقابلم نگاه کردم:
- اگه شانس منه که مطمئنم همین الان این خراب میشه.
چشمک سوالی زد:
- فیلم زیاد میبینی نه؟
از ری اکشن باحالی که انجام داد خنده ام گرفت و سرمو به نشونه تایید تکون دادم:
- بی تاثیر نیست!
به چشمام نگاه کرد و جدی گفت :
- برو تو قول میدم چیزی نشه.
دوباره به آسانسور نگاه کردم :
- یه لحظه.. باید خودم و قانع کنم.
اخم کمرنگی کرد و مبهم گفت :
- چی؟
پشتمو بهش کردم و چشمام و بستم. دوتا انگشتمو گذاشتم رو شقیقه ام گفتم :
- تو میتونی؟ ترست و بزار کنار باشه؟
یک دستمو مشت کردم و بهش نگاه کردم و خودم جواب خودمو دادم :
- باشه.
اعتماد به نفسمو جمع کردم و بدون حرف وارد آسانسور شدم و برای اینکه بیشتر از این آبرو ریزی نشه بند کیفم رو محکم گرفتم و به بدنه آسانسور تکیه دادم و به بسته شدن در نگاه کردم، کنارم دست به سینه ایستاد و با چشم به آینه مقابل اشاره کرد :
- این آینه رو میدونی برای چی اینجاست دیگه؟
به تصوير پسر قد بلند و مو خرمایی توی آینه نگاه کردم و همونطور که صدای ضربان قلبم و میشنیدم گفتم :
- برای اینکه ترسویی مثل من احساس تنهایی نکنه.
درحالی که از توی آینه بهم نگاه میکرد انگشت اشاره اش و به سمت تصویرم گرفت :
- رنگت پریده.
آب دهنم و قورت دادم و همونطور که لبام از شدت استرس سفید شده بود نگاهم و از آینه گرفتم و دستم و گذاشتم روی گونه ام و سعی کردم خودم و معمولی جلوه بدم.
با صدای توقف آسانسور و باز شدن درش انگار دنیا رو بهم دادن. سریع پریدم بیرون و گفتم :
- ، آخيش بالاخره رسیدیم. خيلی ممنون.
ذوق زده اومدم برگردم و ادامه حرفمو بزنم که بخاطر فاصله کمی که بینمون بود دوتایی بهم برخورد کردیم، هول شده خواستم سریع برم عقب که تعادلم و از دست دادم و نزدیک بود بیفتم که خم شد و سریع دستشو گذاشت روی پشتم و مانع شد، حیرت زده در همون حالت مونده بودم و اونم انگاری شوک شده بود و به چشمام نگاه میکرد.
یهو به خودم اومدم و نگاهم رو ازش گرفتم و صاف ایستادم، اونم آهسته عقب رفت. خودمو جمع و جور کردم و با لبخند زورکی به سمت مخالف نگاه کردم و تند ،تند گفتم :
- چیشد، بخیر گذشت.
از فرط خجالت این که چرا انقدر دست و پا چلفتی ام گرمم شده بود.
به اطراف نگاه کرد و با لبخند معذبانه ای برای عوض کردن بحث به پله ها اشاره کرد :
- اگه با پله ها میخواستی بیای یه دو ساعتی تو راه بودی.
زیر لب گفتم :
- کاش با همون پله ها میومدم.
هول شده سرم و تکون دادم:
- آره، آره.
دستم و توی کیفم بردم تا گوشیم و بردارم که یهو بند کیفم کنده شد و هرچی داشتم و نداشتم ریخت رو زمین،
از صدای ریختن وسایلم روی زمین چین کمرنگی وسط دوتا ابروش ایجاد شد.
بدون اینکه تکون بخورم به روبه رو نگاه کردم و زیر لب گفتم :
«منو به این همه خوشبختی محاله!»
خم شدم و نفس حرصی کشیدم زیر لب غرغر کنان وسایلم و جمع کردم، چم شده بود؟ روی زمین نشست و بهم کمک کرد. چقدر خجالت میکشیدم ای کاش میرفت . خداروشکر دیروز تمام رسید های خرید و پوستای شکلات و بیسکوییت دوماه پیش و از توی کیفم برداشتم ریختم دور وگرنه الان شرفم جلوش خدشه دار شده بود. دوتا کتاب و از روی زمین برداشت ، قبل اینکه بهم بده اسمش وخوند و گفت :
- دوتا! باید کتاب خوبی باشه.
کتابارو ازش گرفتم و لبخند زدم و خواستم خداحافظی کنم که یه حس عجیبی مانعم شد، با عجله خودکارمو از توی کیفم بیرون اوردم و درشو با دندونم باز کردم و بی توجه به صدای زنگ تماس گوشیم صفحه اول یکی از کتابارو اوردم و امضا کردم و سریع به سمتش گرفتم و گفتم:
- کهاب هودمه من...
چشمم به چهره سوالیش که افتاد فهمیدم اول باید در خودکارو از توی دهنم در بیارم . سریع در خودکارو از توی دهنم برداشتم و دوباره گفتم.
- کتاب خودمه، من نویسنده ام، خدمت شما بابت تشکر از کمکتون.
ابروهاش بالا رفت و کتابو ازم گرفت و بهش نگاه کرد :
- خیلی ممنونم ،کاری نکردم.
محکم پلک زدم :
- خواهش میکنم، خدانگهدار .
مکث کرد و آهسته گفت :
- خداحافظ .
به سمت چپ راه افتادم و نفسمو رها کردم، یکی یکی شماره واحد هارو خوندم ومتاسفانه چشمم به پلاک بیست و چهار نخورد!
شماره بابا رو گرفتم و به سمت راست راه افتادم و با دیدن همون پسره دوباره دستپاچه شده گفتم:
- ببخشید من واحد بیست و چهارو پیدا نمیکنم.
اطلاعیه ها :
سلام سلام من برگشتم 😁
رمان جدید من به اسم " اشکهای ماه" رو از بخش آنلاین سرچ کنید و بخونید 🌙✨
Yosra
0خیلی قشنگ بود تا باشه از این رمان ها🫠
۲ هفته پیشB42Aida
1وای عالی بوددد🥲🥺💘هومن الهییی بمیرم وای خیلی گناه داشت، مخصوصا اون لحظه ای که گفت میخوام استراحت کنم(😭😭وای من که میدونم میخواد خودشو بکشههه)و اون لحطه ای که گفت من به قولم عمل نگرانم واییی الهییی بمیرم،نگو که 💔💘🥺دلم میخواد تا صب عررر بزنم عالی بوددد،واقعا خیلی خوب نوشته بودید موفق باشیددد🤌👏
۲ هفته پیشکوثر وائلی
0عاشقش شدم خیلی قشنگ بود مخصوصا اون قسمتی که هومن اومد تمام داستان رو گفت یعنی داشتم ازهیجان پس میافتادم..... افرین منتظر رمان های بعدیت هستم و امیدوارم که اونام هم هیجانی باشن
۳ هفته پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
ممنون از نگاهت 💕بقیه رمانهای (رایگان و حق عضویتی) من رو میتونید از بخش آنلاین و آفلاین همین اپلیکیشن بخونید😘
۳ هفته پیشمریم گلی
0زیبا بود ممنون از نویسنده عزیز فقط ترکیب مانلی و هومن😂🥹
۳ هفته پیشمونا
0عالی بود من دوستش داشتم منو برد به دوران نوجوانی اون موقعی که تا صبح میشستم و فقط رمان میخوندم
۳ هفته پیشArella
0میشه یکی دقیقن بگه چطوری اینو بخونم و دانلود کنم نمی دونم شاید گوشیم ایفونه نمیشه
۱ ماه پیشAbcd
0روی خواندن رمان بزن بعد میزنه شما هنوز اضافه نکردین هی جستجوی رمان جدید بزن میاد من دو سه باری زدم تا اومد
۱ ماه پیشستایش
0سلام خسته نباشی نویسنده واقعا عالی بود اینکه هر کدوم از شخصیت ها جزئیات مختص خودشونو داشتن خیلی جذابه💘 ولی یه سوال آخرش هومن گفت فک کنم نتونستم به قولم عمل کنم منظورش این بود عاشق شهرزاد شده؟
۱ ماه پیشالا
0خیلی خوب بود مرسی از قلم زیباتون خسته نباشید عزیزم
۲ ماه پیشروژینا
0عالیییی بود خیلی دوسش داشتم حتما این رمان رو بخونید🫠✨
۲ ماه پیشمحدثه
1واقعا قلم خوبی داری و صدرصد اینده خوبی هم در انتظارته
۲ ماه پیشعباسی
0سلام عزیزم خسته نباشی ،خیلی از رمان لذت بردم ،امیدوارم قلمت همیشه به این زیبایی باشه🌺
۲ ماه پیشghazal
0ولی شیپ هومن و مانلی>>
۳ ماه پیشآزاده
0خوب بود؛ جلد ۲نداره؟
۳ ماه پیشمریم
0خسته نباشی نویسنده ، قسمت طنزش رو دوست داشتم❤️
۳ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی http://haniabasiri.blogfa.com -
صفحه اینستاگرام نویسنده Hania_basiri@ -
آیدی تلگرامی نویسنده Hania_basiri@ -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
اشک های ماه ژانر : #عاشقانه #اربابی #هیجانی #تاریخی
-
نگاتیو ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی
-
بال های زخمی ژانر : #عاشقانه #درام #خیانت
-
ماتیلدا ژانر : #عاشقانه #اکشن #مافیایی
-
به طعم شکلات (نسخه کامل) ژانر : #عاشقانه #طنز #معمایی
-
خانه جوانان سالمند ژانر : #طنز #اجتماعی
-
پشت چراغ قرمز جلد دوم آفلاین ژانر : #عاشقانه #طنز
-
اون کیه؟ ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی
-
پشت چراغ قرمز ژانر : #عاشقانه #طنز
-
عاشقتم دیوونه (جلد دوم ) ژانر : #عاشقانه
-
رمان عاشقتم دیوونه ژانر : #عاشقانه #طنز
ساری
0خدایا چقدر قشنگ بود😭😭😭 عاشق هومن شدمممممم🥺🥺😭 چقدررررر قشنگ بود نویسنده عزیز ممنون واقعا از این رمانای آبکی نبود 💕👌